چار راه طالقانی۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه
۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه
هنر

وقتی زندگی داره هی سنگ پرت میکنه و رو نرونها لیله میره ، کارها زیاد باشه که باید از عهدهاش بر بیای در واقع وظیفه، وعلاقهای که وجود نداره همینطور عدم علاقهای اون چیزی که نجاتت میده، دستتو میگیره و بات راه میاد، صرف نظر از اینکه حل کردن سودوکوِ، گوش دادن به موسیقیِ، اسنِیکِ ، شروع یه تابلوه آبرنگه یا نوشتن یه داستان، ساییدن خونست یا رقصیدن،نوشتن یه برنامه نرم افزاره یا بازی با بچهها، قدم زدن تو پارک سر کوچس یا دوچرخه سواری یا همونطور که معلومه هر چی، یه هنره، اگه بتونی هنرتو به ناز رشد بدی و اجازه لذت کشفشو به بقیه بدی ، تو یک زنی در یک دنیای آرام.
گودر
دیدم گشنمه نمیتونم اینریختی اصول نرم افزار هل بدم تو سخت ملاج گفتم تا کته هه درست شه و مرغه سرخ شه گودرینگ! آدمه دیگه سَرِ هیچکسو نتونه سِر خودشو که میتونه شیره بماله ، خلاصه الان کِی باشه که این دست دلش بخواد بره دور اشاره اون یکی بکشش بالا سر و به راست خم بشه هیچی و به چپ خم شه ظرف خالی غذا رو ببینه، خوبه؟ ینی غذا حاضر شده، زیرشو خاموش کردم، کشیدم، خوردم! تمام شده و همچنان همتم مستدام؟ اصلا سَرِ خودم بود دلم خواست!
۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه
جوانان سرمایه کشورند*
توی کوهستون دلش بیداره، تفنگ و گل گندم داره میاره، توی سینه ش جان جان جان، توی سینه ش جان جان جان، یه جنگل ستاره داره جان جااان...
اگه دارین با گوشیتون بازی بازی میکنین تا نوبت ابروتون برسه اشتباهی نزنید رو ویدئوکلیپس، ینی ممکنه یکی از روزای زندگیتون رفته باشید سالن حجاب منتظر میرحسین و زهرا باشید و ملتم ازینا خونده باشن، خانوم بغل دستی ِ بگه این همه اومده بودن؟ بگی حتی رای داده بودن،
بعد صبر کنی تا صدات کنن یه دستمال بدن دستتو هی ابرو بردارنو تو هی اشکتو پاک کنی
*تیتر از اماممون؟ امامشون؟ ...؟
اگه دارین با گوشیتون بازی بازی میکنین تا نوبت ابروتون برسه اشتباهی نزنید رو ویدئوکلیپس، ینی ممکنه یکی از روزای زندگیتون رفته باشید سالن حجاب منتظر میرحسین و زهرا باشید و ملتم ازینا خونده باشن، خانوم بغل دستی ِ بگه این همه اومده بودن؟ بگی حتی رای داده بودن،
بعد صبر کنی تا صدات کنن یه دستمال بدن دستتو هی ابرو بردارنو تو هی اشکتو پاک کنی
*تیتر از اماممون؟ امامشون؟ ...؟
۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه
اصل باشه بر عدم اعتماد یا شما بزرگ شدی لطفا
میسوختیمو از امتحان استاد بسیجیه سمت دانشکده خودمون میومدیم که یه دختره با روسری دور گردن دانشجوی هنر نشان سبز شد وگفت بچهها میاین ازتون عکس بگیریم؟ داشت برای ژاندارکو مانیا توضیح میداد که برای پایان نامشونه و تیپ.شنا.سی دانشجویی ِچی که من با حفظ پوزیشن در حالیکه دستام به بندای کولههه آویزون بود دویدم سمت جایی که نشون میداد، پیشنهاد میکنم چسان فسانهای زندگیتونو بیخیال شید خودتونو پرت کنید وسط ماجرا(نقل به مضمون از امام علی) یه پارچه سفید آویزون ِدیوار بود که بقیش رو زمین ولو شده بود، رو بقیه ماجرا وایسادم کانه حسنی خانوم شیردست اینا، پسره از پشت دوربین داشت میخندید آنگاه دستامو از بندای کوله انداختم گفت نه همونجوری که هستید باید عکس بگیریم مانیا هم یه چیزی گفت که قهقهه زدمو کلیک!! گفتن تازشم قراره من معلومالحال عکسم بره تو نمایشگاه! آقای دوربینی گفت یه آرزو بکنم، هرچی بش نگا کردم شباهتی با غول نداشت،بچهها گفتن نمیگن گفتم میخوام بگم ولی چیزی یادم نیس کوتاه مدتش ابطال هر چی انتخاب نکردیمه، اسممو سه بار گفت با فامیل هر سه بارم پرسید تویی، بچهها اسممو گفته بودن دختره نوشته بود، گفتم آره احساس کردم میشناسه گفتن الان بچهها کمن باشنم عکس نمیگیرن گفتم چندتا رو براتون میفرستم گفتن اینا بچههای خوبین لبخند زده رفتیم، 2تا دیگه محموله براشون بردیم ، یه پسره با دمپایی وایساده بود جلو پارچههه ازش پرسیدن ینی تو کیفم نداری؟ نُچ! با چی امتحان میدی؟ از بغل دستی خودکار میگیرم. آقای دوربینی یه نگاه بم انداخت گفت شما خیلی خوبین. رفت سمت پارچش، مانیا که خیلی تو کار عکاسیه رف سر کشی، من موندمو ژاندارک. دوباره من موندمو ژاندارکِ دوستداشتنی: "دلارا!این پسره هیزه، چشمشم دُنبال توه"
نظرتون درمورد این دو تا جمله کوتاه چیه؟ میزان هیزی چجوری در حد کمتر از پنج دقه که دست کم سه دقش یارو پشت دوربینش بوده کشف شده؟ ببینید یک گوسفند هم وسط گرما دنبال دو تیکه علف باشه بش بدید بگردید یکم دیگه هم پیدا کنید دوباره براش بیارید متوجه شما میشه، ویک گوسفند هم حواسش به شما باشه شما احساس خوبی خواهید داشت، اما موضوع برداشت دوست ماست که در قسمت دوم جملش اومده و کوته بینی که به حسادت ختم میشه. باید در همون دامنه دید حریمشو براش مشخص کرد:
داشتم میرفتم به محض اینکه جملش تمام شد برگشتم سمت آقای دوربینی، وقتی متوجه شد دارم سمتش میرم خندیدم، ازش پرسیدم اسم من یادش میاد که جوابش البته حتی با فامیل بود، گفتم میتونم میلتونو داشته باشم لبخند زدم جوری که همه ببینن واسه عکسی که ازم گرفتین !میخواستم از جزییات نمایشگاهو اینا هم با خبر بشم، هم موضوعتون هم کارتون جالبه! "شما البته شمارمم میتونین داشته باشیدخیلی خوشحال میشم در خدمتم" جواب بود، طوریکه فقط ژاندارک ببینه باش دست دادم، سه قدم فاصله گرفته بودیم که گفت منتظرم! سرمو تکون دادم که خیالت راحت.
خیالشون راحت.
خیالم راحت که نه ژاندارک هیشکی دیگه تا اینجا دخالت نمیکنه !
نظرتون درمورد این دو تا جمله کوتاه چیه؟ میزان هیزی چجوری در حد کمتر از پنج دقه که دست کم سه دقش یارو پشت دوربینش بوده کشف شده؟ ببینید یک گوسفند هم وسط گرما دنبال دو تیکه علف باشه بش بدید بگردید یکم دیگه هم پیدا کنید دوباره براش بیارید متوجه شما میشه، ویک گوسفند هم حواسش به شما باشه شما احساس خوبی خواهید داشت، اما موضوع برداشت دوست ماست که در قسمت دوم جملش اومده و کوته بینی که به حسادت ختم میشه. باید در همون دامنه دید حریمشو براش مشخص کرد:
داشتم میرفتم به محض اینکه جملش تمام شد برگشتم سمت آقای دوربینی، وقتی متوجه شد دارم سمتش میرم خندیدم، ازش پرسیدم اسم من یادش میاد که جوابش البته حتی با فامیل بود، گفتم میتونم میلتونو داشته باشم لبخند زدم جوری که همه ببینن واسه عکسی که ازم گرفتین !میخواستم از جزییات نمایشگاهو اینا هم با خبر بشم، هم موضوعتون هم کارتون جالبه! "شما البته شمارمم میتونین داشته باشیدخیلی خوشحال میشم در خدمتم" جواب بود، طوریکه فقط ژاندارک ببینه باش دست دادم، سه قدم فاصله گرفته بودیم که گفت منتظرم! سرمو تکون دادم که خیالت راحت.
خیالشون راحت.
خیالم راحت که نه ژاندارک هیشکی دیگه تا اینجا دخالت نمیکنه !
خوشتون اومد؟
خب من در اون یک لحظهای که ژاندارک اینو گفت گذاشتم رو حساب دوستیو حماقت من و حتی فکرنکردم که همین حساب کلی مشکل داره، تو اون یه لحظه از حرف دراوردنشون ترسیدم،داد زدم: مانیا د ِ بیا بریم !ما دیگه اینجا کاری نداریم و مثه گوسفند کذایی سرمو انداختم پایینو دنبال سرکرده رفتم.
حالا همه با هم: "خاک بر سرت!!"
----------------------------------------------
در بازخوانی ابهامی یافت نشد
۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه
۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه
بیانیهی جمعی از وبلاگنویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدیبخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدیبخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009
۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه
سلام جناب ژاندارک دوسداشتنی که امروز از بلاگ من پردهگشایی کردی!
الآن حال مامانتان حتما خوب است، گوشهایشان کمی تحمل سروصدا را ندارد و فحش است که به مردم وطنفروش ارزانی میکنند،
من اما خیلی خوب نیستم، نگرانم ، مامان داستانها گفته و استدلال تاریخی آورده که دیگر با تو حرف نزنم که خطرناکی بعد از اینکه گفتم مامانت از پرده نگاه میکند که کدام بیعقل وطنفروش بازیچه دست آمریکایی(!) شبانه از گلویی که جز تهش صدایی نمانده فریاد میکشد، و تو خواب دیده بودی و نتیجتا رای سبز دادی ولی حالت از این مرتیکه ی ... بهم میخورد و ما نیز جوگیریم و نادان! بابا دمت گرم میذاشتی دو روز دیرتر میرفتی راهپیمایی سبزها خوابت به شب انتخابات نمیکشید !
جایت خالی وقتی مشکلی با امتحانات نداشتی و راحت همه را میخواندی یک درصد نامعلومی هم بودند- که الآن تعدادیشان نیستند-رایشان گم شده بود، دزد پیدا بود اما رسما اعلام نکرده بود قاضی محکمه است، این بود که تا اعلام رسمی هنوز نمیدانستیم چطور جهتگیری میکنند و منتظر بودیم تمرکزمان برگردد الان فهمیدیم این روزها هرگز، هرگز برنمیگردد، هیچ چیز منطقی نیست، چرا طبیعی جلوه دهیم؟چرا باید امتحانات برگزار میشد؟ پای کوبیدیمو آواز خواندیمو دست زدیمو تا در هر کلاس برگزارکننده امتحان وضعیت را حفظ کردیمو امتحانات را در 14 دانشکده به شهریور انداختیم.
به مامانتان اطلاعرسانی کنید هماکنون یک ماشین ارتشی گنده ی معلوم نیس چی جلوی خانه ما پارک کرده دیدبانی میدهد، منم انقدرها هنوز شجاع نشدهام که دلهره نداشته باشم ، شیشههای ساختمان سرکوچه را ریختهاند و مقداری هم از آدمهای توی کوچه کم شده، امشب هنوز آمریکا بمون چیزی نگفته بود که با مامان رفتیم پشت بوم، همه ی همسایهها بودند کلی با هم دوست شدیم شماره گرفتیم خبر گرفتیم من با ادامه ی صدای خود ملت را همراهی کردم در ادامه صدایم تمام شد و سوت زدم، بقیه حرفها هم راجع به خیانت و حمایت بود که سرکار مطلعند.
امروز بچهها در بغل هم میگریستند، کسانی که در کنارشان بودند جلوی چشمانشان شهید شدند، تا حالا خود لرزانت را بغل کردی؟ کیبوردت چندبار زیر دستان بیرمق خیس شده؟
! Nighty night
۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه
جمله علامت سوال جمله علامت سوال جمله علامت سوال علامت سوال علامت سوال به آخرش که نزدیک میشدیم علامت سوال و تعجب و تعجب و علامت سوال و بالاخره این درس قرآن هم تمام میشد و فرقی نداشت سال چندم دبیرستان بودیم، تو مقدمه نوشته بود که میخواد این درس قرآن کاربردی باشه و روش نوینی در یادگیری ، یعنی سوالا ذهن رو ببره یه جاهایی ول کنه و با تعجبهای انتهای ماجرا احتمالا ذهن جوابها رو پیدا کنه و عجبا که قرآنی ما داریم!
بعد خب چه میدونست که مای 15 یا 16 ساله سوال اولو جوابی میدادیم که به عقل نگارنده اشکالاتی رو وارد میکرد ، سوال دوم به نوعی تکرار سوال اول بود و از اونجا به بعد جوک خور قضیه بالا میگرفت ، قرآن بود یا هرچی که وسیله میشد.خب لابد عدهای هم بودند که یاد میگرفتند با هر سوال عدهای را باطل شمرده خود را پاک و منزه مییافتند.
حالا این آقا شده شبهای جام جم، پاش از شبکه 2 بیرون نرفته سرش از سه اومده تو خونه های ملتی که دارن مالیات میدن، مبرهن است که شرط خواندن بیانیه موسوی جهت اعلام برای حضور در هر برنامه زنده تلوزیونی داشتن سواد است، آقای قرآنپژوه همچنان در مرحله طرح سوال است و ظاهرا جوابها را با تعجبهای انتهای هر بحثِ یکجانبه کسانی که باید میگیرند.
بعد خب چه میدونست که مای 15 یا 16 ساله سوال اولو جوابی میدادیم که به عقل نگارنده اشکالاتی رو وارد میکرد ، سوال دوم به نوعی تکرار سوال اول بود و از اونجا به بعد جوک خور قضیه بالا میگرفت ، قرآن بود یا هرچی که وسیله میشد.خب لابد عدهای هم بودند که یاد میگرفتند با هر سوال عدهای را باطل شمرده خود را پاک و منزه مییافتند.
حالا این آقا شده شبهای جام جم، پاش از شبکه 2 بیرون نرفته سرش از سه اومده تو خونه های ملتی که دارن مالیات میدن، مبرهن است که شرط خواندن بیانیه موسوی جهت اعلام برای حضور در هر برنامه زنده تلوزیونی داشتن سواد است، آقای قرآنپژوه همچنان در مرحله طرح سوال است و ظاهرا جوابها را با تعجبهای انتهای هر بحثِ یکجانبه کسانی که باید میگیرند.
27خرداد88(روز جهانی بیابانزدایی و روز تشکیل جهادسازندگی بدستور امامشون؟اماممون؟...؟)
من عذر میخوام ولی الآن همون ساعت 12:22 شبه در واقع بیستو هشتمه ولی من هنوز نخوابیدم که 28 ُم شه، یعنی انقد داد زدم که گلوم درد بگیره، انقدر هم راه رفتم که پاهام سست بشه، در واقع دارم سعی میکنم بگم انقدی هستم که خوابم بیاد ولی همونقدر هم دارم میلرزم از خشم، از دیکتاتوری تمام نشدنی چماق و باتوم و زنجیر و قمه و نارنجک و گلوله، از اینکه قبل از خواب فکرم شده چطوری صحبت کنم، بله دوستان من این روزها زبونم میگیره ، من موقع حرف زدن با هجوم کلمهها به خودم میپیچم بین "ض" حضور و "ث" کثافت و "ج" زجر معلق میمونم و 20تا موتور هزار در حدود همین ساعتی که عرض شد-راکبان لباسهای رییسجمهور منتخب رهبر به تن- بسته به شکم هرکدام دو راس یا سه راس را سواری میدهند- زیر پنجره اتاقی که گاهی در آن میرقصیدم-که حساب دستمان بیاید، حق دارند، جناب خدا هم به مخلوقش حساب میبرد وللهِ ، گاومیش را شاخ ارزانی کرده ، حالا چندتا چندتا جلویش رژه میروند شاخ دادی که دم دراوردیم، بزن کنار برادر که با همین شلنگ نشد با تیزی اصغر نخورد با میله کاظم نزد حاج حسن تیر خلاصش حرف ندارد، حسابمان را با تو پاک میکنیم تا راه باز باشد جهت قلع و قمع مخالفانت.
صدای انفجار از طرف میدون میاد، و الان نیم ساعته که شعارا رو الله اکبر مونده، همینجور صدای انفجار میاد فریاد یه نفر که دیگه الان تنهایی داره الله اکبر میگه، نگران میشم، موتورا میان که به اون سمت برن گاون دیگه ته کوچه بستس فقط من باید صدای این همه موتورِ زیر پنجره رو یه بار دیگه تحمل کنم که نمیکنم، دستمو فشار میدم رو گلوم، به مامان میگم انقد دور خودش نچرخه بره بخوابه، میرم شیر بذارم رو گاز گرم شه، صدا نباید از بین بره
من عذر میخوام ولی الآن همون ساعت 12:22 شبه در واقع بیستو هشتمه ولی من هنوز نخوابیدم که 28 ُم شه، یعنی انقد داد زدم که گلوم درد بگیره، انقدر هم راه رفتم که پاهام سست بشه، در واقع دارم سعی میکنم بگم انقدی هستم که خوابم بیاد ولی همونقدر هم دارم میلرزم از خشم، از دیکتاتوری تمام نشدنی چماق و باتوم و زنجیر و قمه و نارنجک و گلوله، از اینکه قبل از خواب فکرم شده چطوری صحبت کنم، بله دوستان من این روزها زبونم میگیره ، من موقع حرف زدن با هجوم کلمهها به خودم میپیچم بین "ض" حضور و "ث" کثافت و "ج" زجر معلق میمونم و 20تا موتور هزار در حدود همین ساعتی که عرض شد-راکبان لباسهای رییسجمهور منتخب رهبر به تن- بسته به شکم هرکدام دو راس یا سه راس را سواری میدهند- زیر پنجره اتاقی که گاهی در آن میرقصیدم-که حساب دستمان بیاید، حق دارند، جناب خدا هم به مخلوقش حساب میبرد وللهِ ، گاومیش را شاخ ارزانی کرده ، حالا چندتا چندتا جلویش رژه میروند شاخ دادی که دم دراوردیم، بزن کنار برادر که با همین شلنگ نشد با تیزی اصغر نخورد با میله کاظم نزد حاج حسن تیر خلاصش حرف ندارد، حسابمان را با تو پاک میکنیم تا راه باز باشد جهت قلع و قمع مخالفانت.
صدای انفجار از طرف میدون میاد، و الان نیم ساعته که شعارا رو الله اکبر مونده، همینجور صدای انفجار میاد فریاد یه نفر که دیگه الان تنهایی داره الله اکبر میگه، نگران میشم، موتورا میان که به اون سمت برن گاون دیگه ته کوچه بستس فقط من باید صدای این همه موتورِ زیر پنجره رو یه بار دیگه تحمل کنم که نمیکنم، دستمو فشار میدم رو گلوم، به مامان میگم انقد دور خودش نچرخه بره بخوابه، میرم شیر بذارم رو گاز گرم شه، صدا نباید از بین بره
۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه
o-:
۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه
reminder
مامان اومده به مناسبت ورودش رو بورد نوشتهام:
به زیبایی و رعنایی کمان پور دستانی***جهانگیری، جهانجویی، جهانی را جهانبانی
میگه از کیه؟
میگم نمدونم
میگه شیرازیه؟
میگم نه اِمممممممم تو زورخونه میخونن
پینوشت: اصلا همه دبیرا قبل از اینکه مامان باشن دبیرن، ینی قبل ازینکه قربون صدقت برن مسئولی، ینی سوال میپرسن
۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه
به دنیا اومدن تو خردادو دوس داریم هم من هم آجیه که هر وقت چیز دیگه ای پیدا نمیکنیم به هم گیر میدیم که روز قحط بود تو به دنیا اومدی؟ تمام کادوهای به نحوی باقی مانده از کودکی بدین منوال است که دلی عزیزم و آجیه گلش بلا بلا...
از اون دوم خرداد تا الان دلم می خواس روز تولدم مثه اکثر خردادیا یه روز خاص باشه،
- تلویزیونو دیدی؟ امسال روزشمارم گذاشتن
دیگه از اینجا به بعدش دست خودمه*.
*دستبند سبزمو میگم;)
از اون دوم خرداد تا الان دلم می خواس روز تولدم مثه اکثر خردادیا یه روز خاص باشه،
- تلویزیونو دیدی؟ امسال روزشمارم گذاشتن
دیگه از اینجا به بعدش دست خودمه*.
*دستبند سبزمو میگم;)
۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه
بس رنج زخروش این شط

گاهی ساعت 7:27 صبح دو تا از To Do List های امروزت تیک خورده
گاهی تا دم در میری دنبال آجیه میگه میذاری بیام تو بخوابم؟ دستو میذاری تو چارچوب: تصمیمیه که خودت گرفتی
گاهی شب قبل گریه نمیکنی و با کابوس میخوابی
گاهی حتی دلت تنگ میشود انقدر که میگی تحمل ندارم، شمارشو میخوای و تمام.
گاهی تا دم در میری دنبال آجیه میگه میذاری بیام تو بخوابم؟ دستو میذاری تو چارچوب: تصمیمیه که خودت گرفتی
گاهی شب قبل گریه نمیکنی و با کابوس میخوابی
گاهی حتی دلت تنگ میشود انقدر که میگی تحمل ندارم، شمارشو میخوای و تمام.
گاهی تمام شدن اینجوریس که میبینی این شماره وجود دارد، دو سال بوده که وجود داشته، حتی قبلترش هم
زنگ بخورد برش میدارد میبینی وجود دارد کسی که دو سال وجود نداشت ولی بود صبحایت بودوکنار میز صبحانه و ظهرهایت بود و سرباز سر چارراه، حواست بود وقتی کاری به دلت نداشتی کشک بادمجون بذاری که بامجون بش نمیساخت، که شبها با خیالش میخوابیدی و اصلن از کجا میداند که چجوری نازت میکرد؟ چجور جوابت را میداد و کی جواب نمیداد و نگاه میکرد، گاهی آن سر میز آنتراکت بودو تو جزوت که مینوشتی انگشتای دست چپت تو دستش بودو ناخنهای نامنظم و از ته گرفتهتو بررسی میکرد و داد میزدی انقد نچ نچ نکن دستو میکشیدی تو چشات میخندید که وحشی. اصلن بلد است که ساعت 3 شب که از خواب میپری و میری برای یه لیوان آب توی آشپزخونه دلت هیپ هاپ میخواد،میداند آنجا دنس فلور توست،که شتری میرقصی با کف روی ظرف ها؟ بلد هم که باشد نمیداند که تا 4 صبح با تو رقصیده بدون یک کلمه که ادای رقص مونیکا رو دربیاوری بشود چندلر.نمیداند خودش راضیت کرده که دنبالش نباشی.
زنگ بخورد بر میدارد گوشی را! به همین سادگی متوجه میشوی که تمام.
چند روز بعد تو به او زنگ خواهی زد و از او خواهی خواست که با دوستش صحبت کند که بس کند(میکند آیا؟) که دختر مامان لپ قرمز تنهاست که همه رفتهاندو مادرش هم به زودی، که دوستش بیاید ببیند زیر چشمهای دختر دوست داشتنی را که حرفهایی که به نزدیکترینها نمیزند او میتواند بیرون بکشد، که لطفا اگر روی شما حساب نمیبرد به یکی دیگه از دوستانتان بگویید خبرش کنند در قلب او زیر منگنه یاد دوستتان هم پرس شده است.
نمیدانم شاید اگر گفته بود شما نه، تو! در راه برگشت به حال خودم اشکی هم بفرستم.
انسان بزرگ هم میشود
۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه
کور
اتفاق به خیلی صورتهای مختلف میتواند بیفتد. مثلا میتواند اینطوری باشد که آلارم کلاک را بگذاری برای سه ساعت دیگر. پس از دو ساعت بالاخره افکار معوقه اجازه میدهند، او هم بالاخره موفق میشود بین ناخن و گوشت شست پای چپت را هدف گرفته، نیش بزند، بعد تو میمانیو چشمای تازه بسته شده، همانطور چشم بسته که خودت را چهاردستوپا روی زمین بیندازیو یک خرمن موی بی صاحاب روی صورتو گردن و شانه ول معطل باشند و گرمت هم باشد وکورکورانه پیف پاف را پیدا کرده باشی یکبار هم از دستت بنگ به زمین افتاده باشد، وقتی درش را برداشتی، تا جایی که میتوانی دکمههه را فشارش میدهی.
فقط مواظب باش که سرش به کدام طرف است،اتفاق خودش نمیافتد،
که صورتت را بشویی که چشمانت را باز کنیو بشینی تکمیل کد و هی عقلت کار نکند، گفتم که اصلا خودش نمیافتد!
فقط مواظب باش که سرش به کدام طرف است،اتفاق خودش نمیافتد،
که صورتت را بشویی که چشمانت را باز کنیو بشینی تکمیل کد و هی عقلت کار نکند، گفتم که اصلا خودش نمیافتد!
۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه
شبهای جذاب
یک شب پروژه هایی هم هستند که همچین میرن میچسبن گوشه مانیتورش* که گاهی که گرفته میری نازش کنی ، چشاتو روشون تنگ کنیو دستو از رو سرش برداری، سر انگشتا رو بذاری پشت گردنشو یکم هل بدی که: سوسول!

*مرجع ضمیر" ش"میاد میرسه به دلمون نه خودمون

*مرجع ضمیر" ش"میاد میرسه به دلمون نه خودمون
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

ما آدمها خر به دنیا میآییم، ساده و کاش خر هم بمیریم که خر همان است که همیشه بارش است ،"هِی" بگویند راه میافتد می رود و حرف و حدیثها میگذارد برای همان پشت سرش
نمیفهمیم که ...
ماندهایم "هی گویان" و محظوظ طنین صدایمان.
امروز بعد ازینکه فهمیدم هر چه بیشتر خودت باشی ، اتهامت سنگینتر است،گوش تیز کرده هی را شنیدم و راه افتادم، البته چیزی بارم نبود رفتم تا خودم را گم کنم.
رفتمو رفتمو روزنامه خریدمو رفتم، تا رسیدم به پارکی.خیلی خوب بود من را گُل صدا میکردند،زیر سایه درختی نشسته بودم توپشان که بمن میخورد فریاد میکشیدند گُل! روزنامه ورق میزدمو یادم بود که لبخند را فراموش نکنم.
نمیفهمیم که ...
ماندهایم "هی گویان" و محظوظ طنین صدایمان.
امروز بعد ازینکه فهمیدم هر چه بیشتر خودت باشی ، اتهامت سنگینتر است،گوش تیز کرده هی را شنیدم و راه افتادم، البته چیزی بارم نبود رفتم تا خودم را گم کنم.
رفتمو رفتمو روزنامه خریدمو رفتم، تا رسیدم به پارکی.خیلی خوب بود من را گُل صدا میکردند،زیر سایه درختی نشسته بودم توپشان که بمن میخورد فریاد میکشیدند گُل! روزنامه ورق میزدمو یادم بود که لبخند را فراموش نکنم.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه
Adoring Yasmangula
سیب زمینی های دال عدس را که له کرده باشی و اصلا هم ساعت رسمی درست کردن غذا نباشد باید بیایی اینجا و ثبت کنی:
یاسی یاسی یاسی مچکرم که دله رواز تو اون غصه دراُوردیو انداختی یکم اینورتر تو زمین معده
یاسی یاسی یاسی مچکرم که دله رواز تو اون غصه دراُوردیو انداختی یکم اینورتر تو زمین معده
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه
صاف و سفید و بکر
قبول کنیم پشهای که زیر بازو را پیدا کرده چارهای جز نیش زدن نداشته است
و باور کنیم
پشهای که مچمان را گاز گرفته نمیفهمد که چرا «ساعتش» را میخارانیم.
شیرولرم بخورو راحت بخواب12:22
باشه بابا ولی گاهی شیر قهوه به همان آرامی از لیوان منچستر نشان مری را میگیرد به قصد معده ای که ناخدایش مدت هاست دلش را به دریا زده
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۸, جمعه
خوب گوش کن

صدای جیغ و داد و خنده شون بلند بود، خوب که گوش میدادی صدای بچه ها رومیشنیدی، جیغ دخترا و خنده ی شیطنت آمیز پسرا،صبحها انگار شهر دست بچههاس ، دو تا خانوم خیلی آروم دارن صحبت میکنن خوب که گوش کنی یکیشون میگه ببخشید ، اسم بچشو صدا میکنه و میگه اونو هلش نده!خوب که نگا کنی بعضیاشون سرحالترن،همینطوری با یه آهنگی که تو هرچیم که خوب گوش کنی نمیشنوی، دارن به چپ و به راست میرقصن، بعضی جاها بزرگترا عقبو جلو میرنو با کوچیکترا دالی بازی میکنن،گوش کن!چجوری داره میخنده!
خوب که گوش میکردی...
اصلا چطور میتونستی گوش کنی وقتی یه ریز داشتی حرف میزدی، وقتی که حرف حرف تو بود، انقدر جز تو نبود که،
فریاد و فغان بچه ها بلند شد و داد و بیداد مادرایی که پاشون یجا بند بود و گریه و زجه و التماس و بعد از اون فقط ناله هایی از اطراف ِ جای خالی یه دسته چمن سبز و تازهای که وسط حرفات از جاشون کندی انداختی اونورتر.
خوب که گوش میکردی...
اصلا چطور میتونستی گوش کنی وقتی یه ریز داشتی حرف میزدی، وقتی که حرف حرف تو بود، انقدر جز تو نبود که،
فریاد و فغان بچه ها بلند شد و داد و بیداد مادرایی که پاشون یجا بند بود و گریه و زجه و التماس و بعد از اون فقط ناله هایی از اطراف ِ جای خالی یه دسته چمن سبز و تازهای که وسط حرفات از جاشون کندی انداختی اونورتر.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سهشنبه
من فقط به این خاطر نشستهام اینجا که یک چیزی در مورد بیتفاوتی، بیتوجهی یا هر چیزی مثل این بنویسم. یک چیزی در مایههای اینکه چرا ما حواسمان نیست که چه زود از دست میدهیم داشتههایمان را. دوستهایمان و دوستداشتههایمان را. خب چیزی که میخواهم بگویم اینست که اگر حواسمان بود که چه اندازه سیال است دنیای دور و برمان. چقدر این امکان ِ امروز برای فردا نیست. چقدر قدمهایت امروز میتواند نزدیکتر باشد، فردا دورتر؛ این طور این کوچهها را بدون اینکه ببینی همهی آن چیزهایی را که باید ببینی رد نمیکردی. دنیای ما آدمها پر از لحظههای ماندگاریست که عمر ماندنشان بسته به ارزشیست که برایمان دارد. این عمر ماندن یا در مجاز است یا در واقعیت. حقیقت اینست که ما همیشه دوستداشتههایمان را، رویاهایمان را، خواستههایمان را توی کولهبارمان حمل میکنیم. فراموششان نمیکنیم و با هر ردی دوباره برای خودمان زندهشان میکنیم. یک روزی، یک جایی میبینیمشان، دوستشان میداریم، برشان میداریم میگذاریم توی کولهمان و راه میافتیم. حالا یک وقتی هست از این بازهی عمر که میتوانی این آرزوها را لمس کنی. دستت بگیری و دیگر خاطره و خیالشان را فقط توی کولهات برای همهی عمر پشتت حمل نکنی. به هیبت آدمی، مدرکی، مسکنی، احساسی؛ این وقتها باید حواست به خودت، قدمهایت، سوی حرکتت باشد. این طور که نباشد، یک روزی حواست جمع میشود که کیلومترها دور شدهای از آن مسیری که باید و خب تو را و زندگی را و آن آرزو را چه فایده دیگر، که دور افتادهای. خیلی دور.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه
هرگز نمیدانستم که کافه را با هم کافه کردید
من اگربجای آقای آز فیزیک بودم،
خانم آز فیزیکی میشدم که گزارش ِ کارهایی که کردی را از تو میخواستم،
بارهایی که مدار را خودت بدست گرفتیو با سرعت بستیو چشمهایش جا ماند را که نمیخواستم،
یا مداری که بسته بودرا به سرعت باز کردیو به کندی همه ی آنها را همانجا که بودند گذاشتیو لبخندی که این شد را شاید هرگز نمیدیدم،
و فریادت را هم شاید هرگز نمیشنیدم که: نه!!این پل نیست!
شاید سکوتش را میدیدم وقتی که بقیه : چه کارش داری؟پُله! را میگفتند،
و فکر میکردم که پس ندیدم اعتماد تو
و
نَفس او را،
برگه ها را که میگرفتم ، میگفتم آزمایشتان که تمام شد صحبتی دارم
که حرفی نباشد پشت منی که بعد از نمرات رفته ام
نمرات همگروهی ها که نزدیک بهم باشد همان باشد نمره شان که عموما خوب است نباشد هم با مُرادخانشان وفقش میکنیم
گل از گلشان که شکفت خدایی میکنیم:
و اگر تفاوت زیاد بود،
حقی خورده شده
نمرشان را جابجا میکنیم،
باشد که جبران شود.
خانم آز فیزیکی میشدم که گزارش ِ کارهایی که کردی را از تو میخواستم،
بارهایی که مدار را خودت بدست گرفتیو با سرعت بستیو چشمهایش جا ماند را که نمیخواستم،
یا مداری که بسته بودرا به سرعت باز کردیو به کندی همه ی آنها را همانجا که بودند گذاشتیو لبخندی که این شد را شاید هرگز نمیدیدم،
و فریادت را هم شاید هرگز نمیشنیدم که: نه!!این پل نیست!
شاید سکوتش را میدیدم وقتی که بقیه : چه کارش داری؟پُله! را میگفتند،
و فکر میکردم که پس ندیدم اعتماد تو
و
نَفس او را،
برگه ها را که میگرفتم ، میگفتم آزمایشتان که تمام شد صحبتی دارم
که حرفی نباشد پشت منی که بعد از نمرات رفته ام
نمرات همگروهی ها که نزدیک بهم باشد همان باشد نمره شان که عموما خوب است نباشد هم با مُرادخانشان وفقش میکنیم
گل از گلشان که شکفت خدایی میکنیم:
و اگر تفاوت زیاد بود،
حقی خورده شده
نمرشان را جابجا میکنیم،
باشد که جبران شود.
هنوز داره نور میاد،میرم تو اتاقش کتابو از بغلش ور میدارم ،میترسه، تو خواب غلت میزنه، زندگیو اشتباه بخودش سخت میگیره، افسرده شده از کتابو درسو کار و انکار عشق، سفت کاردرست بودنشو چسبیده،چراغشو خاموش میکنم،میام تو اتاق،دیگه نوری نیس، پتو رو میکشم ،چشامو میبندم، شرو میکنه به گرم شدن، حریم پلکای بسته حریف که نیس،گوشام خیس میشه، دستشو کرده تو گلوم، میگیرمش میخوام التماس کنم نمیتونم صدام در نمیاد، میخوام تمام قناریهای خاموشو بالا بیارم نمیذاره،پرپر میزنن، میپیچم بخودم، نور میاد،میره، چشمی مانده به دامن آسمون،آسمون فریاد میکشه، هر چی چشما تلاش میکنن حریفه مشته نمیشن
- هیچی باندازه قهرمانیم در هسته گوجه سبزو به باغچه ای در اعماق پارکینگ استادا تف کردن (بارتفاع تقریبا 10متر) حال نداد، حتی به داد نگهبانه م میارزید که احتمال میداد هسته هه منو تف کنه اون پایین-این اوج سازندگی زندگیم بود،شما خوبین؟
یبار بحث ریکام گرفتن از استادا بود،که حالا ما خودمون مینویسیم میدیم اونا برا امضا ولی اصلش اینه که اونا بنویسن درشم مُهرو موم کنن بدن خدمتمون که مام خوشال بدیم اونور دنیا بعد درشو وا میکنن مثلا نوشته یبار غلط کریم نامبرده رو دانشگا قبولش کردیم شما دیگه ازین غلطا نکنین.
حالا که جواب تست مرکز روانشناختیه تو کیفمه بعد درشو با چسب یه ضربدر زدن با ماژیکم رو چسبه هی ضربدر زدن،بعد هیچ گُلی هم اطرافش نکشیدن تا من برم بدم آقای اَصابی ببینه چمه،یک همچین خاطره ای که ذکر شد یادم اومده
- یعنی حامل امین یک پیام سری درمورد خودت باشی هم ازوناس که تو کتاب مقدسمون اومده بش میگن ابتلا!
وقتی پای Date در میان باشد
هر کی دلش برا سیندرلا، زیبای خفته، دیو و دلبر یا هر چی دیگه تنگ شده خب تنگ نشه دیگه!
انگشتمو رنده کردم:(

یه چیزی که شاید دلیلی براش نباشه ولی خودت میفهمی
و با تو یه گوشه ای از دنیا میمونه تا هستی
شاید کمک کنه اونایی که براشون دلیل هست بهتر فهمونده شه
و بی تو بمونه چن گوشه ی دنیا حتی وقتی نیستی
شایدم نه.
پ.ن1: راستی پروژه که نبود اینی که تحویل دادم،باقلوااا!!!
پ.ن2:فقط میخوام آرومتر باشم تا کارام سریعتر پیش بره،هر چی آرومتر،سریعتر،آرومتر،سریعتر،آرومتر...
۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سهشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه
۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه
۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه
i dont want to be so,i really dont want:(
در حد یه قرتی بازی، یه عکس اضافه کردم به فرمه دیدم اینجوری خوب نیس دستکاریش کردم با یه اسم دیگه جای اون گذاشتم،بعد یه غلطی کردم اون اولیه رو پاک کردم ارور، کد ریسورسشم پاک کردم ...گورباباش این دم آخری رف هوا!
ساعت 5 بعد از ظهر یه 12 فروردین کوفتی،
تازه داد زدم،همه رو پرت کردم بیرون، بی هوا یه تیکه تپل پرت کردم ،دیوونه شدم،مامانو بوسیدم،بوسیدم،بوسیدم،
ساعت 5 بعد از ظهر یه 12 فروردین کوفتی،
تازه داد زدم،همه رو پرت کردم بیرون، بی هوا یه تیکه تپل پرت کردم ،دیوونه شدم،مامانو بوسیدم،بوسیدم،بوسیدم،
پیشونیمو رو پنجره خنک گذاشتم و اگه چن ثانیه نگهش دارم اشکام میریزه،
میرم بخوابم.
میرم بخوابم.
۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه
با عرض سلام خدمت آای فروید،اصلا دیگه چی مهمه وقتی با سردرد تو تخت افتاده باشی بابات بیاد اینو بخونه دستو تو هوا تکون بدی اونم بگیرش بغلت کنه بندازت وسط لباساتو بگه بپوش که بریم ، تو آشپزخونه که داری دور خودت میچرخی از تو اتاق داد بزنه جای قرص، کیت کت و هر چی که دنبالشیو اعلام کنه، با اون گلوی داغون بگی صدای الان من از این خانومه بهتره، آجیه بگه خوشکله، بابات بگه خوشکلترشم هستی. اصلا یکی که وقتی مامان داره پسرخاله رو نگا میکنه و میگه مگه این کلاش قرمز نبود؟ یادش بیاد که سر اون مغز کاهوها باش رقابت میکردی، احساس هم ارثیه؟ یه مقدار رو حرف متریالیستا دقیقتر میشیم.
این پسردایی جا مونده ما دو تا دندون جلو داشته و نداشته ، سی دی اخراجیها به دست فرود اومده و ضمن معرفی آر.پی.جی و تانک و هزارتا دمو دستگاه فرهنگیو صلح آمیز دیگه بطور عملی، میخواد که اینو براش بذارم،به باباش میگم من بیشتر این سروصدا میکردم که درو ا کردی از یقه گرفتی پرتم کردی بیرون؟ بیاد اون موقه ها لبخند میزنه میگه تو روزی 30 تا چک نمیخوردی اونم بخاطر درس!غذا تو گلوم گیر میکنه با انگشت مامانو نشون میدم، مامان میگه من؟!!...
حالا بچه اومده نشسته داره داش مجیدو مرتضی و نمیدونم چیو بم معرفی میکنه و من بش میگم اگه به دندوناش زبون بزنه تا آخر عمرش دندوناش زشت میشن، میگه میخواد آدامسشو قورت بده ، میگم میل خودشه ولی راستی میدونه که این آدامسه میره تو شکمش یه سرش به شکمش میچسبه یه سرش به غذاها بعد هی راه میره اینا میخورن اینور تونور و خلاصه حالش بد میشه میره مثه اوندفعه بیمارستان تازه معلوم نیس حالش خوب شه یا نه ، میره سمت سطل آشغال میگم میچسبه اینجوری بنداز تو این دستماله مبهوت میندازه و تا برمیگرده سمت سطل،
آدامسمو قورت میدم.
پینوشت: در بهترین وضعیت سرماخوردن یعنی فراغت از ماچو بوسه های چندش فراوان نوروزی، مخصوصا که دایره محرما اینجا یکم زیادتره اونورتره
حالا بچه اومده نشسته داره داش مجیدو مرتضی و نمیدونم چیو بم معرفی میکنه و من بش میگم اگه به دندوناش زبون بزنه تا آخر عمرش دندوناش زشت میشن، میگه میخواد آدامسشو قورت بده ، میگم میل خودشه ولی راستی میدونه که این آدامسه میره تو شکمش یه سرش به شکمش میچسبه یه سرش به غذاها بعد هی راه میره اینا میخورن اینور تونور و خلاصه حالش بد میشه میره مثه اوندفعه بیمارستان تازه معلوم نیس حالش خوب شه یا نه ، میره سمت سطل آشغال میگم میچسبه اینجوری بنداز تو این دستماله مبهوت میندازه و تا برمیگرده سمت سطل،
آدامسمو قورت میدم.
پینوشت: در بهترین وضعیت سرماخوردن یعنی فراغت از ماچو بوسه های چندش فراوان نوروزی، مخصوصا که دایره محرما اینجا یکم زیادتره اونورتره
۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
تمام
۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه
از كار اومده كفش ايمنياشو ميذاره تو انبار دست و صودتشو ميشوره و ميره تو اتاق خوابشونو درو ميبنده .
اون پتو نيليه با فيلاي نصفه نيمه صورتي رو نكشيده رو خودش ملافه رو تا بالاي سرش كشيده اينا مال پشت در بستس.
درو باز ميكنم: بذارم بخوابي يا بذارم نخوابي؟
يه چيزي ميگه نميشنوم.
بذارم نخوابي؟!
نه!
آها پس...
يهو ميگه پخخخخخخ !! و جيغ ميكشمو ميخندمو ميرم.
مامان داره اتاق پذيرايي رو تميز ميكنه آجيه كمكش ميكنه تابلوها رو ميارن پايين و مامان حرفايي بش ميزنه كه اگه بخوام باور كنم تمام زندگيم آشو لاش ميشه تمركزمو يكم تمركزمو بطور كامل از دست ميدم دلي نميمونه كه دلآرايي بمونه...
نميخوام بيشتر بشنوم اما اشكامم بند نمياد ميرم صورتمو بشورم حولمم قاطي چيزاي ديگه جا گذاشتم
اطرافمو نگا ميكنم هنوز ربدوشامبر صورتي مامان هست همونكه وقتي حوله هم داشتم بود.
۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه
P:
جناب آقای خدا، یه گهی خوردم حالا ، همین حالا!ندیدیم که؟
راستی تو خدایی GPS هم که داری، هر وقت حوصلت سر رفت یه نگا بنداز قسمت «اختیار» ببین دلآرا با کد ...1314/13131313 (البته کُدش عدد گنگه که ما آدما هنو تا آخرش نرفتیم) میخواد کجا بره، بعد بیا سراغ جی پی اسه، بعد ملتو ول کن کر کر خنده راه بنداز، اینم باج،
حالا دیدی؟
راستی تو خدایی GPS هم که داری، هر وقت حوصلت سر رفت یه نگا بنداز قسمت «اختیار» ببین دلآرا با کد ...1314/13131313 (البته کُدش عدد گنگه که ما آدما هنو تا آخرش نرفتیم) میخواد کجا بره، بعد بیا سراغ جی پی اسه، بعد ملتو ول کن کر کر خنده راه بنداز، اینم باج،
حالا دیدی؟
۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه
I can fire the world right now

چرا یک جعبه مدادرنگی میخریم؟
برای این منظور باید دو سال پیش باشد، 20 واحد تمام اختصاصی داشته باشی و درست در قسمت میانی ماجرای امتحانات پایان ترم باشد، هوا برفی و عاشقانه باشد، انقدر برفی مثل صفحه اول دفتر نقاشی و انقدر عاشقانه که هرچه پول ته جیبت مانده بدهی تا خط خطی کنی این همه سفیدی پر عشوه ی وسط امتحانات را.
حالا که نمیتوانی احساس را دور کنی کشان کشان وسط میدان بیاوریش و زردو قرمزو سبز،بین خطوط ولش کنی، و آن را که نفهمیدی به دام نارنجی بیندازی، خشک کنی در دستان پاییز و آن بی شرف را که هرچه میفهمی جای دیگری خود را عوض میکند بنفش میکنی و نگاهی پیروزمندانه و چپ چپ که:how you doing?
نمیآیند و میکشی، کم که آوردی جعبه را باز میکنی و شیرجهشان میدهی وسط کتاب، بهم میخورندو صدای شیرین اعتراضشان که آمد دو نقطه دی میشوی، تو را دنبال خودشان میکشند تا آخرین روزهای برفی.آب میشوندو خنک میشوی.
چگونه میفهمیم یک جعبه مدادرنگی «غیب» شده؟
برای نیل به این یکی منظور باید الآن باشد،سه پروژه که وزن قابل قبولی از امتحانات پایان ترم دارند هم از شنبه تا سه شنبه باید ارائه شود،اعتماد به نفست خارش داشته باشد و نه تنها بویی مبنی بر اینکه کجای سال هستیم به بینیت نرسد که آسمان شب کویر را هم از دست داده باشی،در کمد را باز کنی نباشد، کتابها را روی میز بگذاری،نباشد که توجزوههای دیگر را هم بیرون نریزی نباشد که تو طبقههای دیگر را خالی نکنی نباشد که اسمشان را فریاد نزنی نباشد که کشوها را دامبو دومب بهم نکوبی نباشد که سر دیگری داد نکشی، نباشد که دوباره آن آلبوم را نبینی که محل سگش نگذاری .
نباشد که دردت را لایش بپیچی.
پی نوشت: موهامو!
۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه
بالاخره امروز برای اولین بار بردمش بیرون ، اولین بار برای من.
دیر رسیدم، چشمها رد کارپت انداختن و پرند رو دیدم که پا نشد سوت بزنه!تا اون موقه اگه فکر کرده بودم به رنگ کرم کاراملی و سنش بود.
بعد کلاس طبق قرار با مانیا رفتیم برای مجلس لباس پیدا کنیم، از یه سِت خوشش اومده بود تاپش اندازش نمیشد رفتم تو اتاق پرو کمکش کنم،عینکشو برداشتم، یادمون افتاده بود به "مادر شوهر هیولا" و هرهر خنده را افتاده بود،عینکشو گذاش رو چشش گف حالا چجوری درش بیارم؟عینکشو دراوردم که اینجوری! و برگشتم پشت سرمو نگا کردم.
- جایی میخوای آویزونش کنی؟
اومدیم بیرون آقاهه کلی عصبانی شده بود میخواس هیکل مانیا رو نقد کنه که از قیافم فهمید باید خفه شه و مانیا گف بم افتخار میکنه.
ینی اون دستایی که اینو دوختن مال یه خیاط تپل قد کوتاه سرخ انگلیسی احیانا پیرمرد بودن؟ میتونه زنده باشه؟این رنگو مامان انتخاب کرده یا دایی یا اون موقعها مُد شده بوده؟ ملایمو گرمه!
تو پاساژ عقبتر از مانیا و فاطمه بودم، داشتم حساب میکردم: مامان درست همسن الآن من بوده!ینی زمستونم اینو سفارش داده بود؟
- مانیا خیلی فیته!بت میاد!
اُه!ینی مامان همهیکل من بوده!؟
فروشندهه منگه و داره دری وری میگه، هی سرش میفته رو میز، زیاد بحث نمیکنیم،میخریمو میریم.
دکمه دومی از بالا میکنه. میخندن چون تا میکنه اسمشو میذارم دلبری، ینی مامان تا کجا دکمههاشو میبست؟
باد سردو تندی میاد و از یقه باز رد میشه و میلرزم کز کرده گوشه تاکسی:
وقتی تن مامان توی این پالتو بود داشت به چی فکر میکرد؟
دیر رسیدم، چشمها رد کارپت انداختن و پرند رو دیدم که پا نشد سوت بزنه!تا اون موقه اگه فکر کرده بودم به رنگ کرم کاراملی و سنش بود.
بعد کلاس طبق قرار با مانیا رفتیم برای مجلس لباس پیدا کنیم، از یه سِت خوشش اومده بود تاپش اندازش نمیشد رفتم تو اتاق پرو کمکش کنم،عینکشو برداشتم، یادمون افتاده بود به "مادر شوهر هیولا" و هرهر خنده را افتاده بود،عینکشو گذاش رو چشش گف حالا چجوری درش بیارم؟عینکشو دراوردم که اینجوری! و برگشتم پشت سرمو نگا کردم.
- جایی میخوای آویزونش کنی؟
اومدیم بیرون آقاهه کلی عصبانی شده بود میخواس هیکل مانیا رو نقد کنه که از قیافم فهمید باید خفه شه و مانیا گف بم افتخار میکنه.
ینی اون دستایی که اینو دوختن مال یه خیاط تپل قد کوتاه سرخ انگلیسی احیانا پیرمرد بودن؟ میتونه زنده باشه؟این رنگو مامان انتخاب کرده یا دایی یا اون موقعها مُد شده بوده؟ ملایمو گرمه!
تو پاساژ عقبتر از مانیا و فاطمه بودم، داشتم حساب میکردم: مامان درست همسن الآن من بوده!ینی زمستونم اینو سفارش داده بود؟
- مانیا خیلی فیته!بت میاد!
اُه!ینی مامان همهیکل من بوده!؟
فروشندهه منگه و داره دری وری میگه، هی سرش میفته رو میز، زیاد بحث نمیکنیم،میخریمو میریم.
دکمه دومی از بالا میکنه. میخندن چون تا میکنه اسمشو میذارم دلبری، ینی مامان تا کجا دکمههاشو میبست؟
باد سردو تندی میاد و از یقه باز رد میشه و میلرزم کز کرده گوشه تاکسی:
وقتی تن مامان توی این پالتو بود داشت به چی فکر میکرد؟
۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه
انقد میگذره تا سیاسفید شه
۱۳۸۷ اسفند ۸, پنجشنبه
a good day
بعضی روزای زندگی سپری میشن بدون اینکه فکر خاصی دربارشون کرده باشی یا مثلا حواست باشه که بین روزای تکراری این روز گرچه سروصدا نداشت ولی متفاوت بود، اونا اما خوب حواسشون هست و بعد از یه روز پر استرس در حالیکه گرفته و عصبی سعی میکنی از پیاده رو تنگ و پر از بوی روغن و دود ابتدای کارگر شمالی خودتو پرت کنی لابلای تاکسیا و مسافرا میپره پشت سرتو خیلی محترم میگه :سلام!
- بجا نمیارم.
من همون روزم که رفتین لالون،یا دقیقتر بخوام بگم اون موقه که بدون اینکه بدونی از همه جلوتر افتاده بودی...
-من؟
موقع برگشتن،از کنار آخرین نفری که رد شدی حمزه بود که از بچه ها فاصله گرفته بود داشت برای خودش سیاوش میخوند.
- !
درست از اون لحظه به بعد که ترسیدی مثه یه نقطه تو سفیدی گم شده باشی، در حالیکه به سکوت راه باریک گوش میکردی گفتی بی خیال.
- . ژندارک رو یه تپه برفی داشت زمینو نگا میکرد وقتی بش رسیدم با هم راه افتادیم،حس خوبی بود که اونم سکوتو میشنید.سردی هوا نرم بود،سوز نداشت،ابر داشت، و روح داشت.ژاندارک آرومتر از من بود ولی میدونستم تو دلش یه خبریه، اون با دلش تنها بود منم با خودم خلوت کرده بودم،قانونی که کنار هم نگهمون داشته بود.
که یه گوله برف نرم و آروم ولی با شتابی که حضور فرد سومی را ثابت میکرد خورد بت.پشت سرتونو نگا کردین کسی نبود،راه افتادینو گوله برف بعدی نثار ژاندارک شد.بالای سرتون بود،همون پسرلاهیجانی چش زاغ بود که روز معارفه ازتون فیلم میگرف، که از شهرک تا دانشگا رو با دوچرخه میومد.
راه افتادین از بغل یه گوله گرفتی دستت،سکوت.پرت کردی،نرسید بش.سکوت.اومد پشت سرتون.فاصلش زیاد بود،گوله ژاندارک خورد بش.
- من با 18 سال سابقه برفو از تو تلویزیون دیدن گوله سوم هم اشتبا پرتاب کردم،خودشو تو مسیر پرتاب من قرار داد تا خورد بش. تو همون سکوت مثل یه پدر لبخند زد،بچه بودم و حرصم گرفت،گلوله ژاندارک بش خورد.سکوت، گلوله من نمیخورد،سکوت...
مسئول کاربلدی بود،میدونی از کجا فهمید که باید حواسش بت باشه؟وقتی داشتی با حسرت سُر خوردن بچه ها رو کاپشناشونو از رو کوه تماشا میکردی و ازت پرسید چرا نمیری اعتراف کردی که چُلاق میشی،گف اگه بات بیاد؟
- دوتا از بچهها رو نگا کردم که با هم داشتن سر میخوردن یکیشون به اون یکی خورد،همدیگه رو گرفتنو در حالیکه بهم فحش میدادن و قاه قاه میخندیدن از اون بالا سر میخوردن پایین.
بش گفتی مثه جکیو جیل. خندید و آهی کشید: جکیو جیل !! و فهمید ازونایی که باید حواسشو جمعت کنه.
- سکوت، شوت،ابخند،سکوت، ادامه راه،...
یه روز ساده بود و ساکت که زودتر از همه رسیدین پایین وهیچوقت با هم حرف نزدین.
- همراهایی که همراهیت کنن کم پیدا میشه،ما با هم راه افتادیمو با کوه ادامه دادیم...روز خوبی بودی!ممنون که بم سر زدی!
(و تو تاکسی خوابم میبره)
- بجا نمیارم.
من همون روزم که رفتین لالون،یا دقیقتر بخوام بگم اون موقه که بدون اینکه بدونی از همه جلوتر افتاده بودی...
-من؟
موقع برگشتن،از کنار آخرین نفری که رد شدی حمزه بود که از بچه ها فاصله گرفته بود داشت برای خودش سیاوش میخوند.
- !
درست از اون لحظه به بعد که ترسیدی مثه یه نقطه تو سفیدی گم شده باشی، در حالیکه به سکوت راه باریک گوش میکردی گفتی بی خیال.
- . ژندارک رو یه تپه برفی داشت زمینو نگا میکرد وقتی بش رسیدم با هم راه افتادیم،حس خوبی بود که اونم سکوتو میشنید.سردی هوا نرم بود،سوز نداشت،ابر داشت، و روح داشت.ژاندارک آرومتر از من بود ولی میدونستم تو دلش یه خبریه، اون با دلش تنها بود منم با خودم خلوت کرده بودم،قانونی که کنار هم نگهمون داشته بود.
که یه گوله برف نرم و آروم ولی با شتابی که حضور فرد سومی را ثابت میکرد خورد بت.پشت سرتونو نگا کردین کسی نبود،راه افتادینو گوله برف بعدی نثار ژاندارک شد.بالای سرتون بود،همون پسرلاهیجانی چش زاغ بود که روز معارفه ازتون فیلم میگرف، که از شهرک تا دانشگا رو با دوچرخه میومد.
راه افتادین از بغل یه گوله گرفتی دستت،سکوت.پرت کردی،نرسید بش.سکوت.اومد پشت سرتون.فاصلش زیاد بود،گوله ژاندارک خورد بش.
- من با 18 سال سابقه برفو از تو تلویزیون دیدن گوله سوم هم اشتبا پرتاب کردم،خودشو تو مسیر پرتاب من قرار داد تا خورد بش. تو همون سکوت مثل یه پدر لبخند زد،بچه بودم و حرصم گرفت،گلوله ژاندارک بش خورد.سکوت، گلوله من نمیخورد،سکوت...
مسئول کاربلدی بود،میدونی از کجا فهمید که باید حواسش بت باشه؟وقتی داشتی با حسرت سُر خوردن بچه ها رو کاپشناشونو از رو کوه تماشا میکردی و ازت پرسید چرا نمیری اعتراف کردی که چُلاق میشی،گف اگه بات بیاد؟
- دوتا از بچهها رو نگا کردم که با هم داشتن سر میخوردن یکیشون به اون یکی خورد،همدیگه رو گرفتنو در حالیکه بهم فحش میدادن و قاه قاه میخندیدن از اون بالا سر میخوردن پایین.
بش گفتی مثه جکیو جیل. خندید و آهی کشید: جکیو جیل !! و فهمید ازونایی که باید حواسشو جمعت کنه.
- سکوت، شوت،ابخند،سکوت، ادامه راه،...
یه روز ساده بود و ساکت که زودتر از همه رسیدین پایین وهیچوقت با هم حرف نزدین.
- همراهایی که همراهیت کنن کم پیدا میشه،ما با هم راه افتادیمو با کوه ادامه دادیم...روز خوبی بودی!ممنون که بم سر زدی!
(و تو تاکسی خوابم میبره)
۱۳۸۷ اسفند ۴, یکشنبه
هر چی شما بگین
جمعه ساعت دو ونیم میزنم کانال یک ببینم این دفعه آهنگ چه کارتونی مورمورم میکنه و یه رایم بدم به یه کارتونی که هیچ وقتم همسلیقه ملت در نمیاد.یارو ژاکتشو پوشیده،چقد سلیقه پسری که همچین ژاکتیو پوشیده تحسین میکنم،اون یکی در میاد میگه آقای فلان!
چشام چار تا میشه و دلم یک چارم.
هیچی
چشام چار تا میشه و دلم یک چارم.
هیچی
سفرهای علمی
«لطفاٌ پس از انجام تست، موش را توسط اِتِر کشته،درون کیسه قرار داده،فریز کنید تا توسط همکاران معدوم گردد.»
امروز با بچه های ارشد مهندسی پزشکی رفتیم پژوهشکده ، چنتا از دختراشون حوصلمونو نداشتن و بنظرشون میرسید جاشونو تنگ کردیم؛کاش درس فلسفه علم تو همه دانشکده ها اجباری بود تا همه میدونستن مرز گذاشتنا چه کارا که نمیکنه.بنظر من ربط رشته ها بهم خیلی جذابه و فکر نمیکردم کسی بپرسه ربط کامپیوتر به پزشکی چیه،یعنی اصلا نمیدونستم از کجا باید شرو کنم جواب دادن، بعد از پرژه face recognitionمن و ژاندارک،دیگه مامان بزرگ منم ربط کامپیوترو با مثلا امور جنایی فهمیده بود. یکم درباره شبکه های عصبی حرف زدم و گفتم نگرفتم این درسو یکمم از بایوانفورماتیک گفتم، دختره گف بهتر بود فلان درسو برمیداشتین،بعد دیگه تا برسیم دانشگا داشتن هرهر میکردن،گویا پرندم آتیشی شده بود اون عقب ژاندارک جمش کرده بود.نکنید اینکارا رو زشته!خصوصا شما که یه رشته ای رو میخونین که خودش یه کالکشن ازچنتا رشتس.
توی اون اتاق بالاییه،اونجا که به سر پسره از توی کلاه مشبکش ژل زدنو ،نشوندنش رو صندلی تا ما تو مانیتور ببینیم تو مخش چی میگذره و خانومای مهربونو مصممش برامون توضیح میدادن یکی از تشخیصاش عدم تمرکزه و کم توجهیه که عموما تو دانشجوا بش پی بردن، دائم تو این فکر بودم که برم پیش یه روانپزشک،کاملا مشکلات منو میشمرد خانومه،قبل ازینکه این پسره رو دوستاش شوت کنن داشتم به این فکر میکردم که من کیس آزمایش شم.به خیر گذشت.
فکر نمیکردم تو ایران همچین جاهایی و جالب تر از اون همچین آدمایی باشه،طبقه پایین آزمایشگاه و به قول خودشون حیوونخونه هم بود و خانومی که روند آزمایش رو موشو برامون تو ضیح میداد و من منتظر شنیدن لهجه خارجی ازش بودم، نه تنها لهجه نداشت که حامله هم بود و تو آزمایشگا با کلی بوی حیوون سر پا وایساده بود و عالمانه تحقیق میکرد و عاشقانه توضیح میداد،خاص بود.
میخواستم بگم تو مسیری هستم که دیدمو به رشته ام،آدما و جامعه و نیازهام داره عوض میکنه.
۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه
: «بابام جراح قلبه خونمونم پاسدارانه،فاطمه نمیتونم بات ازدواج کنم،یه دخترس تو دبیرستانتون بوده،چادریه خونشونم طرفای ماس،میتونی آمارشو برام دراری؟میدونی!زن میخوام»
خانوادشون مذهبیه،نمیدونم،خودش گفته.
بابای فاطمه هم برق شریف خونده،بیشتر پولشو وقف میکنه.
برای من هیچ کره بزی مهم نیس،
اشکای فاطمه چرا.
بوسش کردم گفتم:everything will be ok
نباس میگفتم.
خانوادشون مذهبیه،نمیدونم،خودش گفته.
بابای فاطمه هم برق شریف خونده،بیشتر پولشو وقف میکنه.
برای من هیچ کره بزی مهم نیس،
اشکای فاطمه چرا.
بوسش کردم گفتم:everything will be ok
نباس میگفتم.
۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه
بارانی
این موقه ها که میشد
چشامو که وا میکردم تو آرامش آبی اتاق نارنجی
یکم نفس میکشیدم
یکم انگشتمو آروم حرکت میدادم
به پهلو غلت میزدم تا پوست صورتم خنکی بالشو پیدا کنه
بعد به صدای قلبم گوش میدادم
نفسمو نگه میداشتم
و میدیدم که قلبه آروم میشه
با دستمو سرم تو تخت میچرخیدمو سرم میرف جای سابق پاهام
بغل انگشت کوچیکه لبه ی پرده رو طی میکرد تا پایین
ول میکردو
آروم آروم میرقصید
دستای آفتاب با پرده
اولین لبخندو میزدم
هنوز زنده بودم
چشامو که وا میکردم تو آرامش آبی اتاق نارنجی
یکم نفس میکشیدم
یکم انگشتمو آروم حرکت میدادم
به پهلو غلت میزدم تا پوست صورتم خنکی بالشو پیدا کنه
بعد به صدای قلبم گوش میدادم
نفسمو نگه میداشتم
و میدیدم که قلبه آروم میشه
با دستمو سرم تو تخت میچرخیدمو سرم میرف جای سابق پاهام
بغل انگشت کوچیکه لبه ی پرده رو طی میکرد تا پایین
ول میکردو
آروم آروم میرقصید
دستای آفتاب با پرده
اولین لبخندو میزدم
هنوز زنده بودم
۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سهشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۲۷, یکشنبه
هی تو صفحه سفید بلاگر
همه اونایی که بیشتر از یک ساعت باز نگهت داشتن، بت زل زدن،
انگشتاشونو بردن لای موها و سرشونو انداختن پایینو یه جایی رو زمینو برای زل زدن نشونه رفتن
با ناخونشون یه گوشه ی ماجرا رو خراش دادن و یه چیزی تو قلبشون بود که تا گلو بالا میومد و بیرون نمیزد
با کلمه لج میفتاد و تو هم کاری نمیتونستی بکنی
انگشتاشونو بردن لای موها و سرشونو انداختن پایینو یه جایی رو زمینو برای زل زدن نشونه رفتن
با ناخونشون یه گوشه ی ماجرا رو خراش دادن و یه چیزی تو قلبشون بود که تا گلو بالا میومد و بیرون نمیزد
با کلمه لج میفتاد و تو هم کاری نمیتونستی بکنی
۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه
بش نمیاد آدم بی تحصیلاتی باشه؛ با اون کیفو دفتر دستکو از انقلاب راهی شدن خب میتونه دانشجو هم باشه،
همون مَرده که اگه من جاش بودم عوض اینکه روی صندلی عقب، بند دلم پاره شه و لای دستو پا ملت گم بشه؛ تو اون لحظه خاص فک میکردم وقتی شب میشد و من نمیومدم خونه و آجیم بم زنگ میزدو صدای گوشی جامونده م از بغل دستش بلند میشد چه احساسی داشت.
همون مرده که یه لبخند مونده بود گوشه لبش وقتی داشت از کنار آخرین پنجره های اُتوبوس رد میشد سری تکون میداد که از دست این خانوما...!
همون خانوما که لا اقل 10 تاشون جیغ کشیدن
همون جیغی که مو به تن راننده سیخ کردو پاشو گذاش رو ترمزو درو زد
دری که یه مچ پا رو داخل خودش داشتو یه بقیه آدم بیرونش تو گلوی دنیا گیر کرده بود.
همون مَرده که اگه من جاش بودم عوض اینکه روی صندلی عقب، بند دلم پاره شه و لای دستو پا ملت گم بشه؛ تو اون لحظه خاص فک میکردم وقتی شب میشد و من نمیومدم خونه و آجیم بم زنگ میزدو صدای گوشی جامونده م از بغل دستش بلند میشد چه احساسی داشت.
همون مرده که یه لبخند مونده بود گوشه لبش وقتی داشت از کنار آخرین پنجره های اُتوبوس رد میشد سری تکون میداد که از دست این خانوما...!
همون خانوما که لا اقل 10 تاشون جیغ کشیدن
همون جیغی که مو به تن راننده سیخ کردو پاشو گذاش رو ترمزو درو زد
دری که یه مچ پا رو داخل خودش داشتو یه بقیه آدم بیرونش تو گلوی دنیا گیر کرده بود.
۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۲۰, یکشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۱۸, جمعه
تا دیگه کم نیارم
ببین وقتی دستو پا میزنم بم نگو اینجوری غرق میشی
منم مثه تو میدونم
میخوام نفس کم بیارم.
منم مثه تو میدونم
میخوام نفس کم بیارم.
۱۳۸۷ بهمن ۱۷, پنجشنبه
تلخند
جدیدا خواب زیاد میبینم، تو همه ژانریم میبینم، صدتا بلاگ دیگه هم میخوندموهزار بار دیگه اخبارغزه رو میدیدمو گوش میدادم هم توفیری به حالم نداشت؛ تا اون خوابو دیدم که صدای تیراندازی میومد و بابا بیدارم کرد تا فرار کنیم،تو گرگو میش هوا حتی نور تیراندازیا هم میدیدم، ترس خیلی نزدیک بود و یادم اومد که مامان اینا تو خونن و شاید خوابن.
یا اون خواب بامزه فوتبالی!
خوب دارم دغدغه هامو تو هرفیلدی سرویس میدم.
.
.
.
دو سال گذشت و
دیشب خوابتو دیدم
چون خودم خالقت بودم میدونستم اینکارا واسه اینه که احتراممو نگه داری
که من آزررده نشم
صب آرامشی داشتم که اذیتم میکرد
---------------------------------------------------
الان چک میل میکردم یه یارویی که تا یه مدت واسه احترام جواب میلشو میدادمو بعد دیدم زده خاکی و جوابشو ندادم(که خودش جواب بود)، با لحن طلبکارانه ای زده که: اگه بم میگفتی نمیخوای جوابمو بدی من درک میکردم و بات تماس نمیگرفتم. خب اینجا یه علامت تعجب تو پرانتز نمیذارم چون ساعت میل زدنش میگه تازه از خواب پا شده بوده.
یا اون خواب بامزه فوتبالی!
خوب دارم دغدغه هامو تو هرفیلدی سرویس میدم.
.
.
.
دو سال گذشت و
دیشب خوابتو دیدم
چون خودم خالقت بودم میدونستم اینکارا واسه اینه که احتراممو نگه داری
که من آزررده نشم
صب آرامشی داشتم که اذیتم میکرد
---------------------------------------------------
الان چک میل میکردم یه یارویی که تا یه مدت واسه احترام جواب میلشو میدادمو بعد دیدم زده خاکی و جوابشو ندادم(که خودش جواب بود)، با لحن طلبکارانه ای زده که: اگه بم میگفتی نمیخوای جوابمو بدی من درک میکردم و بات تماس نمیگرفتم. خب اینجا یه علامت تعجب تو پرانتز نمیذارم چون ساعت میل زدنش میگه تازه از خواب پا شده بوده.
۱۳۸۷ بهمن ۱۶, چهارشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۱۴, دوشنبه
computational i.n.t.e.l.l.i.g.e.n.c.e
اینم کار حسابی.
(مال منم همون شعار تبلیغاتی اوباماس ،شاید رییس جمهور «هوش» شدم)
(مال منم همون شعار تبلیغاتی اوباماس ،شاید رییس جمهور «هوش» شدم)
۱۳۸۷ بهمن ۱۳, یکشنبه
بگم؟
میگم بشون بگو پروژه دارم نمیام، گوشیو برمیدارم بی حال جواب میدم دیگه بریدم،پروژه دارم زود قطع میکنه به کارام برسم، به داییه میگم نمیتونم میگه صب زود؟میگم کله سحر میرم انتخاب واحد بعدشم پروژه دارم، میگم پروژه ها ترم پیش مونده!چیی میگییی!!؟ عمرا کلاسا این ترمو حالا حالاها بیام !
خلاصه همه رو دک میکنم میشینم اینجا تنها
بلاگ میخونم.
--------------------------------------------------
استاده نمره ها سیستم صفو داده من فک میکردم هیچیم از برگم دندونشو نگیره 17 میده،داده 15،بعد گفتم بگم آمارم 10 شدم، بعد دیدم خو ای بالاییه رو میخونی میگی حقته دیگه؛ ولی دلش گرفته،احساس میکنه خیلی وقته کار حسابی نکرده:((

تازه از گشتو گذار آخر هفتهای اومدیم و نمنم بارون زده و دیگه شبه .شالمو وا میکنم میگه کفشتو درار آشغالا رو بده بذارم دم در،با کفش میرم تو آشپزخونه جیغش که درومد میبینم این کفشامو راحت میتونستم درارم،نمیخوام بد عنق شه در یکی از کیسه زبالهها رو به سختی میبندم،میگیرم دستمو از در میدوم بیروم،اون یکی کیسه رو گرفته دستش میگه اونم بده من! پله ها رو دوتا یکی میپرم،برمیگردم: قابل پیشبینیه،داره آروم آروم و با دقت پلهها رو رد میکنه، درو وا میکنم میدوم تو کوچه این سطل شهرداری خیلیم نزدیک خونه نیست کیسه رو شوت میکنم توش، دستامو میکنم تو جیبو بغل سطل منتظر میشم تا قدم زنان بیاد.
کفشای پاشنه بلندش ریتم زنانه ای به قدماش داده ،خیابونو نگا میکنه رد میشه نیمنگاهی بم میندازه و به زحمت کیسه رو میندازه تو سطل، سمت من برمیگرده، دستشو آویزون جیبش میکنه و پای مخالفشو خم میکنه.
- مطالعات شما روی نظریه کوانتوم از کی جدی شد؟
- اُ !بعد از مطالعه دستنوشته های شخص پلانک...
- ...
- ...
و قدم میزنیم تا خونه...
کفشای پاشنه بلندش ریتم زنانه ای به قدماش داده ،خیابونو نگا میکنه رد میشه نیمنگاهی بم میندازه و به زحمت کیسه رو میندازه تو سطل، سمت من برمیگرده، دستشو آویزون جیبش میکنه و پای مخالفشو خم میکنه.
- مطالعات شما روی نظریه کوانتوم از کی جدی شد؟
- اُ !بعد از مطالعه دستنوشته های شخص پلانک...
- ...
- ...
و قدم میزنیم تا خونه...
۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه
طبابت ما دیانت ماست
2ساعت منتظر موندم آخرشم :
-کدوم پات؟
-راستیه.
چن ثانیه زل میزنه به پاچه راستم!میخوام پاچه شلوارو بزنم بالا نشونش بدم، نمیذاره
-پاتو میذاری زیرت درد میگیره؟
- ممم اینجوری نمیشینم.
...
-معدت درد میکنه؟
-(با تعجب) نه !!
اینا رو بخور اگه خوب نشد 4 روز دیگه بیا عکس بگیر.
.
.
.
نیلو(پوزیشن قهقهه): پاتو جمع میکنی منظورش اینه که میری دسشویی...اونم پرسیده ینی دلت درد نمیکنه فلان نیستی؟!
پ.ن.1: کوالام کو؟اِاِاِاِ !دِ پَه دَرِش کو؟
ژاندارک: د َرِ داییم کو ؟! =))
پ.ن.2: پرند میگه دو روز مونده به شروع ترم دیگه مرده ها هم آزادن. امشب مجبور شدم با صدای بلند از ژاندارکو مانیا طلب بخشش بنمایم بس صبح داد زدم سرشون.خونه کثیفه و هنوز یه پروژه دیگه دارم.
پ.ن.3:وقتی از خواب بلند شدم اسمستو دیدم ژاندارک نمیدونستم گوشیو کجا بکوبم قشنگتر خورد میشه ولی خوشحالم که همون موقه هم دوست داشتم،نمیتونم مثه شما این حرفا رو راحت بزنم همونطور که نمیتونم جلوی احساسمو بگیرم.
پ.ن.4: خیلی نیاز داشتم این آخر هفته برم دوچرخه سواری یا استخر:(
-کدوم پات؟
-راستیه.
چن ثانیه زل میزنه به پاچه راستم!میخوام پاچه شلوارو بزنم بالا نشونش بدم، نمیذاره
-پاتو میذاری زیرت درد میگیره؟
- ممم اینجوری نمیشینم.
...
-معدت درد میکنه؟
-(با تعجب) نه !!
اینا رو بخور اگه خوب نشد 4 روز دیگه بیا عکس بگیر.
.
.
.
نیلو(پوزیشن قهقهه): پاتو جمع میکنی منظورش اینه که میری دسشویی...اونم پرسیده ینی دلت درد نمیکنه فلان نیستی؟!
پ.ن.1: کوالام کو؟اِاِاِاِ !دِ پَه دَرِش کو؟
ژاندارک: د َرِ داییم کو ؟! =))
پ.ن.2: پرند میگه دو روز مونده به شروع ترم دیگه مرده ها هم آزادن. امشب مجبور شدم با صدای بلند از ژاندارکو مانیا طلب بخشش بنمایم بس صبح داد زدم سرشون.خونه کثیفه و هنوز یه پروژه دیگه دارم.
پ.ن.3:وقتی از خواب بلند شدم اسمستو دیدم ژاندارک نمیدونستم گوشیو کجا بکوبم قشنگتر خورد میشه ولی خوشحالم که همون موقه هم دوست داشتم،نمیتونم مثه شما این حرفا رو راحت بزنم همونطور که نمیتونم جلوی احساسمو بگیرم.
پ.ن.4: خیلی نیاز داشتم این آخر هفته برم دوچرخه سواری یا استخر:(
مصدوم آمادس(ورد مانده)
شوته ؟ شیته؟چیه؟ همون!
این سویشرت نانازه اندازم بود ، بدون مانتو کلی بم میومد و فیت بود.
راننده هه میگه تخممرغ و زردچوبه،همین!حالا دمبه هم خوبه ولی شما خانوما زیاد خوشتون نمیاد
تو سالن مطالعه به دختر مامان دامن بلنده گفتم رفتم شلوار بخرم نتیجه این شد، ژاندارک از اون پشت مشتا پیداش شد: چقد؟
- گف 58 تومن آخرش شمارشو داد 35 تومن گرف.
- نمیارزه دایی، زیادشه... دوسش دارم ممممممم زرد داره..!
اینجارو مانیام هست: ما آخرش با طناب تو میریم تو چاه دلی!اصلا از رو این پاورپوینتا میشه خوند؟(اشاره به پروژه ای داره که پروپوزالشو من به عنوان عضوی از گروه تنهایی پیدا کردم خوندم مهمتر از همه فهمیدم ترجمه کردم تایپ کردم پرینت گرفتم به استاد دادم و غیبت کلاسمم بخاطرش خوردم)
دختر مامان دامن بلنده- که دیگه بهتره یواش یواش سوگند خودشو صداش کنیم- میگه چه بت میاد اینجوری!حیفه با مانتو،استرالیا انقد هواش سرد میشه؟ و لبخند میزنه میگم البته!ولی ما فعلنا این جاییم،باید یه سایز بزرگترشو میگرفتم برا رو مانتو.میای؟
- آره بریم
راننده ادامه میده:من پارسال تو برفا پام پیچ خورد، همین کارا رو کردم سه روزه خوب شد.
و دوباره با من که میفته شاد میشه میخندیم و خل میشیم تاکسی عوضی سوار میشیمو میشیم تنها دخترای جمهوری بین حافظ و فردوسی، اخماش که تو هم میره میگم امیدوارم این محدوده لاتای خلاقی داشته باشه ، یه پسر دبیرستانی از جمع دوستاش جدا میشه و با اعتماد به نفسی که پشت لبشو سبز کرده میاد سمت ما بم میگه شما تو فامیلاتون دختر همسن من ندارین؟ و میره، چونمو سمت خودش برمیگردونه:چه پسر دبیرستانیا خوش سلیقه شدن!
میگم من دیگه تو اون مغازه نمیرم،میره تو منم پشت سرش سویشرتو عوض میکنیم به راحتی داریم میریم جوجه فروشندههه میگه شمارمو که داری تماس بگیر عزیزم(!) و حتی نگا نمیکنه که ببینه احیانا جایی از سویشرته انقد که همه پوشیدن جر خورده یا نه.
میریم تا کفشای نایک مشکیای که دیده رو نشونم بده
- بریم سوپ بخوریم؟تو چشاش آدرسو نوشته بلند بلند میخونم و میگم بریم دستای همدیگه رو گرفتیم و میدوییدیم که مثه یه بچه ی خوب اعلام کردم "دیش دادلم" همینجوری که قضیه بالقوگی دسشویی در زمستونو براش توضیح میدادم تا بزورهلم نده اون تو رسیدیم به بارانداز بوی سیگار میداد که سوگند دوس نداش
- بریم گرامافون؟
- نه بریم بوفالو نون سیر بخوریم
از جلوی سالن رد میشیم دلم میخواد پای راستمو بکوبم پشت پای چپموچشامو بدوزم به خیالاتو پسه دو بزنم،رانندهه هنوز مهربونه: بابا جان هرچی کرمته بده ایشالا چیزی نیس
برگشتنی از جلوی تئاتر شهر اوتوبوس تئاتر بچه ها آهنگ میزنه و شعر میخوننو آروم آروم دور میزنه سوگند واسشون دست تکون میده. میریم تا برسیم به خط عابر پیاده اون میخواد بره خوابگا پیش زری و تو؟
- رفتیم اون دست تاکسی میگیرم میرم خونه دیگه،مرسی سوگند،خیلی دوست دارم
و بوسش میکنم.چراغ قرمزه و همه ماشینا وایسادن یه قدم مونده تا پامو بذارم رو پل روی جوب
- دلییییییی !!!!
سمت راستمو نگا میکنم با سرعتی که میاد بم خورده سوگندو پرت میکنم تو جوبو موتوره هم منو پرت میکنه بغلش،تکون نمیخوریم،آدما میان، با ترس و آروم میگه دلییی؟پات!پات خوبه؟میتونی تکونش بدی؟و همزمان دارم میگم جاییت درد میکنه؟میتونی بلند شی؟نمیتونم رو پام وایسم ولی میترسه داره میلرزه و همش بخاطر منه یاد اشکاش بعد تصادف خواهرش افتادم،با موتوریه دعوا میکنیم طبق عادت بهمه میگم خوبم میریم خوابگا،قضیه رو شوخی میکنه و استقبال میکنم:
- ما جیغ کشیدیم؟
- نه مثه دو تا خانوم خوردیم زمین!
ازخوابگا آژانس میگیرم میام خونه و از پله ها نمیتونم بیام بالا پامو زیر آب گرم میگیرم اشکم در میاد روی پوستم جای تایره و میسوزه ،امرو نیلو گف باید کمپرس آب سرد میکردم.
رفتم بیمارستان
- بابا جان گچ خواستن بگیرن زیر بار نرو
در ماشینو میبندم اول اشتباهی تو بخش فوق تخصصی میرم دلم دردی میگیره که پام یادم میره، میام تو اورژانس 2400 پول میدم تا دکتره بگه چرا اومدی پیش من برو پیش اورتوپد، بیمارستان طالقانی.
میام خونه پیاده دوباره میلنگم،فردا میرم بیمارستان شرکت
کف دستم و شونمم کوفته شده و الان داره گزگز میکنه، احساس تنهایی نیست
احساس بی کسیه!
گوشیو برمیدارم به نیلو بگم
- تلفن شما به علت بدهی مسدود میباشد...
دنبال قبض میگردم شاید فردا نرم بیمارستان.
این سویشرت نانازه اندازم بود ، بدون مانتو کلی بم میومد و فیت بود.
راننده هه میگه تخممرغ و زردچوبه،همین!حالا دمبه هم خوبه ولی شما خانوما زیاد خوشتون نمیاد
تو سالن مطالعه به دختر مامان دامن بلنده گفتم رفتم شلوار بخرم نتیجه این شد، ژاندارک از اون پشت مشتا پیداش شد: چقد؟
- گف 58 تومن آخرش شمارشو داد 35 تومن گرف.
- نمیارزه دایی، زیادشه... دوسش دارم ممممممم زرد داره..!
اینجارو مانیام هست: ما آخرش با طناب تو میریم تو چاه دلی!اصلا از رو این پاورپوینتا میشه خوند؟(اشاره به پروژه ای داره که پروپوزالشو من به عنوان عضوی از گروه تنهایی پیدا کردم خوندم مهمتر از همه فهمیدم ترجمه کردم تایپ کردم پرینت گرفتم به استاد دادم و غیبت کلاسمم بخاطرش خوردم)
دختر مامان دامن بلنده- که دیگه بهتره یواش یواش سوگند خودشو صداش کنیم- میگه چه بت میاد اینجوری!حیفه با مانتو،استرالیا انقد هواش سرد میشه؟ و لبخند میزنه میگم البته!ولی ما فعلنا این جاییم،باید یه سایز بزرگترشو میگرفتم برا رو مانتو.میای؟
- آره بریم
راننده ادامه میده:من پارسال تو برفا پام پیچ خورد، همین کارا رو کردم سه روزه خوب شد.
و دوباره با من که میفته شاد میشه میخندیم و خل میشیم تاکسی عوضی سوار میشیمو میشیم تنها دخترای جمهوری بین حافظ و فردوسی، اخماش که تو هم میره میگم امیدوارم این محدوده لاتای خلاقی داشته باشه ، یه پسر دبیرستانی از جمع دوستاش جدا میشه و با اعتماد به نفسی که پشت لبشو سبز کرده میاد سمت ما بم میگه شما تو فامیلاتون دختر همسن من ندارین؟ و میره، چونمو سمت خودش برمیگردونه:چه پسر دبیرستانیا خوش سلیقه شدن!
میگم من دیگه تو اون مغازه نمیرم،میره تو منم پشت سرش سویشرتو عوض میکنیم به راحتی داریم میریم جوجه فروشندههه میگه شمارمو که داری تماس بگیر عزیزم(!) و حتی نگا نمیکنه که ببینه احیانا جایی از سویشرته انقد که همه پوشیدن جر خورده یا نه.
میریم تا کفشای نایک مشکیای که دیده رو نشونم بده
- بریم سوپ بخوریم؟تو چشاش آدرسو نوشته بلند بلند میخونم و میگم بریم دستای همدیگه رو گرفتیم و میدوییدیم که مثه یه بچه ی خوب اعلام کردم "دیش دادلم" همینجوری که قضیه بالقوگی دسشویی در زمستونو براش توضیح میدادم تا بزورهلم نده اون تو رسیدیم به بارانداز بوی سیگار میداد که سوگند دوس نداش
- بریم گرامافون؟
- نه بریم بوفالو نون سیر بخوریم
از جلوی سالن رد میشیم دلم میخواد پای راستمو بکوبم پشت پای چپموچشامو بدوزم به خیالاتو پسه دو بزنم،رانندهه هنوز مهربونه: بابا جان هرچی کرمته بده ایشالا چیزی نیس
برگشتنی از جلوی تئاتر شهر اوتوبوس تئاتر بچه ها آهنگ میزنه و شعر میخوننو آروم آروم دور میزنه سوگند واسشون دست تکون میده. میریم تا برسیم به خط عابر پیاده اون میخواد بره خوابگا پیش زری و تو؟
- رفتیم اون دست تاکسی میگیرم میرم خونه دیگه،مرسی سوگند،خیلی دوست دارم
و بوسش میکنم.چراغ قرمزه و همه ماشینا وایسادن یه قدم مونده تا پامو بذارم رو پل روی جوب
- دلییییییی !!!!
سمت راستمو نگا میکنم با سرعتی که میاد بم خورده سوگندو پرت میکنم تو جوبو موتوره هم منو پرت میکنه بغلش،تکون نمیخوریم،آدما میان، با ترس و آروم میگه دلییی؟پات!پات خوبه؟میتونی تکونش بدی؟و همزمان دارم میگم جاییت درد میکنه؟میتونی بلند شی؟نمیتونم رو پام وایسم ولی میترسه داره میلرزه و همش بخاطر منه یاد اشکاش بعد تصادف خواهرش افتادم،با موتوریه دعوا میکنیم طبق عادت بهمه میگم خوبم میریم خوابگا،قضیه رو شوخی میکنه و استقبال میکنم:
- ما جیغ کشیدیم؟
- نه مثه دو تا خانوم خوردیم زمین!
ازخوابگا آژانس میگیرم میام خونه و از پله ها نمیتونم بیام بالا پامو زیر آب گرم میگیرم اشکم در میاد روی پوستم جای تایره و میسوزه ،امرو نیلو گف باید کمپرس آب سرد میکردم.
رفتم بیمارستان
- بابا جان گچ خواستن بگیرن زیر بار نرو
در ماشینو میبندم اول اشتباهی تو بخش فوق تخصصی میرم دلم دردی میگیره که پام یادم میره، میام تو اورژانس 2400 پول میدم تا دکتره بگه چرا اومدی پیش من برو پیش اورتوپد، بیمارستان طالقانی.
میام خونه پیاده دوباره میلنگم،فردا میرم بیمارستان شرکت
کف دستم و شونمم کوفته شده و الان داره گزگز میکنه، احساس تنهایی نیست
احساس بی کسیه!
گوشیو برمیدارم به نیلو بگم
- تلفن شما به علت بدهی مسدود میباشد...
دنبال قبض میگردم شاید فردا نرم بیمارستان.
۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

پَه خوابای من چرا انقد خارجی(ج با تلفظ آذری) شده؟!کاش تو بیداریم اینجوری می اسپیکیدم!
جدی اِریک خیلی همصحبت خوبی هستی،کلی خندیدم از بس دست به غیبتت واسه دیوید وتیم فوتبالش(پسراش) طلا بود!دیگه هم وقتی میگم تو منچستریا از رونیو جرارد خوشم میاد اینجوری نگام مکن بخند،خوابه دیگه لیورپولو من یونایتد نمیشناسه!
خندیدیو خواب به اون راحتی تموم شد.
۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه
۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه
دفتر دستکا سیستمهای صفی:
وقتی با ارکیده و ژاندارکو زری و مانیا و پرند و دختر مامان دامن بلنده ساندویچ میخوریم اگه رو موج ورور نباشم حتی اگه ساندیچم آخریم بیاد اول تمومش میکنم، والا همه گاز میزنیم بعد دهنامونو که بر میداریم مال من از بزرگترین گاز یه اینچ گنده تره،یکی از بزرگترین آرزوام اینه که میتونستم ببافم،بله خانوم حرفه و فنمونم میگف مگه میشه نتونی بعد دستمو گرفت با میلا یه گره زدیم بعد نگا کرد گف اِاِااِ مال تو چرا اینجوری میشه!؟
گفته میشه شبیه کارگرای ساختمونی راه میرم و هر وخ از کفش یا کاپشنی خوشم میاد فروشندهه میگه اونونمیتونید بخرید خانوم پسرونس !(جداً؟) واسه همین کفشامو با بندشون به مچم میبندم که در نیاد و تو کاپشنم غرق میشم.
یبارم که بدلیل حسن سلیقه برای انتخاب کفش پاشنه بلند با مانیا رفتم خرید متهم به کودتا شدم...
داشتیم با «دختر مامان لپ قرمزه» اس ام اس بازی میکردیم.اسمس زد:سلام!امرو میای خونمون درس بخونیم؟تنهام. گفتم:خره اشتباهی فرستادیJ فرمودند خر خودتی میای یا نه؟ بعد چون از کودکی تو بازی خر خودتی،خودتی،خودتی... خستم میشدم خر میموندم دیگه نپرسیدم خو چرا وسط حرفامون سلام میکنی!
- اومدم.
گفت شب میترسه بره بالا و خیالاتشو درباره قاتلی که میادو..! برام تعریف کرد همینجوری که چشام چارتا شده بود با پیژامه رفتم کنار در پشتبوم تا برنج بیارم، دو تا کیسه 20 کیلویی برنجو انداختم پایین(سلام زانوی چپم!) تا در بشکه هه رو بردارم و سبدوپر برنج کنم؛ هی دادوبیداد میکرد اینکارارو داداشام میکنن الآن ناک اوت میشی!
چراغا رو خاموش کردمو دو تا از این لامپای زرد کوچولوی آشپزخونه رو مثه شمع روشن گذاشتم،داشتیم میرزاقاسمی میخوردیم و یه نوع سبزی ترشی شمالی به اسم نازخاتون و من داشتم میگفتم نازخاتون میخورمت و هرهر میخندیدمو از دست پختش تعریف میکردمو ازاینکه اینجا انقد شاعرانس میگفتم هنوز نفسم بند نیومده بود که یهو پرید تو حرفم که وااااااااای خدا!تو چقد جذابی!خوشبحالت!چه ظرافت زنانهای(!)،دلآرا چقدر متین،باوقار،خانومانه و انقد به هیجانش اضافه میشد که نمیتونس جملشو تموم کنه،فکر کردین بدم میاد کسی این حرفارو بم بزنه؟رو ابرا بودم که گف:
وقتی با ارکیده و ژاندارکو زری و مانیا و پرند و دختر مامان دامن بلنده ساندویچ میخوریم اگه رو موج ورور نباشم حتی اگه ساندیچم آخریم بیاد اول تمومش میکنم، والا همه گاز میزنیم بعد دهنامونو که بر میداریم مال من از بزرگترین گاز یه اینچ گنده تره،یکی از بزرگترین آرزوام اینه که میتونستم ببافم،بله خانوم حرفه و فنمونم میگف مگه میشه نتونی بعد دستمو گرفت با میلا یه گره زدیم بعد نگا کرد گف اِاِااِ مال تو چرا اینجوری میشه!؟
گفته میشه شبیه کارگرای ساختمونی راه میرم و هر وخ از کفش یا کاپشنی خوشم میاد فروشندهه میگه اونونمیتونید بخرید خانوم پسرونس !(جداً؟) واسه همین کفشامو با بندشون به مچم میبندم که در نیاد و تو کاپشنم غرق میشم.
یبارم که بدلیل حسن سلیقه برای انتخاب کفش پاشنه بلند با مانیا رفتم خرید متهم به کودتا شدم...
داشتیم با «دختر مامان لپ قرمزه» اس ام اس بازی میکردیم.اسمس زد:سلام!امرو میای خونمون درس بخونیم؟تنهام. گفتم:خره اشتباهی فرستادیJ فرمودند خر خودتی میای یا نه؟ بعد چون از کودکی تو بازی خر خودتی،خودتی،خودتی... خستم میشدم خر میموندم دیگه نپرسیدم خو چرا وسط حرفامون سلام میکنی!
- اومدم.
گفت شب میترسه بره بالا و خیالاتشو درباره قاتلی که میادو..! برام تعریف کرد همینجوری که چشام چارتا شده بود با پیژامه رفتم کنار در پشتبوم تا برنج بیارم، دو تا کیسه 20 کیلویی برنجو انداختم پایین(سلام زانوی چپم!) تا در بشکه هه رو بردارم و سبدوپر برنج کنم؛ هی دادوبیداد میکرد اینکارارو داداشام میکنن الآن ناک اوت میشی!
چراغا رو خاموش کردمو دو تا از این لامپای زرد کوچولوی آشپزخونه رو مثه شمع روشن گذاشتم،داشتیم میرزاقاسمی میخوردیم و یه نوع سبزی ترشی شمالی به اسم نازخاتون و من داشتم میگفتم نازخاتون میخورمت و هرهر میخندیدمو از دست پختش تعریف میکردمو ازاینکه اینجا انقد شاعرانس میگفتم هنوز نفسم بند نیومده بود که یهو پرید تو حرفم که وااااااااای خدا!تو چقد جذابی!خوشبحالت!چه ظرافت زنانهای(!)،دلآرا چقدر متین،باوقار،خانومانه و انقد به هیجانش اضافه میشد که نمیتونس جملشو تموم کنه،فکر کردین بدم میاد کسی این حرفارو بم بزنه؟رو ابرا بودم که گف:
وقتی حرف میزنی نوک دماغت میره تو !
---------------------------------------------------
- فردوسی پور تو بازی منچستریونایتد-چلسی: اینا همینجوری کارت بگیرن بازی تمام نمیشه!
یا در جای دیگه میفرمایند:
این وین رونیم مثکه دلش کارت میخواد!
در مورد نتیجه ی بازیم ما بضاعتمون اینه... - شب این دختر خونه رو طوری تاریک کرده بودو پرده های کلفت کشیده بود که وقتی از خواب بلند شدم هی چشامو بازوبسته میکردم میدیدم فرقی نداره،مونده بودم کجای ماجرام!تا به دسشوییم برسم به کلی تا ماده ی تاریک خوردم چراغا رو روشن کردیم در مجموع کبود بودم.
- مخصوصا وقتی یکی همینجوری بیاد بت بگه میدونی؟چشمای تو خاصه،وقتی نگاشون میکنی هم غم هست هم شیطنت و هم جدیت، سخت جمع میشن و بعد بره ، دستاتو هل بدی تو جیبت،گردنتو تکون بدی و تو هم بری
خو اینجا خالی بود که بود عوضش تمام جزوه هامو چرکنویسام(تلفظ بریتیشش چکنویسهJ) پر ایما و اشاره بود که تا خیالم راحت نمیشد حواسم هست بعدا راجع بش فک میکنم یا مینویسم نمیتونستم به خوندن ادامه بدم.
حالا اووردمشون اینجا .
من وقتی تو امتحانا سر خدا داد میزنم میفرمایند: هپولی ترین افکار نثارس باد.
بعد منم صدامو میارم پایین میگم باشد که پند گیرم.
دفتر دستکا آمار:
جابجا اومده تو (xf(x ضرب کرده روش انتگرال گرفته ،نوشته میدانیم(منظورش آمار یکه که ما چون استادمون فرق داشت نمیدانیم) یه فرمول دروورده نداخته وسط دوباره تو( xf(xضرب کرده،یه انتگرال دیگه، میدانیم...
این اثباتیه نمیخونمش
میزنم صفحههای بعدی،دوباره برگ میزنم جلوتر...الله اکبر ازاین جایی که من هستم تا آخر جزوه اوضا همین ریختیه.
دوباره تو!خیلی سعی میکنم یجوری درستش کنم تا برگردم سراغت،اگر چار تا خاطره ی خوش متوالی که تو برام ساخته باشی(نه من برای رابطمون) بیاد سراغم خودبخود حله؛ولی ینی توتوی این 10 سال اینقدری خاطره برام نساختی که چار بار بت فک کنم و لذت ببرم؟هر وقت گیر این دروس تخصصی ریاضی میفتم یادت میفتم،بی برو برگرد؛یادم نمیره تو توی هال نشسته بودی ، پاهاتو تکون میدادیو آواز میخوندی اینجا خونه ما بود و من امتحان جبر خطی داشتم،فردا صبحش! و همون روزم امتحان داده بودم، همون روزی که اسامی بچه های انجمنی ممنوعالورورد خوابگاه رو داده بودن و تو تنها دختر لیست بودی، البته نه دقیقا تویه اشتباه چاپی بود که حروف فامیلتو جابجا کرده بودن و کلمه ای درست شده بود که وقتی تو استرس داشتی من با مسخره کردن این کلمه که عجیب هم بت میومد سربسرت میذاشتم تا کمتر حرص بخوری . اگه میخواستن میتونستن بیرونت کنن.اینکارشون بیشتر ازینکه یه اشتباه چاپی باشه یجور تهدید بود ولی تو حرص میخوردی.
یه پدر بزرگمو تبعید کردن یکدیگه هم تیر بارون،دو نسل بعد من به دنیا اومدم.یادم نمیاد پدرو مادرم حرفی از سیاست بزنن و اگه چیزی حس میکردم سکوتشون بود.یادمه یبار بچه بودم مامور اومد در خونه بابارو برد،بهانه این بود که داشتن اسلحه ممنوع بود وبابا یه تفنگ شکاری روس داشت که توسط همسایه ها گزارش شده بود،یادمه ترسیده بودم ولی باز سکوت بود و همین حسی بم داد که بی تفاوتی مسکنش بود.
گفتی میترسی از در خوابگا میای بیرون بگیرنت(!)اووردمت خونه آجیمم هم که بدجوری درگیر پروژش بود ولی چون من امتحان داشتم اون باید از شما پذیرایی میکرد و باید حواسشو جمع میکرد که برای شما غذایی درست کنه که از بوش بدت نیاد یا نگی ااااای ملخ پلو!یا عب نداره موشکاشو جدا میکنم بقیشو میخورم.مسئله پلومیگو یا خورش بامیه نبود؛مسئله آدم سیاسی ای بود که شعارش دغدش بود و دغدغش رعایت حال مردم بود.تو یادت نمیاد چون داشتی تز میدادیو آوازفرهاد یا عصار میخوندی وقتی آجیم که تازه از راه رسیده بود در حالیکه چشاش رو هم میفتاد برات شام درست میکرد و منم خورده خاکشیرم داشت واسه الا میگف که 10 صفه بیشتر نخونده.
فردا صبحش(در حالیکه کاملا از حساسیت من روی لوازم خصوصیم مطلع بودیو میدونستی سر این موضو 1ماه با آجیه حرف نزدم) رژگونمو زدی،شالمو سر کردی و حتی میخواستی مانتومم بپوشی(یادم نمیاد آخر پوشیدیش؟)،عطرمو زدی و رفتی پیش خاتمی.
ومن شروع کردم امتحانیو خوندم که 4 ساعت دیگه شرو میشد.
تو یه نگا بم میکنیو رد میشی،تو دلم میگم همین؟
- چطوری؟از وقتی که نخواستم ببینمش یبار بعد عملش رفتم بیمارستان و شکلات فندقی که دوس داشت بردم به شوهرشم گفتم که اینا رو دوس داره...
انگار منو نمیشناسه،انگار تا حالا بم فکر نکرده،انگار فکر کرده ولی دیگه جایی داره که پاهاشو دراز کنه و آواز بخونه،انگار که دیگه احتیاجی نداره،داره با زبونش لای دندوناشو تمیز میکنه:
- چیه؟من؟!
میگم دندوناتو تمیز کن و میرم.
توی سلف یه گوشه کنار پنجره کز کردمو دستامو گذاشتم دو طرف لیوان مقوایی چایی تا گرم شه،تحمل نمیارم اس ام اس میزنم منو میبینی یاد لباسات نمیفتی؟(روز قبل از عقدش کلی لباس اوورد گذاش خونه ما:که دیکه هر دفعه دنبال خودم نکشم بیارم! چرا باید هر دفه بیاد اینجا یه هفته یا بیشتر بمونه وقتی خونه شوهرش هست؟ظاهرا چون پدر مادرش اینا رو یادش ندادن بچه های دورترین نقاط ایران تو خوابگا شاکی شدن که این دوستت ناراحت نمیشه این همه میری اونجا؟رعایتشو کن! حالا قراره از فردای عقدش اینجا تهدیدی برای شوهرش بشه و عذابی برای ما؟)
جواب میده آدما برای من موزاییک نیستن که از روشون رد شم.چیزای مهمتری هست که یادش بیفتم.
میگم من که با کلمه ها میشه بازی کردوهزارتا داستان گفت ،دعوا ندارم میگم آدرس بده با پیک میفرستم.
میگه فک نکن ما همیشه هستیم...
پریروز رفتم نون خورشیدی بگیرم چون پول خورد(پونصدی یا هزاری!)نداشت انقد بم داد تا رند شه،بعد من که هنوز توی بحران مالیام توی راه عجیب عذاب وجدان داشتم، دوتا پسربچه دیدم یکیشون توی این سطل زباله گندههای شهرداری بود اون یکیم در یه کیسه زباله همقدشو باز کرده بودو منتظر بود.از اون سر خیابون رد میشدم ،هوا خیلی خیلی سرد بود و احساس بدی از این همه نون داشتم خصوصا که خوشمزه هم بودن،نمیدونستم بدم بهشون ناراحت میشن یا نه،یه بار ساعت ده شب تو سرمای زیر صفر با ده پونزده تا دیگه دیده بودمشون که توی جوب کنار بلوار نشسته بودنو میخندیدن و چیزای کوچیکی دست بعضیاشون بود که معلوم بود از کجا پیدا کردنو میخوردن.پاهام سِر شد الآن پنج شش متری ازشون فاصله گرفته بودم؛ دیدمشون که اون نونا رو بشون دادمو شب دارن با دوستاشون میخورن ، برگشتم هنوز نرفته بودن، رفتم سمتشون، دلیوار سلام کردم: اینا رو برای اضافه پولم بم دادن،چیزی نبود که من بخوام، فک کنم مال شما باشن،این برای شما،اینم برای شما.
دست چپمو بردم بالا و خداحافظی کردم؛اونکه تو سطل بود خم شده بودو با تعجب نگا میکرد و اون قدکوتاهه ی کنار کیسه زباله که وقتی نونو ازم گرفت متوجه شدم دستای کوچولوش انقد کثیفه که با 10 بار شستنم پاک نمیشه،گفت اینجوری که نمیشه و تشکر کرد.وقتی دور میشدم یه عذاب وجدان جدید داشتم؛نکنه طعم خوب این نون اونا رو یاد بخشش یه عابر بندازه وقتی که تا کمر تو آشغالا بودنو و احساس گند چرا آدما انقد متفاوتنو بشون بده؟
هر وقت مسئله ایو حل میکردم که بغل دستیام نتونسته بودن با خجالت برمیگشتم سر جام و انقد به زبونای مختلف بشون میگفتم تا همه یادش میگرفتنو خیالم راحت میشد؛وقتی سر خودم میومدم ملومه دیگه احساس انزجار ازون آدم خوخواه(!) داشتم و خودمو بدبخت میدیدم.
یبار بم زنگ زدی گفتی که یه پسربچهای میخواسته بت آدامس بفروشه و میترسیدی که دخترعموتو تو شلوغی خیابون گم کنی،اون سریش میشه و تو هم هولش میدی با دست عقب،میفته زمین،آخرین چیزی که یادت بود این بود که با صورت خونی یبار دیگه افتاده دنبالت.قابل دفاع نبود؛گوشیو که گذاشتم اشک میریختم ...
تو وشوهرت تیکه های خاصی تو جنبش دانشجویی هستین،همه میشناسنتونو خیلی دوم خردادیا رو حساب همین باتون در تماسن،تو واقعا علاقه داری باین موضو یا جوگیری نمیدونم فک کنم حسودیشون میشه که بت میگن جوگیر ، رشته مهندسی نونو آبدارتو ول کردیو رفتی دانشکده علوم اجتماعی.
البته که تو تو بازی با کلمات یکه تازی و خوب بلدی چجوری طرف بحثتو بندازی سمت خودت که نفهمه از کجا خورده.
سیاستمدار خوب یه جامعه شناس غرض ورزه(خودآگاه یا ناخودآگاه)
تو موفق میشی
و
خدا حافظ.
حالا اووردمشون اینجا .
من وقتی تو امتحانا سر خدا داد میزنم میفرمایند: هپولی ترین افکار نثارس باد.
بعد منم صدامو میارم پایین میگم باشد که پند گیرم.
دفتر دستکا آمار:
جابجا اومده تو (xf(x ضرب کرده روش انتگرال گرفته ،نوشته میدانیم(منظورش آمار یکه که ما چون استادمون فرق داشت نمیدانیم) یه فرمول دروورده نداخته وسط دوباره تو( xf(xضرب کرده،یه انتگرال دیگه، میدانیم...
این اثباتیه نمیخونمش
میزنم صفحههای بعدی،دوباره برگ میزنم جلوتر...الله اکبر ازاین جایی که من هستم تا آخر جزوه اوضا همین ریختیه.
دوباره تو!خیلی سعی میکنم یجوری درستش کنم تا برگردم سراغت،اگر چار تا خاطره ی خوش متوالی که تو برام ساخته باشی(نه من برای رابطمون) بیاد سراغم خودبخود حله؛ولی ینی توتوی این 10 سال اینقدری خاطره برام نساختی که چار بار بت فک کنم و لذت ببرم؟هر وقت گیر این دروس تخصصی ریاضی میفتم یادت میفتم،بی برو برگرد؛یادم نمیره تو توی هال نشسته بودی ، پاهاتو تکون میدادیو آواز میخوندی اینجا خونه ما بود و من امتحان جبر خطی داشتم،فردا صبحش! و همون روزم امتحان داده بودم، همون روزی که اسامی بچه های انجمنی ممنوعالورورد خوابگاه رو داده بودن و تو تنها دختر لیست بودی، البته نه دقیقا تویه اشتباه چاپی بود که حروف فامیلتو جابجا کرده بودن و کلمه ای درست شده بود که وقتی تو استرس داشتی من با مسخره کردن این کلمه که عجیب هم بت میومد سربسرت میذاشتم تا کمتر حرص بخوری . اگه میخواستن میتونستن بیرونت کنن.اینکارشون بیشتر ازینکه یه اشتباه چاپی باشه یجور تهدید بود ولی تو حرص میخوردی.
یه پدر بزرگمو تبعید کردن یکدیگه هم تیر بارون،دو نسل بعد من به دنیا اومدم.یادم نمیاد پدرو مادرم حرفی از سیاست بزنن و اگه چیزی حس میکردم سکوتشون بود.یادمه یبار بچه بودم مامور اومد در خونه بابارو برد،بهانه این بود که داشتن اسلحه ممنوع بود وبابا یه تفنگ شکاری روس داشت که توسط همسایه ها گزارش شده بود،یادمه ترسیده بودم ولی باز سکوت بود و همین حسی بم داد که بی تفاوتی مسکنش بود.
گفتی میترسی از در خوابگا میای بیرون بگیرنت(!)اووردمت خونه آجیمم هم که بدجوری درگیر پروژش بود ولی چون من امتحان داشتم اون باید از شما پذیرایی میکرد و باید حواسشو جمع میکرد که برای شما غذایی درست کنه که از بوش بدت نیاد یا نگی ااااای ملخ پلو!یا عب نداره موشکاشو جدا میکنم بقیشو میخورم.مسئله پلومیگو یا خورش بامیه نبود؛مسئله آدم سیاسی ای بود که شعارش دغدش بود و دغدغش رعایت حال مردم بود.تو یادت نمیاد چون داشتی تز میدادیو آوازفرهاد یا عصار میخوندی وقتی آجیم که تازه از راه رسیده بود در حالیکه چشاش رو هم میفتاد برات شام درست میکرد و منم خورده خاکشیرم داشت واسه الا میگف که 10 صفه بیشتر نخونده.
فردا صبحش(در حالیکه کاملا از حساسیت من روی لوازم خصوصیم مطلع بودیو میدونستی سر این موضو 1ماه با آجیه حرف نزدم) رژگونمو زدی،شالمو سر کردی و حتی میخواستی مانتومم بپوشی(یادم نمیاد آخر پوشیدیش؟)،عطرمو زدی و رفتی پیش خاتمی.
ومن شروع کردم امتحانیو خوندم که 4 ساعت دیگه شرو میشد.
تو یه نگا بم میکنیو رد میشی،تو دلم میگم همین؟
- چطوری؟از وقتی که نخواستم ببینمش یبار بعد عملش رفتم بیمارستان و شکلات فندقی که دوس داشت بردم به شوهرشم گفتم که اینا رو دوس داره...
انگار منو نمیشناسه،انگار تا حالا بم فکر نکرده،انگار فکر کرده ولی دیگه جایی داره که پاهاشو دراز کنه و آواز بخونه،انگار که دیگه احتیاجی نداره،داره با زبونش لای دندوناشو تمیز میکنه:
- چیه؟من؟!
میگم دندوناتو تمیز کن و میرم.
توی سلف یه گوشه کنار پنجره کز کردمو دستامو گذاشتم دو طرف لیوان مقوایی چایی تا گرم شه،تحمل نمیارم اس ام اس میزنم منو میبینی یاد لباسات نمیفتی؟(روز قبل از عقدش کلی لباس اوورد گذاش خونه ما:که دیکه هر دفعه دنبال خودم نکشم بیارم! چرا باید هر دفه بیاد اینجا یه هفته یا بیشتر بمونه وقتی خونه شوهرش هست؟ظاهرا چون پدر مادرش اینا رو یادش ندادن بچه های دورترین نقاط ایران تو خوابگا شاکی شدن که این دوستت ناراحت نمیشه این همه میری اونجا؟رعایتشو کن! حالا قراره از فردای عقدش اینجا تهدیدی برای شوهرش بشه و عذابی برای ما؟)
جواب میده آدما برای من موزاییک نیستن که از روشون رد شم.چیزای مهمتری هست که یادش بیفتم.
میگم من که با کلمه ها میشه بازی کردوهزارتا داستان گفت ،دعوا ندارم میگم آدرس بده با پیک میفرستم.
میگه فک نکن ما همیشه هستیم...
پریروز رفتم نون خورشیدی بگیرم چون پول خورد(پونصدی یا هزاری!)نداشت انقد بم داد تا رند شه،بعد من که هنوز توی بحران مالیام توی راه عجیب عذاب وجدان داشتم، دوتا پسربچه دیدم یکیشون توی این سطل زباله گندههای شهرداری بود اون یکیم در یه کیسه زباله همقدشو باز کرده بودو منتظر بود.از اون سر خیابون رد میشدم ،هوا خیلی خیلی سرد بود و احساس بدی از این همه نون داشتم خصوصا که خوشمزه هم بودن،نمیدونستم بدم بهشون ناراحت میشن یا نه،یه بار ساعت ده شب تو سرمای زیر صفر با ده پونزده تا دیگه دیده بودمشون که توی جوب کنار بلوار نشسته بودنو میخندیدن و چیزای کوچیکی دست بعضیاشون بود که معلوم بود از کجا پیدا کردنو میخوردن.پاهام سِر شد الآن پنج شش متری ازشون فاصله گرفته بودم؛ دیدمشون که اون نونا رو بشون دادمو شب دارن با دوستاشون میخورن ، برگشتم هنوز نرفته بودن، رفتم سمتشون، دلیوار سلام کردم: اینا رو برای اضافه پولم بم دادن،چیزی نبود که من بخوام، فک کنم مال شما باشن،این برای شما،اینم برای شما.
دست چپمو بردم بالا و خداحافظی کردم؛اونکه تو سطل بود خم شده بودو با تعجب نگا میکرد و اون قدکوتاهه ی کنار کیسه زباله که وقتی نونو ازم گرفت متوجه شدم دستای کوچولوش انقد کثیفه که با 10 بار شستنم پاک نمیشه،گفت اینجوری که نمیشه و تشکر کرد.وقتی دور میشدم یه عذاب وجدان جدید داشتم؛نکنه طعم خوب این نون اونا رو یاد بخشش یه عابر بندازه وقتی که تا کمر تو آشغالا بودنو و احساس گند چرا آدما انقد متفاوتنو بشون بده؟
هر وقت مسئله ایو حل میکردم که بغل دستیام نتونسته بودن با خجالت برمیگشتم سر جام و انقد به زبونای مختلف بشون میگفتم تا همه یادش میگرفتنو خیالم راحت میشد؛وقتی سر خودم میومدم ملومه دیگه احساس انزجار ازون آدم خوخواه(!) داشتم و خودمو بدبخت میدیدم.
یبار بم زنگ زدی گفتی که یه پسربچهای میخواسته بت آدامس بفروشه و میترسیدی که دخترعموتو تو شلوغی خیابون گم کنی،اون سریش میشه و تو هم هولش میدی با دست عقب،میفته زمین،آخرین چیزی که یادت بود این بود که با صورت خونی یبار دیگه افتاده دنبالت.قابل دفاع نبود؛گوشیو که گذاشتم اشک میریختم ...
تو وشوهرت تیکه های خاصی تو جنبش دانشجویی هستین،همه میشناسنتونو خیلی دوم خردادیا رو حساب همین باتون در تماسن،تو واقعا علاقه داری باین موضو یا جوگیری نمیدونم فک کنم حسودیشون میشه که بت میگن جوگیر ، رشته مهندسی نونو آبدارتو ول کردیو رفتی دانشکده علوم اجتماعی.
البته که تو تو بازی با کلمات یکه تازی و خوب بلدی چجوری طرف بحثتو بندازی سمت خودت که نفهمه از کجا خورده.
سیاستمدار خوب یه جامعه شناس غرض ورزه(خودآگاه یا ناخودآگاه)
تو موفق میشی
و
خدا حافظ.
۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه
امتحانات

بعد چی میشه؟ نه جدی چی میشه؟
که 12:22 شب میشه نوشتنم میگیره؟
ینی حالا باید سرمو بندازم پایین با شست پای راستم یه دایره کوچولو رو زمین بکشم زیرلب بگم امتحانام شروع شده نقطه!؟
که 12:22 شب میشه نوشتنم میگیره؟
ینی حالا باید سرمو بندازم پایین با شست پای راستم یه دایره کوچولو رو زمین بکشم زیرلب بگم امتحانام شروع شده نقطه!؟
خب آخه صرفا اون که نیس: بله باید کلی درسو که نخوندی یا سر کلاس چیزی دستگیرت نشده رو از بر کنی،ینی حتی اگه ترمهای متوالیم اینکارو کرده باشی دلیل نمیشه ادامه ندی بعد به امتحان نزدیک میشیم و همزمان علاقهمند به رشته،همین موقهها نخستین چخماقهای سرزمینت دارن بهم نگا میکنن و هر دو به این فکر میکنن که تنهای این سرزمین نیستن،تو اهل از بر کردن نیستی و حافظه کوتاه مدتت به تقی بنده،چخماقها پلک میزنن و بهم نزدیکتر میشن،فک میکنی شاید چون چارهای نداری میخوای درک کنی و هر درک کردنی احساس خوبی به آدم میده،فکر میکنی حالا که اینجای راهیو با اقلیم این سرزمین هم جور در نمیاد برگردیو درصد غیر قابل چشمپوشی و تازه حساسشو شخم بزنی تا ببین چی بکاری (!) بهتره ببینی رو همین راه اومده بقیه رو چجوری میشه ساخت تا به ایستگاهایی که دوست داره نه زودتر که دلچسبتر برسه، بش فک میکنیو هدفونا رو میذاری تو گوشت موزیک «آملیه»،نسیمی میادواز رو چمنای ململیش رد میشه و برگای درختای بیعارش میلرزه ،نور زردخورشید و سیرواستراتوسای اطرافش و چخماقایی که دست همو گرفتنو شادی کشف همدیگرو با یه والتس آروم جشن میگیرن،بعد چی میشه؟برمیگردی به جزوه، نسبت به مزه مزه کردن انبساط ادراکو و جشنای کوچیکی که بمناسبتش دائم تو سرزمینت برگذار میشه سرعت کمی داری و اینجوری پیش بره کومولونیمبوسا رحم ندارن و اگه هوا پس بشه اثری از جشنت نمیمونه،گره میخورن،میفته قل میخوره تا پای یه درخت وایسه،بعدی میره دنبالش ولی هول شده میخوره بش ،گوشه و کنار سرزمینو ندیدیمو دیر شد،جرقهای که باید میومد بهر قیمتی وفا میکنه و میگیره به درخت ،درخت قدیمیه و پوستش کلفت تر از این حرفاس،اول اون بوده و بعد سرزمین بخاطرش بوجود اومده و یواش یواش هر چند اصیل ولی جزئی از اون شده ولی پیچک چی؟همون سبز و ظریفی که تا سینش قد کشیده و با ملایمت دست بدور شونههاش انداخته...
طاقت نمیاری ببینی چی میشه جزورو میبندی جاروبرقی و آب دادن به «کلوز عزیز»و چی؟ممم چی؟اوهوم گوشیو برمیداری:میای استخر؟نه!
کیفتو میندازی رو کولتو میری
.
.
.
بعد سه ساعتو نیم تو رختکن دارن درباره همونکه چشاشو بسته بود صدای هیچ سوتی رو نشنیده بود دختره که انگار رو آب مرده بود بحث میکردن،دکمههاتو تا بالا میبندیو شال و کلاه میکنی،کولهرو میندازیو و خدافظ خاله شیرین،خسته نباشی!
قدمای مطمئنت دو تا خط مورب میذاره بغل لبات، چی شده؟
اون موقع که نمیخواستی توتراژدی سرزمینت بمونی اون بود
وقتی بش فک نمیکردی رفتی رو آب خوابیدیو به صداها گوش دادیو چشاتو بستی داشتی استراتوسا میفرستادی، آسمونشو کدر کردی و میدونی الآن اونجا داره بارون ملایمی میاد آتیش خاموش شده ،الآن چخماقارو نمیبینی ولی نه همونطور که پیچکو درختو ندیده بودی ،
پیچک نیست شاید بزودی جای زخمهایش را بپوشاند شاید دیرتر
میآید
خدا من را آفرید و من خدای سرزمینم شدم.
۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه
دارم به اولینو آخرین باری که صحبت کردیم فکر میکنم؛داشتم سعی میکردم خودمو از یه سری-که بودن باشون خیلی ازونی که بودم یا میخواستم باشم دورم میکرد- جدا کنم و شاید روش نه چندان درست رفتن سراغ یکی دیگه رو امتحان کردم.
-میخوام بات حرف بزنم
-من؟باشه!بعد کلاس گراف
.
.
.
-خب کجا بریم؟
-قدم بزنیم تا اونسر دانشگا
و از اون آدم قبلیا میگم و میگه اون و خیلیای دیگه مونده بودن که من واقعا با اونا فرق دارم پس چرا باشون میگردم،خیلی خوشحاله نمیتونه جلو خوشحالیاشو بگیره میگه دوستش میخواد ببرتش فارم شتر مرغ.میگه دامپزشکه.میپرسم رویا؟میگه نه یدوس دیگش. میشینیم بالای نیمکتای روبرو ارگ جدید عمران و میگه از اینکه چجوری آشنا شدن و چجوری 3 ماه گوشیشو خاموش کرده و اینکه چقدر براش نوشته و چقد چشماش به گوشیش بوده و
چقد درکش نمیکنم
و چقد با خوشحالیاش ذوق میکنم
میگم چیز برگر شدیم پاشیم از رو این!آااه!!
دیر میفهمه
چن دقه بعدش قاه قاه میخنده خیلی از این حرفم خوشش اومده.
از دور خیلی با اونی که بود فرق داشت و خب معلومه که طول کشید تا فهمیدم و این طول کشیدن همونی بود که داشت یادم میداد این یکیو دیگه نه!خودت انقد صمیمی شدی، اون چکا کرده این کنار گذاشتناتو بذار کنار!بجای قطع کردن سعی کن فاصله رو حفظ کنی!بعد میرسم به اینجا که من هیچوقت به کسی نزدیک نکردم خودمو ولی نمیفهمم چجوریاس که تا میام با یکی دوس شم تمام عمیقترین احساساتشو بم میگه و یواش یواش تمام لحظههای تنهاییش بزرگترین همدردش میشم و بقول ژاندارک الحقم که خوب بلدی همدردی کنی و جوری از ته دلت حرف میزنیو دل میسوزونی که جای زخمه هم نره یه جای مرهم کنارش میمونه و همین جا دومیس که بدجوری اذیت میکنه کسیو که همراهش بودم و فلش بک میزنمو میبینم نه نمیشه!باید کمکش میکردم وقتی که میتونستم.الآن میگم شاید میتونستی هم تنهاش بذاری آره زجر میکشید ولی راشم یاد میگرفت بدون تو یا با اونی که لا اقل همیشه باش بود.همون حسیو دارم که توی سکوت بعد از زیادی حرف زدنام دارم.بعضی چیزا رو نباید گفت خالی نمیشی فقط خودتو با الفاظ ناقص لو میدی بعد حرصت میگیره که لو رفتی وحالا هم که رفتی انقد نافرجام.جایی برا خودت نذاشتی.زورت میاد که وقف شدی و ندیده گرفته شدی.
خب اون این شکلی بود.تو درکش نمیکنی اون احساساتی تربود شاید با پسرا راحتتر بود و شاید تو نمیفهمی که میشد همزمان عاشق و دیوونه ی 2 نفر شد انقد که قاطی کنیو درداتو به بقیه پسرا بگیو حواست نباشه که تو دختریو همین حرفاس که دایره عشقتو بزرگتر میکنه و یواش یواش اونام راه میده.شاید نمیدونی که خودشم این موضوع رو میدونه و همینه که زجرش میده که عصبیش میکنه که غراش زیاد میشه که غرا به تنفر تبدیل میشه که متنفرم میشه اسم خیلی چیزا:از اتد فلان مارک گرفته تا فلان استادو پسر بخت برگشته عاشق پیشه و دخترعابر پیاده چادری.شاید تو نمیفهمی و اگه تو هم داداش بزرگه ای داشتی که بت زندگیو یاد داد بود روز عقدش دستت ماهیچه هاش سر میشدو از کار میفتاد. تو این چیزا رو نمیفهمی چون تو زندگیت وای نستادی تو چشای دوستت زل بزنیو با غصه بگی متاسفانه من حسودم.اون گف راحت گف
نفهمیدیو هر چی گذشت ازش بیشتر بدت اومد و از این حس ناخوشایندی که دوباره بعد از دوستی اومده بود سراغت بریدی
شاید چون رازتو میدونس ولی نتونست کاری برات کنه و تو چشای تو بی اهمیتی جلوه کرد
شاید چون همه خیلی زود برچسب میگرفتنو تو لیست "متنفرم"ها میرفتن
شاید چون وقتی از مسجد اومدیو غصه دار ماجرای «مامان دامن بلنده» رو گفتی یه ادایی درووردکه ینی میدونه و خب آره ناراحته و آتیش گرفتی از اینکه تمام این احساسات غلیظشو صرف پسرا میکنه.
و خدای من...
خدای من....
گاهی به چیزایی فک میکنم و اتفاقایی میفته که احساس میکنم باید یه معادله ایو حل کنم که اگه جواب نده امتحانی که زمانش با نفسام تمام میشه رو فیل میشم.
چرا انقد به این موضو فکر کردم؟و بعد گوشیو برداشتمو بش گفتم خل شدم گاهی فک میکنم اگه خدای نکرده مامان من... و بعد ساعت ها گریه میکنم و یادم میره اینا همش فکر بوده! با هیجان میگه واااااااای منم همینطور!
چرا به اون زنگ زدم؟چرا این حرفا رو با هم زدیم؟
حالا همون بیماری؟عدل همون؟مامانش!
تو صف بلیت مانیفستیم پرند بش زنگ میزنه که اگه میخواد...
تئاتر تمام میشه ،تمام مدت رو پله های بین صندلیا بودیم(بلیتمون بدون صندلی بود) بلند که شدیم میگه اوخ
بعد از تئاتر جلسه ی گفتگوه میخوایم بمونیم دنبال صندلی میگردیم،میگم چیزبرگرشدیم،بلافاصله میخنده،خیلی آرومترو هیستریک.
-میخوام بات حرف بزنم
-من؟باشه!بعد کلاس گراف
.
.
.
-خب کجا بریم؟
-قدم بزنیم تا اونسر دانشگا
و از اون آدم قبلیا میگم و میگه اون و خیلیای دیگه مونده بودن که من واقعا با اونا فرق دارم پس چرا باشون میگردم،خیلی خوشحاله نمیتونه جلو خوشحالیاشو بگیره میگه دوستش میخواد ببرتش فارم شتر مرغ.میگه دامپزشکه.میپرسم رویا؟میگه نه یدوس دیگش. میشینیم بالای نیمکتای روبرو ارگ جدید عمران و میگه از اینکه چجوری آشنا شدن و چجوری 3 ماه گوشیشو خاموش کرده و اینکه چقدر براش نوشته و چقد چشماش به گوشیش بوده و
چقد درکش نمیکنم
و چقد با خوشحالیاش ذوق میکنم
میگم چیز برگر شدیم پاشیم از رو این!آااه!!
دیر میفهمه
چن دقه بعدش قاه قاه میخنده خیلی از این حرفم خوشش اومده.
از دور خیلی با اونی که بود فرق داشت و خب معلومه که طول کشید تا فهمیدم و این طول کشیدن همونی بود که داشت یادم میداد این یکیو دیگه نه!خودت انقد صمیمی شدی، اون چکا کرده این کنار گذاشتناتو بذار کنار!بجای قطع کردن سعی کن فاصله رو حفظ کنی!بعد میرسم به اینجا که من هیچوقت به کسی نزدیک نکردم خودمو ولی نمیفهمم چجوریاس که تا میام با یکی دوس شم تمام عمیقترین احساساتشو بم میگه و یواش یواش تمام لحظههای تنهاییش بزرگترین همدردش میشم و بقول ژاندارک الحقم که خوب بلدی همدردی کنی و جوری از ته دلت حرف میزنیو دل میسوزونی که جای زخمه هم نره یه جای مرهم کنارش میمونه و همین جا دومیس که بدجوری اذیت میکنه کسیو که همراهش بودم و فلش بک میزنمو میبینم نه نمیشه!باید کمکش میکردم وقتی که میتونستم.الآن میگم شاید میتونستی هم تنهاش بذاری آره زجر میکشید ولی راشم یاد میگرفت بدون تو یا با اونی که لا اقل همیشه باش بود.همون حسیو دارم که توی سکوت بعد از زیادی حرف زدنام دارم.بعضی چیزا رو نباید گفت خالی نمیشی فقط خودتو با الفاظ ناقص لو میدی بعد حرصت میگیره که لو رفتی وحالا هم که رفتی انقد نافرجام.جایی برا خودت نذاشتی.زورت میاد که وقف شدی و ندیده گرفته شدی.
خب اون این شکلی بود.تو درکش نمیکنی اون احساساتی تربود شاید با پسرا راحتتر بود و شاید تو نمیفهمی که میشد همزمان عاشق و دیوونه ی 2 نفر شد انقد که قاطی کنیو درداتو به بقیه پسرا بگیو حواست نباشه که تو دختریو همین حرفاس که دایره عشقتو بزرگتر میکنه و یواش یواش اونام راه میده.شاید نمیدونی که خودشم این موضوع رو میدونه و همینه که زجرش میده که عصبیش میکنه که غراش زیاد میشه که غرا به تنفر تبدیل میشه که متنفرم میشه اسم خیلی چیزا:از اتد فلان مارک گرفته تا فلان استادو پسر بخت برگشته عاشق پیشه و دخترعابر پیاده چادری.شاید تو نمیفهمی و اگه تو هم داداش بزرگه ای داشتی که بت زندگیو یاد داد بود روز عقدش دستت ماهیچه هاش سر میشدو از کار میفتاد. تو این چیزا رو نمیفهمی چون تو زندگیت وای نستادی تو چشای دوستت زل بزنیو با غصه بگی متاسفانه من حسودم.اون گف راحت گف
نفهمیدیو هر چی گذشت ازش بیشتر بدت اومد و از این حس ناخوشایندی که دوباره بعد از دوستی اومده بود سراغت بریدی
شاید چون رازتو میدونس ولی نتونست کاری برات کنه و تو چشای تو بی اهمیتی جلوه کرد
شاید چون همه خیلی زود برچسب میگرفتنو تو لیست "متنفرم"ها میرفتن
شاید چون وقتی از مسجد اومدیو غصه دار ماجرای «مامان دامن بلنده» رو گفتی یه ادایی درووردکه ینی میدونه و خب آره ناراحته و آتیش گرفتی از اینکه تمام این احساسات غلیظشو صرف پسرا میکنه.
و خدای من...
خدای من....
گاهی به چیزایی فک میکنم و اتفاقایی میفته که احساس میکنم باید یه معادله ایو حل کنم که اگه جواب نده امتحانی که زمانش با نفسام تمام میشه رو فیل میشم.
چرا انقد به این موضو فکر کردم؟و بعد گوشیو برداشتمو بش گفتم خل شدم گاهی فک میکنم اگه خدای نکرده مامان من... و بعد ساعت ها گریه میکنم و یادم میره اینا همش فکر بوده! با هیجان میگه واااااااای منم همینطور!
چرا به اون زنگ زدم؟چرا این حرفا رو با هم زدیم؟
حالا همون بیماری؟عدل همون؟مامانش!
تو صف بلیت مانیفستیم پرند بش زنگ میزنه که اگه میخواد...
تئاتر تمام میشه ،تمام مدت رو پله های بین صندلیا بودیم(بلیتمون بدون صندلی بود) بلند که شدیم میگه اوخ
بعد از تئاتر جلسه ی گفتگوه میخوایم بمونیم دنبال صندلی میگردیم،میگم چیزبرگرشدیم،بلافاصله میخنده،خیلی آرومترو هیستریک.
- من هنوز درگیرم.
اشتراک در:
پستها (Atom)











