۱۳۹۰ خرداد ۸, یکشنبه

حرف زدن برام سخت شده .وقتی به یه زبون دیگه فکر میکنم چون سرعت فکر کردنم گرفته میشه راحتتر میتونم قضیه رو تحلیل کنم و نذارم یهو و بدون اینکه بدونم از کجا به اینجا رسیدم عصبانی بشم بعضی وقتا بخودم میام دارم با خودم انگلیسی حرف میزنم یا حتی با وجود کلمات کمی که میدونم آلمانی . زبون آلمانی جدیده و خودکلمه هاش باعث میشه فکر کنم بعضی وقتا حتی کلمه ها گیرم میندازن میبینم دارم دنبال تلفظش میگردم یا الان نیم ساعته که دارم تکرارش میکنم و خسته هم نشدم بعد خوشحال میشم که یادم رفته چه موضوع سختی بوده که فکر کردن بش انقد زود عصبیم میکرده که آلمانیو سر راش گذاشتم .

پ.ن.
نون جیم رو دوست دارم اول فقط خوندن بلاگش بود بعد اینکه تو یه مدرسه بودیم برام هیجان انگیز بود بعد از رو یه کامنت تصادفن تو فیس بوک دیدمش و بنظرم دنیا کوچیک بود مثه همیشه امروز وقتی در مورد خواهرش میخوندم ناخوداگاه اونو جای آجیه دیدم دوست داشتم بش بگم اگه روزی من نبودم با خواهرم حرف بزنه چون احساس کردم خواهرش عاشق طرز فکرشه نمیدونم این ،شاید از ذهن کسی رد شه که یه توده ی بزرگ تو دلش داره و دکترا دارن بهم پاسش میدن و نگران میشن و منتظر جواب پاتولوژیه.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه

من غر زدم چرا نمیزدم دم رفتنم /هست با کلی ذوق زبون آلمانی میخوندم/میخونم و خرید میکردم/میکنم و خوب بود/هست همه چی।
اما در هر صورت میدونم دیگه غر نباید بزنم مامان ارکیده میگفت این غده با منه الان جزیی از منه منم باش دارم زندگی میکنم بم اضافه شده یه چیزاییم با خودش به زندگیم اصافه کرده ولی کنسلش که نکرده تا زنده م زندگیمو میکنم برا بچه ها سیر رنده میکرد بادمجون کباب میکرد دلار درست میکرد... فریز میکرد میفرستاد بله پشت ماشینم میخوابیدو با زخمو حالت تهوع از شیمی درمانی برمیگشت
زندگیشو کرد و رفت
تویی که تو منی هر چی میخای باش زندگیمو میکنم امروز اولین کلاس زبان آلمانیمو فدای درمان تو میکنم دومیشو اما خودمو میرسونم و بیشتر میخونم تا جبران شه।
نممونه هر چی باشه من باش دارم زندگی میکنم
غر ممنوع।
فعلای دوم :لبخند
اکشن

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

باید ساعت پنج و نیم صبح بیدارش کنم بره دانشگاه। ساعت سه شده। دیگه داره سردرد شروع میشه باید بخوابم। اما این ریختی با گوشی بیدار نمیشم
هندونه خوردم حالام میخوام بخوابم
شاش آلارمش باستی کمتر از دو ساعت و نیم باشه।




پ।ن। خونشون بودم با خودشو خواهرش دوسشون دارم بغل گنده ی نرمشو وقتی منو آجیه ش بهش لگد میزنیم مهربون میخنده پروژه شو مینویسه وقتی بوسم میکنه میگه بوی نفستو دوس دارم امروز خوب نبود تو اومدی همه چی عوض شد بعد میگه عملم دیر شده بود، اولین بار یه سال و سه روز پیش دیدمش.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

دیشب آذر اومد خونه। گف مرسی منو خونتون راه دادی। آذر از بهترین دوستای منه میشینیم چایی میخوریم چن ساعت در مورد اینکه اگه دغل بودیم کدوم بدبختیا رو نداشتیم حرف میزنیم با یاسی اوو وو میذاریم و چون ساعت یکه شبه و خسته س نمیذارم بره و حرفمو گوش نمیکنه و میره و ادا در میارم و میبافم و میمونه و شب حرف میزنه و میگه فردا کشیکم و قبل از اینکه گریه کنه خوابش میبره। پتو رو روش میکشم میگم بموقع بیدارت میکنم। من دوست آذرم اولین بار فقط دختر دکتر فلانی بود اما بعد تر بسیار زیبا بود و بعد از اون بسیار ساده شد و شاید شونزده سالمون بود که دوست شدیم و از وقتی تهرانیم فهمیدیم که چقدر هم صمیمی هستیم رابطه ای مشابه آنچه با یاسی داشتم। دروغ چرا لا اقل من یکی فرزانگان رو محیط متفاوتی میدونم من غر غرووو دوستایی دارم از اونجا که همیشه با هم آرومیم। که دوست داریم همو و با هم غر غر میکنیم و با هم از اینجا میریم و اوو وو میذاریم که دوست بمونیم اوو وو پدیده است یاد میدهد که دوستید و حرف میزنید و هم را میبینید و اشکتان در میآید و شکلک بوس با آن قلب گنده ی وسطش میتواند هیچ گهی نباشد وقتی لبهای کسی به گونه ی تو نمیرسد। وقتی انگشتش را تا پشت سرش میچرخاند که جایی بین کتف ها را نشان دهد که ایجا دلش مالش میخواهد و تو حایش را نگاه کنی و دستت نرسد و قلابی شوی قلابی مالش دهی قلابی حرف بزنی که برویتان نیاورید اوو وو فاصله را در چشمانتان فرو میکند। هی لپ تاپ بغل میکنی। من انقدر میکروفن بوسیده ام که لبم چرکولک شد و دانه زد و واکسینه شد । ادامه دادم। دیشب من و آذر روی تخت من و یاس آنسوترها در پنجره ی بغلی بود। از گلهای ویرجینیا دماغ و گلو نداشت چشمهایش باد کرده بود نفهمیدم گریه اش را، گفت تعارف چرا حسادت میکند। یاس رفت تا امتحان دهد و دختران خوابیدند و دست کم یکیشان به پنجره های سه تایی اوو وو فکر میکرد।همان که دختر را صبح بیدار نکرد.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

میس کال آجی وُسطی رو گوشیم بود، از کلاس که اومدم بیرون هنو به میرداماد نرسیده بش زنگ زدم گفت میخواسته بگه برای یه بحث جدی با نامزدش داره میاد خونه گفتم خونه نیستم و فلنم نمیام। بیارش خونه دعواش کن خندید। چیکا میکرد؟ چی کا میکردم؟ هیچی! من جیش داشتم رفتم ونک تو دسشوییش بنّایی بود زنگ زدم پسر، سد خندان قرار گذاشتیم। زیر پل زنگ زد گفتم شارژ ندارم زیر پل مشکیه ام بعد گفتم آبیه خسته بودم। دیدمش قط کردم داشت سعی میکرد دوباره شمارمو بگیره، اونجا چن دسی بل صدا هست؟ صدامو نشنید دوباره داد زدم اومد صاف سمتم بش دست دادم انگار که تو هال خونه زندایی مینا باشیم خم شد گونه مو بوسید। خواستم دعواش کنم شیرین میخندید رفتیم سمت نیمکت سردم بود بم بیسکو پیچ داد بستنیه من بستنی کم میخورم گفتم نون میخوام رفتیم بربری فروشی سر کوچه خاله ش اینا. سر خریدن یا نخریدن پنیر حرفمون شد به همین سادگی! شما سرو کله زدن با یه بچه پنج ساله رو تصور کن با همون روشم از دلش درو وردم। نذاشتم بام بیاد تا خونه تو تاکسی نشستم هنوز تاکسی راه نیفتاده بود که در سمت من بازشد بعد بست ماشین راه افتاد پسر از بسته شدن در مطمئن داشت دور میشد।
با انگشت زیر پلو نشون دادم: بوستو دوست داشتم.
رسیدم خونه آجیه تنها بود.
ز
متوجه شدم که نمیتونم حرف بزنم। سرعت گاهن انقد بالا میره که کلمات جا میمونن॥بَد جا میمونن। چیکار کنم
دیشب فهمیدم کف سرمو میبینم، دیگه اگه برم برای براشینگ و رنگو اینا بیشتر بقیه ازم پول نمیگیرن। این چیزی بود که در مورد مزایاش بخودم گفتم اما واقعیت اینه که من حالا که مشا مو کوتا کردمو همه موهام دوباره مشکیه بد جوری خوشحالم و رنگ مشکی میخوام، مشکیِ زیاد حالا که کم شدن بزارم بلند شه مشکی زیاد شه। همین।
دروغ گفتم همین نبود من انقد فکرم درگیر پسر بود و رفتنم و ینکه خودشه یا نه؟ که نتونسم غصه کف سرمو بخورم، چون این سوال مهمیه دم رفتن। چون ، چون॥ اینجاشه اینجا تند میشه نمتونم بگم ..

۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

اول فامیل یارو رو زدم تو گوگل ترنسلیت گوش دادم ببینم چیجوری تلفظ میشه، بعد انگشتامو شکوندم بعد به نوشته های رو کاغذ نیگا کردم، بعد خودم یه چیز دیگه گفتم ، بعد تمرین که تموم شد دوباره اومدم تق انگشتامو دربیارم نون نخورده بودم صدا نداد। بعد شماره رو گرفتم بعد نبودش خانومه، بعد حساب کردم دیدم ساعت ناهار نمازشونه، بعد گشنم شد حالا خوابم میاد ، ینی خوابم زودتر میاد یا اون خانومه بگم تکلیف این نامه ما رو مشخص کن بدیم سفارتتون। الانم دارم فکر میکنم باید خانوم محترمی باشه که من یا انگلیسیا فامیشو میخونن هورنی.

بخش دوم زندگی(I)

برای اینکه تنوعی به زندگی این چن وقته داده باشم لپ تاپو کول پد زیرشو که عین فن حمام میمونه و همیشه هم خاموشه اووردم گذاشتم رو زمین। حالا که فکرشو میکنم نیووردم شب میخواستم بخوابم انتقال دادم پایین। در هر صورت من الان کف اتاقم نشستم و بالاشمو از سمت زردش به زیر چل نهاده ام پس با سه ماه گذشته ام تفاوت دارم। آجیه داره میره اهواز ام پی تری مثه ماموریتاش میره که خواستگاری بشه بیان با هم برن سر کار । دو هفته ی پیش بزرگوار ازم پرسید دارم میرم فلان روز برا اهواز بلیت بگیرم پس فرداشم میام। مراسم داریمو فیلان। میای؟ خب دلم نمیخواست برم دلیلش فراتر از اینرسی ساکن نمیرفت اون موقع و چون استثناعن نظرم خواسته شده بود دیدم انگار خیلی هم ضروری نیس و نظر دادم। مامانم زنگ زد داری میای برام وب کم بگیر گفتم چش - الان که مینگارم وب کم کنارمه پس حرف گوش کنم- نمیام میدم آجی بیاره । گف باشه حالا اومدین تو که برنمیگردی؟ میمونی؟ واقعا چرا مادر آدم به حرفاش گوش نمیده؟ چون برنامه داره براش।خدافظی کردم در حالیکه از قطب شمال واقع در نروژ پذیرش داشتم و دوس نداشتم وقت سفارت بگیرم। ما،ینی من و بیگ وقتی بطرز ناگهانی یافتیم که من آخر هفته تنهام خوشحال شده و مانند مگس دستهایمان را بهم مالیدیم جون همان موقع فهمیده بودیم ما تنها نیستیم و انشالله که هیچکس تنها نیس। همه چی خوب بود و ما بعد از جدایی نادر اینا از باد و باران به ایسگاه های تاکسی ونک پناهنده شده بودیم که بحثمان شد و من غمگین گردیدم چون با تقریب خوبی حق با پسر بود। و من سالی یکبار این مسئله را قبول میکنم। بدلیل عدم تعادل روانی اینجانب مرا تا خانه رساند و در تاریکی شب که از وی بزرگتر بود و سرما و نم داشت ناپدید شد। آدمها در زندگی شانس و بد شانسی میآورند چون زندگی قابل پیشبینی نیست حتی اگر ما تقویم و ساعت داشته باشیم। بنابراین من وقتی برروی مقاله کار میکردم اسم دانشگاهی رو دیده بودم که خیلی روی این چیزایی که من دوست داشتم و نمیدونستم براش رشته هم وجود داره کار کرده بود. دانشگاه مطرحی هم بود و بصورت همینجوری با وجود معدل آسفالت شده درخواست گوشه چشمی نموده بودم। اما آنروز که کلید در را چرخاندیمو خواهر بزرگوارمان در حمام بودو مام بی حوصله در اسی را باز کردیم چشممان به جمال ادمیشن روشن گردید و گلویمان خشک شد و منتظر ای میل اشتبا کردیم ببخشیدشان ماندیم که چون نیامد وقت سفارت آلمان گرفتیم باشد که چشممان به جمال مرز فرانسه هم برق زند। اما این آغاز مصیبت بود.

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

"آدم از فردای خودش خبر نداره" رو میدونستم. فکر میکردم! خیلی تئوریای دیگه هم. تا که رفت و بهار شد دوباره. بهار یاد آدم نمیاره که سال نو شد. بهار هر سال یواشکی فکر میکردم سال دیگه باباجان پیشمون هست؟ و میبوسیدمش. دوست داشت دورش شلوغ باشه برعکس مامان جان. بهار هر سال فکر نمیکردم پسردایی له میشه دلای هممونو ریش میکنه و بدنش عفونت میکنه . صبح زود گوشی بابا زنگ میخوره، بابا میره تو حیاط، مامانو صدا میکنه، مامان لباش تکون میخوره وصدا ازش در نمیاد چشاش میفته رو هم و صداش در نمیاد، میاد چراغو روشن میکنه . ینی پاشو مامان ینی نمیدونم چکار کنم مامان، ینی دیگه نمیتونم مامان میشینه وسط هال . مامان نمیذاره نازش کنم بابا هم من هم همینطورم. ماها همه آدمای مغروری هستیم که ناز کردنو قبول نمیکنیم. بهار پارسال فکر میکردم مامان لپ قرمزه خوب میشه یا نه؟ امید داشتم . پارسال آجیم پیشمون بود. پارسال کسی که عاشقش بودم ریده بود بم. گریه میکردم هار هار. مریض شده بودم که دو ماه طول کشید تا ویروسایی که ازش گرفته بودم بره. و بهار پارسال باباجان داشت میمرد و ما باید میرفتیم اهواز. اما خوب شد. بهار یاد من نمیاره که سال نو شد. بهار ینی من قدر زندگی با کسایی که دوستشون دارمو بدونم. ینی کیا هستنو کیا رفتن. ینی من هستمو میتونم نباشم. نه که شاید نباشم. میتونم نباشم. زندگی عاشقانه ی من با پسریه که اول احترام براش قائل بودم و حالا دوستش دارم. و حالا به هر قیمتی براش میجنگم با همه چی. یک سال گذشت و اونکه ریباند کسی بود که سالها فکرو رویای من بود آروم آروم بم یاد داد دوست داشتن چیه. هر چی دورتر میشدیم من سال قبل بچه تر میشد و عشق اون سالها مناسب همون دخترک از دنیا بی خبر. تو سختی های امسال هرجا رو که نگا میکنم پشتم بود. دو ماه که رفتم اهواز هر روز گریه کرد ، اشکاشو پاک کرد، زنگ زد بم و خندید و روحیه داد. از حساش وختی مامانش فوت شده بود بم گفت و ازم خواست پیش مامانم بمونم و به اون فکر نکنم. مامانم از همه چی مهمتره. ساعت چار صبح گذاشتم تو فرودگا از لای نرده ها از بیرون سالن پرواز نگام کرد . دستاشو کرد تو جیبشو پیاده اومد تا آزادی تا انقلاب تا ولیعصر تا خورشید بیاد بالا مرد شده بود داشت گریه میکرد. تاخیر داشت از تو هواپیما اسمس دادم دارن پله میارن بار و مسافر غیرمجاز! پیاده کنن. اومد اسمس بزنه که چقد دوسم داره بگه دیده کی بش چی گفتم و اووردمش رو دور بگه ببخشیدو سخته آدم نتونه بگه ببخشید. میفهمم ودلم هورری میریزه که همون موقه که میخواد سند کنه هواپیمام میپره واز بالا سرش رد میشه و اون وسط میدون میشینه گوله گوله اشک میشه. من مامان و بابا رو دوست دارم اما بیشتر یه هفته نمیتونم باشون بمونم من حرفم که نزنم با من دعواشون میشه. من نمیتونم اونی باشم که انتظار دارن. اما من همین یه هفته ها رو میخوام. منم به اندازه اونا به باشون بودن احتیاج دارم. من پسرو میخوام. پسر تو زندگش همین الانش مادی و فیزیکی و معنوی مشکل داره که میخوام پیشش باشم. ادمیشن اومد. امشب خوابم نمیبره. امشب حتی نمیتونم توضیح بدم که سرم داره میپوکه. و نمیتونه چیزا رو جفت و جور کنه. همین جاها بود که خوابم نبرد چراغا رو روشن کردم لپ تاپو گذاشتم رو پامو اومدم اینجا.

۱۳۸۹ اسفند ۲۷, جمعه

یادم رفته بود زندگی با مامان بابا با دیدنشو فرق داره। خوش بحال اونایی که وقتی اومدن پیش مامانشون باشن تا حالشو خوب کنن هر یه ربع دعواشون نمیشه।یا مامانشون الکی حرف نمیزنه। بی دلیل داد نمیکشه
با مامان خوبی که تا قیافتو میبینه داد میزنه چجوری میشه موند؟ میخواستم راحت باشه این روزا نه که داد بزنه بدتر شه ।
میام تهران।
پسر داییم رفت پیش بابابزرگم که قبل از سفرش بوسش کرده بود گفته بود باباجان مواظب خودت باشیا!
منم دوای درد کسی نشدم برم لا اقل خودم درد نشم.

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

نشستم رو زمین کنار تخت । نشسته رو تخت داره بزور موهای بیخودی ول معطل تو هوامو سشوار میکشه। خوشم نمیاد। دارم فک میکنم چی کار کنم। دارم فک میکنم من احتمالا تو رودربایستی با یه آدم مهربونم که زندگی سختی داشته و مثکه داره و خودشم کاری براش نمیکنه। بش گفتم همینو، گفته فک کردی میخوام اینجوری باشه؟ این اتفاقا بیفته؟ در مورد اینکه چرا تلاشی نمکنه حرفی نزده میشینه کلمه به کلمه و با صدای بلند تعریف میکننه که چی به زندگیش گذشته و چرا اینقدر افسردس। من اعصاب ندارم। منم ناراحتم حتی وقتی برای دلداری دادنم میاد پیشم کار میکشه به گریه زاری اون و شروع پروسه ی آدم جمع کنی من। کاری که انگار بخاطرش آفریده شدم। شاکی ام। من میخوام شاد باشم اگه اون کاری نکنه فایده ای نداره। گریه کرده گفته هیچی نداره زبانش خوب نیس هنوز لیسانس پیزوری نگرفته و کار نداره و مامان عزیزش نیس دیگه। من بش میگم قاطی نکنه مامانش نیس بعد میرم دستمال پیدا کنم برای حرفی که بش زدم। من یادمه که رفتار خوبش با من چنبار حالمو جا اوورده اما خیلی وقته رابطه همونی شده که همیشه میشده। رابطه من با اون به میزان انرژی من برای آروم کردنش تبدیل شده। براش بلیط میگیرم رفت و برگشت با بهترین دوستام تو اهواز بریم یه جزیره و برگردیم। میای؟ میام। میخوام। آخ جون । برق چشما। نمیام। اشتبا کردم। پول ندارم। میام। نیاز دارم। احتیاج دارم। نمیام। آره نمیام نمیام॥ تو سه هفته این جوابا رو گرفتم। من میخوام شاد باشم । یه طرفه شدن رابطه داره زیاد میشه। دوبار ازم خواسته بگم باش ازدواج میکنم؟ دوبار گفتم آره چون اون لحظه داشته بم خوش میگذشته! آجیه قراره این ترم آخری براش کار پیدا کنه، شاید عوض شه। دارم میرم اهواز اگه اونجا بم خوش بگذره ینی اینکه خودم زندگی خودم دستم باشه و به دوری اون میچربه। میتونم اگه اون تو دستو بالم نباشه خوش باشم و دوریش یادم رفته॥ ینی وقتی بخوام از ایران برم و بار آخر سوالشو بپرسه در حال خوش گذرونی نیستم و جواب هم ، خب دیگه دارم।

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

شور و عشق و شادیم را از خدایم هدیه دارم..

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

از دیگر کارهایی که انجام میدادند تاب تاب عباسی بود. کان گرامشان را بر این و اونترنت مینداختند و میخواندند. خدا هم بخوبی هوایشان را داشتو هیچ وقت نمینداختشان.

ووووی؟!؟
اینو ا کجا پیدا کردن از لحاظ فیلتر، احتمالن یارو دهنش پر بود اشتبا لپی ای چیزی،
برمیگرده..!

۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه

دی و بهمن هشتادو نه
مرگ بیداد میکرد

۱۳۸۹ بهمن ۳, یکشنبه

اوضا که همیشه اینچوری نمیمونه ;)

۱۳۸۹ دی ۳۰, پنجشنبه

به مهماندار بد اخلاق گفتم خسته نباشی ، مرسی. به مهماندارای معمولی فقط خسته نباشید میگم. با آدمای عصبانی باید مهربونتر بود. بعد مرسی پامو بیرون گذاشتم، ضعف و سرگیجه شروع شد. با خودم از اونجا مریضی اووردم یا تهران حالمو بهم میزنه معلوم نیس. ولی اینجا بیچاره ترم. اونجا هم اینقدر لطف نداره اونجا بعد از یک هفته بدبخت ترم. بدین معنی که وقتی نوستالژی ها تموم میشه و مامان بابا به حضورت عادت میکنن دیگه نه تو سرویس آنچنانی میگیری نه اونا حواسشون هست که بهم نپرن چون تو اینجایی. اینه که آدم فک میکنه چرا این جوریه؟ چرا من اینقد بد بختم. اما تو تهران من مریض میشم و آجیم اخم میکنه که ای بابا!! من حوصله مریض داری ندارم. یا یه مریضی ای میگیرم که نمتونم بگم به کسی چون اصولا شک میکنم که نکنه فلان مرض؟؟ بعد میرم 110هزار تومن آزمایش میدمو سه چارتا دکتر دستشونو میذارن رو دلشونو در حالیکه دارن به من یا خودشون که دارن این آزمایشا رو مینویسن که خیالمو راحت کنن میخندن، میگن بیا بابام جان. اما ماجرا تمام نمیشه. من همیشه یک سوال داشتم، بعنوان یک آدم حساس میپرسم، این آزمایشگاهی ها حق دارن از علائم بیماری من سوال بپرسن؟ من احساس توهین بم دست میده، جلو همه اسم آزمایشا رو بلند میخونه چپ چپ نگام میکنه میگه دکترات به چی مشکوک بودن؟ مگه اون نباید آزمایشا منو بخونه بگیره بم برم دکتر ببینه چمه؟ بار دومم طرف از اون یکی اتاق میگه اوضا پریودات چطوره؟ سلام داره خدمتون، به تو چه!! بعد من روزها تو تنهایی تو خونه غصه میخورم تا دوست پسرم که عاشقمه بسلامتی در 25 سالگی آیا لیسانسشو بگیره یا نه و گاهی بمن سر بزنه و به مقدار زیاد اما بدون هرگونه خلاقیت قربون صدقه ام بره. یا صبر کنم تا دوستم که لا اقل این وبلاگو که میخونم میبینم چه سنگ ها که بخاطرش به سینه نزدم میل بزنه، توجه بفرمایید: مِیل بزنه دیگه نمیخوام ریختتو ببینم با دوست پسرمم بهم زدم. من جواب حوادث خیلی ناگهان پرت رو نمیدم. میدادم البته دیدم وقتی یه حجم وسیعی از دلایل رو دارم بسلامتی لال میشم و پی نوشت ها که فحش آلوده رو نثار میکنم و بزرگ تر که شدم فهمیدم بعدش احساس شکست خوردگی میکنم. الان بعنوان یک انسان بزرگتر صاحب عزا دم در مسجد خیابون وزرا وایساده بودم و همه چی یجوری بود. مثلن عمه ای که در سالهای دور منو دزدیده بود و در سالهای دورترش شهردار منطقه فلان تهران بود و معماری خونده بود و الان سرطان داشت و من به عمرم ندیده بودمش منو بغل میکرد انگاری که بچّشم و میگف شاید دیگه منو نبینه ولی میدونه همیشه از موفقیت هام میشنوه. بعد دایی ها میان یکی یکی حرف میزنن میگن ما رو دوست دارن، میگن مامان هم نمفهمه اگه ما باشون در تماس باشیم ولی دوست دارن همیشه پیشمون باشن، بعد پسردایی ها رو نمیشناسم ، آرچی رو بغل میکنم اینقد که ماهه میخنده هی خو آدم بیشتر بغلش میاد بعدشم میگم خاک تو سرش که سال آخر دانشگاهه و دیگه صدام نمیکنه "دتی"، همه قربون صدقه آجیه و دختر داییم میرن چون عین همن. خانوم کلفته ی مهربون که تو اراک میرفتیم خونشون، مشروب داشتن و مهربون بودن. آقاها که ما رو بغل میکردن چون ما دخترای "پری" بودیم و صدای خالم که اینا پسرخاله ها مامانتن رییس پالایشگاه بیسار ، بله بله، سرما خوردم بوس نه، دایی کوچیکه به دایی بزرگه بگو کسیو بوس نکنه تازه شیمی درمانی کرده، دایی کوچیکه پالتوی بلند سورمه ای پوشیده، دستمو میگیره بریم دیگه، داریم میریم سمت ماشین ، عمه هه میاد نمیدونم از کجا ولی دوییدن با شوهرش بودن، بغلم میکنه بوسم میکنه، میگه مونده بود که تا آخرین لحظه ببینتم، کم مونده گریه کنه دایی ما رو میبره، میگه کین؟ میگم انگاری عممه. عمم شبیه منه. قیافش که نه کینه اش و محبتش. یه عکس از باباجان اونجا بود که داشت سخنرانی میکرد، خیلی جوون بود، خب من چون الان اشکمه این بخشو تموم میکنم. تو ماشین دایی کوچیکه میگه کی برمیگردی اهواز؟ شنبه یا یکشنبه کارامو جمع و جور کنم، گف باشه با هم بریم. میگه امسال سال بدیه و راس میگه خو دلش میخواد تو پرواز کنارم باشه، بدیش اینجاس که آدمای محکم زندگیم نگران میشن، گریه میکنن ، میمیرن و تو کما هم میرن.
نگفتم؟ من دارم میرم یک ماه و پنج ماهش معلوم نیس ولی سلطان غم ها مادر! بدجوری خرابه، باید پیشش باشم، شاید کار کنمو خودمو سرگرم کنم،اما تو تهران چاره ای نیس، چیکار باید کرد؟ میگم که اینجام که باشم بیچارم. میشد اسم منو گذاشت پرستو. دبستان که بودم یبار مامان صدام کرد که بپرم تو حیاط و چون از پای درس بلند شدن در آن زمان گناه کبیره بود با گوش جان سر تعظیم به فرود جستم به محل موعود. مامان آسمونو بم نشون داد حالا نمیدونم که اصلا پرستو ها از اهواز رد میشن برا کوچ یا نه اما مامان گفت که اون دسته پرنده پرستو هستند. پرنده هایی که دائم در سفرند. من یاد گرفتم و گفتم که اسم دخترمو پرستو نمیذارم چون میره. حالا دیگه کافیه دخترم بمن بره مهم نیس اسمش چیه.
کسی پرسید تکلیف پسر چی میشه؟ من تنها چیزی که تا الان آزارم میداد همین بود. زیادی منو دوست داره زیادی وابستس و این اذیتش میکنه، محدود کسایی که براشون رفتن من مهمه یا تاثیر داره تو زندگیشونو مطلع کردم همه اولین سوالشون همین بود. گفتم میام ماهی یه هفته میام سر میزنم. تو این مدت بم کم زنگ زد. بعد که فهمید مریضم گف تورو خدا برو دکتر او من الان باید برم. دفه بعد میپرسید خوبی، با صدای تو دماغی که شبیه گریه بود میگفتم تب دارم ، میگف مراقب خودت باش، زودتر برو اهواز!! اینجوری بهتره. گفتم قبل از رفتنم میام میبینمت گف نه اینجا جای تو نیس. بعد گفتم ولش کن میرم عینک آفتابی ای رو که آجیه براش گرفته رو میدم بش شاید تو این مدتی که نمیبینمش نیازش شه. یادم اومد اهواز که بودیم قرار گذاشتیم همو ببینیم، ساعت دو اون کافه هه. چیزی تغییر نکرده بود ساعت یک و نیم به اون که یه شهر دیگه بود زنگ زدم، تو خونه دوسش بود همونجا جوری حرف میزد که انگار از امروز هیچی نمیدونه، تصمیم گرفتم بگم من یه مقدار کار دارم میشه که نبینیم همو؟ نمیدونم تا کجای جمله رو گفته بودم که گف راستش منم فلان. تو کی میری؟ من کی میرم؟ کارامو کنم شاید شنبه شاید یکشنبه. تو امتحانات کی تموم میشه؟ پنج شنبه تو برو، برو، تو برو تا من امتحانام تموم شه ، گفتم شاید دیر برگردم، میدونم تو برو اونجا برات بهتره، یکی صداش کرد رفت.
لطف داشت به من؟
نمیدونم میدونم امروز که در حالیکه بیرون بود کسی پیشش نبود، گف میخواد قطع کنه خرید داره، نه که من ناراحتِ اینا باشم ، این که من میدونم این اخلاقش نیس، میذاره من قطع کنم. اینکه اون آدم علاقه ای تو حرفاش نیس هیچی، براش مهم هم نیس من الان حالو اوضام چجوریه. بزرگ ترین آرزوم اینه که دختری که میگف یبار فقط قبل از من عاشق شده بوده برگشته باشه و این دلش بخواد اونو. در غیر صورت منم مثه شما نگا میکنم این دلایل میتونه ناشی از زیادی احساساتی شدن من باشه و شاید توجیه. حتی اگه من حس کنم که نبود، نبود. نبود. نه فهمید حالمو نه بود.
ستاره بود بالا شکوفه بود پایین
قصه ی ما تموم شد قصه ی ما بود همین

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

یه تی شرت سایز خیلی گنده پسرونه بود تو پاساژه تو کوچه مروی، سبز بود با عکس "اسپیدی گنزالس" با کلاه بزرگ زرد. یادم نمیره که نخریدمش .
دیگه هم نبود.

۱۳۸۹ دی ۱۶, پنجشنبه

دیشب خواب دیدم.
دیشب وایساده بودم پایین و بالا سرمو نگا میکردم. بالای سرم آسمون داشت غروب میکرد، آسمون شیب داشت به سمتی که نمیدیدم و بقیه زندگی شاید اونجا بود. پرنده ها دسته دسته اونجا کوچ میکردن، ساکت و آروم با صدای بال زدنشون که باوقار و منظم که گاهی به گوشم میومد. من راحت داشتم تماشا میکردم. شایدم رو یه تپه نشسته بودم و دو تا دستا رو عقب برده بودم که تکیه بدمو لذت اون آرامشو ببرم. پرنده ها همه زیبا بودن و بزرگ: دسته ی اول طاووسا بودن ، زیبا بودند بزرگ بار نگهای باور نکردنی بعدن دسته ی مینا ها و توکا ها هم رد شدند. انقد همه چی آروم بود که نفهمیدم چی شد که من اومدم از خوابم بیرون ولی اونم با آرامش بود. انگار دستی بود که مهربون نازم کردم وبیدارشدم. آروم بودم.
امروز اول پسر اومد خونه بعد نامزد آجیه ، با هم غذا درست کردیم خوردیم اسم فامیل بازی کردیم، رفتیم سرزمین عجایب و کسی هم حاضر نشد با من سوار سفینه گردونش بشه. آجیه 250 تا رو زد و منم یاور پک منو استاد کردم. امشب هم شهر در دستان ژ3 داران عزیز بود. ولی خو سو وات؟
نمیشه که زندگی نکرد.
الان دلایل احمقانه ای که برای استرس دارم( و البته اگه درست میبودند تمام زندگی منو برای همیشه تحت تاثیرخودشون داشتند) دارن گاهی سعی میکنن بیان و من سعی میکنم اهمیت ندم. من میتونم دوباره قوی باشم. یکم دیگه هم زمان میخوام. نمیذارمم بگذره، خوب میگذرونمش، من زندگی خودم رو که نه تنها زندگی کسایی که دوست دارم هم رو فرم میارم.
من مدیون خیلی هام، اما اول و آخریش مامانمه که هرکاری کرده درست یا غلط تا جایی که تونسته خودشو فدای من کرده. مامان چیزیو تو من و خواهرا تثبیت کرده که باعث میشه اگه تا ته یه ماجرا تلخ باید بریم، آخرش بفهمیم راه اونجا تموم نمیشه اونجا رو میشه وایسادو عوض کردو ادامه داد و تا میشه رفت. فقط وختی کند میشه ما غُر میزنیم، هر کی یجوریه بالاخره
و بله
دو نخطه لب خند.

۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

دلم میخواد مامان یه لحظه به اون فشارای روانی ای که برا کنکور بارم میکرد فک کنه قبل از اینکه این افسردگی نابودم کنه . تو یکسال بطالت محض هفت کیلو کم کردم، متوجه شدم بشدت وسواسی و حساس شدم و دنبال دلیل برای غصه خوردن وحشتناک. بی اشتهام و وقتی هم مشکلات حل یا استیبل میشه استرس هنوز هست و مانع خیال راحتی میشه که شاید اجازه بده چیزی بخورم. از اون دوستا کسی نمونده، از همدانشگاهیا که هیچوقت انتظاری نبود ، قدیمیام کسی نمونده، تنهام با چیزی که بیماریه و درمانی هم براش پیدا نمیکنم حتی مقطعی. بله نا امیدم گاهی. سرد و سیاه. گاهی آدم خودش رو هم سوپرایز میکنه