- آسمون چشمش هم آیینه هرکی هست نوش جونش.
۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه
۱۳۸۷ آذر ۷, پنجشنبه

- ای 14 سالگی که به برایان مکفدای توی مانیتور راضی میشدی!
۱۳۸۷ آذر ۵, سهشنبه
۱۳۸۷ آذر ۴, دوشنبه

- ساغر برام آف گذاشته:"برنامه نویس موجودیست زنده که اغلب بصورت نشسته با کمی خمیدگی روبروی خود را نگاه می کند. این موجود توانایی بسیار زیادی در گیر دادن به یک موضوع و پلک نزدن را داراست. بیشتر طول عمر خود را بدون تحرک سپری می کند و فقط انگشتانش دارای فعالیت بسیار زیاد هستند. غالبا بصورت انفرادی یافت می شود و در پاسخ به مخاطب همواره می گوید: چی؟ ۹۹٪ آنها شب زیست هستند. بین یک شاخه گل رز و یک تکه پارآجر تفاوتی قائل نمی شود و دنیای وی فقط نیم متر جلوتر از چشمانش است."
- امروز تا الآن که ساعت 2:05بچه زبلی بودم اتاقمو تمیز کردم ایضا هالو کریدورو اینا همه جارو برقی کشیدم پنجره ها رو باز کردم و عود روشن کردم مهمتر از همه آشغالا رو یکی کردم گذاشتم دم درتا آجی-ویروسا به دلی-ویروس چینج نکنن دانشگا نرفتم کلاس رقص دوسداشتنی اسپنیشمو رفتم چند سری ظرف شستم(من مطمئنم یکی از ظرفا ما نره بقیه همه مادن وگرنه با این سرعت تولید ظرف نداشتیم تو ظرفشویی) و در آخر این برنامه مثل هفته های قبل قبض پرداخت شده بدست رفتم مرکز مخابرات بکنم تو چش یارو تا بفرمان یه ساعت دیگه وصل میشه!
- صبح اول یکم دراز کشیدم تو تختم پاهامو دراز کردم و کلی آهنگ قدیمی گوش دادم بعد یهو یادم افتاد به یه لیله کوچولوی کجو کوله و به طرز نانازی اشتباه(!) روبروی خوابگاه متاهلین علامه انقد سر ذوقم اوورد که آجیه رو از تو دستشویی بکشم بیرونو براش تعریف کنم و اونم بگه که دیدتش!حالم خوب بود و داشت با تلقینای "ایتس ا بیوتیفول لایف او او وو او" بهترم میشد که دلم خواس پولامو بشمرم که دیدم از 200 تومن هفته پیش با پولای تو کیفم 80 تومن مونده بعد کلی از اهواز تا تهران ملتو بسیج کردمو(هفته بسیج مبارک-همراه اول) گریه زاری که 120 تومن تو یه هفته چی شده که جمع عددای ماشین حساب نیلو25ساله از اهواز و آجیه 24ساله از تهران نشون داد که:گرونیه خواهر بد گرونیه پول تو کیفت نذار یا میخوای شماره حسابتو بده و دیگه بقیشو نمیشنیدم حتی آجیه هم استرس گرفته بود از قیافه من!
- رفتم رو "برد کوچولو"ی پشت در تو دو لیستمو پاک کردم تا آخر آخر بعد یه لیله اشتباه کشیدم آجیه هم اومد بغلش یکی کشید بعد رفت سر کار.
۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه
سرشار از تصمیم برای ترتمیز کردن خونه و بردن آجی مریض به بیمارستان بودم اما همینکه از جایی که تو هال کنار شومینه براش پهن شده بود بلند شد خزیدم توش و اومدم کله رو بندازم رو بالشش که گامبی خورد به گلمیز سرمو گرفتم بین دو تا دستمو خزیدم زیر پتوی پشمیش.بین دوتا دنیا بودم که خودش منتگذارانه رفت بیمارستان منم دیدم که دارم توی یه چاه با دیوارای سبز روشن چرک گرفته برخوردار از پلکان سقوط میکنم و با ترس به پله های کثیفی که خیلیا رو آروم آروم پایین برده بود و میتونس بالا هم اوورده بشه نگا میکردم.میدیدم که باید این همه فضای سنگینو طی کنم تا جبران اشتباهمو بکنم و همینجور منتظر بودم تا بخورم کف ولی مگه کفی بود...
حال بدی بود میدونم ازون بود که سرم اینجوری رو گردنم سنگینی میکنه برم دکتر که از زیر زبونم بکشه ضربه خورده؟یه استامینوفن کدیین خوردم حالا فقط مورمور میشه.
مامان زنگ زد مچمو گرفت که کلاس نرفتم بعد خدافظی کرد.
مامان خوب نیست میدونم دلش پره مامانی که مارو میکشت اگه میگفتیم مثلا بیشعور حالا تا یه تقی به توقی میخوره سرتا پا ماجرا رو به گند میکشونه و این منم که باید بش تذکر بدم.
دلم نمیخواد همه چی برعکس باشه.
تنها باریکه ی امروز به یاد اووردن تصویر پسرک دانشجویی بود که دیشب تو اتوبوس انقلاب-تجریش شلنگ تخته انداختنای خودشو دوستاش نتیجه داد و تو یه ایسگا پاش لای در موند نشسته بود رو پله دو دستی پاشو میکشید بعد یه خانومی که داشت رد میشد از بین این همه آدم تو اتوبوس ازش پرسید تجریش میره؟ اونم قاطی فریاداش و دادو بیداد آقا درعقبو یبار بزن یکی پاش مونده لای درو اینا داشت میگفت آره.*
۱۳۸۷ آذر ۱, جمعه
۱۳۸۷ آبان ۲۸, سهشنبه
سه تا بلیت میندازیم تو سطلای هوشمند(!)بی.آر.تی بعد همینکه میریم تو من گه گیجه میگیرم,صدای مانیا میاد که به لیدر ژاندارک میگه فقط یراهی پیدا کن بزنیم بیرون,از سمت راست جیغو ویغ خانوما جو میده و از چپ این مردای عملن که میمالن!ما تو مرزیم, یه عده دارن از سمت مخالف هجوم میارن,ما میخوایم مقاومت کنیم ولی اتوبوسا تو چنتا از ایستگاها نگه میدارن و بار خالی میکنن,دیگه کاری نمیشه کرد یه پیرمردی یه کیسه سنگین داره میذارم بره جلوم نمیدونم باید چکار کنم,گشنمه خستم و سردمه و حتی نفس نمیتونم بکشم اینجوری نمیتونم تصمیم بگیرم وجودم با جاش بلاک شده . یه خانومی از پشت سرم یریز داره فحش میده اگه چشمم بخوره بکسی ازش عذر خواهی میکنم ازینکه تو این موقعیت عذابم ولی نمیتونم تاثیری داشته باشم احساس گناه میکنم.
نمیبینمشون.سرمو میچرخونم درد میگیره پس هنوز هست.ژاندارکو میبینم که از ورودی(و البته خروجی) یکی از ایستگاها به امید آزادی خودشو میندازه جلو یکی ازون تندروهای سامانه شهری ولی نمیمیره.الان چن صدم ثانیه از فریاد منو پرت شدن مانیا بسمت ژاندارک میگذره و آقایی که حداقل لباس فرمش نشون میده مسئول جمعو جور کردن اوضاس داره با استفاده از تکنولوژی روز(باسن) راهو باز میکنه و این منم که تو مرزم و آقاهای دیگه....
میدونم اون دوتا تا الآن یراهی پیدا کردن رفتن ولی من فقط راه خودشو میدونم.سختمه همه چی سختمه,میخوام گریه کنم که پیداشون میکنم اون بیرون منتظرن تا میبیننم شروع میکن ازم عذرخواهی کردن(!)
آن فوت(!) تو پیاده رو انقلاب داریم میریم.کی کم میاره؟
بله دشمن.
شما موزیک متنو"خوشحالو شادو خندانم" بزنین تا منو مانیا رو ببینین که دست همو گرفتیم و داریم اونجوریا دخترونه تو پیاده رو میدوییم و مهمم نیس که ...اصا چی مهمه؟
بله دشمن.
خب پس ما وایمیسیم و ژاندارکو نگا میکنیم که عقب مونده, کودک درونش با قدمای ریز,سریع و یه خنده مثه
- مثه صدای این آویزا که وقتی در یه مغازه ایو باز میکنی میخورن بهمو یه نمه شادت میکنن-میدوه پیشمون.
.
.
.
تنهاییاتو
دوتاییاتو
هیچی ییاتو
9 صبح
2ظهر
یا 10 شب
اشکاشو
لبخنداتون
ختم مسیرای گمشده برای پیداشدنتو
همه طعم میلک شیک قهوه ای میداد
روی ترک مهربان میزی چوبی
در آغوش دو صندلی دست به چانه رو بروی هم
همانجا
کنار پنجره ی باز گلدان پر گل دربر
و پرده های همیشه رقصان سفید با سوراخهای ریزش
مثل لباس کودکی,
که آتش گرفت
بس که احساس را به گناه آلوده میکردیم.

- حضور ذهن ندارم.با کلمات زیر جمله بسازید:
داشتیم, تا, بود, کافه, آنتراکت.
۱۳۸۷ آبان ۲۴, جمعه
۱۳۸۷ آبان ۲۳, پنجشنبه

پتو ملافه: پخشو پلا تو هال جلو شومینه.
رو تختی: چروک از رو تخت افتاده تو اتاق.
بازار شام:یه تابلوی قشنگه
پس ,اتاق؟
طویله.
دیگ پریروز پاپ کرن:سیاه کثیف تو ظرفشویی.
ساعت6:پرواز نیلو.
ساعت یک ربع کم:شروع کلاس زبان.
کی میری؟
. .
_
میری؟
نچچچچچ.
حوله گلبه ایه با توپتوپای نارنجی: سیاه.
استرس:اکسیژن.
برد دارت:خاکی.
شومینه:خاموش.
گوشی:قطع شده توسط دولت خودمختار.
دلی: جامه ی در هم پیچیده.- تقصیر اونا بود اگه با کج و کولگی کنار نمیومدن نبودنم معلوم نمیشد.
۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه
۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه
۱۳۸۷ آبان ۱۷, جمعه

"جس" میگه:انگار یه چیزی همش یاداوری میکنه که ما واقعا یبار ملاقات کردیم.
اتفاق افتاد.
واقعی بود.
"سلین" شروع میکنه به خودش بودن:خوشحالم که اینو میگی چون همیشه احساس خشکی میکنم و اینجوری نمیتونم حرکت کنم.بقیه فقط باهم لاس میزنن یا حتی ممکنه یه رابطه کامل داشته باشن و وقتی بهم میزنن یادشون میره. طوری اینکارو میکنن انگار دارن غذاشونو عوض میکنن.
من احساس میکنم هیچوقت نمیتونم فراموش کنم کسیو که باهاش بودم.برای اینکه هر شخصی قابلیتای مخصوص خودشو داره.
نمیتونی اونا رو با هم جایگزین کنی.چیزی که ازدست رفته رفته!هر رابطه ای که تموم میشه واقعا بمن صدمه میزنه واسه همینه که تو رابطه هام خیلی دقت میکنم.واقعا بمن صدمه میزنه.حتی ث.ک.ث البته من اینکارو نمیکنم.برای اینکه دلم برای اون آدم از هر چیزی تو این دنیا بیشتر تنگ میشه.
انگار همش به چیزای کوچیک فک میکنم.
شاید دیوونه باشم نمیدونم مادرم میگف که همیشه دیر میرفتم مدرسه!یه روز منو تعقیب کرد و فهمید که چرا:به شاه بلوطایی که از درختا میفتادنو رو زمین غلت میخوردن نگا میکردم مورچه ها چجور از خیابون رد میشن و برگای درختا چطور روی تنه هاشون سایه میندازن.
چیزای کوچیک.
فکر کنم مردم هم برای هم اینجورین.
من جزییات رو توی اونا میبینم.برای هرکدوم جزییات خاص که تکونم میده و دلم براشون تنگ میشه.همشه دلم تنگ میشه.
هیچوقت نمیتونی کسیو با کس دیگه ای عوض کنی برای اینکه هر کس از جزییات زیبا و خاص خودش ساخته شده
یادم میاد که ریشت یکم اینجاش قرمز بود و وقتی خورشید بش میتابید معلوم میشد و همون روز صبح قبل از اینکه تو بری یادم میاد که دلم براش تنگ شده بود.
خیلی احمقانس!
- جزییات باز هم حادثه آفرید.
۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه
حالا من باید با این رعد و برقای وحشتناک زشت توفان وحشتناکی که هر لحظه ممکنه این شیشه رو بشکونه و صدای دزدگیرا زیر یه سقف باشم که این از خدا بی خبر کی خبرش برسه..لا اقل نمیگه به مامان اینا چی بگو!
خب دیگه گریه نمیکنم لبو لوچش داره یوری از تو گوشیم میاد بیرون.فاجعس فاجعه!!!!!
پینوشت1:فاجعه یعنی طلبکار.مثلا میای چونه بزنی با یارو که بارونیه رو میده 70 تومن یه لبخند ژکوند که به هر عمله ای زده تا حالا جز پسرایی که خواستنش میزنه 69 تومن!!!میذاره وسط حرفت رو میز یارو اونم هنو دهنشو وا نکرده یه 2 تومنی میذاره میگه شما باید 1000تومنشو پس بدی و چونه زدن شروع میشه بعد من میام بیرون خودمو ریش ریش میکنم خانووم قهر!!که من باشم بیام خریدو فلانو...آها همینجا پاز کن...چی؟!!
پینوشت 2:اینا چی بودن تو همایش امروز میخواستن اپلای بگیرن؟خدا صادراتمونو افزایش بده در کنارش یه فکریم بحال فرهنگمون بکن... ما چاکریم!
۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه
- چرا من هر وخ میرم سمت سالن مطالعه خواهرام تا شلوارمو بالا بکشم این متفکر دست در جیب داره رد میشه...خو نمیتونم جلو خندمو بگیرم چکار کنم!عین این کاراکترای عصر صامت هست که یه کاری میکنن دست در جیب آروم آروم رد میشن که مثلا انگار نه انگار حالا معلوم نیس این چه کرده که سالهاس...(اصا چکارش داری! مگه نمیدونی که همه بدبختی های عالم از زنه!)
- واااااااااااااااااااااااااای!این جوراب راهراهی نیلیو بنفشو زردوسفیدم که یه کله زرد خرس بالاشه هست؟واااااااااااای بوق میزنه!!!!!!!!کله خرسش میبوقه دیروز تو کلاس زبان چند فروند آدمو فرستاد رو هوا!
- راستی یکی همسنو سالاش تو کلاس زبانه که وترینرینه
۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

این دو روزه انقد حرف زدموجیغو ویغ کردم که الآن عملا صدا گاو میدم و تهدید کردم که اگه بیشتر از این بم بی احترامی کنن استرالیا رو بپیچونم برم هند.میگم بعد تابستون زمستون بود دیگه؟همینجوری پرسیدم.
پنج شنبه با آجیه رفتیم گلستان بعد نمیدونم چی شد آسانسور پیدا شد اینم عین موش میپره تو هر سوراخی منم که جارو!میخواستیم یه طبقه بجون آقام یه طبقه بریم بالاتر که نتیجیتا پارکینگ اول یه خانواده رو پیاده کردیم پارکینگ دوم یه خانواده فوق العاده خوشبختو سوار کردیم و تا همکف بدرقشون کردیم سپس مادربزرگ مادر و نینی نوه ای بس جذاب را سوار کردیم تا بریم مقصد تو آسانسورم من تو آینه خندیدم نینیه دید بلند بلند ذوق کرد منم تو رو دربایستیو اینا کمک مامانش کردم کالسکشو از تو آسانسور بیاره بیرون که آسانسور خراب بوده سرم موند لای درش بعد هی مجبوربودم تا مردمو آجیه رو به آرامش دعوت کنم و بگم که جام خوبه تا وا شه!بعد تو خیابونم تاریک بود پام رف تو جوب پیچ خورد خلاصه کله پاچم رسید خونه!
امروز تو کلاس فلسفه نمیدونم چی من داشتم English vocabulary in use میخوندم ساغرم بغل دستم داشت کتاب تست ارشدو میخوند تو لاک خودمون بودیم که یه لحظه حواسم به آستینای راه راهی زرد و مشکیم که تا وسط انگشتام بود افتاد مچامو بهم چسبوندم دستمو یه جایی که فقط خودمو ساغر میدیدیم گذاشتم بعد انگشتا دوتا دستامو بهم زدم و گفتم ویززززززززز... و دوباره رفتم تو لاکم ساغر خندید استاد هم زرتی گف لیستو بدین از اونایی که گوش نمیکنن یه سوالی بپرسیم بعدم به ساغر گف فلان جمله کلی جزیی یا شخصیه؟چرا؟اونم یه چیزایی گفت خب دیگه لازمه بگم سوال بعدی با "بغل دستیش " شروع شد؟منم گفتم با کلی بودنش موافقم با دلیلش نه اونم اومد مچمو بگیره هی وسط حرفم پرید منم به آقای فلسفه گفتم که منظورمو نمیفمه و اون دلیلای منو ساغرو مسخره کرد ساکت شدم تا جوابو گف و گفتم لفظا فرق داره و بین کلمات جمله اون با من مراعات نظیر به نظیر وجود داره اما نخندیدم.
امروز وقتی جیگر زلیخام از تو بی-آر-تی درومد یه هولدن کالفیلدی داشت به پیرزنه میگف از اینجا آدمارو بار میزنن میبرن تهران پارس:دی
آجیه درحالیکه داش آشپزی میکرد بمن که رو بخارای شیرقهوه که خیلی خوشکل از لیوان گنده ی عزیزکرده منچستریم میرقصیدنو بیرون میومدن ماتم برده بود گف برم سرجام بخوابم نرفتم گف دلی!مثه یه خانوم محترم.کیف کردم, جدا!(سلام هولدن!) پاشدم در حالیکه پامو مثه نظامیا میبردم بالا و مثه بالرینا میذاشتم زمین رفتم سمت اتاقم.
صدای خنده ی از ته دلش شادم کرد.
- پی نوشت یک: میخوام فردا این ووکب جلسه فردا رو تموم کنم پروژه کامپایلرو یکاریش کنم و اگه نه لا اقل یکم سی شارپ کار کنم.
- پی نوشت دو:این دخترروشنگریا در مواجهه با هرگونه انسانی جانوری گیاهی خوزستان به یکی از دو دسته زیر تعلق دارت:
1.فاجعه.
2.تحت شرایطی دردناک قابل تحمل
(البته ماحتی تو لایه های الکترونیم یادمه استثنا داشتیم) - پینوشت سه:امروز پلیسه که الآن که آجیه خوابه احتمالا بیداره سر چاررا ولیعصر داش میگف:راننده مزدا!!راننده مزداااااا!!آروم آروم(از بین شهیدپروران پیاده ) برو!
- پی نوشت چار:خدایا آنچه را از ما دریغ میفرمایی از ما دریغ مفرما,آمین!