پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹
چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹
When I am delirious
سهشنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹
آقاهه مربی هیچچچچی یاد نمیده، فقط وقتی اسبم بجای ایست میدوه یا بجای یورتمه وایمیسه اون بغل عین خر علف میجوه ، سرم داد میکشه. لذا منم و آزمون و خطا. تا اینجای کار فهمیدم اگه دو بار دیگه موقع پرت شدن به هوا، سلحشورانه به زین بازگردم(دستمو میگیرم بزین تا منو ارتفاع تنها نمونیم)، لقب دوشیزگی از من سلب و بانو خطاب خواهم شد.
مزایا: شبا که دارم کاسِتای کیکاووس یاکیده رو با عناوین «بانو و پیراهن تنگ یک خواب بلند» و«بانو وآخرین کولی سایه فروش» گوش میدم، احساس مضاعف خواهم داشت.
معایب: آقامون اسمش "تینا"س.
میخواستم یه دو ساعت بخوابم بعد برم سراغ سمپل ها، همیشه فکرای قروقاطی هست، اینا اما صحنهاند همه شون، آدم میخواد بشینه همینجوری نگاشون کنه، از این فیلما هم نیس بخوای فکر کنی و حوصلت نشه و اینا، کلی زیاد با موضوعات مختلف ، تحت کتِگوریهای مشخص گاها بی نام، میان و میرن جاشونو میدن به سریال بعدی، مثلا همینجوری تو سالنای طبقه دوم و سوم در حال ترددم تا کلاس سیستم عاملو پیدا کنم، یه ربع گذشته و دیگه میخوام این جلسه پنجم هم بیخیال شم شاید قسمت شه از شیشمیه بتونم برم ، سین میاد تو سالن میگه دلارا احتمالا سیستم عامل نداری؟ سرم گیج رفت بیا برو تو 202 دیگه! بعد من تو سالن موسسه زبانم همش صداهای فرانسوی میاد، طبیعتا هر چی نگا میکنم هم اثری از بچهها و استاد نیس، بعد پونزده بار راهپیمایی دارم فکر میکنم شاید موسسه برگشته سر جای قبلی که شایان میاد تو سالن میگه دلیییییی! پدرمو در اووردی دِ بیا تو کلاس دیگه... مراسم اهدای جوایز طبقه نُه معدنه، نُه تا خیلی زیاده، طبقه رو اشتباه پیاده میشم، اما تو آسانسوریا همه دارن میرن اونجا نمیخوام ببینن یه ربع بعدشون هن و هن رسیدم، همه پله ها رو میدوم و به هر طبقه که میرسم دکمه آسانسورو فشار میدمو به دوییدن ادامه میدم،بعد میره رو اینکه تو آسانسورم دارم با ساناز حرف میزنم، به بنده خدایی نفس زنان میاد در آسانسورو باز میکنه که ملت طبقه هشتم علافن، لطف میکنید آرنجتونو از رو دکمه بردارید؟بعد میره ساناز میگه این چجوری وسط راه درو وا کرد؟ احتمالا سانازم الان مشغول کتگوریای مزاحم خودشه...
شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹
چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹
STOP

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹
آرچی صدا بده
هی گفتم چرا تنهاس، هی گفتم برم بش بگم حواسش جمع باشه ، شاخ بازی درنیاره، هی میدونستیم یکی باید یه چیزی بگه، این کدورت چندین ساله خانوادگی رو تا بذاریم کنار، از پهلوی هم رد شده بودیم.
حالا نشستم دلم مور مور میشه، 3 شبه خبری ازش نیس، بعد از ده سال از نزدیک دیدمش،
انگاری آخرین نفریم بودم که دیدمش، خدا کنه زودتر یه خبری ازش شه، برم بش قول بدم پارتی بعدی دعوتم کرد، نگم مال سوسولاس، باش دوئل رقص بذارم بشرط اینکه دفعه دیگه تو خیابون دیدتم سلام کنه
جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹
پسربچه ای بودم ده یازده ساله وسط یک خیابان بزرگ در یک شب طولانی، اتفاقا هیچ جاشم ترسناک نبود ، پر از جمعیت بود، همه ساکت بودند و حُباب درست میکردند، دو طرف خیابان کولی هایی بودند که حباب درست کن ها را به قیمت 268 تومان میفروختند، من از یک سری آدم که داشتند در سکوت فوت میکردندو حباب به هوا میفرستادند و حسی مبنی بر مذکر و مونث بودنشان هم نبود و خویشاوند بودند گویا پول گرفتمو از یکیشان خریدم، شروع کردم فوت کردن، هر فوت کلی حباب، حباب ها ظاهرا حباب بودند و به همان زیبایی اما محکم بودند، سبک بودند و به سیاهترین آسمان خدا میرفتند و نمیترکیدند فقط به تعدادشان اضافه میشد، و اندکی نور که معلوم نبود از کجا بود هی انعکاس پیدا میکرد، بیشتر و بیشتر، بعد احساس شادی کردم، چهره ها همه لبخند میزد و لبخندها روی چهره هایی زیر رقص نور گشادتر میشد.
پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹
ماهی یکبار سرویس خواهید شد
چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹
"...صدا نمیاد بعد میبینی بچه هاش نشستن دارن تربیتش میکنن..."
همینجوری داره از این اتاق به اون اتاق میدوه تا یه رژی ریملی چیزی پیدا کنه بشینه همونجا بزنه بدوه دنبال وسایل کیفش وسط راهم هی زندگی آینده منو تصور کنه
پُستایی که دوس دارمو میخونم
- امروز دانشگاهی یا کار، کلاس زبان پهلویتو میری؟
"...نشسته رو زمین داره گریه میکنه..."
-نه، میخنده!
"داره گریه میکنه که..."
-نه! میخندم! میخندم!
"... دورشو میگیرن این مامانه اینجا نشسته گریه میکنه..."
- بابا کلی فانه! میخندم!
"... *&$@!×..."
-نیشنوم
صدای در میاد
- ولی میخنده
از زیر میز درمیام سرمو از پنجره میارم بیرون تو خیابون داد میزنم
- میییییییییی خَننننننن ددددددههه هه هه هه هه!
مردمی که هنو از خواب بلند نشدن دارن میرن سرکار ، میخندن، مردمی که از خواب بیدار شدن میرن سرکار
آجیمم داره میخنده
با انگشت خیابونو نشون میدم
- اینجوری !
سهشنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹
شما حتی در بیمارستان جان هاپکینز هم سرویسی که بمن داده شد رو نمیتونید بیابید.
بدین وسیله از کارکنان بخش لیزر بیمارستانه عذر میخوام که نمیفهمم چرا کار آدما باید اینجوری راه بیفته.
شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹
یه چیزاییو میدونیم، هممون، ولی باید یکی که بلده یادمون بیاره، بموقع، تا بیایم برسیم به خودمون و از این مرحله زندگیمون لذت ببریم.
چن روز بعد:
پ.ن. دیروز تو آل سینتس،فرانک دم بیمارستان قبل ازینکه دوستش ولو شه براش حسین کرد شبستری خوند، دوست الکلیش بعد عمل بسختی بش گفت:" دونستن یه کاری با انجام دادنش خیلی فرق داره." فرانک تو چشاش گفت میدونم یجوری که اون خوابید. و شما مرحله میدیدن.
سهشنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹
جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹
پ.ن. بعدا بوش اومد
چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹
پیامبر
شووپ، شووپ، شووپ داره جارو میکشه ، حالا دیگه صدای سوتش میاد، امشب گاد فادره،
چشامو میبنده و نرم خوابم میبره.
یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹
When you say it's regular Don't forget that's it!
سهشنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹
اما این مسئله از چند جهت باید بررسی میشد که تا امروز به تعویق افتاده بود:
1.من در اتاق بغلی اتاقی که آجیه داشت توش«فکر» میکرد ، من در جیغ، سشوار شوت، سشوار یک ربع روشن، برگه ها شلق پلق پخش شدن، ینی مترسکه ضمن انواع آژیرا منو کشته بود و رفته بود آجیه متفکرم نمیذاش لمحه ای در کار علم تاخیر بیفته.
2.من متوجه شدم گور پدر مدال کاتا، اگه در بحران خدا هم یه سلاح سرد (حالا یا گرم) توی خود خود دستم بذاره ، من اونو پرتاب میکنم(این بر میگرده به مدال پرتاب دارتم) ، کجا؟ به دورترین نقطه نسبت به خطر(در آینه پشت سرم بود به جلو پرتاب کردم)
3.حالا که فهمیدم خودیه چرا سشوارو خاموش نکردم تا با آرامش بیشتری ریکاوری رو سپری کنم؟
4.آخه مگه کرم داری؟
جواب: بدیهیست
دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹
اما فقط یه مرده که میتونه عربده بکشه ، و اون مرد یک بازنده اس.
پ.ن. در حالیکه فک میکنم چجوری میشه از بغل کردنای ژاندارک خلاص شد، براحتی اون سه تا طلاق بعد انتخاباتو درک میکنم
یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹
شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹
بعد از دو سال و هشت ماه تو عالم واقعی و مجازی و هپروت سیر کردن آخر سر به خیال خودم بی خیال شدن، ایشونو یه گوشه ای از فیس بوک (ع) پیدا کردم، یه سنگی پیدا کرده بودو عینک گربه نره هم، رو اون نشسته بود اینم زده بود چشش، دیگه هم اون کچل دوسداشنتی من نبود، یه کچل خالی بود با یه لبخند، لبخندش آشنا بود اما، نمیدونم اونکه داشت عکسو ازش میگرفت چه مدت زندگیشو تو فکرش بوده ، اما لا اقل چشمش دراون لحظه آیینه ی کسی نبوده، عینکش شاید. پیجشم به روی همه باز بود که خب البته مفتخرم بگم با اینترستاشم که ویمن و دیت بود بیربط نبود، پایین عکسش نوشته بود پوک، نمدونستم پوک چیه ولی انگار که می خواستم بگم هوی عمو اینورو زدم روش: پوک! پایینترش گفته بود سند اِ مسیج گفتم چشم:" you’re still a good playmate in badminton?" بعد ادشم کردم رفتم سراغ والش ، اردیبهشت پروفایل درست کرده بود و 8 تا فرند داشت که یکیش یه کچل دیگه بود شیش تای دیگه هم دخترایی بودن که فامیلاشون یا با هم یا با این یکی بود که اینترست این دیت نبودن لابد، یکی دیگه هم سراسر آرایش بود که بسلامتی ایران نبود . اومدم تو پیج خودم و انگار کاری که از زمانش گذشته رو داری انجام میدی و براتم دیگه تموم شدنش مهم نیس دو تا کوییز دادم.
اما که انگار یه چیزی مهم بود که داشتم تستایی که اون داده بودو میدادم شخصیت کارتونیش خپل بود مال من شد پسرخاله اون دوست واقعی بود من شدم یه دوست خوب معمولی . بشدت پوزخند.
هر روز رفتم تو پیجشو نگا کردم اون بالا: Awaiting for friend request بعد فکر کردم این بچه های تجربی هر چن وخ یبار میلشونو چک میکنن یا اصلا اگه هم ببینه آن.تی.فیل.تر داره که بیاد فیس بوک؟ اصلا اینترنت پر سرعت داره که...
هفته دوم کشف کردم که به غیر از شاملویی که اونجا گذاشته و چارتا شعر خیام عکس هم داره ، وقتی عکسش تکی باشه با دختره، دوربینو میده دست دختره موزمار میره وایمیسه، تو عکس آخر کاملا داره بم نگا میکنه دوسش ندارم انقد با نگاش حرص میخورم انقد از اینکه ریختن بقیه موهاشو ندیدم حرص میخورم که آی ای رو میبندم.
ولی باز میام یه نگا میکنم بالای صفحه و میرم، بازم ...
دیروز اون پایین گوشه راست یه 7 بود، پنج تاش بچه ها بودن که برای کامنت پسر خاله عمته ی من فحش نوشته بودن، یکیش درخواستِ دوستیِ طفلکی بود که شیش ماه از من بی خبری کشیده بود و تو این باکسم از دل تنگش گفته بود ، یکیشم
دستی که دو سال و هشت ماه پیش از رو شونم بلند شده بود یه کانفیرم زده بود به یه رکوِستی.
پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹
من چند ثانیه فرصتم بیشتر بود یعنی داشتم از اون سر خیابون میدوییدم که قبل ازینکه درو ببنده خودمو پرت کنم تو خونه و اون متوجه شد و کنار در وایساد و به انتهای خیابون نگاه کرد که مبادا ماشینی بیاد و باعث شد منم از چشای اون دست بکشمو ماشین یاسی رو ببینم که داره میاد لهم کنه، دستمو از پنجره بذارم رو بوقش که جاش اینجاس اگه پیدا نکردی بخندیمو وایسم جلوش که یاس اگه من برم کنار و دستمو بیارم بالا دیگه نمیبینمت؟بغض کنه بره و بمونم تنها و ببینم اون هنوز درو نبسته و کنارش وایساده تا من بیام، از وسط خیابون دلیوار داد بزنم سلامو برم تا نزدیک در نگهش داره که بیام بگه : «سلام بابا! » بله به همین گرمی و مجبورم کنه که زودتر از پله ها برم بالا چون اون کمردرد داره و من تو راه پله تو خونه تو دانشگاه تو تاکسی تو سوپر تا هفته پیش به اونو زنش فک کنم به قشنگترین پیریهای دنیا که امکان پذیره، به محبت به همه به کامل بودن به اینکه وه که چه خوشبخت میتونه باشه اون زن در کنار این مرد: برای نوش لباس ببافه و با هم به بافتن لباس برای همون که داره صاحب نوشون میکنه فک کنن و بگه آب جوش اومده چاییو بذارو چن دقه بعد کنار هم بی بی سی گوش بدنو چایی بخورنو بعدشم یه فیلم نگا کننو نظر بدن، یکی آواز بخونه و اون یکی گوش که میده خدا رو شکر کنه که پشتش گرمه.
تا اینکه مامان بدون اینکه بدونه همه چیو بهم ریخت : مامان از اینجا چطور میشه رفت بهشت زهرا؟
اونجا رو میخوای چکا؟
این پیرمرده که میاد به دخترش سر میزنه صبح زود که داشتم میرفتم نونوایی ازم پرسید
سهشنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹
خوب میکنه نباید کسی بفهمه لازمم نیس کسی بره دلجوییش
عادت میکنه انقد که حتی میتونه بذاره بره
یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹
شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹
آخه چرا
چنان میپرن بجون هم دیگه که...
چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹
آمده بودند خیابانها را، معابر را میبستند، شلوغ میکردند
شعار میدادند
شعار میدادند قیامت میشود ، قیام میکنند، تقلبی که بشود
یک رنگی هم میپوشیدند
از این سر شهر تا آن سرش مخملی ِ رنگشان میشد
معلوم بود برنامه دارند
معلوم بود پیشاپیش


