۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه

آدم(ی هستم که) توی خونه ای که موجود زنده ی دیگه ای باشه راحتتر و آروم تر خوابش میبره . سرمای این خونه چن شبه کابوسیم کرده. فردا یا پس فردا میرم خونه ی جدید. دو روز بعدش میرم فرانکفورت، بغلش میکنم میبوسمش، میبوسمش، میریم بلیط قطارشو میگیریمو میام تو اتاق نقلی من تا براش یه اتاق نقلی تو شهر خوشگلش پیدا کنیم. از قوره ای که داشت بوگند هم میگرفت حلوا ساختیم؟ 

۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه

بر خلاف میلم فیس بوک رو اکتیو کردم. از اینکه همه ی مسیر ها رو یه جوری بش ختم میکنن اذیت میشم. با بچه های تیم تئاتر حتما میخوام در تماس باشم. آدمهامو رو توی جامعه ی جدید پیدا کردم. اکثرا ، آدمهای بالغ و باهوشی هستند و معاشرت باشون لذت بخشه. تا حدی مقاومت کردم اما حالا که داریم بعد نمایش جدا میشیم با اکثرشون نیاز به تقویت ارتباط داشتم و چون از بچه های دانشگاه هم بودن حتی اگه پیج جدید باز میکردم به زودی توسط بقیه شناسایی میشدم. عکس از رو صحنه گذاشتم. توی تئاتر دیالوگی هست که آمریکاییه در مورد میدل یوروپینه میگه شی دُنت ایون سپیک اِ گود انگلیش. میدل یوروپینه میگه  شی دازنت ایون.. بعد اجرا پسر روس میاد سلام میکنه و عمودی که نشونه ی تحقیره نگا میکنه و میره. اویل متوجه بودم آشغاله . دوست دخترش یه شهره دیگه بود و از موهای مشکی من خوشش میومد و بهانه میکرد که باهوشی. که نبودم مطلقا لا اقل تو اون موارد. اوایل حرفاشو نمیفهمیدم. تند حرف میزد و لهجه ای داشت که روسی نبود و این باعث  میشد فک کنه لهجه نداره.  یبار بش گفتم متاسفم من واقعا نمیفهمم چی میگی. به شدت بش بر خورد. من گفتم مشکل از منه به لهجه های مختلف هنوز عادت نکردم. سخرانیشو شروع کرد مبنی بر اینکه کانسپتم نمیدونی چیه و خلاصه بنا به مباحثه ای شد که من نمیخواستم توش شرکت کنم. بش بی محلی کردم و غذامو خوردم. یواش یواش تنفر جای "تو باهوشیو" گرفت. حالا حس انتقام جویی هم داره. از چی؟ که  ابراز علاقه کرده و ازش خوشم نمیومده حتی اگه نمیدونستم دوس دختر داره؟ متاسفانه جواب به نظر درست میاد. دختر روسی جایی بم گفت  که پسرای روس بدشون میاد نه بشنون از دخترا . اذیت میکنن دختریو که نه میگه ول نمیکنن عذاب میدن. گفتم بش اشتباه میکنه و من مدل اسید پاشیشو تو کشورم داشتم.
عکسی که روی صحنه بودم رو گذاشتم و یک عبارت انگلیسی زیرش که دلم خواسته "ایز" ش رو حذف کنم. مشکلی هم واسه ی کسی پیش نمیاد و محاوره ای میشه و میشه همون جمله ای که میخوام. دو سال یه پستم نذاشته رو والم. حالا پایینه اون نوشته : کارکشن: ان انگری فلان ایز ایگنورینگ ان انگری بهمان. لبخند پست کردم در جوابش.

۱۳۹۱ بهمن ۳, سه‌شنبه

آخر ترمی، خوشال خوشال گزارش میدیم

ینی زندگی ملت همه فاکد آپ! این دختره هم خونه ایم خوابش تو روز به سه تا یه ساعت و نیم تبدیل شده الان که 10 و 51 دقه شبه آلارم گوشیش دینگیلی بینگیل کرد بیدار شه.  اون یکی با حرکات کاتوره ای تو خونه میچرخه یادش میره چی میخواد میره تو توالت بعد یهو میاد بیرون میره تو اتاقش. منم تازه صبونمو خوردم. فردام پرزنت دارم .

آدم هایی که ترمیم میکنند

کَری که همیشه جدی و عصبانی نشون میده ، داد زد که تو دیوانه م میکنی انقد طبیعی بازی میکنی، لاینتو که میگفتی ، پنیک شده بودم از دستت، اما صدات تا ردیفای اول میاد با اعتماد بلند و بلند تر بگو جمله هاتو! بعد جمله ی منتخب این هفته ی منو فرمود:
"The people in the last row need your help"

و من دیگه ذره ای شک به اعتماد بنفسم روی استیج ندارم. جای حضار از "سوتی بگیریم ازش" به "به کمکت برای فهمیدن متن نیاز داریم" تغییر کرده.

۱۳۹۱ دی ۳۰, شنبه

پس از یه دعوای بد

oon:  :)
keshidi ? behtar shod i ?
 me:  na nakeshidam be kuri cheshe to
:D
 oon:  be koori e cheshm e man , zemestoona baharan
:*
Kalak zadi ? (Mazani accent)
 
 me:  ‫خُدعَه کردم(لهجه امام خمینی)‬
 oon:  kharaaararararar
khodAAA
 
 oon:  मैं तुमसे प्यार करता हूँ
<3
 me:  ‫چه ظریف

۱۳۹۱ دی ۲۶, سه‌شنبه

دلم میخواد مثل استادم باشم، از یک مترو نیم آرامش. لبخند میزنه همیشه و خیلی شبیه دختر بچه هاس حتی وقتی کفش پاشنه بلند میپوشه.  علاقه ی زیادی با بازی کردن با موهاش هر شیش ماه یه بار داره. توی این یه سال و نیم یه بار مشکی بوده موهاش یه بار بلوند کوتاه یه بارم پف قرمز وزوزی . دلم میخواس یه روزی که از لب میومدم بیرن وبه شاگردام میگفتم اوکی بچه ها من دارم میرم معلوم نیس کی دقیقا اما ما ه دیگه. بستگی داره که شرکت کرایه ماشین حمل و نقل کامیون رو بفرسته برام . اسمم تو لیسته.  و بعد میرفتم دنبال زنجیر چرخ برای کامیون. چون باید دو هزار کیلومترو تا نروژ رانندگی کنه تو کوههای زمستونی  به سمت اسکاندیناوی. میگه اسکی نمیکنه دو تا زانوهاش موقعی که فوتبال حرفه ای بازی میکرده شکسته. میرفتم خونه سگ و دو تا گربه ها رو آماده میکردم برا سفر ، وسایل پشت کامیون جان میذاشتم شوهر جانم میبوسیدم و میرفتم ترونهایم استاد تمام شم.
و کسی هم براش مهم نبود دیشب با کامیونم رسیدم از آلمان یا با هواپیما. قبل از شروع کلاس به نام لبخند ، درسو با موضوع درس ایناس شروع میکردم و جواب پیشنهادای بچه ها رو به یه چیزی ختم میکردم که تو بشه یه "پرفکتلی فاین" گذاشت.


صبح زنگ زد که ویزا رو ندادن گفتن دیفر لتر میخوان. زنگ زد خودش تا بیاد خونه من فرم پی دی افو با جون کندن پر کردم سه تا نامه به استاد و کوردینیتورو منشی نوشتم و فرمو دادم بشون. برنامه مو ننوشتم و هفته ی دیگه ارائه دارم و آخر هفته تمرین تئاتره. نیلو آن میشه میگه پولو که ریختی نیونده ها میگم خب گفتن چار روز اداری  میگه خب الان سومین روزه اداریه! انگاری که گفته باشه روز پنجمه برو بپرس چی شد دیگه. کفری میشه سایت اوت میکنه. گریه میکنم بعنوان نوحه محسن چاوشی پخش میکنم. سه تا اسکریپت جلوم بازه تا کدشون تموم شه و پیپرام زیر جدول زمانبندی که به کمد چسبوندم ولو افتاده رو کیف.

توی اسکایپ مینویسم یه روزی همشونو میذارم کنار اگه زندم بذارن. پسر واقع در میدون هروی زنگ میزنه به اسکایپ میگه من چیکار میتونم برات کنم. میگم برام ناهار درست کن. قط میکنم. محسن چاووشی از مادرش میگه. تصور میکنم مامان مشابهی دارم و به حال خودم بخاطر دلتنگی برای مامانی با اخلاق مشابه گریه میکنم.

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

اینجا برف اومده و بعدش آفتابی شده، در ضمن زیر این برف تمیزه :)
من عاشق این آفتابیم که جون داره اما نمیزنه در گوشت ، بعد برف ، احساس میکنم امروز سوپر اکتیوم ، خوشحالم ، سگ استاد برام قیافه گرفته گذاشتم دنبالش از دستم فرار کرده، اومدم تو آفیس ، قهوه مو خوردم و از پنجره آفتاب میاد تو. میخوام کار کنم.
ای آفتاب بعد برف ؟؟ جیگگگرتو

برنامه ریزی طولانی مدت

دو سال دیگه ، بلکم کمتر اینجانب یک گلدن ریتریو میگیرم اسمشو میذارم لویی شونزدهم، اگه بر حسب اتفاق ژرمن شپرد شد اسمشو میذارم سلطان قلبها. فعلن برم کد بزنم.

۱۳۹۱ دی ۱۷, یکشنبه

سیبیلی برای ایغا

دلم میخواست پسر بودم سیبیل میذاشتم اینقققد ! نکه الان نتونما اما پسر نیسسم. دختر خوشگل قد بلند ه  مو قشنگه رم لابد یه لبخندی بش میزدم ولی دیگه بیشتر تحویل نمیگرفتم چون با وجود اینکه لباسشو زده بود بالا تا بم بگه بیلیو ایت اُر نات اما و بعد کمربندشو نشونم داده بود که سیبیل روش کنده کاری شده هی همینجوری رفته بود تا آخر، اما در جنگلهای مرکزی رو به غربی آلمان یک جنگلبان در کلبه اش بود که حاجی ایشون بود. سیبیل بدی نبود ولی من دسته موتوری ترجیح میدم. اسمشم قشنگه "ایغا" حالا همون ایراس ولی همه رو تو تیم ایغا صدا میکنم. کسیم شاکی نمیشه برمیگردند دیگه.

۱۳۹۱ دی ۱۰, یکشنبه

تنها

دسمال رول  مثه توله سگ تنبیه شده ای که بش اجازه داده شده دوباره بازی کنه، با یک اشاره از جا در میره و قل میخوره سمتم. سینوزیت دارم. بینیمو پاک میکنم دسمال بعدیو برای اشکام میکشم. دسمالای مورد نیاز برای پوشش دادن اشکها آمارشون از موارد مصرفی بینی بالاتر میره. دسمال رول یه خواص منحصر بفردی داره. مثلا آدم کمتر به تموم شدنش فک میکنه و تا قل میخوره میکشه.  آدمایی هستند که بلد نیستند یاد نگرفته اند یا ناتوانند از اینکه احساساتشون رو نشون بدن. مثل کسی که عاشق شماس و شما تا بعد از جدایی هم نمیفهمید و اون هم تلاشی نمیکنه و بعد قلبش چروک و سیاه میشه در تنهایی خودش. در مقابلش هم آدمهای هستند که چیزی که نیستند رو نشون میدن، خوب بازی کنند و شما تا آخر عمر رابطه ممکنه فکر کنید کسی عاشق شماس و خوشحالی کنید. پس از پشت سر گذاشتن مورد دوم ، در گیر مورد اولم با این تفاوت که میدونم دوستم داره اما از شدت ناتوانی بیانش دنبال راهی برای آروم کردن این وضع بوجود اومده س. خودش و سرگرم میکنه و حرفاییو جایی میزنه بمن که نباید و برعکس. بدنم داغه، نوک انگشتام سرده و کاغذا موندن ولو رو میز تا خونده شن. کاش من هم یه آدم محکم داشتم تو زندگیم یکی مثه مامان دوستم که از ایران اومد از دست رابطه ی مریضی که خودش نمیتونس تمومش کنه و افسرده شده بود نجاتش داد و سه ماه موند پیشش تا حالش جا اومد و رفت. دخترک اینجا بود و میخندید و میگفت زندگیش عوض شده و داره دنیا رو میبینه. خوشحال بود از مامانش. من حتی نمیدونم چجوری تقاضای کمک کنم. خودش همه کسم بود که برای کمک میرفتم سراغش.

۱۳۹۱ دی ۲, شنبه

چه وضیه واقعا؟
بزرگترین پیشرفت امروز به دیروز این بود که پا شدم رفتم حموم 4 تا شورت شستم یکیم انداختم بیرون چون تنگ شده بود. ینی فت اس که میگن شوخی نیس همینه.
اینجوری بگم طی یه عملیات انتحاری پا شدم حوله رو دراووردم  و تاپ پوشیدم که بذارمش تو شلوارم که سگک کمربندم نخوره به شکمم آلرژیه بوق بوقای قرمز بزنه، یه لباس تنگ پوشیدم، نگا کردم ببینم نوک سینه ام ازش معلومه یا نه، معلوم شد تاپه دو کاره س. شلوارمو پوشیدم کف پام یخ زد. چون فرشا رو جمع کردم ، احساس میکردم زشت و کثیفن. جوراب بافتنی که از زیباترین پیرزن دنیا تو ماسوله گرفته بودم و پوشیدم و؟ و بعله خزیدم زیر پتو تا فیلمی که دانلود کرده بودم ببینم. بعد دیدم ممکنه بمیرم اینجوری به زندگی نباتی ادامه بدم. دست و پام به رعشه افتاده سه روزه وعده ی غذایی نخوردم. همینا که
گفتمو پی ام دادم دیوید گفت اونم تو تختشه و اوضاش بهتر این نیست. قرار گذاشتم بریم کباب ترکی سر خیابون اصلی. گفت باشه . ینی قرارا گذاشتیم که نمیریم وگرنه همون وض ادامه داشت.  حالا رفتیم یادم باشه بش بگم جهت شستن لباسای زیرش که دکوراسیون اتاقشو تشکیل میده و به این دلیل چایی هاشو خونه من سرو میکنه ، شامپوی شپش بخره.
من یک هو دچار وسواس شدم و غیر از فرشا همه لباسا رم رختم دور و شامپوی ضد شپش خریدم. هنوز از اینکه چرا اینکارو کردم اطلاع خاصی در دسترس نیست. دخترک فروشنده پولو از گوشه ش با تمانینه خاصی گرفت. شامپو ه سرمو میسوزنه اما برای نابودی شپشای فرضی باید نیم ساعت بمونه و تو اون زمان من شورت میشورم و مسواک میزنم.

۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

با چایی

Leave me alone with my Petit Beurres and we're gonna make it ;)

۱۳۹۱ آذر ۲۱, سه‌شنبه

کلم روده ای

همینکه کار به کنترل روده م میرسه سالی یبار و باس هیچی نخورم جز مایعات و این پودرهای مزه ی شیشه شکسته اونم یه لیتر یه لیتر، توی بینیم بوی سالاد شیرازی لیمو زده بغل خوراک زبون میاد.
تمام سال حرص این دو روز آمادگی قبل کولونسکوپی اذیتم میکنه. سال که نو میشه باید حواسم باشه باید برا مرگ و زندگی چک شم.  بعد هم باید صبر کنم دو هفته تا ببینم سرطانیه یا نه و دوباره سال بعد. بعضی وقتا حرص میخورم میگن فلانی میدونس و میتونس جلو سرطانشو بگیره. اینجوری برا مرگ زندگی کردن عذابم میده. دوست دارم یکاره بمیرم .

۱۳۹۱ آذر ۱۳, دوشنبه

پی ام اس

نه بابا کجا سر حرفم بودم.

۱۳۹۱ آذر ۱۲, یکشنبه

بش ای میل زدم گفتم تا وقتی یاد بگیرم (دوباره) خودم مواظب خودم باشه و انتظار از کسی نداشته باشم- خصوصا کسی که پیشمم نیست- خدافظ.

بمن ربطی نداره از اینجا به بعد سرش و زندگیش شلوغه یا چی، برام مهمه که دیگه من احساس نمیکنم دوست داشته میشم چون تو این دوری چیزاییو تو خودش کشت که زهرش داره تو چشمِ منم میره.

گوشیمو چک کردم نوشدارو پس از مرگ سهراب رو نگا میکنم : توی بیست دقه هر دقه دو سه باز زنگ زده پشت سر هم. نشستم دارم با سشوار اشکامو خشک میکنم چون اینبار سر حرفم هستم.
توی هفته ای که این همه بم فشار اومد شنیدم که رژ قشنگی دارم، صدای خوبی دارم، روح شاعرانه ای دارم، و قابلیت نویسنده شدن دارم. جز روح شاعرانه رو که یه یونانی بم گفت بقیه ایرانی بودن یه خانوم دکتر یه خانوم کافه دار  خوش برخورد و بهترین دوستم. کاش تمام صداهای فارسی ای که میشنیدم و تعریف بود به اندازه ی صدای این آدما صادقانه و دور از تعریف بود. خوشحالم که تو این شرایط روحی خط خطی همچین آدمایی هستن. خوشحالم که چیزی دارم که لب کسی رو به تحسین وا کرده. حتی باور کنید یا نه خوشحالم که پسرک ایرلندی جلوی بار دستمو- که مشروبیو که برام سفارش داده بودو رد میکرد، بوسید.
عجب هفته ای بود. 

۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

چرا موقع سلام کردن دستامو تو هوا تکون میدم؟

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

سرم گیج میره هنوز نتونستم سلایدهای پرزنت هفته ی بعد رو که مهلتش تا دیروز بود رو تموم کنم بفرستم برای دو تا از استادا. نسبت به چن رو پیش جلو میره ولی خیلی کند. مهمونی کوچولوی ما چارتا دور همِ همکلاسیمو نرفتم. نشستم تمومش کنم. امروز هم مهلت کار دانشگام بود. مهلت به تعویق افتاده ش. دلم میخواد زار زار گریه کنم و داد بزنم من از اینجا به بعد خنگم . من نمیفهمم از اینجا به بعد بی نهایت کُندم. هیشکی آن نیست ج مامانم. چققد دلم میخواس به مامانم میگفتم.  کاش این همه خودت تصمیم رفتیو خودت خواستیو کسی زورت نکرد و تنبلی نکنو خودت مقصری نمیشنیدم که الان میتونستم به عزیز ترین کسم که هر حرفش هر غصه نخورش میتونس کلی انرژی بم بده، بگم.
فکر میکنم عمر طولانی ای ندارم که بخوام به بچه داشتن فک کنم. اما اگر روزی بچه داشتم یادم نره این جمله ها رو تو تنها ترین موقعیای زندگیش بعنوان جواب بخوردش ندم.
دختر کوچولو ی من..حیوونکی...

۱۳۹۱ آذر ۲, پنجشنبه

خانوم فلااانی نگران

دوره ی لیسانس، یه درسی داشتیم الگوریتمهای هندسی همچی حالی. یادم افتاد الان که برای یکی از سوالا با الگوریتمهایی که بلد بودم قشنگ شعر گفتم ینی چون با هم کنار میومدن و خوش ترکیب تر میشدن هی قاطیشون میکردم. آخر سرخروجیش با اون راه حل منطقی که بچه درسخونا میدونستن یکی شد. یادمه شد 5.  یادمه 15 نمره اینا داشت از 100 نمره. نمره ها رو که دادن شده بودم 13.6 حتی چون خیلی منصف بودن 13.68 ناراحت شدم. موندم تو صف پشت در تا برگمو ببینم. دیدم هیچ نمره ای از اون سوال نگرفتم رو شعر الگوریتمیمم یه ضربدر قرمزه. گفتم آقای بهمانی چرا خو؟ گفت ثابت کن برام. یکم نگا الگوریتمم کردم سعی کردم یادم بیاد چی تو فکرم بود. عاشق کدوم موسیقی بودم که مقامی نیست آن*. یادم نیومد. برگمو دادم دسش یه چیزی گفتم. مثه آدمایی که شعر بلد نیستن و تا حالا عاشق نشدن نگام کرد. تکیه شو به عقب داد بود، برگمو از گوشش گرفت گفت خاااانوم فلانی.. لبخندی که بیا جمع کن این آت و آشغالارم تحویل ما نده. برگه رو ول کرد. چند تا ورق منگنه شده ی کبود جلوی چشمام افتادن رو میز. نتونسته بودم ازشون دفاع کنم. حرفمو نمیفهمید. الان که این الگوریتما رو نمیفهمم و بقیه تند و تند میخونن میفهمنو کامنت میدن فک میکینم نکنه واقعا طفلکیا رو ریختم جایی که روشون باید خط میخورد. نکنه ..برای اولین بار از اون موقه میگم نکنه من چیزی نمیدونم و آت و آشغال تولید میکنم.  آقای بهمانی! خااانوم فلانی گفتنت و چشمای بی تفاوت زاغت کار خودش کرد. برو سنگ سلامت جامعه ی سیاسیو از مسجد پلی تکنیک  بزن به سینه.



*برگرفته اَ نامجو خو
 

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

خیلی دلم میخواس اگه همین آدم تو همین خانواده بودم ولی با دغدغه های دیگه بدونم چی طوری دنیا رو میدیدم؟ مثلن سه سال و نیم قبل تولید شدنم، یجور دیگه میشد. که مامان وسط جنگ تو دل اهواز تصمیم گرفت.. یا بهتره بگم اصلن تصمیمی نگرفت و به این ترتیب موقعیت رفتن بابام به امریکا کنسل شد . مثلا امروز که میخواستن بگن درخت های جملات رو باید دربیاریم و با فلان الگوریتم و بهمان مقایسه شان کنیم، من بجای زل زدن به اسم احمدی نژاد وسط  متن روزنامه ی تایمز روی برد که بعنوان اسم خاص با دیپندنسی با کلمه ی "حمله کرد"  و فرق آن با دیپیندسی همان اسمشو نیار با فلان کلمه نشان از این دارد که .. که .. که چرا الان اینها دارند با کلمه ی ایران نیم نگاهی بمن میکنند و اگه این آدم ها سه بار اسم ایران را بشنوند یکبارش روی این برد بوده و با همچین تفاسیری که از کورپوس های مرجع ماند تایمز انتخاب میشوند.. اصن به من چه؟ مگر من مسئولم؟.. به درک! .. خب معمولا ولی اولین سوالی که از من میشه اینه که سلام، کجایی هستی؟ و من میگم ایرانی .. و معمولا مکالمه یا نمیره جایی یا جایی میره که دوست ندارم... پرو، اکوادور یا مالاگاشی شاید گزینه های بهتری بود.. روی برد نوشته "سوالی نیست؟"

خب درس امروز هم باید یکباری که افکارم متمرکزتر بود خودم بخوانم. یا از دوست کلمبیاییم که سر کلاس گوش میداد بخواهم برایم توضیح بدهد.
 

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

سیاه سوخته تورو میخوام پدر سوخته تورو میخوام

از «لونی» دارم براش میگم. سگ سیاه پشمالویی که زیزیگولوارانه بسیار بسیار بانمک خطابش میکنم. من خودم در جناح مخالف سگ های این شکلی بودم اما این پدرسوخته دلی از ما برده که ...که چی؟ که لابد یوسف از زلیخا نتونس. سر تمرین تئاتر وقتی سباستین سر مامان* لونی داد کشید از زیر صندلی های سالن بیرون پرید طلبکارانه به سباستین بالای سن نگاه کرد غرید ووو ووووواق! من عاشق نشوم؟ توی ماشین ِ ساندرا ، من و لونی کنار هم نشسته بودیم که خودش راهش را کشید و آمد در بغلمان نشست. تا جناب زاویه بگیرند و بشینند من از خنده مردم انقد که کف پاهایش قلقلکم میداد. بعد نشس. یک هو سر پیچها روی پاهام میایستاد و سعی میکرد تعادلش و حفظ کنه و دوباره مینشست. اون هیکل و قیافه  که بی اعتنا و با اعتماد صادقانه به اینکه با مادرش میگم و میخندم ، پس میشود در بغلم نشست و کون را بم کرد و حتی شما حرفتان را بزنید من خودم سر پیچ ها سرگرم میکنم خودم را .

صحبتم تمام شده. هر دو خواب آلودیم. یک و نیم شب اینجا و 4 صبح آنجا ، میگوید: میای تو بغلم تعادلتو حفظ کنی؟


* اگر حیوانی را از طفولیتش سرپرستی کنند مادرش یا پدرش خطاب میشوند. خیلی هم جدی. دلیلش هم میفهمم.

حالا سلیقه ی آبجویش اینجوریس شاید آدم بدی نباشد

دیروز  ژرمن ها گفتن بابا یه بیر بگیر دیگه! ای ژرمنها من در سرزمین شما گینس (ایرلندی) را محبوب تر یافتم.  بعد هم سفارش وایتسن بیر میکس با لیمو دادم. طفلی ها سعی کردند متمدنانه به حرف زدن با من ادامه دهند.



امروز غمگینترین تبلیغ عمرم رو دیدم.
درمان بیماران سرطانی در ترکیه در جوار هتل اقامتی با امکانات...

یک بازاریاب ، تحقیقا سرطان رو تو ایران پر مشتری پیدا کرده با علم به تحریم ها..

۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

اگه قرار باشه  از طریق گوگل طبابت انجاک بدم باید بگم که کیست تخمدان دارم . سه ماه پیش باید برای چکاپ یه سال بعد تومور میرفتم کولونوسکوپی. غیر از سر دردایی که دارمو مدت طولانی خوابمو حواس پرتیم که همه نشان از برو یه آزمایش بده س. حالا من برم همه اینا دم و دستگاه رو بریزم جلو دکتر تپ و تپ هم برم آزمایش بدم و از همه جام لوله رد کنن و بعدا ببینن که بله تومور دارم  و برم دنبال کاری اونو ..نه جدی.. درس بخونم یا زندگیمو صرف درمان بگذرونم ؟

مسخره کاش درس مdخوندم بهانه داشتم برا نرفتن.
یه موقه هایی نقش بازی میکنم. نکه نیازی باشه که نقش بازی کنم. دوست دارم. ناز میکنم قهر میکنم چمیدونم حالا که دارم میخندم ناز تر بخندم. به خودم حال میده. یکی از بهترین نقش هایی که میتونم بازی کنم سادگیه: توله سگ بازیگوش از دنیا بی خبر. نکه خیلی انرژی بذارم سرش یه بخش بزرگ خودمه اما وقتی تو اون بخش نیستم بازیش میکنم. امروز یهو بم چیز عجیبی گفت چیزی که تو این دو سال و چهار ماه نگفته بود. شاید چون همیشه انقد هار بودم در مقابل اون که مسخره بود گفتنش. اما نه تنها گفت که عینهو اون کچل خان اسبق که چیزی از سادگی توش نمونده بود نگام کرد و به زبون اوورد: "تو چقد معصومی".

ساکت شدم . البته فکر میکردم به قبلیه و سعی میکردم ده تا تفاوتو علامت بزنم. یه بازی ای یه جایی شروع شده.
me: horomunssss
  i am in love with my bf
  where the hell is heeee
4:22 PM n j: اون كلمه اولي چيه؟
  اي بابا كجاس خب؟

8 minutes
4:31 PM n j: bazam ke khodeto deactive kardi
  M karesh chi shod akhar?

18 minutes
4:50 PM me: hichi sefarat mikhad M o be payghambari bargozine
  alan testaye ayoobo dare migire
  are darsam kheili ziade deactive kardam
  baz
  :D
4:52 PM n j: آخر به معرفت حقيقي دست پيدا ميكنه
  تو هم با اون نفس اماره ت
4:53 PM me: are sheytan khode manam
  anal shaytane rajim
4:54 PM n j: كرامات شيطاني هم داري؟
 me: ziaaad
  ta delet bekhad
  chimikhay?
4:56 PM n j: خواستم روحمو بفروشم، الان دارم فك ميكنم چيزي برا خريد نياز ندارم

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه


ینی همینکه من در دسشوییو باز کردم گله گله آدم ریخت تو این دسشوییا، تاثیر غذاهای هوشمند سلفه.
اگه این زرد روبروییه دهنشو وا میکرد به فارسی میگفت ووی چه رنگت وا شد! برا هالووین کاستوم ندارم میتونم یکم خودمو نگه دارم برم مهمونی.

۱۳۹۱ مهر ۲۵, سه‌شنبه

فیلیپ چهره ی معصومی داره حالا با شخصیتش اونقدری آشنایی ندارم در حدی که عاشق ماریونا شد و ماریونا هم به گفته یه اروپاییه دیگه جذابیت دهاتی داره از پسرا میترسه از فلرت کردن از لباس دخترونه پوشیدن و کلا سرش به کار خودشه گرچه کلی با مزه و مهربونه و مثه ژرمنا ماست نیس، بعد هم این دختر لهستانیه از کانادا رسید و کاسه کوزه ی همه من جمله ماریونای ساده دلو بهم زدو فیلیپم یه شب تو پارتی باش حال کردو ماریونا هم دوباره تو لاک خودش رفت. این از فیلیپ.  سمت چپ من تو کافه ی پایین غذاخوری دانشگاه نشسته بودو قهوه شو میخورد. روبروی من اوانزالیا بود. بیستو سه ساله از یونان. با دوست پسر مهربونو با مزه ش بهم زد چون 5 سال رابطه ی لانگ دیستنس دمارشو دروورده بود و عاشق یه ایتالیایی شد و ایتالیایی هم اینو فراخوان داد که تعطیلات یونان رفتی که چه که من دلم لک زده و مربایی که با هم درست کرده بودیم را تنهایی از گلو نتوانم پایین بردن. خلاصه ایشان هم آمدندو رفتند با ایتالیایی کشورشو با خانواده اش آواز خواندندو قربان صدقه ی هم رفتند و برگشتند. رسیدند ولایت ژرمن ها که یک عدد بشکه ی آلمانی آمد جلوشان و در ماشین بشکه خانوم نشستند و لبهای بشکه جان که کلن از حرف زدن خوششان نمیامده مورد عنایت لبان یارِ این رفیق ما قرار میگیرند هییچ! غذایی که مادر ایتالیایی به این رفیق ما هم داده بوده از دستانش میگیرد و میدهد به بشکه که تویش پر شود. این دوست ما هم تصمیم گرفت بعد از این شکست پسر خوشگل تور کند این به آن نشان که در یک هفته هر سه پسر فوق العاده زیبا "گی" از آب درآمدند. این شد که به شوخی بمن که به شوخی پیشنهاد ازدواج داده بودم بش گفت بیا لزبین بشم من. منم چنگال کیک بد مزه خوری را پایین نهاده دست دادم به روبرو که بغل رفیق مکزیکیمان نشسته بود. مکزیکیو فیلیپ خندیدند و بنا کردن مزایده! مزایده! من چشمانم چهار تا شده بود ک فهمیدم سعی دارن بگن معاشقه.  سعی کردم بصورت اسلومشون حالیشان کنم با صدای رسا و شمرده فریاد بر آوردم مُ عا شه قه. خیلی نیکو تکرار کردند و یک جماعت سر از برادران عرب زبانمان برگشتند و نگاهی بمن انداختند که من فقط توانستم گازش را بگیرم و فیلیپ هم از آن عقب ها داد میزد که بابا مااینجا توی کشور کاملن لیبرال آلمان..

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

هشت اکتبره و تا آخر اکتبر بنا نیست صابخونه ی من که از قضا آدم مهربانی میباشند رادیاتورها رو روشن کنند. سشوار بدست نشسته ام روبرو لپتاپ، فکر میکنم بالاخره بعد از دو هفته کان را تکان بدهم بروم دویچه بانک سرمایه ی پدر را پس انداز کنم. دویچه بانک به ایرانی ها خدمات ارائه نمیدهد. ما هم یک جایی بدنیا آمدیم که نه تنها آنجا دمارمان را درآورد که به همان جرم بقیه جاها هم دمار درمیاورند. و اصولا قوانین ناگهانی در سایر کشورها تصویب میشود اگر مرتبط با ایران باشد مثل آن حسابهای بانکی در کانادا. شپارکاسه گویا اتفاقی نیفتد قبولمان دارد.پولها را از کیسه های مختلف در آورده شمارش کرده توی یک پاکت پلاستیکیه قرمز که آژانس هواپیمایی پرسپولیس داده بود میذارم. یک دسته هزار دلاری نیست شده. سعی میکنم بجای استرس فکر خودم را جمع کنم نه که پیدایش کنم که بخودم یادآوری کنم دلیلی برای استرس نیست وقتی راهی برای گم کردنشان وجود نداشته. بنابراین پیداش میشود. چرا بانک نمیرم؟
چون میترسم کسی بگوید ما اینجا آلمانی هستیم و انگلیسی صحبت نمیکنم یا کارمند نداریم و من بروم شهر که  ممکن است آنجا هم همین را بگویم و من یک سری توضیحات دارم در مورد حساب. یا شاید چون ماشین مهمان صاحبخانه رو بروی دوچرخه م قرار گرفته و میترسم راهی برای دراوردنش نباشه و صابخونه چیزی بگه و من مثه منگل ها نگاش کنم.

مسئله اعتماد بنفس و زبان است.
من سعی میکنم از این ترم آلمانی را کلاس بروم. حتی بدرد نخور ولی لا اقل جار نفر آدم مثل من آنجان و من میتونم جرات کنم دستو پا شکسته ی خودم را حرف بزنم  زمان زیادی ندارم اما هندلش میکنم.

۱۳۹۱ مهر ۱۴, جمعه

کار ویزاش گیر کرده ، ریجکت شده اما دلیل ریجکت بقدری مسخره بوده که آفیسر روز یکشنبه و دوشنبه گفته دوباره اشتباه مدرسه ی پیش دانشگاهی و دار الترجمه رو درست کنه بیاره  شاید یه کاریش کردن. قرار بر اینه که اگه کارش درست نشد در صلح و صفا خداحافظی کنیم. بعضی وقتا فک میکنم این هم راه خوبیه ..
دیروز مکعب مستطیل سیاهی رو نشون میده: میدونی این چیه؟
واضح نیست بیار جلوتر.. انقد تکون نخور یه دقه صبر کن.. باطریه لپتاپته؟
بود الان میرم میذارمش تو آشپزخونه باش گردو میشکنم.
 

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

1.دورود خودم بر بلاگ خودم

2.یکشنبه ها
دختری که روزهای جمعه ،
مرغ مینا میشد،
اسب میشود.
اسبها هم گریه میکنند
و حرف میزنند
با صدای گنگی
مانند مرغ مینا

3.
 من و احساساتم به قهقهرا میرویم.
مکان ترمیم استانبول بود که بنا بر مواردی ممکن است (با احتمال نسبتا زیاد) کنسل شود. و به این ترتیب ما آقای بیگ را در استانبول نمیبینم و فرصت "ببینیم چه میشود" میروز که گور بگور شود.

4. خورده موتیوشنی که یاس از آن یکی قاره جور کرده بود به گا رفت.

5.بله! من تلخ و سیاهم. امروز یک من عسل هم نتوانست رنگم را عوض کند.

6.شاید..

۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

معدلشو که بگیریم جامعممون یک عدد علی کوچولو ه که نه قهرمانه نه خیلی ترسو.

۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه

مامان بلند و بی پروا میخنده ، و دوست داشتنی. مثه دخترکای توی کارتونا. وقتی میخنده چهره ی آدمایی که تو معرض اون خنده ن همیشه منبسط حتی نوزادهای فامیل. شاید حتی مامان به همین معروف باشه: خنده های عمه پری.

نشستم با آهنگ مرد من سیمین غانم گریه میکنم. چرا ؟ میگه مرده من بیا سرتو بذار روشونمو خلاصه گریه کن تو آغوشم. یادم میاد تو تخت بودیم و یهو شروع کردم به هق هق، پسر دایی تو کما بود و داشتم به دختر خاله م که گفته بود زنده نمیمونه فحش میدادم. یهو کاسه هه صبرش تموم شد. یهو با حجمی گریه کردم که باور کردنی نبود ، بغلم کرده بود و شونه هاش خیس خیس شده بود.بقیه صورتمو روی سینه ی داغش خشک کردم. فرداش پرواز داشتم اهواز. بم گفت دختر خاله گه خورده و مگه کشکه ، زنده میمونه. مامان دامن سیاه مزخرفی پوشیده بود که از فوت باباجان مونده بود. استرس خبر بد داشت اما امیدوار بود مامان در حد آدمای خوش خیال امیدواره. بابا که سیگار کله سحرشو کشید در توریو باز کرد من تو تخت خودمو به خواب زدم صدای بابا رو نشنیدم.

مامان چراغ اتاقو روشن کرد. گفت بلند شو. لباش گفت صداش در نمیومد. صدا از گلوی مامان در نمیومد. دستاشو تو هوا تکون میداد. رفت افتاد وسط هال. صورتمو شستم. گفت تموم شد. یادم نیس چی گفتم. رفتم تو آشپزخونه صبحونه بخورم. صدای هق هقش اومد. بلند و واضح. برای دومین بار توی عمرم و بعد از یه ماه دوباره میشنیدم. بلند و رسا. درودیوار خونه زار میزد.

یلکه اومد تو اتاق مشترک، باید اشکامو پاک کنم.

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

زیر پوست نا امنی

بارو بندیل بدست کتابخونه رو ترک میکردم. شکلات رو آن استیبل روی لپ تاپ و هد ست و دفتر دستک توی بغلم ول داده بودم. نصف بیشترشو خورده بودمو یهو دلمو زده بود. صدای سلام اومد. برگشتم سلام دادم، گفت شکلات داره! برشداشت گفتم همشو خوردم ، چیزی توش نیس مال تو. وقتی داشت میرفت پسر ایرانی دوم بغل دستش انگار که ناراحت شده بود گفت چرا شکلاتشو برداشتی بابا؟ داشتم پله ها رو پایین میرفتم.
حس پسر دوم خالصانه و ناشی از یه قرون هم اینجا مهمه بود. انگار که تعارف در اینجا معنی ندارد چون ته دیگت که به کف دیگ بخورد خورده.
میخواستم فقط بگویم که از پله ها پایین میرفتم و دلم از حرف دلش گرفته بود.

۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه

بان دات د اِ رو چک کردم از سکوی 16 میومد. دوییدم رفتم ایستگاه  اصلی راه آهن، و خب دیگه شاخ و دم نداره مشکل اورینتیشن من! 5 دقه طول کشید تا سکوی 16 رو پیدا کردم. نوشته بود تا دقایقی دیگر قطار فرانکفورت میرسد. منتظر وایسادم. دختر پشت به آدم های منتظر یک بارانی نازک استخوانی پوشیده بود و نصف موهایش داخل بارانی و مقادیری هم دست باد. یاد اولین روزی که به این شهر آمدم افتادم. از همین سکو بود؟ دختر پشت به همه به نرده ها تکیه داده بود. پسری را بوییده بود و ده دقه هم بغل کرده بودند. قطار پسر از سکو مقابل رفته بود و او همانجا مانده بود و باد هم کار خاصی با موهای فرفریش نمیتوانست بکند.
پیرمرد قبراقی سه چهار بار از جلویم رد شد و کنجکاوانه دید زد. پوست سبزه و موهای مشکی منتظر کسی . قطار آمد . با خودم گفتم الان وقتی وایساد ینی وسطش میخورد جایی که من وایسادم؟ نخیر رسما آخرین واگن رو به رویم بود. ترسیدم برود از پله ها پایین نبینمش. کمی هراسان رفتم عقب دو واگن را رد کردم. پیرمرد با پیرزنی شبیه خودش بود. آخرین ورانداز را کرد.  پسر را دیدم. عینک نداشت. بعد از 10 ساعت پرواز، 2 ساعت انتظار در فرودگاه فرانکفورت و دو ساعت و نیم قطار ، چشمانش دنبال آشنا میدویید.  از پهلوی سمت چپش در آمدم، قیافه ش فرق کرده بود با آنکه در دانشکده راه میرفت و میخندید و حتی عکسهایش روی پوستر های آزادش کنید. ساک کوچک را ول کرد و ساک بزرگ رو با کمی مکث ول کرد حواسش بود که به قطار خیلی نزدیک نباشد. دستانم باز بود و ثانیه ای از صدا کردنش گذشته بود محکم بغلم کرد. محکم در گذر همه ی این سالها ، الان بود که زمین بذارتم اما من در هوا بودمو میچرخیدم، مردم با لبخند از کنارمان رد میشدند. ساک کوچک را گرفتیمو راه افتادیم.  مسخره بازی .. منکه مسئول باشم از اتوبوسها جا میمانید و مقادیر زیاد حرف چرت میشنوید. بعد از یکسال فارسی را با صدای بلند و پر سر و صدا با یک دوست قدیمی  و شاید هم با ته لهجه ی جنوبی/شیرازی مادربزرگم به خوردش دادم بعد دو کباب گرفتیم و رفتیم خانه. البته که سر ایسگاه حرف میزدیمو به یک شهر دیگر رسیدیمو برگشتیم. و شب خندیدمو حرف میزدمو خندیدم و گفت یاد اردوی شیراز افتادی (همه شب در یک اتاق بودیمو میخندیدیم.) خوابیدیم. صبح دنبال راهی برای رفتن به لیل بود. نشانش دادم: لیل(اف) گفت اما من فرانسه میروم. گفتم آن اف درون پرانتز فرانسه است فاک نیست. خندیدیم. حرفها به همین عمق بودند و من نیازی به توضیح نداشتم. بردمش سوار اتوبوس لوکزامبورگش کردم و چار کلمه آلمانی کاربردی یادش دادم.

کمپوس پیاده شدم. ریچارد در اتاق انتهای سالن درس میخواند. من در کامن روم ابتدای سالن.  خسته که میشدم سوت میزدم. و بعد صدای سوت ریچارد در دانشکده ی خالی از سکنه ی یکشنبه صبح طول سالن را میپیمود و جوابم را میداد.

بیست و دوم جولای دو هزار و دوازده
(روز آفتابی)

۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه

چن ثانیه اول آهنگ گلفروش آصف چرا باعث میشه من به هر کیو هر چی نگاه میکنم احساس میکنم دارم به گذشته ی دوس داشتنی نگاه میکنم و حس خوب نوستالژی در لحظه ای دارم که ممکنه هیچوقت در آینده یادم بش نیفته..

۱۳۹۱ تیر ۲۲, پنجشنبه

من؟ دیوانه شدم.
فردا بعد از ارائه آندغیاس من ارائه میدهم. نکه ارائه نداده باشم. هفته ی پیش بعد از یک شب نخوابیدن ، مَنگ طورصبح سر سمینار رفتم و همون اول خاطر نشان کردم که اگه باگ دیدین تو حرفام مال اینه که این موضوع انقد جذاب بوده که تا صبح داشتم مقاله خارج از گود براش میخوندم و نفهمیدم شب صبح شده. اینه که آیم نات درانک. بعد که تموم شد در حالیکه ضربدری قدم ورمیداشتم به سمت جایگاهم که بشینم بدلیل پرحرفی برخاسته از هنگ اوری ناشی از بی خوابی نطق در کردم که آی که چه مقاله ها که در این باره خواندمو مجال نیس بگم. استاد فرمودن خو بگو .. منم خوشحال و شاد و خندان : ریه لی؟
اینه که الان عوض خوندن امتحان کله گنده ی 9 واحدیو کد زدن برای کار و همکاری در پروژه ی نرم افزار با 15 واحد سر جمع، دارم برای ارائه ی دوم سمیناری حاضر میشم که سه هفته ی دیگه قراره رو پیپرش کار کنم.
اما راضی هستم. شاید چون این از اون کاراییه که میدونم میتونم انجام بدم.
دیوانه چرا شدم؟
چون بغض کردم.
که پسر گفته که قبضش 150 تومن اومده و باید نسیه حرف بزنه.
من گفتم اه پس خدافس.
نگفته کجا؟ وایسا ببینم..
گوشیو قط کرده.
کره خری که من باشم الان اشکشم راه افتاد.
آیا سختی های که به جانمون میدیم برای آدمها (پدر مادر دوسپسر فرزند شوهر..) ما را بر خلاف انتظارمان  متوقع نمیکنند؟

ای اشک ها..!
فرمانبرداری نمیکنید که..
بریزید شاید سراب کسی واقعیت شد.

۱۳۹۱ تیر ۱۲, دوشنبه

اصن یادم نمیاد اینجا نوشته بودم یا نه ولی به جرات میتونم بگم مضحک ترین لحظه ی زندگی من اون موقعی بود که تو خونه درازه ی سعادت آباد با نلی نشسته بودیم در کمال آرامش تلوزیون میدیدیم نصفه شب که سطل آشغال مرکزی خونه که واقع در آشپزخونه بود منفجر شد.

پ.ن. نمیدونم شیر کاکائوی توش با چی واکنش داده بود . نلی هم از اون شیر کاکائو خورده بود و نیم ساعت بعداز اینکه خنده ها تموم شده بود و خواب بودیم مثلا ، داد زدم که صدا برسه به اتاقش : حالا تو کیسه نمیخابی امشب؟

۱۳۹۱ تیر ۱۱, یکشنبه

یخده خنکه بیرون که باشی، بارون زده . دیروز خیلی گرم بود سر همون من با شلوارک اومدم دانشگاه برم تو لب کارای ناتمام دیروز و یه جمو جور بکنم.  دیروز اوانزالیا  انقدر فحش دادو غر زد که وای ما چرا نمیتونیم جمو جور کنیم خودمونو ما چقد خریم ما چقد خنگیم و نفس هم نمیکشید یکریز نمیذاش حتی بگم جمع نند منو. در حالیکه فقط دنباله یه آپشن اینسرت دیتا بودیم. امروز اومدم دیدم همونجا رو برومون بوده این انقد روضه خونده نمیدیدیمش. تحملشو نداشتم دلم میخواس یکی بزنم در گوشش خفه شه. بس یریز عین پیرزنا فحش میده. این دخترای یونانیی که من دیدم خوب اهل کارای خاله زنکین. میگن ما ناهارمون سه ساعت طول میکشه بس غیبت میکنیم. خوشحالم که باز دست کم امروز تاپ نپوشیدم با تی شرت اومدم. هیشکی تو دو تا ساختمون دانشکده نیست. جمعه پرزنت دارم. مقاله ها رو پرینت گرفتم. باید شروع کنم خوندن.

چرا دارم گزارش کار میدم؟
ثبت در تاریخ؟
کلا میخواستم در مورد اون 5 دقه ای حرف بزنم که نونام نسوخ یکم روش سیاه شد فقط و من الان نمردم چون نون پنیر خیار گوجه خوردم با تنها نون نجات یافته م.

امروزصبح آلمانیه نطقش باز شد انگلیسی بام حرف زد. خوشش اومده بود ولی فهمید مال ایرانم تو هم رفت. برا من طبیعی بود.
چجوری میشه انتری نژادو از مردم جدا کرد؟ میشه؟ دیگه حوصله ندارم آدما اخم میکنن میرن منم رومو برمیگردونم و منتظر اتوبوس میشم.

۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

کوچیک شده. شِلوار ِ در اووردم رفتم سمت کمد دامن بر دارم میبینم یخده سرده نگا میکنم شورتو جورابم عین پوست درومده چسبیده به شلوار افتاده رو مبل. بصورت "تام" دو ردیف دندون به دوربین نشون دادم رفتم پشت کمد یه دستی درومد شورتو از تو شلوار دراوورد.

۱۳۹۱ خرداد ۳۱, چهارشنبه

زمان برای من بی معنی شده، ده صبح و شب فرقی نمیکنه. حتی اگه تو پیری بمیرم چیزی نمونده.

۱۳۹۱ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

نمیدونم چی بنویسم.
همون چیزی که برا مایکل نوشته بودمو میذارم اینجا.
کاشکی اینجا آن بودی. نیسی اما.
خوابیدم. موفقیت آمیز نبود. با موهای ژولیده و پیژامه به تن پله ها رو رفتم پایین. یه راست از تو تخت به خیابون تاریک. سیگار کشیدم اومدم بالا تو اتاقم.
یه نور کمی تو اتاقمه دهنم بوی بابا رو میده، مارلبرو...
قلبم هنو محکم و تند میزنه بوم بوم بوم..
حد اقل چیزی احساس نمیکنم
الان
(سه دقیقه)
رودخونه برا این روح من جواب نمیده .. یه شهر کنار دریا میخوام.

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

این :

- پی پی دارم.
(راه رو باز میکنه) + بله، خواهش میکنم.

میدو َم میرم.

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

امروز تو دانشگاه که رد میشدم صداهای فارسی بگوشم رسید که همه رو لیست میکنم( با لهجه):

- احمق یبس بیشعور..(تهرانی)
- من از آلمان متنفرم.  اگه اینجام بخاطر علم ...(مشهدی)
- آره من قیافه م شبیه ایرانیا نیست (اصفهانی)
- (نگاه، در جواب سلام من)
-داریم میریم غذا بخوریم اگه خواستی بیا
- میخواس با خارجی دوست بشه یه خوشگلشو لا اقل انتخاب میکرد هر هر هر (تهرانی)
- شبیه دختر خاله مه
- چرا بر نمیگردی نگاه کنی شاید دختر خاله ت باشه هر هر
-چند شدی؟
-آسونه
.
.
.

پ.ن. مواردی که لهجه ذکر نشده بدون هرگونه شیرین کلام بیام شده اند. همه سروته یک کرباسیم.
جز مورد تعارف برای غذا همه موارد ار بدبختی ما ناشی میشن.

۱۳۹۱ خرداد ۱, دوشنبه

دوره گردها حالشان خوب است

تهران-
تابستان است. خانه ی کوچک مربعی در صادقیه خانه ی موقت ماست و خانه ی دانشجویی خواهرم. اما الان که تابستان است همگی هستیم. ما دیروزش یا چند روز قبلش رسیده ایم. خانه ی خاله جان پیاده یک ربع راه است. بوی غذاهای خوب میدهد و زیبا و با سلیقه است. آدم احساس امنیت میکند حتی اگر بداند ساکنین آن خانه تمایلی به دیدنش ندارند و گهگاه تهمت میزنند. گاهی روابط خوب است. مثل وقتی که صاحبخانه ی خاله اینا خانه را برای پسر تازه دامادش میخواهد و خاله اینها که به محله عادت کرده اند پولشان دیگر نمیرسد و ما خانه ی کوچک مربعی داریم که خواهرم که خب دانشجوست ساکن آن است. اما آدم که بچه است این چیزها را نمیداند. روابط که خوب است بوی غذاها که خوب است، خانه زیباست و زیر پتو و کولر کارتون نگاه میکنید. من نمیدانستم و پسر خاله کوچیکه هم، که همسن و سالم بود در حد خودم خر بود و باقی ماند. من باید میرفتم خانه شان چیزی را میدادم و با خرجان برمیگشتیم خانه و او تنهایی بر میگشت خانه شان. خانه شان چهار طبقه بود. طبقه ی چهارم بودند. راه پله ها پنچره هایی داشتند که از خیابان معلوم بود. در قابی که در خاطرم هست یک درخت بزرگ تا نزدیکی های طبقه ی چهارم رفته و صدای جوب می آید. لابد تیرماه بوده که شبش باران زده بوده که صدای جوب بوده من چه میدانم. من از صادقیه صدای جوبهایش را دوست داشتم. آسمان سورمه ایست و مقادیری از بخش سبز رنگ نمای ساختمان هنوز قابل تشخیص است. من منتظرم. کسی در را نمیزند که باز شود. چراغ راه پله در طبقه چهارم روشن مشود تا پایین.  پسرخاله از پنجره معلوم است. به سبک پسرها چهارتا یکی پله ها را سریع پایین می آید. میگویم نمیخواهم تا خانه مان همراهیم کند. من احساس خانه و خانواده دارم. احساس آشنایی با این شهر. میگوید هف! که ینی این حرفها چیست. چهارده سالش است ها! اما میگوید هف! این حرفها چیست. نوک زبانی حرف میزند.

زار-آلمان-
از نیمه های شب گذشته است. صدای رعد و برق میآید. به حدی گرم و مرطوب است که لباسهایم را کنده ام تا اندکی نفس بکشم. یک ساعت پیش داشتم از خواب میمردم. چیزی در زندگی ام کم بود که تا یک ساعت پیش نمیدانستمش. حسش را نمیدانستم. کتاب را برای پسر میخواندم که صدای خرت خرت گوشی روی چوب آمد. تو زنگ میزنی؟ نه . این موقه ی شب چه کسی میتواند باشد؟ بله، الهاندرو بود. به پسر گفتم نگرانم صبر کن زنگ بزنم. ایشان نه تنها همساده ی ما بلکه آقوی همساده هم هستند. از بد بختی ها گفته و میخندند و به ما که علامت تعجبیم نگاه میکنند و بطرز غمگینی عذر خواهی میکند که نمیتواند خنده اش را متوقف کند و ریسه میرود. من اگر این صحنه را بیشتر توضیح دهم خصوصا در مورد مرگ مادرش لپتاپم را بدلیل اتصالی ناشی از رطوبت چشمهایم از دست داده و این پست تمام نمیشود. بله الهاندرو بود گفت جاروبرقی میخواهی؟ نه. تلوزیون چطور؟ پسرجان ساعت دوازده شب است زنگ زدی فلان؟ میخندد خنده که تمام میشود با اندک نفس باقی مانده میگوید رفته به دوستش در اسباب کشی کمک کند کلی کار داشته اما دوستش هم باید فردا صبح اتاق را خالی تحویل دهد. جاروبرقی نو و تلوزیون نو تر ظرف ده دقیقه از کنار خیابان ناپدید شده اند. من الان ناراحتم. جاربرقی سالم بوده هیچ نو هم بوده. گفتم دُشک میخواهم. پرسید در بساطشان داشتند. من ده دقه ی دیگر آنجام. در خانه را که باز کردم، رطوبت و من بهم سلام کردیم. برق بود اما رعدی نبود. احساس خوبی داشتم. شاید بوی خوزستان بود که حالم را خوب میکرد و اینکه وحشی نبود خیالم را راحت. پایین ساختمان سفید رنگ کنار فواره های خاموش دیوید را گرفتم که گمانم پاین خانه ی دوستت هستم. از طبقه ی چهارم تا پایین چراغهای راه پله روشن شدند. پسره ریز اندامی  پله ها را چار تا یکی میکرد.

در همین هوای رعد و برقی گرم تا خوابگاهش رفتیم من یک گیتار و یه سری وزنه از صفحه های گرد که به میله اضافه میکنند و رضا زاده بالا میبرد و پمپ دشک بادی دستم بود و دیوید بقیه وزنه ها، دشک من درون یک کارتن، دمبل و دیگ قابلمه تا به دانشجوهای خوابگاه بدهد.  سر راه وایمستادیم و دیوید قسم میخورد که دستی که دمبلها را گرفته اندازه ی دم پلنگ صورتی شده است. و از بار کوله اش خم شده بود. میخندیدیم. هر دو با پیژامه ساعت یک شب انگلیسی حرف میزدیم با وسایلی که دم در خانه ها میگذارند. تک و توک عابرها با علامت سوالهایشان رد میشدند. دوره گردها که زبان انگلیسی نمیدانند..


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۵, دوشنبه

قبل از اینکه به کلاس بیام استرس داشتم چون اگه جواب من که شبیه مال الهاندرو بود درست بود من درست ازش سر درنیووردم،  به نظرم اشتباه اومده بود امروز قبل کلاس فکر کردم باید اشتباه باشه باید یه ضریبی این جمله ها داشه باشن ، الان که سر کلاسم خیالم انقد راحت هست که پست بفرسم هوا. برگمو دادن جوابم غلط بود. خیالم راحت شد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۳, شنبه

آهنگ مورد علاقه ی دلی در شنبه ی دلشورگی

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۲, جمعه

من توی جزوه هام نقاشی میکشم. یهویی میبینم خودکارامو باید بگیرم و تصویر ذهنمو خالی کنم. و چون از پنچ شیش سالگی به اونور نقاشی حرفه ایو کنار گذاشتم طول میکشه فوت و فن قدیم یادم بیاد. کار زمان میبره و احساساتم هم تخلیه میشه. معمولن نقاشیهام ریزن خیلی. فک کنم به اعتماد به نفس برمیگرده .  مام که آقوی همساده. حالا..
امروز زیر دوش به دوتا چیز فکر میکردم اولی اینکه همین الان نوبت حمام شوییمو که یه شنبه پیش بود ولی از لجم انجام نداده بودم به نمدونم چیچیه ظهور برسونم و دوم اینکه خلاصه ی درسامو یا این مقاله ها و اینا رو به فارسی تایپ کنم و توی بلاگ بذارم. و برای اینکه حوصله ی خودم و کسی که گذارش افتاده سر نره این عکسسها هم بذارم. عمدتا بدون شرح گاهی با شرح مختصر. شاید شرح های طولانی تر اگر خیلی طولانی نشوند همینجا بخوابند. ایده ی دومی رو مرهون انسون تاشیرگذار زندگیم خانوممون «جین وبستر» هستم.
اما مسئله ی فلسفی گهی پیش اومده: مگه روز چن ساعته؟
و مسئله ژئوپلیتیک دیگه ای که تا ساعت 10 شب اینجا روزه آدمم انرژی داره بشدت تا ساعتها انرژی هدر میدم طوری که ده و نیم اگه بیدار باشم شاخ غول رو در مرحله ی هفتم شکوندم. سیاستمون باید با این وضعیت عوض کنیم.
من عاشق شدم. ناگهانی بود؟ دیوید میگه عاشق نیستی پسره برات «جذابه» ، قیافش به دلت میشینه. گفتم دلم تاپ تاپ میزنه. گفت خیلی جذابه. بدجور به دلت میشینه. شاید آدم عاشق کسی باشه که هیجوقت دلش تاپ تاپ نزنه. شایدم یه روزی عاشق همینایی بشه که یه روزی دلش براش تاپ تاپ میزده. ولی این عشق نیس. بش گفتم برنگردیم تو  کافه تحمل نگاهشو ندارم. بله. به طرز نمیدونم چی ای ایشون هم از من بدش نمیاد. میدونم حتی اگه یه شب برم بیرون باش میبوسمش و میدونم فکر نمیوتنم بکنم بیشتر از این. فقط میدونم تو دردسر فکریه بزرگی میفتم و وقتشو ندارم. میدونم حتی اگه اینجا پی اچ دی هم بخونم بازم این شهر محل عبوره و دائم نیسو میبینم که هیچی اینجا بوجود نمیاد که بمونه. اما اینا آخرین فرصتهای جوونی من نیستن؟
من پسر رو دوست دارم.
و «مت» بدجور به دلم میشینه.
و دیوید مهم نیست که هموسکچواله یا نه، بهرین دوست این روزهای منه.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

آدما بهم قول میدن و بعضا نمیدونن و بعضا میدونن، که این قولها پایدار نیست. بعضی هم فکر نمیکنن که متقابلا حرفی هم زده نمیشه ولی آدمی هست که به عهدی ناگفته وفا میکنه. این مورد دوم هم عده ای میدونن ولی یادشون میره. کلا چیزایی که عذاب میده بیشتر جلو چشمه. حالا اینو گفتم که بگم آدمایی که میگن فلانی به قولش پایبند نبود هیچ وقت بخودشونم نگا میکنن؟  گاهی دیفالت اون قول دوستی باشون بوده ولی آدما طوری عوض میشن که.. میخوام بگم قرار نیست وقتی طرفتونو تیکه پاره کردین، سر قولش بمونه. چون برای یه دوست شاید اونطور مایه میذاشته. همونطور که فکر نمیکردین فلانی ِ گوشه ی زندگیتون، بیاد و قهرمان بشه، حالا بلکم در برهه ای از زندگیتون.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۶, شنبه

عیییییشش

اونجایی که از آشپزخونه وارد اتاق میشم و بوی میرزاقاسمی میاد ومیره، روزایی که دارم یاد میگیرم چیو خط بزنم چیو نگه دارم تا حس خوب خونه داشته باشم. میرزاقاسمیو نگه میدارم. همه جا میشه از این آقای محترم برخوردار بود.
به کلاس رقص میرویم. درست روی مرز. نصف کلاس آلمانی نصف دیگه فرانسوی. خیابونای اونجا منو یاد خیابونای محله های قدیمی شمال تهران میندازه بنابراین بنظرم فرانسه باشه. درختای قدیمی با تنه های کلفت و گلهای بهاری. پیاده رو با سنگفرش قدیمی که تک و توک رنگاشون عوض شده. ساختمونای قدیمی و بعضی حتی بی قواره که اصلن قرار نیست چشم کسیو اذیت کنه. باغ های موسسه ها و درهایی که توی خیابون اصلی باز نمیشه . دِ اف گه. هر چی که اینجا با دِ اف شروع میشه ینی دویچه-فغانتسوزیشا و ینی که رو مرزی جانم. من مرزو دوست دارم. مرزی که مرز نیست. درخته و کلاس رقص . رقص، راک اند روله. هنوز فرقشو با تپ دنس نمیدونم. شاید همون باشه. یه ساعت ورزش کردیم. یعد از چند سال دوییدم و ضربدری راه رفتم و کله ملق زدم. وسطاش طبق معمول دلم درد گرفت تصمیم گرفتم محلش ندم. یاد گرفتم محلش نذارم و تا آخرش برم. این بلد بودن محل نذاشتن لدفن به صلاحدید خودم بره تو دسته بندی موفقیت هام. تو کلاس فهمیدم که کانتکست به حدی مهمه که زبان مهم نیس و میشه حتی باش زبان رو یاد گرفت. تو میدونی که با پای راست رفتی و حالا باید عوضش کنی برای چپ، با اون سمت دیگه و حالا میگه : آندغه زایته میفهمی ینی اونوری. زبان هم یاد میگیرم. تمام مدت هم با جوراب بودم. بارندگی بود و بوت داشتم که موسسه اجازه نمیداد بپوشیم. درد پاهام. آخ درد پاهام عاشقتونم. شب توی ایسگاه منتظر تراموا رقصیدیم. تراموا اومد من از چپ و بئاتا از راست به قطار نسبتا خالی بونژوغ گفتیم. گردنم سرد شده بود. بئاتا ژاکتشو داد، دور گردنم بپیچم. از جامعه اروپایی دوست داشتنی که منو بشد یاد بچگی تو مجتمع های قدیمی شرکت نفت میندازه با همون دارو درختو معماری به خونه برگشتم. میتونم از اول یاد بگیرم. میتونم به تمام آدمایی که متاقبلن همدیگرو طرد کردیم بگم فاک وامیدوار باشم میشه آدمهایی مثه یاسی و الا و آذر پیدا کرد. به هر کی که میگه با نظرت موافق نیستم که همه دوستات اینجایین. به هر کی که فک میکنه حق داره نظر بده. و مورد مشورت من نیست.
به جامعه بیچاره ی مریضم.
سلام زندگی.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

تمام پاییز و زمستون اینجا بارونی اومد که شبیه قطرات معلق در هوا بود ، مثل رطوبت، و من سر در نمیووردم. حالا دارم یاد میگیرم پاییز و زمستون اینجا بیشتر با دما خودی نشون میده. بهار با بارونایی که چنان قدرتمند  میان و چنان قطرات درشتی دارند که گویی  سنگ از آسمون میاد و هیچ تغییر جهتی هم ندارند. صاف خدمت جاذبه ی زمین. هدفون لازم نیست. میشه کلاس صبحو پیچوند چای نبات و نون شیرین خورد و تمرینای امروزو انجام داد . صدای گوم گوم بارون و رعد و بر خودش هست. نمیذاره فکرت جای دیگه بره.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

رفته بودم ایران باش قرار گذاشتم تو کافه رومنس، اومد نشست یه شال خوشرنگ درازی هم داشت. گفت دلشوره هامو بافتم. گفتم خیلی قشنگ شدن دل شوره هات از همین کارا باشون کن. گف بیا برا تو.. گفتم نه این خیلی عرضش کمه، گرمم نمیکنه. گف اما درازه خیلی انقد میپیچیش دورت کلافه میشی گرمت میشه..
دلم براش تنگ شده.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

در موردش ننویسم بهتره.

میشه عوضش از پشت پرت شم رو تخت و با پنجه پا به اسب آبی که از شیب زیرشیروونیِ بالای تخت آویزونه بگم چطوری تُپُل؟

۱۳۹۱ اردیبهشت ۷, پنجشنبه

هنوز انقدر حوصله پیدا نکردم بشینم موشکافی کنم ببینم چه ویژگی های داره تو من شکل میگیره و به چه دلیل، فعلن همینقدر که هر جور میلم بکشه رفتار میکنم خوبمه. خب یه چیزهایی هم هست که معنی نمیده: "ما ایرانیها باید تو فرنگ هوای همو داشته باشیم" خیله خب باشه اون همه هم دوست داشتم تو تهران همینجوری تو تب میسوختم که الان، خواهرم بام بود همونجوری تو مریضی حالمو میگرفت بعضا، این حرفا رو کسایی میزنن که در حد دادن شماره تلفن دکتر بت کمکت میکنن و بعد در حالیکه این کمک عظیم که همانا سرچ کردن کلمه ی دکتر توی لیست گوشیشون باشه میشه اینکه مثلن خبرم کن میخواستی با دوستات بری رستوران، ریسپانسیبل رفتار منم که تو میشی با هر گهی که بخورم، پول غذامم حساب کن بام نیست پول، از دوستت برام سیگار بگیر و وقتی مریض شدم برام سوپ درست کن بیارو بذار دیدت هم بزنم یکمم تو زندگیت خودمو بچپونم ببینم چی گیرم میاد.

دیروز که داشتیم لخت میکردیم بپریم تو کتابخونه (همیشه این لابی کتابخونه که باید توش کیف و اینا رو دربیاری با دفتر دستکات فقط بری تو منو یاد رختکن استخر میندازه)، یه دختر روسری بسر با دوستش مشاهده شدن، که منتظر یه بنده خدایی بودن که نشسته بود رو زمین و نصف کان سفیدش را به نشانه ی "ای ژرمنها فکر نکنید فقط خودتونید ما هم نقاطی از بدنمان به شیربرنجی شماست "، به دنیا گرفته بود. رفیق دیگری وارد شد و دخترکی سلام داد برگشتیم دیدم رفیق است سلام کردیم واضح و بلند و خندان و حجمی از هموطن که ما از تاریخ ورودمان به این دیاربا آن روبرو نشده بودیم، بهمان نگاه کرد. سلام کردم دو دختر همچنان با تعجب انگار که شمر دیده باشند نگاهم کردند و غیبشان زد و کان سفید را ول کردند به امان خدا تا با ما دست بدهد و خود و رشته ش را به سمع و نظرمان برساند.

متاسفانه بصورت واجب کفایی از دختران روسری بسر ایرانی اجتناب میکنم. مورد اول خودش هر وقت مرا میدید خودش را قایم میکرد. مورد دوم همان بود که همه جا جار میزد که این روسری به این دلیل بر سر من است که دوست پسرم در ایران از من خواسته و گفته با من ازدواج میکند اگر فلان، همانکه وقتی امر کرد لپتاپش را ببرم ایران بدهم گارانتی برایش بیاورم نه شنید و تهدید کرد و گفت در سفارت فامیل دارد ، مورد سوم از جنابان حامی دولت بود که اگر تشخیص میداد جمع خارجیست و ریپورتش جایی نمیرود لچک را برمیداشت و همانطور که دلی -سلام او بر مامانش- فرمود:  من از ریا بیشتر از مسلمانان بیزارم . مورد دیگر مشروب میخورد و تا مست نمیکرد ول کن نبود و قربان صدقه ی ایران اسلامی میرفت. موردها زیادند. هیچکدام اندکی شبیه آنچه که قابل معاشرت میدانشستم نبودند. بلایی سر این ملت آمده که فرنگ مثل آب زلالی شده که ناخالصی ها را نشان میدهد. آزادی که اینجا داده نشان میدهد آدمهایی که در عدم آزادی ایران نرمال بودند چقد مغایر میشوند وقتی تحمل آزادی را نمیتوانند داشته باشند. مگر دخترک فلسطینی نیست؟ چرا حالم از او بد نمیشود؟ روسری بسر دارد و آلمانیو فرانسه صحبت مبکند و دانشجوی دکتراست. آزادانه نظر میدهد و پشت لبخندش هیچ دمارت را در میاورمی نیست.

بتدریج فهمیدم همان چهار ایرانی ای هم که در تماسند پسر هستند(شاید چون روسری ندارند )، اما سه تایشان حذف شدند اولی پول همه را میچاپید و فکر میکرد زبل است و به خارجی ها یاد میداد بیایند به من بگویند "گ.ای.ید.مت" ، دومی اعتقاد داشت که یه سری اتفاقاتی در عالم میفتد وابسته به پیامبران و اولیا خدا که به دادش میرسند درست قبل از اینکه بلایی سرش بیاید:حذف، سومی همکلاسیمان بود که حقا درسش خوب است، ریش میگذارد و سیاه میپوشد در شهادت ها و سایر  روزها مشروب از دستش نمیفتد ولی بحث هنگام مشروب خوری آموزش آداب اسلامی به بیگانگان است ، گوش همه کر شد انقدر از اسلام شنیدند، عاشق دختر اروپایی شده و برایش به فارسی !! شعر مولانا میفرستد و باقلوا و قطاب و لواشک بهش میدهد و دختر کفری شده و عصبانیست و بمن میگوید به چه زبانی بهش بگوید به حال خودش بگذارتش و دوست پسر دارد و هر روز هر روز اسپم دریافت میکند. این مورد خودش بیشتر با من مشکل دارد خصوصا وقتی فهمید آنکه پای تلفن با من صحبت مبکند دوست پسرم است  تقریبا قهرکرد.

دلی هستم. دور هستم. اما مام میهن فرزندانش را تنها نمیگذارد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

فکرش خیلی مشغوله، خیلی خیلی تحت فشاره، همین که تو این وضعیت از کارش استعفا داده نشون میده چقد اوضاش قمر در عقربه. الان داره صدای خوروپفش تو گوشم میاد. دلم کباب میشه یادمه شباییو که خروپفاش اینجوری نبود. دکتر با معاینه حدس زده پلیپ بینی نداره گرچه من مطمئنم یه مشکلی تو بینیش هست. بیدار هم که هست تو نفس کشیدن بعضی وقتا مشکل داره. امروز که داشتم تو آشپزخونه نون میپختم(بله، مثکه شدنیه)، فک میکردم باید پشتش باشمو حمایتش  کنم که استعفا داده. میدونستم همه مخالفن من خودمم احساس بدی بم دست داد از اینکارش و اطمینانم کمتر شد ولی باید بش زمان میدادم وقتی گفت این تصمیم همینجوری گرفته نشده و چن ماه دیگه معلوم شه چقد بد یا خوب بوده. با این حال بش یه تیکه ی کوچولو انداختم. از خودم ناراحت شدم. بعد از اینکه با اناستازا غذا خوردیم با نونای من، براش کتاب خوندم. گف بارسا گل زد. چن دقه بعدش بعد از مدت ها داشت خروپف میکرد و من داشتم اسم بچه های فرضیشو به خواهرش تو چت میگفتم. ازش خواستم لپتاپشو خاموش کنه و روشو بکشه.
گفتم جبران میکنم.
بس همه بی خیالن.
بس پسر تنهاست.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱, جمعه

بغلم کنه ببره بذاره تو تختم پیشپیش لالام کنه تا خوابم ببره .. من مریضو لطفا ...

پ.ن. خودش زودتر خوابش میبره .. دلم تنگ شد برا عصرایی که مثه دو تا بچه سروصدامون از تو اتاق میومد بیرون بعد که قط میشد شنونده از بیرون اتاق میومد میدید پخ افتادیم خوابمون برده.

۱۳۹۱ فروردین ۳۱, پنجشنبه

امروز صبح نمردم.
دیروز برای تولد پسر رفته بودم خرید. میخواستم آخرین چیزهای که تو ذهنم بود رو بخرم. بعد از کلاس دوییدم مرکز شهر، خیلی قشنگ نیس که شهر اندازه کف دستتم بلد نباشی، اما شدنیه و خیلی چیزای غیرزیبای دیگه هم شدنی هستند. بنابراین کارشتات بست و من نرسیدم برم توی کاکائوها غرق بشم و خوشگلا رو برا «بیگ» جدا کنم که بریزم توی لیوان "ایش فرمیسه دیش". توی سی اند اِی رفتم براش تی شرت بگیرم عوضش یه پیرن مردونه ی سیاه با خطهای سبز گرفتم که آسیناش دکمه داره و یه کوچولو با خاکستری نوشته روشه. نمیپوشش اما گرفتم. میخواسم سوسولش کنم، به نظرم اونو میپوشید و عینک آفتابیشو میزد دلبری میشد. نمیپوشه چرا ؟ وقتی میخوام یه کاری کنم که میدونم مخالفت میکنه قبل تشریح کار میگم بش ششششییششش ششش! و الان میخوام روی یه کاغذ بنویسم شششش و روی نوشته ی لباسه بچسبونم. همه ی اینا نشون میده که من امروز صبح نمردم.
دیروز چون نرسیده بودم کارشتات برم آویزونو مُفو کنار ایسگا اتوبوس وایساده بودم. یه پسر لباس نارنجی ای رد شد. بعد چن دقه برگشت دست داد و در حالیکه داشتم فک میکردم کیه ابتدا به آلمانی و بعد به انگلیسی گف که نه ما همو قبلن ندیدیم. فک نکن. بعد حرف زد آی حرف زد اتوبوسی که سوار میشدمو گرفت و گفت دانشجوی دکترای کامپیتوره و توی ایغانیَن آبند بوده و من چرا نبودم و گف لاکام خوشرنگه و دستمو گرفت که اخم کردم کشیدم بیرون دستمو از تو دساش، انقد حرف زده بود تُف تو دهنش کش میومد. شمارم خواس. گفتم یادم نیس گوشیمو از دستم گرفت به شماره ی خودش زنگ زد و امروز تو مطب اسمس داد که بیا قهوه بخوریم.
من امروز بعد از اینکه قرارداد کاریمو پیژامه به تن امضا کردم روانه ی مطب شدم.
دوست ندارم اسمس بدم و پولمو حرومش کنم میذارم زنگ بزنه میگم بش که من علاقه ای به داشتن دوست جدید ندارم. گروه دوستام خیلی هم پرفکتن. چیکا کنم خو؟ اصرار هم کرد میگم دوست پسر دارم. دوست ندارم بی دلیل خودمو پشت دوست پسر قایم کنم. اینم به این عنوان اگه اصرار کرد میگم که بدونه میدونم میخواد کجا بره.
مطب؟ هیچی دیگه دیشب قلوه سنگ تو گلوم باد کرد. صبح جنازمو بردم تو توالت ، کارم که تموم شد حتی نشد کان عزیزم رو آب بزنم. یهو دنیا تیره گشت دسشویی چرخید. من اولین کاری که کردم این بود که در توالتو باز کردم. دومین کار زمانی انجام شد که در گرفتن سینک نا موفق بودم و افتاد بودم روی زمین و هی سعی میکردم سیفونو بکشم که جنازم پیدا شد اون اگوجیا بغلم تو توالت نباشن.  مردم چه گناهی دارن بغل جنازه اگوجیشم ببینن. همچین مبادی آدابو اینا...اما نشد اومدم باز بلند شم سرم خورد تو دیوار حموم که همانا دیوار اتاق ماتیاسم باشم ، گوپس صدا کرد. از سنگ و علف صدا دراومد اما ماتیاس زری پیرن پری جیککشم درنیومد. ما مرحمت کردیم اون دنیا. بعد نمیدونیم چن ثانیه بعد پسمون فرستادن مام بقیمونُ بردیم تو اتاق پهن کردیم. ماتیاس هم که چنان خوابیده بود گویی که جان ندارد.
آناستازیا رفته بود. من کف اتاق روی تیکه های پازل افتاده بودم و مادرم را صدا مینمودم. به یاد آوردم از کودکی من تب میکردم و مامانم را صدا میکردم و هیچگاه مادری بر بالینم ندیدم. گاها پدرم با چشمانی اشکبار و قلبی آکنده از غم کولمان میکردو پیش دکتر مفاخر میبرد چون مشکل عفونت آن زمان گوشمان بود. حالا اما دوچرخه سواری کردیم به سینوس منتقل شده.
اینها را دکتر امیری گفت. دکتر امیری موهای سفیدی داشت تپل بود و مهربان و با من دست داد و خیلی باهام حرف زد. دوستش داشتم، خصوصا پوست سبزه و صدای مادرانه ش را. بعد باد، باران من هم با مُف و پاهایی لرزان خودمان را از نمچیچی باخ رساندیم در و دهات قرصهایمان را گرفتیم کیفمان را آکنده از نوشیدنیهای ویتامین سی دار کردیم و در حالیکه مادرمان را صدا مبکردیم به بالای تپه که همانا خانه مان باشد عزیمت نمودیم. به تخت افتاده قرص سردرد و آنتی بیوتیک را با آب پرتقال خورده. دوباره مادرمان را صدا زده سپس گفتیم به خودمان شات آپ و خوابیدیم.

الان به نظر میرسد زنده ام. اگر میتوانید این را بخوانید من نه در آنسوی دنیا که مبتلا به جهنمو بهشت است و نه در عالم مجازی م.  خیلی هم واقعی. وگرنه من همچنان خوابم. و همان مستم که هستم.

۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

دوچرخه خریدم. اسمش هوشنگه. امروز انقد ذوق داشتم که با وجود کان درد ناشی از 6 ساعت دوچرخه سواری جهت انتقال آن به منزل باز هم پریدم روشو دِ برو ، باد هم البته دِ بیا! زدو سینوس هایمان اعتصاب کردند. قرصی نیستم اما این مورد داشت نابودمان میکرد اولین استامینوفن هیچ تاثیری نداشت. همین الان باد به یه جیزی میخوره و اون چیز به پنجره و به ین ترتیب سلام میرسونه. بچه ها اومدن دیگه چیزی ترسناک نیست . کی انقد ننر شدم؟  بله قرص خورده بودم و یکی افاقه نمیکرد، رفتم کلاه بذارم سرم سر راه درد گرفت سرمو بین دستام گرفتم و به تختم فشار دادم و قافل از اینکه دوربین چت روشنه و بیگ شاهد ماجراس. به هدست برگشتم التماس کرد برای قرص بعدی. مقاومتی نبود خوردم. الان سرم درد نمیکنه. درستش اینه که بگیم سر دردو احساس نمیکنم. مسابقه ی اینترنتی فوتبالی بود خواهر بیگ با نامزدش دنبال جوابا بودن ما دو تام کمکشون میکردیم. وضع احمق و سوالای خنده داری بود، نام بازیکن شماره دوی تیم چهارم لیگ دسته دو مسابقات ایتالیا جام 94، گوگل هم کم میوورد. بیگ سرشو اوورد توی دوربین. گفتم اه؟ یه چشمت از اون یکی کوچیکتره. گفت زامبیم؟ گفتم دوست دختر زامبیم.
خسروش شات دان شد.
رفت خوابید.

۱۳۹۱ فروردین ۲۴, پنجشنبه

ناخن هایم را سبز پسته ای کرده ام. ناخن وسط دست چپ  در گوشه ی چپش یک برگ کوچک یاسی رنگ دارد که شبیه درس "حاشیه" در کتاب هنر -احتمالن- سوم راهنماییم است، یک  تاج سفید هم بالای ناخن انگشت کوچک دست راستم است. تصمیم این دیزاین در تعطیلات گرفته میشد. ملت در تعطیلات به سفر میروزند. عده ای هستند که مقاله دارند و درس میخوانند. من هیچ غلطی نکرده ام. در زمان تعطیلات ایستر مریض بودم. آفتاب بود بصورت غیر اسلامی به خیابان رفته و توسط مردم خوب کشور دوست و همسایه افغان همینجا در قلب اروپا که همانا مرز لوگزامبورگ آلمان فرانسه باشد کلمات شیرین فارسی را استشمام کردم و باد هم به وسط سینه ی بیچاره مان خورد و باران هم بر سرمان بارید و تا برگردیم خانه دوباره آفتاب شده بود و مام از این قرص های روز و شب سرماخوردگی داشتیم. الان یه جعبه دسمال کلینکس و یه جعبه قرص تمام شده. بهترم. خوبم. مف مف* نمیکنم. کاری که منفی بیست درجه نتوانسته بود بهار کرد. بهار با آدم هرکاری کند خوب است. نوش جانم. زیبای وحشی  ، کتک زدنش هم کیف دارد. ندارد؟ ویروس که اینجا نیست این مدلی هم خیلی اذیت نمیکند. «بیگ» بیشتر اذیت شد. لباس کهنه شده یه زمانی یقه اسکیِ از ایران آورده شده را میپوشم. یک جوریست که تنم را میخاراند. اما گرمم میکند. پریودم تمام شده. دوباره قبل پریود پاچه گرفتم. خوب که یکی هست پاچه ش را گرفت. پولیور سبز است. آستینهایش گشاد شده روی مانتو میپوشیدم هنگام عبور از دروازه وحشت پلی تکنیک اخم میکردمو گاز میدادم. بم میگفتن خوشتیپم، راضی بودم منم ، بدنش راه راه سه رنگ سبز و سفید دارد بقیه اش کلن سبز است. آستینهایش را با پنجه میگیرم و میگذارم به دهنم.  «بیری» ِ وسواس ذهنم سریعا پیگیری میکند میبیند قرار نبوده که این را با خود از ایران بیاورم پس نشسته بودمش و آخرین بار.. بعله آخرین بار هویج خورد کرده بودم و روی مانتوم این را پوشیده بودم و دادم به «شاندیز» یا «آوانگارد» یا هر اسب دیگری که در اصطبلهای سمت راستی  ، دقیقا یکی مونده به آخر بغل اون خره اقامت داشت، و سرما هم خورده بود. ذهن بیری ِ وسواس گونه فقط آزار میدهد چون من تنبل تر از این هستم که دست آغشته به آستین را از روی دهانم بردارم، با خودم فکر میکنم ویروس سرما خوردگی اسبها بمن قابل انتقال است؟ آن هم بعد از دو سال باقی میماند! مشمشه هم گمانم یک هفته در هوای آزاد از بین میرفت شاید هم اصلا آونگارد یا شاندیز سرماخوردگیشان ویروسی نباشد. بعد یادم می آید آوانگار همه را زمین می انداخت الا من، یادم آمد باش یورتمه رفتم و کیف داد. آوانگارد را دوست داشتم. یعنی پیر شده و به بخش خر منتقلش کردند؟ یا جوان بود.  فک نکنم اسب ها در دوسال پیر نمیشوند شاید در هفت سال شوند.  یادم میآید به آن مریضی وحشتناک که از آن پسره ی احمق خرابی که عاشقش شده بودم گرفتم. که بحثهای مسخره ای که من از ت مریض شده ام را راه انداخت! که دیوانه بود زجر داد و رفت و من بوسیده بودمش و گفته بودم به درک که مریضی. در شلوغ ترین جای شهر. ثبتش هم کرده ام تازه. ای آوانگارد ! ای آوانگارد سرماخورده ی من! کاش میشد با تو تا پل کریخان تاخت بزنمو همان جا لب های تبدارت را ببوسم و بگویم حماقت کردم که ترسیدم  مریض شوم از تویی که به هفتاد نفر در روز سوار دادی و یکیشان نصف یک هویج را نصف کردو داد بت و تو یورتمه رفتی.

*فین فین به جنوبی

۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

ده روز شد. حتی بیشتر از ده روز، من یک کار ترجمه انگلیسی به فارسیو که از طرف «بیگ» پیشنهاد شده بود قبول کردم به دو دلیل یکی اینکه دوست داشتم درگیر زبان بشم خصوصا که این متن قرار بود طبق یک Glossary ترجمه بشه و ماشین بخونش دیدم رو برای رشته ای که مشغولشم بازتر میکرد، و دو بخاطر اینکه پول بحساب «بیگ» ریخته میشد و تو دل من این بود که لا اقل یه بخشی از هزینه ی موبایلش که دائم باش بمن زنگ میزنه جبران شه، گرچه تا پولو گرفت رفت باش یورو خرید که بده بم. اما اتفاقی که افتاد این بود که هرچند تجربه ی مهمی بود اما لذت بخش نبود، دور هم بودنای مهمی رو از دست دادم، میتونستم هشت برابرش پول در بیارم تو همین مدت و این همه هم زیر استرس حجم بالای کار دل روده و قلب و چشمم میشد اذیت نشه. امروز 20 صفحه از هشتاد صفحه مونده مونده بود، من میخوندم پسر تایپ میکرد.  از وویس جی میل استفاده میکردیم. حالم بد بود بدتر میشد حالت تهوع داشتم، گفت نمیخواد گفت بسه!  سعی کرد بام حرف بزنه اما بد اخلاق بودم. نمره هام تعریف چندانی نداشته باید دوباره امتحان بدم یکیشو الان یکیشو سال دیگه میدم که میدونم نمره م بهتر میشه بعد یه سال توش، خوبیه اینجا اینه که نمره ی بهتر فقط ثبت میشه برات و این مزیته بزرگیه، میشه استرس نداشت گرچه تمرین میخواد اخت شدن با این سیستم.
گفتم میخوام کتاب «خداحافظ برلین» که خودش برام فرستاده رو بخونم، میخواد بلند بخونم؟ گف اصن آره همینو میخواد، گفتم بشرطی که به پشت بخوابی و به مانیتور نگاه نکنی، وقتی فهمیدم وسط خوندنم دارم بطرز مسخره ای ادای کاراکترای داستانو در میارم، که دیدم بعضی جاها میخندید. یه جایی متکلم وحده زیاد شد. خوابش برد. بش گفتم حرف نزنه که خوابش نپره، گفتم فردا بقیه شو براش میخونم ، جی میل ببنده بخوابه، بست. خوابید .. خوش حالم..

۱۳۹۰ اسفند ۲۱, یکشنبه

بعد جوانیست دیگر شاد میشدم میخندیدم وقتی که همزمان روی پروژه ای بودم بعد جوانی باید بماند عکس میگرفتم جوانی باید نشان داده میشد کامپوز را میزدم و میفرستادم، اسیر 13 و سه دهم اینچ شدم. چشمانم رویش کمسو میشود بچگی هم نکردم زمین بازی ام را بزرگتر انتخاب کنم، کوچک است بیشتر رویش قوز میکنم زود تر به نیمدایره ای تلخ تبدیل میشوم.
مشکل  از اینجا شروع شد که زمین بازی کسل کننده بود ولی میشناختمش بازی کردن درش را بلد بودم ، شاید بازی های پر سر و صدای زمینهای دیگر از  اینجا خوش بود.
مادربزرگ یادم داده بود که مرغ از این جا که من هستم غاز است، شاید هم که کلا غاز بود اما آنبار که مادر بزرگ گفت اگر به در قابلمه دست بزنم میسوزم واقعا سوختم، این هم جایش.
روزهایی هم در زندگی ام بود. در زندگی مجردی ام در شهری غمگین بین شهرهای زیبا و شاد آلمان و فرانسه. روزهایی که لبانی قرمز داشتم و چشمان درشت مشکی و ابروهای کجی که تنها بودند. بعد از ظهرهای یکشنبه ای که کسی ظهور نمیکرد..

۱۳۹۰ اسفند ۹, سه‌شنبه

غمگینم از این کشمکش

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

اگرچه علم در آلمان است اما در آنجا هم مردمانی داریم از ایران

اون موقه که کش میومدم تا قاشق چایخوری که تو ظرف صبونه مونده رو بردارم، نمیدونستم دو دقه بعدش از اتاق میام بیرون داد میزنم چگالی پنیر از چایی کمتره!

 

۱۳۹۰ اسفند ۴, پنجشنبه

داشتم 9gag.com  رو چک مبکردم وسط درسا، بعد یه آقای خوش تیپ لختی و که داره از دریا میذاره بیرون، گذاشته بود که هر چی میومد پایینتر میگف چرا اینجاها که آب تو دهنشه و زشته و اینا رو نشون ما نمیدن همینکه جیگره و اینا نشون میدن.. این آقا رو برویی بلند شد از پشت سرم نمدونم چی برداره دید من دارم عکس نیم برهنه ی آقایون تو دریا میبینم حالا همش بصورت اوا ؟ دخترا هم؟ داره نگام میکنه ..  هی تا سرمو میارم بالا چششو میدزده.. دِ بیا!
این قسمت فیلم  When Harry met sally  رسما یاد اونروزی انداختم که داشتیم تو خونه ی فاطمی پیکشنری بازی  میکردیم، پاییز پارسال، بعد کارتا بریتانیایی بود ، صنم داشت خودشو میکشت که یه کلمه ای که معادل ریزش صخره س و حالیمون کنه یهو "بیگ" داد زد : جاده چالوس!
خونه ی فاطمی رو دوست داشتم باید اینجا نوشته باشم که فردا صبحش همه از روی منو بیگ  که وسط هال فسقلی خوابیده بودیم ، رد شده بودن رفته بودن دنبال کار و زندگی  و ما وقتی بیدار شدیم تنها بودیم تو خونه ی بچه ها، داشت بیرون برف میومد کلی کار داشتیم اما گشنه مون بود، از رو یکی از برگه های رو یخچال کباب سفارش دادیم بعد رفتیم پشت پنجره ، خیابونای خیس و برفی فاطمی ،  فلسطین، خیابون ایتالیا اینا اولین چیزایی هستن که بوی تهران رو به دلی میدن. پشت پنجره بم گفت یبار اینجا داشته ظرف میشسته پارسالاش ( که همیشه میگه تو اون موقه کجا بودی؟) بعد از تو پنجره خونه روبرویی نصف کله ی یه آدمو دیده میخواسته شلیک کنه (تحت تاثیر بازی کال آو دیوتی).. خندیدیم.. خونه ی دوست داشتنی مقوایی فاطمی و ما همه با هم ساکت شدیم.. بوی تهران میومد.. گف تو اون موقه کجا بودی؟.. گفتم کار داریم باید برم دانشگاه از استادا ریکام بگیرمو کارنامه سفارش بدم..سفتتر بغلم کرد ..گفتم اینم اولین برفمون..زنگ درو زدن ..

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

لیدی

دهنو قد اسب آبی وا میکنم سیبمو گاز میزنم بعد با دستمال دور دهن خودمو دور دهن سیبو پاک میکنم.

۱۳۹۰ بهمن ۲۶, چهارشنبه

ینی منی که اونروز که تو تابستون رسیدم اینجا کاپشن میپوشیدم باید بگم که هوا شده سه درجه دارم از گرما خفه میشم.

پ.ن. رطوبت بالاس  وگرنه اگه بادی چیزی بود الان یه کلد ستاپ خورده بودم تو تخت بودم.

اشاره به موی بلوندم

انقد حرصم میگیره ایرانیا تو اتوبوس از دماغ گرفتنم میفهمن ایرانی ام .

۱۳۹۰ بهمن ۲۲, شنبه

این دخترا که درسشون عالیه بعد اخلاقشون فقط با پسرا خیلی خوب و متین و جیگر و اجتماعیه ، میشن همون استادای زن دانشکده که فقط به پسرا لبخند میزنن و درس میدن و نمره میدن خدای نکرده یه دختر وسط کلاس سوال داشته باشه کلاسو تعطیل میکنن که بمن بی احترامی شد واینا؟
یه موقه هایی هست که آدم نمیخواد درس بخونه یه موقه هایی هم هست که امتحان آدم بعد از شنبه یکشنبه س. بعله..

۱۳۹۰ بهمن ۲۱, جمعه

پا شدم رقصیدم بندری توی شیشه پنجره که پشتش شبه خودمو نگاه کردم گفتم این سینه لرزوندنته؟ من نگفتم من تکرار کردم. پسر دایی بزرگه میگف پسر دایی بزرگه دلش خواس بخوابه پشت دوستش دلش خواس خوشحالش کنه وقتی بیدار میشه تو مقصد باشن ماشین و برداشت و سه دقه بعد پسر دایی بزرگه مرد. تو کما رفت بعد سه ما مرد. چقد باش میخندیدیم نشسته م رادیو گوش کردم. رادیو سوییس کلاسیک و بلاگ خوندم. وسطش دلم خواس همین شکلی که شبه من تو ماشین پشت نشسته باشم و رادیو باشه و بابا باشه و مامان و باد خنک پاییزو ، من به اکالیپتوسا نگا کنم. ما داریم از خونه ی مامان جان بابا جان بر میگردیم.. بعد دلم چروک شد. بابا جان نیست دیگه..
آلزایمر گرفته بود بابا جان آخراش میگفتن چنتا بچه داری اسم پسر داییمو بعنوان تنها بچه ش میگف.  بعد دلم  برا مامان سوخت فهمیدم چرا خودشو کشت فهمیدم مامان نمیخواست تنها باشه وقتی باباجان میمیره و رفت از بیمارستان گف خوابش میاد گفتن بش که بابا جان تموم کرده میدونس و چون پدرشو موقع مرگ تنها گذاشته بود نمیتونس خودشو ببخشه، الان که دارم اشکامو پاک میکنم دلم میخواد مامانم با من ارتباط برقرارا میکرد و حرفام و اخلاقم آرومش میکرد اما من نتونستم کاری براش کنم بغل من حتی بی فایده بود.  امروز صدای مامان و بابا گرفته بود و من تنها بودم. تنها تنها تنها...
اولین امتحان بد بود. هشتاد درصد تمریناشو حل کرده بودم و خیلی خوندم و چهل و هشت ساعت نخوابیدم و از استاد پرسیدم چقد طول میکشه  این بابا؟ گفت سه  و نیم میشد یه ساعت و نیمه بعد من فک کردم  سه و ساعت و نمه بعد قاعدتا بعد النگ دولنگ بازی میکردم با سوالا سوال چهار بودم که سالن خالی شد، گف چرا نمیای جلو؟ بیام ماچت کنم؟  بله سعی کردم شیش تا سوال و جواب بدم اما هیچی یادم نیومده بود. پس یک معتاد افسرده ی چهل و هشت ساعت نخوابیده با کیت کت زنده مانده بودم. با دو تا دیگه مثل خودم رفتیم مِنزا که سلف خودمون باشه ،دیگه دیدم نمیتنم بیام. مو زرد بوقو مالش داد شونه هامو و رو دو تا گره ی گنده رو ماهیچه های پشت شونه م دست گذاشت که You have some serious problems here! سینی مو بلند کرد برد. بیرون برف میومد در حالیکه بنظرم هوا زشت بود گفت چقد منتظره این هوا بودم. من و یلکه و به آ تا رفتیم سمت دانشکده .  به بئاتا گفتم حالت خوش نی چته نگرانی گفت آره کسیو میشناسی یه 80 کیلوییو بلند کنه؟ گفتم عجب چیزیم کُشتی! داشتن درباره تجربیات آدم کشیشون صحبت میکردن نمیشنیدم، منگ بودم فارسی و انگلیسی با هم حرف میزدم. گفتم شیت میشه گُه! رو ه تاکید کنید فک کنید پول ندارید و ای تی ام ماشین خرابه حالا بگید عالی بودن! هندی میگفتن گووه هاها مجاری: سااار! و هلندی از همه بیشتر خالی میکرد: شِغایت به به! بعد همینجوری که فرهنگ میدادیم فرهنگ میگرفتیم رسیدیم به برکه ی پشت دانشکده رفتم روش یخ زده بود یخ گنده با پاهام برف تازه و کنار زدم سردردم رفت جیغ میزدم لیز میخوردم دستای به آتا رو گرفتم چرخیدیم  موزرد بوقو تانگو زد بعد از زمین بلندم کرد و یلکه وایساد بش برف پرت کنم بعد از اونجایی که رسم دانشکده اینه که همیشه یکی اون بابایی که مست شده و مشایعت میکنه تا خونه ، با یلکه اومدیم خونه. اوبوس بئاتا نیومده بود رفت تو بانکش تا  اوتوبوس بیاد..
برف سبک افقی میباری..
کلمبیایی میگه تو کشورتون امروز گوگل تموم شد. به مامان بابا فکر میکنم که زندگیشونو گذاشتن منو فرستادن اینجا، به بابا فک میکنم که بیشتر از مامان برام مایه گذاشت که "میخواست" برم میخواست که نمونم مامان میگف درس بخون بابا تمام حسابشو خالی میکرد میگف دنیارم بگرد. دیشب خواب بد دیدم. منو فرستادن اینجا الان چجوری واسه مامان توضیح بدم جی میلشو چجوری چک کنه؟ اوو وو هست ولی سرعتش داغونه هی قطع میشه مامان پنجاه بار فریاد میزنه صدام میاد.. من با خیال راحت بغض میکنم، برای بار پنجاهم میگم آره مامان آره..

۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

Oh my God! I love your hair!
از شوخی های روزگار بود که از زبان بیگانگان راه خود را به جهان خارج پیدا کرد.

قضیه اون چینی س که وقتی دیوید گفت بش من عاشق قیافه ی دخترای شمام خیلی خوشکلن بش برخورد فک کرد داره دسشون میندازه..

۱۳۹۰ بهمن ۱۶, یکشنبه

دیشب طرفای ساعت دو خسته از تولد اِوی برگشتم، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

میدیدم کسی به آهنگ گوش نمیده، رفتم عوضش کردم پریای شهرام شبپره گذاشتم باش قر دادم، همه ی ملت های دنیا جمع شده بودن نگا میکردن، به چنتاشون شروع کردم یاددادن، مارک گف حالا میفهمم چرا موقع تانگو میگفتی ما ایرانیا با همه جامون میرقصیم. یه کلاه کابوی پیدا کردم گذاشتم سرم با این دوربینای خفن ریخته بودن عکس میگرفتن. یکی میگف تو دانشکده دختر کم باشه سلیبریتی میشی. میگفتن دیس وان ایز سو سکسی! بعدشم یکیشون عکس یه مینا نامیو نشون داد گفت میشناسی؟ گفتم شاید چون دندونپزشک میشناسی.. گفتم والا یه میلیونتایی دندون پزشک تو ایرانه نصفشونم خانومن از اونا 5 تاشونم دوستای منن ، بقیه رو نه! در حالیکه عین تو فیلما دو تا پسر تا دم در خروجی و دوتا تا در خونم ساپورتم میکردن رفتم تو اتاقم، شلوارمو برعکس پوشیدم .با همه ی اجی وجیا ها تو کلیه هامو رودم خوابیدم. صبح سرم درد میکرد، یکم شراب قرمز که این حرفا رو نداشت. بقول مایکل یکم از خیلی. پس فرد اامتحان دارم ولی چاره ای جز خواب نبود سرم داشت میپوکید. رفتم دسشویی قرص خوردم و بدون شک خوابیدم. خواب دیدم یه پسری تو اوتوبوس وقتس از که خواب بودم دسمالی کرده رفتم شکایت کنم یه پلیش ایرانی تو کلانتری ژرمناس و عاشق اون شدم. عاشق دستاش. به همین تین ایجی.. پسر چرا تو خوابام نیسی؟ چرا بات راه نمیام؟

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه

از این دخترهایی که گله ای پا میشن میرن از وسط کتابخونه برا خودشون یه چیزی بیارن گله ای بر میگردن بدم میاد. از گله ی دخترا بدم میاد. تجربه شو داشتم بسه .. از صدای خنده ی زورکی دختر عرب روسری بسر در انتهای شب پشت آخرین پارتیشن و پسر ریغو، از دختر عربی که پشت آخرین پارتیشن روسریشو بر میداره تا بشون ملحق شه.. از دخترایی که دودوتا چارتا ، بعد سه سه تا نه تا بعد تا آخر جدول ضرب که رفتن مشتق دومو نمودارو مقایسه با انتگرال تابع فلان و سپس بررسی داده ها باسری فوریه  و .. میکنن تا ببینن با "پسر" جماعت دوست بشن، از دخترایی که حتی یه دودوتا چارتا هم نمیکنن و با هر کی سر راهشون یا دوتا حتی میخوابن، از خودم که دارم به این چیزا فک میکنم، خسته شدم.

۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه

دختر روبروییه همینجوری که داشتم چایی میخوردم نگا نگا میکرد بعد من فک میکردم نکنه تو کتابخونه نباید نوشیدنی اووردو اینا که پا شد رفت با یه لیوان چایی برگشت . طفلی حسودی میکرد..

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

۱۳۹۰ بهمن ۱۰, دوشنبه

ساعت ده شب از دو راهی ِ هوف ویگ- آلتا شتات ویگ به بعد تنها بودم . تا قبلش هیکل زنی چمدون بزرگ قرمزی رو روی یخ و برف میکشید. زانوهام خم بودن و خرت و خرت روی یخا قدمای زیک زاکی بر میداشتم. صدای سگ میومد. انتهای خیابون ، مه و تپه ها دست میدادن. سرمو انداختم پایینو دنبال رنگ قهوه ای لا بلای سفیدی برفا میگشتم. ترکیب قهوه ایو سفیدی که از سالهای دور ترکیب مرموزی برام داشته .. صدای ناقوس کلیسا بلند شد. سگ ها بیشتر پارس کردن. ترسیدم. گفتم نیستی. از ترسیدنم خوشم اومد. رسیدم ورودی خونه جای پای آدم نبود رو برافای دم درش جای پای گربه هه بود که سه تا پا داره. وقتی رسیدم  پشت سرمو نگا کردم. جای پای منم رو برفا نبود. کلیدو  انداختم. چراغو روشن کردم. رفتم تو.

۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

آناستازیا از حموم اومده میگه از برف بدم میاد  ماتیاس ساعت یک بالاخره بیدار شده  خودشو انداخته تو آشپزخونه میگه من عاشق برفم. من دارم کاهو خورد میکنم سالادو ساندویچو هرچی شد درست کنم، آنا حوله بسر میره تو اتاقش. ماتیاس در اتاقشو باز میذاره میاد ازین غذا بدبوهاشو درست کنه صدای آهنگ از سیستم اتاق بچه پولدار میاد. میگه این به های که اوردی میخواستی تو وایت واین بریزی نکن اینکارو تو "غوم" بریز. از نیشکر درست میشه. این هفته یه فکری به حال به ها میکنم هنوز سالمن، باید زودتر بساطشو راه بندازم. قراره از الان بذارمشون تو غوم ذکر شده با رنده ی پوست لیمو تا وقتی کارای پسر درست شد رسید اینجا با هم بریمش بالا. خورد کردنم تموم شده ، میام تو اتاق برف میاد ، صدای آهنگ بوی غذای بیخود ماتیاس، غرغر آناستازیا، میام تو اتاق در و پشت سرم باز میذارم یکم زندگی بریزه توش.

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

انگار که توی ژاپن باشم، صدای خیلی بلند و زیاد بچه میاد که ژاپنی حرف میزنن. کیفم بوی اردو میده. برای خودم دو تا ساندویچ پنیر و خیار و گوجه و کالباس و سس درست کردم پاشدم اومدم دانشکده. از خونه میترسیدم. خونه خوبه از خونه توی امتحانا میترسم. شیراز میشه میگه بیگی بخواب بااااا... اینه که ده متر خونه تا ایسگاهو دوییدم عین پیرزنا نفس نفس زدم تا صدو یک و گرفتم در دانشکده بسته بود کارتم نشونش دادم گف بفرما. کاش کارت ماکس پلانکم داشتم. اونجا عالیه اینجا یه مشت بچه ی آلمانیو ژاپنی کلاس دارن امروز که شنبه س. داد میزنن ! جَو کولی(اسم دانشکده س) معمولا فانه بچه ها امروز چکار کنیمه؟ اما بازم الان که هیشکی نیس و احتمالا دیوید بیاد تا یه ساعت دیگه میشه شروع کرد درس خوندن. دستامو دوست ندارم یه مشت خط روش افتاده. یادم رف کرم بزنم. چی یادم میمونه..
تو مغزم جلسه س .. چرا به هر دری وری ای فک میکنم جز الان...

۱۳۹۰ بهمن ۷, جمعه

آرژانتینی چند بار حرکتو بام تمرین کرد از دو شروع میکردیم بعد چپ دوقدم عقب پا ضربدی یکی عقب و بعد راست. بعد همینجوری هدایتم کرد گوشه نزدیک پیشخون بار. بازومو ول کرد. گفت تو سرت فکر داری. اینجوری نمیتونی بریز بیرون تا بتونی. بریز بیرون..
یادم باشه چن تا از متدهای  فلرتینگ یا همون خر کردن خودمونو خیلی جدی بنویسم تو دفترچه هه تا بعدا که پسرم* کارش گیر دختر مردم  افتاد هم مادر نمونه ای باشم هم یک شهروند خوب.

*نیما
پ.ن قبل از اینکه حتی کارش به دختر مردم بیفته خورد خورد یادش میدم. دختر چیز لطیفیه حیفه پسرِمن نتونه لطافت و درک کنه.
دراز پی نوشت:
تمام پسرهایی که من تو ایران تجربه کردم حس نهایی یی که به من منتقل میکردن وحشی یا ناشی بود. من خوشحال از داشتن پسر به خانه برمیگشتم بعد میدیدم ادای خوشحالی ست خیلی طول میکشید تا پیدا میکردم فلان حرکت ریز در کلام یا رفتار یا هرچی توهین به من بوده توهین پنهانی که خود فرد شاید حتی نفهمیده و من هم باید موشکافی میکردم و چیز ریزی را که لای تاروپود دلم دستو پا میزد نجات میدادم. حس  منتقل شده به من وحشی بود. یا برعکس خیلی خوشحال نبودم/نیستم چون تیپی که به همین ترتیب "نادونیت" رو به من منتقل میکنه الان طرفمه. این تیپِ یک پسر خوب ایرانیه. پسری که میخواد به تو به عنوان دخترش احترام بذاره. حواسش بت باشه و میترسه حتی حرکت ریزی گل نازکش و فیلان. این یکی تیپ بتو حس امنیت میده مثه سربازاز جان گذشته س و شیفته ی سینه چاک اما هرگز بلد نبوده دل تو را بلرزاند. هر چیزی هم که الان بلد است بتو حسی نمیدهد چون خودت تعلیمش دادی. تو نمیتونی بگی اوه چه نایس چه خوب بغلم میکنه چون خودت یادش دادی: اوه عجب چیزی یادش دادم؟  حتی وقتی بش گفتی این چیزها رو بلد نیستی نرفته از چهار تا جا یاد بگیره تو یادش دادی و همه چی اسپویل شده. این تیپ برای من ناشی است. دوست پسر کنونی م را عرض میکنم. عاشق سینه چاکی که نه من توانایی ترکش دارم(چون توانایی دل شکستن همچین موجود ساده و مهربانی را ندارم) نه او لحظه ای پایش را عقب میکشد. من الان دور از او چه چیزی را تحمل میکنم؟ این دفعه که ایران بودم شاید خیلی سعی کرد تریک های خر کردن بزند. در من اثر نداشت . دلیلش را نمیدانم. زمان شاید مهلتش را تمام کرده. گیر افتاده ام بین آدمهای که دوستشان ندارم ، نمیتوانم عاشقشان شوم و خوب بلدند و نابلد دوست داشتنی. بعضی پست های کوچک مسخره پی نوشتهای طولانی مسخره تر دارند.

۱۳۹۰ بهمن ۶, پنجشنبه

دیشب  فک میکردم هشت تو کتابخونه در سکوت و خلوت یک صبح زمستانی درسهای آقایان فلانوس ، فلانال و فلانوف را مشغول به حاضر کردنم. لیک الان که ساعت هشت و ربعه و من دو عدد دیگر برلینر بالا انداختم و آذوقه ی یک هفته ای م را در عرض دوازده ساعت(شامل ده ساعت خواب)به غا دادم و شیرینم هم شده، می اندیشم که حیف اگر به اتوبوس یه ربع به نه میرسیدم لا اقل نه آنجا بودم. از موانعی که بین الان ینی ساعت هشتو بیستو یک دقیقه(دو خطو که یه نفس حرف نزدم!) تا جناب یک ربع به نه ملکوتی وجود داره که اتوبوسش مارو به عرش علم و دانش نزدیک میکنه ، یک ، تعویض لباس جلوی آینه س و دو، سشوار کشیدن هفت هزار ملیون گره ی در سر. امشب قراره مشرف بشم به یک کلاس تانگوی آرژانتینی و بعدش فیض ببرم از یک مراسم رقص. برای اولین بار پارتنرم دختر نخواهد بود و موزرد بوقو پارتنرمه. یاس گفته بود نذارم پارتنرم شه و صبر کنم برم کلاس چون در هر صورت اونجا کلی براد پیتو مت دیمون منتظره اما وقتی دیدم تو میل گروپ زده بودن یار بگیرین تا دختر بتون نیفته با کلی ادا اطوار مو زرد بوقو را چسبیدیم. اما چرا تعویض لباس؟ دختر خانوم محترم ترک هفت سال ساکن پورتلند که نماد عشوه و چُسان فسان است و تنها موجود دانشکده س که وقتی بش سلام میکنی عوض جواب سلام با گود مورنینگ میفرمایند کار دارم باید برم و میدود. من اولش عاشق قیافش شدم بعد فهمیدم کلن چیز جالبی نیست. بعد دیدم همه میگن از این یارو زیاد خوشمون نمیاد و شد آنچه شد. بله نظر دیگران بالاحره موثر شد و من رویش دقیق شدم و دیدم بعله. از شباهت هایی که ایشون دارن به دختر مامان دامن بلند در پست های دو سال پیش است. مامانش اول ترم فوت شده و این دختر تمام دنیا رو مقصر میبینه و حالش از آدما بهم میخوره.  من یکی از اون آدمام چون خودش از ترکیه اومده آشنایی کامل با فرهنگ درب و داغون مسلمونا رو داره و خودش رو یک تحصیل کرده مقیم مایکروسافت در پورتلند میبینه و بد بختی آلمانیها رو هم آدم حساب نمیکنه و کلن تو مود چه گُهی خوردم اومدم وسط شماهاس. بعد ایشون این مجلس بزمو بما اعلام کردن در یک ای میل به گروپ دانشکده بنده منم منم در ترِد میلاشان راه انداختیم بعد از سوال و جواب ملت ایشون گفته اند که دلیجان! سایز پات چنده برات کفش بیارم و در ضمن در رقص این حرکات را انجام میدهند چون ممکنه آشنایی نداشته باشی عرض میکنم و بنابراین کفش باید این خصوصیات را داشته باشد. لبخند زده عرض کردیم ما دلیل اسپورت پوشیمان این است که با این کفشایی که وصفشان رفتو عکسهای ارسالیتان رویت شد ما توانایی ایستادن هم نداریم گرچه والده مان با آنها رانندگی هم میکنند. بنابراین هر کس با چیزی که راحت است زندگی نُموده و متشکریم بابت پیشنهادتان و من با بوتهایم می آیم چون به دلیلی که ذکرش رفت کفشهای رقص اسپانیاییم را در اتمام دوره ی دو ساله در کمد اتاقم در تهران رهاندیم.
فرمودند باید بندی چیزی بوتهایت را هنگام رقص درنیاورد.  شماره پایت؟
بوت چیست؟
بله عرض کردیم ما برای دراوردنشان بر زمین سفت و سرد خدا کان نموده یه دقیقه زمان میبرد تا راه خروجی را پیدا کنیم. همچنان دمتان گرم باد سایزمان هم سی و هشت است.
حالا دنبال یک لباس بودیم که اگر فرمایشی داشتند برای لباس اوت لاین های کارمان را شرحشان دهیم.
الان که میگویم دیشب از حمام آمده سر بر بالش نهاده و به سوی دگر سفر نمودیم و موهایمان هِنریتا گشته اتوبوس 101 از ایسگاه به سمت دانشگاه رفت. و من یبوست دارم .


۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

صبح آرومیه. آسمون ابریه بارونشم دیشب اومده ممکنه هم امروز بیاد ولی من از زمین خیس میفهمم بارون اومده. کماکان اعتقاد دارم اینجا بارون نمیاد و این رطوبته به عبارت دیگه اگه این بارونه اون که تو ایران میاد چیه؟ تازه وارد اهواز و جزییات تندراش نمیشم. بله من موجودی هستم که وقتی صبح آرومیو شروع میکنم ومیام بگم سه تا پسته خوردم و پسته هام تموم نمیشه با اینکه کمه میام میگم بارونو فیلان. چون وقتی دارم حرف میزنم نمیتونم رو یه موضوعی که میخوام حرفشو بزنم تمرکز کنم وانگار هر کلمه منو یاد یه سری خاطره میندازه. دیگه حالا..
بله صبح آرومیه و یکی از چراغای اتاقو روشن کردم همونکه سرش کجه به سمت کمد ته اتاق. بنابراین نور کم نارنجی ای توی اتاقیه که از پنجرهش نور یک روز ابری تلاش خودشو میکنه ولی تو قاب گیر میفته. من نیمرو با عسل و آب سیبمو خوردم. لبخند زدم به خودم گفتم اسلاید ها رو پرینت میگیرم تا بتونم بخونمشون. اما باید قبلش برم اداره پست و برگه برا پرینت بگیرم. بعد سه تا پسته خوردم و فک کردم اینجا چقد شبیه پنج سالگی ِ منه! توی خونه م آسمون ابره نور کمی از یک چراغ نارنجی. توی خونه ای که میدونم اگه برم بیرون پیاده روهاش نورش صدای خروسش آدماش حتی منو یاد شهرک نفت میندازه.
دیروز برای اولین بار توسط فارسی نفهما دست انداخته شدم. خب البته لیدرشون یه ایرانی بود تو صف بودم توی مِنزا برا غذای مکزیکی. بعد لیوان پلاستیکی که توش نوشیدنی گرجستانی ها رو ریخته بودن خورده بودم از صف رفتم بیرن تا بندازمش سطل آشغال وقتی برگتم همشون که رفیقام بودن سرو صدا که این اینجا نبوده و صف و رعایت نمیکنه و اینا منم خندیدم محلشون نذاشتم همین الهاندرو پدرسوخته برگشته میگه "آی هَوِنت سین یو ای یر! هو آی؟"
بله صبح آرومیه و من بهتره برم درس بخونم. اما قبلش قیمت پرینتر سرچ میکنم.

۱۳۹۰ دی ۲۳, جمعه

اَلِهاندرو

سردشه ولی بقیه انقد سردشون نی،  میگه من مال کلمبیام آخه میگم عب نداره منم بچه اهوازم، میگه هوامون انقده میگم مال ما انقده میگه اااااااااَ ! تو اوتوبوس میگم بش که از مارک شنیدم که اگه تو اتبوس جا باشه بعد بری رو صندلی خالی بغل ملت بشینی بی ادبیه! عین کودک خوشحال میشه میگه من فک میکردم تا حالا مردم از من خوششون نمیاد که پیشم نمینشستن بعد قهقهه میزنه از خوشالی. من اینو دوسش دارم! از الان ماتم گرفتم برا وقتی که از این همکلاسیای شبیه تو کتابا جدا میشم.

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

آقای  کارگردان "بی فور سان رایز " اینا، یکاری کردی که الان که بچه ها تو سرو کله هم زدن رفتن، بشینم عوض این اسلایدها رو خوندن یه نگاه بندارم به سطل آشغال که پوست چیپس توشه، یه نگاه یه پیپر ها که مونده رو این میزو رو اون مبله، به در کمد کیفا که  رمزشو پیدا نمیکرد تا کیفشو برداره عجله داشت. چرا همه چی اینجا قشنگه؟ چرا بعضی وقتا نمیبینم.
با اون عطر اِوی که بوی مهدکودکمو میده!

۱۳۹۰ دی ۲۱, چهارشنبه

هر چی پسر گفته بود داره درست از آب درمیاد. نرفته برگشته ام ایران تا مطمئن شم دوسش دارم یا فاصله س که آدمای دیگه رو بجونم انداخته. دوسش داشتم. لحظه ای که چمدون خالی رو گذاشتم توی فضای خالی میز و دیوار، نشستم رو تختم و دیدم که عاشقم. همه چی هم امتحان کردم بیا بهم بزنیمو تهدید و دعوای حسابی. راه نداشت . خودش بود. حالا میمونه مسئل ی زمانی که میتونه خودشو برسونه بمن من تلاشمو میکنم اونم میکنه و بایستی که بشه. همین زمان. مسخره س که سرنوشت دم دست یه مهلت بیفته. اما هر چی هم اهن و پهن کنیم آخرش همینه و همه چی از دست میره اگه روش تو روی زمان وا شه.
امروز غرور داشتم تو روی آلمانی ها  نگاه میکردم و فکر میکردم اینا نمیتونستن این رشته رو بخونن که من از ایران با زبون انگلیسی میخونم و کشورشون بم موقعیت کار هم میده. فکر میکردم که بیچاره آفیسری که تنها کارش چک کردن پاسپورتو ویزاس و بمن با همراهی دوستاش میخنده :از ایران اومدی تو آلمان تا انگلیسی درس بخونی؟ و طفلی نمیدونه رییس مرکز هوش مصنوعیشون اومده سر کلاس گفته اوضا تو این بخشمون گیر نیروی انسانیه! نداریم واقعا احتیاج داریم.  صبح نگاه میکنم تو آینه. خب من موهای بی نهایت مشکی و پوست سبزه دارم که اینا ندارن. و من قیافه ی خاص خودمو دارم . آرایش نمیکنم. دست و صورتمو میشوریم. مسواک میزنم. نونو توی مایکروفر ی که توشو سوزوندم میذارم و فکر میکنم کی توی این خونه بوده که غذاشو نسوزنده باشه ؟ کره عسل میمالم روش گود مورنینگ گوش میدم . در لپ تاپو میبندم و کوله رو میندازم رو دوشم . میرم. تو اوتوبوس روصندلی نزدیک در نمیشینم. واسم مهم نیس لهجه دارم به بغل دستیم میگم ببخشید من پیاده میشم، در حالیکه اسنیک بازی میکنم با گوشی جدید مدل قدیمیم، میگم گور باباش که 6 واحد دیگه هم مجبور به دراپ کردنش شدم. قرار نیس همه هندونه ها رو با یه دست بردارم. بذار درسامو مزه مزه کنم. و میرم سر کلاس.
من امروز آفتاب شهر مرزی رو دوست داشتم و پا بپاش میخندیدم.

۱۳۹۰ دی ۲۰, سه‌شنبه

از اوتوبوس پیاده که شدم هوا یه نمه سرد شده بود. گلابیو مرغ و پنیرجدید و نون و نوشابه  خریدم و در حالیکه پاستیل و آب پرتقالو ترتلینی توی کیسه هام نبود،  آقای عابر پیاده ی چن دقه بعد از چراغ سبز از پیاده روی باریک کنارم رد شد و نمی دونست من خودمو آماده کرده بودم بگه پخخخخخ بش بخندم بگم دیدی نترسیدم.
چیزی نگفت.
سایه ش شبیه بابا بود؟
صبح همه جارو جمع و جور کردم این دوتا که بی بخارن پلاستیک آشغالا رو عوض کردم چمدونو باز کردم کلی عروسک و لباسو چیزای رنگی منگی و سنتی و صنعتی رو جا گزاری کردم، با جارو دستی اتاقمو تمیز کردم یه دوش گرفتم کیف آنا رو گذاشتم تو پاکت "دُرُست" که مغازه ش تو انقلابه، از اوتوبوس جا موندم و به دانشگاه رفتم. قبلش یه ساعت کوچیک صورتی که زمان ایرانو نشون میداد گذاشتم رو میز بغل تختم. روی رومیزی یی که از میدون نقش جهان اصفهان خریده بودم ، تابستون اون موقه که با دوست پسرم بعد از عمل من جیم شدیم. بغل جعبه دسمال کاغذی و دست بندی که ماه اردیبهشتو نشون میده. در اتاقو که بستم، صدای تیک تاک تیک تاک ..میومد. یکی توی این اتاق زندگی میکرد.
ده ژانویه دوهزارودوازده .
این دو تا خودم که هیچی صدای خندمو به عرش میبرن، الان این آقا پست داک روبروییه میاد تذکر بده دوباره میبینه این دفعه تنها نشستم  میگیره میبرتم بازپروری . ینی اون بخش "غمخوار"ش یعنیااااا!

۱۳۹۰ دی ۶, سه‌شنبه

Tehran

بیرون داره همیییینجوری بارون میاد، همش صدای شلپ شلپ آبه! گرچه دلم برا این صدا تنگ شده بود بسکه بارونای غرب آلمان نایسه اما این صدای سوتی که میاد و نمیاد از کوچه پشتی هی این حسو میده که الان تو رختکن استخرم.
عصبانی بودم، داشتم خیلی راحت میگفتم بیا از هم جدا شیم. یا پیشنهادای این ریختی که برای بهوش اووردنش کپی پیست میکردم تا تکرار شه، هنوز کنترل سی رو بزنم گمونم بیاد: بیا یه مدت بهم بزنیم‬
‫به این صورت  که با کسی هم دوست نمیشیم‬
اما بخش غالب فکرم در اون لحظه این بود که اگه فامیلم "جان" بود کلن میشدم "دلیجان"

۱۳۹۰ آذر ۱۸, جمعه

دوباره مینویسم. خوشحالم. شروع حتی اگر دوباره باشد تحرک است. زندگیست.

۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

بابا به مامان گفته من میدونم این چمدونشم نبسته هنو یه چن روز زودتر بریم راش بندازیم।
من اینجا نشسم ای میلاشونو میخونم و قسم به خداوندی خدا که از این چن وقته اینقد روحم جلا پیدا نکرده بود । با اون شکلک فرستادناشون !

۱۳۹۰ مرداد ۲۹, شنبه

هزارو یک جور فکر درست یکماه قبل از رفتنم حمله ور گردیدند نه تنها بمن که به اطرافیانم هم، مامانی که مدام بام دعوا میکنه که من اونجا برم قراره چی!! بشم। پسر که بعد از کلی بالا پایین رفتنو بدبختی حالا میگه میخوام مطمئن شم با من ازدواج میکنی، دوستانی که دیگه نمیخوان بام حرف بزنن، یا اونایی که حالا میخوان حرف بزنن که بدونن راز موفقیتم!! چی بوده।
اما من میتونم بارمو ببندمو به همه ی اینا جواباشونو بدمو برم واسه خودم تا ببینم قراره چی بشه و فکر نکنم چی گفته بودم چون نمیذاشتن راحت باشم و تو اون شرایط تصمیم بگیرم।
مامان بزرگم موقع خدافظی با نیلو گریه میکرد، میگف دیگه آخرین بار بود دیدمت اشک همه رو هم درورد।
من بش میگم زود بزود برمیگردم به پسر هم همینو میگم اما مطمئن نیسم من فقط الان باید همه رو آروم کنم تا خودم بتونم به کارام برسم।
امروز صبح از خواب بیدار شدم قرارمون بخاطر تنبلی جفتمون کنسل شده و الان من میترسم از خونه برم بیرون । چرا؟ چون گرمه؟ چون نمیتونم آب بخورم هر جا هستم؟ چون ممکنه بخاطر هرچیزی بگیرنم؟ شاید اما الان واقعا نمیدونم چرا میترسم । توی ذهنم اینه که امروز کار زیاد دارم و از الان اینجوری شروع شد। بعد فک میکنم بی عرضه م؟ بعد فک میکنم نکنه نتونم خوب درس بخونم؟ نکنه تنبلی کنم؟ نکنه پسر بی من حالش خراب شه؟ نکنه مامان بابا ؟ نکنه زلزله!! بیاد تهران من نگران آجیم شم!!! بعد نمیتونم برم ا خونه برم بیرون। نمیدونم چرا ولی اینجوریه که میترسم।
درست یکماه قبل از رفتن "دیوانه ساز" ها دوروبرم بیدار شدن। چراغهای شهر رو روشن نگه دارید.