پنجشنبه ۱۹ نوامبر ۲۰۰۹

زنگ زدم آژانس میگم : دربست بیمارستان فلان!
الان باید بگردم یه عمه ای چیزی پیدا کنم پس فردا جام تافل بده:داغون

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

When I am delirious

دیشب تو خواب تب داشته ام هذیان میفرموده ام: "بادبانها رو بندازید، قَرن ها باید پارو زده شوند" و در جای دیگر فرموده ام: "بجنبید، وگرنه در تاریخ غرق میشوید".
احتملا آجیه با قلم کاغذ نشسته بوده بالا سرم.

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

آقاهه مربی هیچچچچی یاد نمیده، فقط وقتی اسبم بجای ایست میدوه یا بجای یورتمه وایمیسه اون بغل عین خر علف میجوه ، سرم داد میکشه. لذا منم و آزمون و خطا. تا اینجای کار فهمیدم اگه دو بار دیگه موقع پرت شدن به هوا، سلحشورانه به زین بازگردم(دستمو میگیرم بزین تا منو ارتفاع تنها نمونیم)، لقب دوشیزگی از من سلب و بانو خطاب خواهم شد.

مزایا: شبا که دارم کاسِتای کیکاووس یاکیده رو با عناوین «بانو و پیراهن تنگ یک خواب بلند» و«بانو وآخرین کولی سایه فروش» گوش میدم، احساس مضاعف خواهم داشت.

معایب: آقامون اسمش "تینا"س.

میخواستم یه دو ساعت بخوابم بعد برم سراغ سمپل ها، همیشه فکرای قروقاطی هست، اینا اما صحنه­­اند همه ­شون، آدم میخواد بشینه همینجوری نگاشون کنه، از این فیلما هم نیس بخوای فکر کنی و حوصلت نشه و اینا، کلی زیاد با موضوعات مختلف ، تحت کتِگوری­های مشخص گاها بی نام، میان و میرن جاشونو میدن به سریال بعدی، مثلا همینجوری تو سالنای طبقه دوم و سوم در حال ترددم تا کلاس سیستم عاملو پیدا کنم، یه ربع گذشته و دیگه میخوام این جلسه پنجم هم بیخیال شم شاید قسمت شه از شیشمیه بتونم برم ، سین میاد تو سالن میگه دلارا احتمالا سیستم عامل نداری؟ سرم گیج رفت بیا برو تو 202 دیگه! بعد من تو سالن موسسه زبانم همش صداهای فرانسوی میاد، طبیعتا هر چی نگا میکنم هم اثری از بچه­ها و استاد نیس، بعد پونزده بار راهپیمایی دارم فکر میکنم شاید موسسه برگشته سر جای قبلی که شایان میاد تو سالن میگه دلیییییی! پدرمو در اووردی دِ بیا تو کلاس دیگه... مراسم اهدای جوایز طبقه نُه معدنه، نُه تا خیلی زیاده، طبقه رو اشتباه پیاده میشم، اما تو آسانسوریا همه دارن میرن اونجا نمیخوام ببینن یه ربع بعدشون هن و هن رسیدم، همه پله ها رو میدوم و به هر طبقه که میرسم دکمه آسانسورو فشار میدمو به دوییدن ادامه میدم،بعد میره رو اینکه تو آسانسورم دارم با ساناز حرف میزنم، به بنده خدایی نفس زنان میاد در آسانسورو باز میکنه که ملت طبقه هشتم علافن، لطف میکنید آرنجتونو از رو دکمه بردارید؟بعد میره ساناز میگه این چجوری وسط راه درو وا کرد؟ احتمالا سانازم الان مشغول کتگوریای مزاحم خودشه...

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

دلی شوره زده.

چهارشنبه ۱۱ نوامبر ۲۰۰۹

حالا که نگاه میکنم مادرِ موشه کلی دلیل مفت واسه بچه­اش ردیف کرد تا آقاخرگوشه رو بیاااره خونه!

STOP


من بدم میاد وقتی دارم حرف میزنم یکی انگشت اشارشو بذاره رو بینیش بگه شششششششش! ولی اگه حرف که میزنم انگشت اشارشو بذاره رو بینیم اوضاع فرق میکنه خودم میگم ششششششش، دوست هم دارم، دوست تر دارم که عادت کنه به این موضوع و یبار که اشاره گذاشت به بینیم حرف زدنو ادامه بدم، محکم تر که فشارداد بگم خیییییییییییییط ، نوک بینی که طول انگشتشو طی کرد، ادامه بدم!

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

آرچی صدا بده

روبروی در پنجاه تومنی دیدمش ، من با دو تا از بچه ها بودمو عجله داشتیم زودتر بریم سمت هفت تیر، یه لحظه چشامون رو هم موند، خیلی تند داشتیم سمت حافظ میرفتیم ، اون برعکس سمت 16 آذر میرفت، تا برگشتم یبار دیگه نگا کنم مطمئن شم دیگه نبود، گفتم فکر کنم پسرداییمو دیدم.
هی گفتم چرا تنهاس، هی گفتم برم بش بگم حواسش جمع باشه ، شاخ بازی درنیاره، هی میدونستیم یکی باید یه چیزی بگه، این کدورت چندین ساله خانوادگی رو تا بذاریم کنار، از پهلوی هم رد شده بودیم.
حالا نشستم دلم مور مور میشه، 3 شبه خبری ازش نیس، بعد از ده سال از نزدیک دیدمش،
انگاری آخرین نفریم بودم که دیدمش، خدا کنه زودتر یه خبری ازش شه، برم بش قول بدم پارتی بعدی دعوتم کرد، نگم مال سوسولاس، باش دوئل رقص بذارم بشرط اینکه دفعه دیگه تو خیابون دیدتم سلام کنه


جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

ضمن اینکه اینترنت را خدا آزاد کرد درشرایطی که آن.تی.فی.لترا در شرف گه گیجه بودن توجه شما رو به خوابم جلب میکنم.
پسربچه ای بودم ده یازده ساله وسط یک خیابان بزرگ در یک شب طولانی، اتفاقا هیچ جاشم ترسناک نبود ، پر از جمعیت بود، همه ساکت بودند و حُباب درست میکردند، دو طرف خیابان کولی هایی بودند که حباب درست کن ها را به قیمت 268 تومان میفروختند، من از یک سری آدم که داشتند در سکوت فوت میکردندو حباب به هوا میفرستادند و حسی مبنی بر مذکر و مونث بودنشان هم نبود و خویشاوند بودند گویا پول گرفتمو از یکیشان خریدم، شروع کردم فوت کردن، هر فوت کلی حباب، حباب ها ظاهرا حباب بودند و به همان زیبایی اما محکم بودند، سبک بودند و به سیاهترین آسمان خدا میرفتند و نمیترکیدند فقط به تعدادشان اضافه میشد، و اندکی نور که معلوم نبود از کجا بود هی انعکاس پیدا میکرد، بیشتر و بیشتر، بعد احساس شادی کردم، چهره ها همه لبخند میزد و لبخندها روی چهره هایی زیر رقص نور گشادتر میشد.

پنجشنبه ۲۹ اکتبر ۲۰۰۹

دختر هستید؟ پشتکار دارید؟ به حیوانات علاقه دارید؟ ضمن علاقه به ورزشکارها، دوست دارید آنها را یاد هم بگیرید؟ اسب سواری میکنید؟
ماهی یکبار سرویس خواهید شد

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

امروز مایکل گفت میخواد Procrastination رو به ووکبم اضافه کنه ، بار معناییشو بیشتر رو «بتمرگ درستو بخون» انداخت.
آسمون ابره، چراغا خاموشه و سالاد اولویه ای که با تن ماهی درست شده ریخته رو میز منم دست رازآلودی که مظلوم و بی پناه خودشو از لای پرده ها انداخته تو رو گرفتمو نوک پا ها رو لابلای پاکن و مداد رنگیا و کتابا سُر میدمو میرقصونمش یه It's Deli's هم گفتمو با اون یکی دست سالاد اولویه رو از رومیزی جمع میکنم میذارم دهنم، من این جوری نورای غریبه رو آشنا میکنم.
"...یهو میبینی نُه تا سرخپوست دارن تو خیابون میدون : دلیو هشت تا پسرش..."
"...صدا نمیاد بعد میبینی بچه هاش نشستن دارن تربیتش میکنن..."
همینجوری داره از این اتاق به اون اتاق میدوه تا یه رژی ریملی چیزی پیدا کنه بشینه همونجا بزنه بدوه دنبال وسایل کیفش وسط راهم هی زندگی آینده منو تصور کنه
پُستایی که دوس دارمو میخونم
- امروز دانشگاهی یا کار، کلاس زبان پهلویتو میری؟
"...نشسته رو زمین داره گریه میکنه..."
-نه، میخنده!
"داره گریه میکنه که..."
-نه! میخندم! میخندم!
"... دورشو میگیرن این مامانه اینجا نشسته گریه میکنه..."
- بابا کلی فانه! میخندم!
"... *&$@!×..."
-نیشنوم
صدای در میاد
- ولی میخنده
از زیر میز درمیام سرمو از پنجره میارم بیرون تو خیابون داد میزنم
- میییییییییی خَننننننن ددددددههه هه هه هه هه!
مردمی که هنو از خواب بلند نشدن دارن میرن سرکار ، میخندن، مردمی که از خواب بیدار شدن میرن سرکار
آجیمم داره میخنده
با انگشت خیابونو نشون میدم
- اینجوری !

سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

خیلی آروم و مهربون و لبخندزنان ازشون خواستم که راهنماییم کنن کجا پولو حساب کنم، خیلی بلند و بی حوصله و بی ادبانه فریاد میزنن اونجا، میرم ،اونجا از تو اتاقشون داد میزنن فلانی کار خودته که، فلانی دو زاریش میفته میخواد ماسمالی کنه، بمن که دارم سالنو طی میکنم برگردم پیشش و زیر بغلمم چارشنبه سوریه میگه کجاتو(نه حتی تونو!) لیزر کردی؟! خودش به فاصله یه سالن سوال کرد، سوال بی ربط کرد، همون که تنها کاری که بخاطرش اونجا نشسته بودوشامل خوندن یه عدد از رو پرونده جهت دریافتشه بلد نبود، همون جا وایسادم و بفاصله یک سالن ضمن تغییر موضع لیزرونده و معرفی جایگاه زن در اسلام، توضیح شغلشون و سوال از حضار محترم که شامل سه عدد آقای با دقت بود خطبه رو ختم کردم.
شما حتی در بیمارستان جان هاپکینز هم سرویسی که بمن داده شد رو نمیتونید بیابید.

بدین وسیله از کارکنان بخش لیزر بیمارستانه عذر میخوام که نمیفهمم چرا کار آدما باید اینجوری راه بیفته.

شنبه ۲۴ اکتبر ۲۰۰۹

خوشحالم
دیگه دوستت ندارم
متاسفم همه ی کوپن هایت را برای بخشیده شدن قبلا مصرف کرده ای

(+)




پ.ن. رقصیدم، گریان گریان رقصیدم...

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

یکی از مراحل زندگی آدم میتونه روی اسب باشه وقتی که رم کرده ، بی اختیار جیغ کشیده و بعد با یه «نترس» محکمو قاطع که پشت سرش جا میمونه بلافاصله خودشو جمع کرده باشه ، دسته رو کوتاه کرده باشه و سوت زده باشه و قربون صدقه چموش رفته باشه که داره سرعتش کم میشه
یه چیزاییو میدونیم، هممون، ولی باید یکی که بلده یادمون بیاره، بموقع، تا بیایم برسیم به خودمون و از این مرحله زندگیمون لذت ببریم.



چن روز بعد:
پ.ن. دیروز تو آل سینتس،فرانک دم بیمارستان قبل ازینکه دوستش ولو شه براش حسین کرد شبستری خوند، دوست الکلیش بعد عمل بسختی بش گفت:" دونستن یه کاری با انجام دادنش خیلی فرق داره." فرانک تو چشاش گفت میدونم یجوری که اون خوابید. و شما مرحله میدیدن.

سه‌شنبه ۲۰ اکتبر ۲۰۰۹

داشت صورتشو میشست، یه سوسک هم داشت از زیر سینک میرفت طرفای خونشون، مراسمو بجا اُورد اومد نشست پای بقیه زندگی، حالا داره فکر میکنه که محدودیت شکوفایی میاره ، جیششه

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

"استاد اینا چیه؟ چقد خوبه بخوریم زمین فک نکنم چیز خاصی پیش بیاد." و میپرم روشونو ولو میشم توشون، بعد در حال حاصل کردن اطمینانم که جواب میدهند: ِپِهن .








پ.ن. بعدا بوش اومد

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

پیامبر

ساعت نزدیکای دو ِ، کتابو میبندمو پتورو تا رو سینه م بالا میکشم ، دستامو قلاب میکنم و منتظر میمونم.
شووپ، شووپ، شووپ داره جارو میکشه ، حالا دیگه صدای سوتش میاد، امشب گاد فادره،
چشامو میبنده و نرم خوابم میبره.

یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹


صبح به نظرم اومد داره گریه میکنه، بعد گفتم مال سرماخوردگیه اس لابد.

الان اومدم دیدم داشته مایه گوشت قلقلی میذاشته، تخم مرغ میخواسته، مامان و بابا و من و نیلو رو شناسایی کرده ، خودشو ورداشته شکونده

پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹

When you say it's regular Don't forget that's it!

یک روز معمولی یک حرکت رو به جلوست، کافیست شب فکر کنید امروز معمولی بود میتوانید خیز برداریدو فریاد برآورید چیییییییییرز کَر کنید مستمعان را!! فردا خواهید گفت دیروز یک روز عالی بود.

سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

باید برم کلاس بدن سازی ، امروز از یه سوسکی فرار کردم ازم جلو زد!
من در کودکی دنیایی را بر سرم نهادم تا تخت دو طبقه نصیبم شد، حفظ موضع کردیمو تا الان تخت من دو طبقه است، یه کرمی هم دارم که دلش خواسته بود مترسک درست کنه سویشرت پرزپرزی ِ آبیه رو انداخته بود رو پیرهن مردونه هه که رو دسته ی طبقه دوم تخت مذکور بود، کلاه حمامو گوله کرده بود دور دسته و یه کپ مشکی هم روشو دستشو به کمرش زده بودو خندان که هیه! دو سالو نیم بعدش میشد زمستون هشتادوهفت که من از حموم دراومدم و سشوارو برداشتم و رو به روی میز توالت وایسادمو جلوی موهام تموم شده بود و پشت موهامو گرفته بودم هوا، برسو توش میچرخوندم و موها هم که دیگه صاف و خشک شده بودن لیز خوردنو افتادن. افتادنو در یک لحظه یک آقایی توی آینه مشاهده شدن رعنا، کپ بسر تا روی چشم پایین اوورده یه دستشونم تو هوا تکون تکون میخورد، درست پشت سر اینجانب ، تار صوتی ای نماند که رو نشده باشد . سشوار همونجور روشن پرتاب شد روی میز و همه کاغذها به هوا خاست و واقع شونده تا در ِ اتاق پرتاب شد و مترسک را دید، یک ربع بعد ضربان قلب داشت عادی میشدو خطر رفع شده بود ، سشوار را خاموش کرد.

اما این مسئله از چند جهت باید بررسی میشد که تا امروز به تعویق افتاده بود:
1.من در اتاق بغلی اتاقی که آجیه داشت توش«فکر» میکرد ، من در جیغ، سشوار شوت، سشوار یک ربع روشن، برگه ها شلق پلق پخش شدن، ینی مترسکه ضمن انواع آژیرا منو کشته بود و رفته بود آجیه متفکرم نمیذاش لمحه ای در کار علم تاخیر بیفته.
2.من متوجه شدم گور پدر مدال کاتا، اگه در بحران خدا هم یه سلاح سرد (حالا یا گرم) توی خود خود دستم بذاره ، من اونو پرتاب میکنم(این بر میگرده به مدال پرتاب دارتم) ، کجا؟ به دورترین نقطه نسبت به خطر(در آینه پشت سرم بود به جلو پرتاب کردم)
3.حالا که فهمیدم خودیه چرا سشوارو خاموش نکردم تا با آرامش بیشتری ریکاوری رو سپری کنم؟
4.آخه مگه کرم داری؟
جواب: بدیهیست


دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

یک زن میتونه داد بزنه، فریادش گوش آسمونو کر کنه، ضجه بزنه، میتونه بشکونه، موهاشو بکنه و جیغ بزنه، گاز بگیره، اصلا میتونه یه چاقو برداره صاف بزنه تو قلب یکی، میتونه به جنون کامل برسه
اما فقط یه مرده که میتونه عربده بکشه ، و اون مرد یک بازنده اس.
«اَمَتی نژاتیه» عبارتیه که امروزه در جامعه استفاده میشه و بار معناییش قابل مقایسه با فحشای چارواداری نیست، باید اصلا از نظر علوم شناختی بررسی کرد دید مغزو چیکار میکنه که به جابجایی اتوماتیک سلفِت منجر میشه








پ.ن. در حالیکه فک میکنم چجوری میشه از بغل کردنای ژاندارک خلاص شد، براحتی اون سه تا طلاق بعد انتخاباتو درک میکنم

یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹


هاااااااااا ای گوگلو یه تمی داره بنام Owly، که باعث شده منو کرمم (که تو کوالا فلشمه) یه صبحه قشنگیو آغاز کنیم .

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

بعد از دو سال و هشت ماه تو عالم واقعی و مجازی و هپروت سیر کردن آخر سر به خیال خودم بی خیال شدن، ایشونو یه گوشه ای از فیس بوک (ع) پیدا کردم، یه سنگی پیدا کرده بودو عینک گربه نره هم، رو اون نشسته بود اینم زده بود چشش، دیگه هم اون کچل دوسداشنتی من نبود، یه کچل خالی بود با یه لبخند، لبخندش آشنا بود اما، نمیدونم اونکه داشت عکسو ازش میگرفت چه مدت زندگیشو تو فکرش بوده ، اما لا اقل چشمش دراون لحظه آیینه ی کسی نبوده، عینکش شاید. پیجشم به روی همه باز بود که خب البته مفتخرم بگم با اینترستاشم که ویمن و دیت بود بی­ربط نبود، پایین عکسش نوشته بود پوک، نمدونستم پوک چیه ولی انگار که می خواستم بگم هوی عمو اینورو زدم روش: پوک! پایینترش گفته بود سند اِ مسیج گفتم چشم:" you’re still a good playmate in badminton?" بعد ادشم کردم رفتم سراغ والش ، اردیبهشت پروفایل درست کرده بود و 8 تا فرند داشت که یکیش یه کچل دیگه بود شیش تای دیگه هم دخترایی بودن که فامیلاشون یا با هم یا با این یکی بود که اینترست این دیت نبودن لابد، یکی دیگه هم سراسر آرایش بود که بسلامتی ایران نبود . اومدم تو پیج خودم و انگار کاری که از زمانش گذشته رو داری انجام میدی و براتم دیگه تموم شدنش مهم نیس دو تا کوییز دادم.

اما که انگار یه چیزی مهم بود که داشتم تستایی که اون داده بودو میدادم شخصیت کارتونیش خپل بود مال من شد پسرخاله اون دوست واقعی بود من شدم یه دوست خوب معمولی . بشدت پوزخند.

هر روز رفتم تو پیجشو نگا کردم اون بالا: Awaiting for friend request بعد فکر کردم این بچه های تجربی هر چن وخ یبار میلشونو چک میکنن یا اصلا اگه هم ببینه آن.تی.فیل.تر داره که بیاد فیس بوک؟ اصلا اینترنت پر سرعت داره که...

هفته دوم کشف کردم که به غیر از شاملویی که اونجا گذاشته و چارتا شعر خیام عکس هم داره ، وقتی عکسش تکی باشه با دختره، دوربینو میده دست دختره موزمار میره وایمیسه، تو عکس آخر کاملا داره بم نگا میکنه دوسش ندارم انقد با نگاش حرص میخورم انقد از اینکه ریختن بقیه موهاشو ندیدم حرص میخورم که آی ای رو میبندم.

ولی باز میام یه نگا میکنم بالای صفحه و میرم، بازم ...

دیروز اون پایین گوشه راست یه 7 بود، پنج تاش بچه ها بودن که برای کامنت پسر خاله عمته ی من فحش نوشته بودن، یکیش درخواستِ دوستیِ طفلکی بود که شیش ماه از من بی خبری کشیده بود و تو این باکسم از دل تنگش گفته بود ، یکیشم

دستی که دو سال و هشت ماه پیش از رو شونم بلند شده بود یه کانفیرم زده بود به یه رکوِستی.

پنجشنبه ۱ اکتبر ۲۰۰۹

شلوار آبی پارچه­ای پوشیده بود با یه لباس آستین کوتاه اما ضخیم زرشکی ، یه عینک تمیز با فرم نازک فلزی روی چشماش بود که باعث میشد نگاه مهربونش به نظرت بیاد و بعد رنگ لباس و ست اون با شلوارشو تحسین کنی و اگه هنوز رد نشدی با خودت بگی کاش تو هم این جوری پیر میشدی با چروکای حساب شده روی پوستی که رنگش نپریده و سلامتیش براش اهمیت داره ، اما فرصت بیشتری پیدا نمیکنی حداکثر تا همینجا میبینیش و دیگه رد شدی، بعدش ممکنه فکر کنی کجا میره چکار میکنه دکتره؟ یا اصلا ایرانه این چرا؟
من چند ثانیه فرصتم بیشتر بود یعنی داشتم از اون سر خیابون میدوییدم که قبل ازینکه درو ببنده خودمو پرت کنم تو خونه و اون متوجه شد و کنار در وایساد و به انتهای خیابون نگاه کرد که مبادا ماشینی بیاد و باعث شد منم از چشای اون دست بکشمو ماشین یاسی رو ببینم که داره میاد لهم کنه، دستمو از پنجره بذارم رو بوقش که جاش اینجاس اگه پیدا نکردی بخندیمو وایسم جلوش که یاس اگه من برم کنار و دستمو بیارم بالا دیگه نمیبینمت؟بغض کنه بره و بمونم تنها و ببینم اون هنوز درو نبسته و کنارش وایساده تا من بیام، از وسط خیابون دلیوار داد بزنم سلامو برم تا نزدیک در نگهش داره که بیام بگه : «سلام بابا! » بله به همین گرمی و مجبورم کنه که زودتر از پله ها برم بالا چون اون کمردرد داره و من تو راه پله تو خونه تو دانشگاه تو تاکسی تو سوپر تا هفته پیش به اونو زنش فک کنم به قشنگترین پیریهای دنیا که امکان پذیره، به محبت به همه به کامل بودن به اینکه وه که چه خوشبخت میتونه باشه اون زن در کنار این مرد: برای نوش لباس ببافه و با هم به بافتن لباس برای همون که داره صاحب نوشون میکنه فک کنن و بگه آب جوش اومده چاییو بذارو چن دقه بعد کنار هم بی بی سی گوش بدنو چایی بخورنو بعدشم یه فیلم نگا کننو نظر بدن، یکی آواز بخونه و اون یکی گوش که میده خدا رو شکر کنه که پشتش گرمه.
تا اینکه مامان بدون اینکه بدونه همه چیو بهم ریخت : مامان از اینجا چطور میشه رفت بهشت زهرا؟
اونجا رو میخوای چکا؟
این پیرمرده که میاد به دخترش سر میزنه صبح زود که داشتم میرفتم نونوایی ازم پرسید

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

گوشه سالن مطالعس پشت به همه نشسته و یکی دوبار فین فینشو شنیدم نگاش میکنم از مانتو و مقنعه مشکی یه بینی قرمز معلومه، سعی میکنه کسی نفهمه
خوب میکنه نباید کسی بفهمه لازمم نیس کسی بره دلجوییش
عادت میکنه انقد که حتی میتونه بذاره بره

یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹

باز من یه چیز مهمیو یه جایی گذاشتم که مطمئن باشم جاش امنه و گمم نمیشه، یادم رفت.
رفتن اون تو دور تا دور نافمو نیش زدن و من این گُل رو به رییس فدراسیون فوتسالشون(اگه از فوتبالشون جداس) تقدیم میکنم.

شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹



امروز که چشمامو وا کردم یه شیش صبح دیگه بود، توی لباس مردونه­ای بودم که سالهاست نشان از«من سردم است» داره، جوراب بوقیا از پام دراومده، مامان اینا دیروز رفتن، یه سایه­ی خوبی ولوی خونه­اس و هنوز یادمه که بیرون میتونست گرم هم باشه یعنی اولین درک من از پاییز، پاییز وقتی به مرحله درک میرسه مال منه و نمیتونم ولش کنم، هرجا که گرفتتم میمونم مزه مزه کردنش، ذهنم بطور خودکار راه میفته که چه درسایی با چه استادایی امروز دارن دو در میشن، ارور میده اینا رو قبلا اساین نکردی، متغیرا رو پاک میکنم و دنبال تعریف شده­هاش میگردم، رابطه من با دانشگاه فعلا پروژه است که از سه بخش روانشناسی و برنامه­نویسی و تحلیل آماری، بخش آخرش مونده، ظاهرا امروز استرس آکادمیک(!) نیازی بمن نداره، من را فعلا همین بس که توی این کمتر از دو ماه اون سه تا امتحانه رو بدم، انگشتام که به زمین میخوره احساس میکنم امروز اولین روز یه چیزیه که نمیدونم چیه.

پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹

آخه چرا

همچین که تصمیم میگیری از زیباترین روابط بکرِ پرآرامش ِ سوار رنگهای نارنجی و زرد و بارون و ابر و آبی بگی،
چنان میپرن بجون هم دیگه که...

چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

همین قبل از انتخابات بیست سی میلیون نفر ، اصلا چهل ملیون نفر، حتی بیشتر
آمده بودند خیابانها را، معابر را میبستند، شلوغ میکردند
شعار میدادند

شعار میدادند قیامت میشود ، قیام میکنند، تقلبی که بشود
یک رنگی هم میپوشیدند
از این سر شهر تا آن سرش مخملی ِ رنگشان میشد

معلوم بود برنامه دارند
معلوم بود پیشاپیش

سه‌شنبه ۲۲ سپتامبر ۲۰۰۹

خانوم همسایمون داره قربون صدقه دختر قشنگش میره، حسودیم شد، به جفتشون.

شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹

بیست و هفت شهریور هشتادو هشت من

آره دیروز شرایطی پیش اومده بود که ممکن بود نذاره برم یه جوری رفتم دیگه تو چمران یه دختره وایساده بود با بساط زیراندازو اینا گفتم رفسنجانی امام جمعه نیستا! گف اِ؟ یه ماشین رد شد دوتایی گفتیم انقلاب؟؟ یکم رفت برگشت گفت اینجوری نمیتونید برید انقلاب که الان، گفتم شما کجا میرید؟ گفت هفت تیر دختره رو صدا کردم راه افتادیم، تو راه پرسید شما کدوم وری هستید؟(جفتمون سر تا پاه سیاه بودیم با عینک) گفتم آقا اوناش که نمیان بر چمران انقلاب، انقلاب کنن با اتوبوس میارنشون همون وسط ولشون میکنن گفت بذا منم شما رو میبرم تا وسطش!حالی داد بردمون دو قدمی میدون هفت تیر بمون گفت مواظب باشیم ، یه روزیم میشه که اونا میفتن دست ما(ینی بگم که حتی حرف زدن از کرایه هم ضایع بود؟) دستمو گرفت دختره از خیابون وی وار رد شدیم، 11 هفت تیر بودیم کروبیو ندیدم راه افتادیم چنتا الله اکبر گفتیم تا رسیدیم میدون گفت میتونیم با هم باشیم؟ گفتم چی صدات کنم : شقایق، دستمو بردم جلو: دلی.
موسوی زنده باد کروبی پاینده باد و که میگفتین عملا تو یه جمعیتی بودیم که انتها نداشت رو نوک پاهام وایسادم تا جایی که چشم کار میکرد سبز بود، موتوریا سپاه یه لاینو گرفته بودن یکی یکی گاز میدادن اولش ترسیدم اونجا شعار بدم دیدم ملت دارن شعارشونو میدن دستو وی کردم میگرفتم تو صورتشون نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران ، گفت فکر نمیکردم کسی جرات کنه سبز بیاره! روسریم و بردم عقب گفتم نیگا! هیچی نگفت ، گفتم این هد سبزمو زده بودم اوضا اوکی شد رو کنم بعد دست کرد پشت سرم گفت اونجا هیچی نیست افتاده اینجا ینی کر کرخنده گفتم درش بیار بده دستم میگفت گیر کرده مرگ بر دیکتاتور میگفتم مرگ بر دیکتاتور عب نداره بکش
پیچوندمش دور دستم وی کردم هوا تق تق تق موسوی تق تق تق موسوی
یه خانواده جلومون بودند که خانوماشون تا رو ابروشون پوشیده بود دستشون که میرفت بالا آستینا ی سبزشون معلوم میشد مرداشون ریش تا کجا دورشونو گرفته بودن، تا ملت یکم ساکت میشدن شروع میکردن: محمود خائن آواره کردی، خاک وطن را ویرانه کردی، کشتی جوانان وطن الله اکبر کردی هزاران در کفن الله اکبر،مرگ بر تو، مرک بر تو،مرگ بر تو، مرگ بر تو
بعد تو اون لاین دو نفر بازای هر صد نفر این ور بودن شاید بازای دویست نفر شاید...
بشون که میرسیدیم مرگ بر دیکتاتورو روسیه و نوکر روسیه
تا رسیدیم میدون ولیعصر از هر طرف میرفتی بسته بودن یه وانتی یه چیزی گذاشته بود که من ریتم تکنو ازش گرفتم نفهمیدم چی میگه قاطی ملت شعار میدادم که دیدم مردم دارن میزنن کنار همدیگرو هل میدن یکی داد میزد نرید بعد یه جمعیتی که با اینکه هدفمند جمعشون کرده بودن ولی خیلی گسسته بودن پیدا شد تو صورتم اسپری* میکردن مرگ بر منافق ، یه پسرکی پرچم سبز بزرگی گرفته بود دستش رفته بود بالای گاردای اطراف میدون یه بسیجیه گنده اومد سیر زدش بعدم پرتش کرد پایین ملت هو و سوتو : وحشی وحشی وحشی وحشی... و بسیجی واقعی همت بودو باکری!
با شقایق سر مطهری بودیم، یه تابلو اومد گفت پایین چه خبره، گفتم برو ببین! یکی داشت میدویید گفت بیاین اون میبره ونک! سوار یه اتوبوس سبز شدیم با ملت گفتیمو خوشحال فحش دادیم تا رسیدیم ونک، جالب بود که اتوبوس خانوادگی بود ملت قروقاطی نشسته بودن، سوار تاکسی که بودیم به هم شماره دادیم ، پیاده که شدم گفتم میبینمت
خلاصه که جمعیتو که دیدم فهمیدم کارشون ساختس خیالم راحتتر شده دارم به تاسوعا عاشورا فک میکنم ملت سبز و مشکی بعد یکی بگه یا حسین ملت بگن میرحسین !
* یکی از جملات فیبیو چن وقت پیش تو بلاگ یکی خوندم:Say it don't spray it

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

تا جمعه

میدون انقلاب ، میدون ولیعصر یا یه جایی اون وسطا

V



این که پنجره آشپزخونه بزرگ باشه دراز باشه از این سر تا اون سرش و منظره بیرونش یا حیاط باشه یا آدمایی که از پشت اون درختا دور میزنن میان تو کوچه و ناپدید میشن و تو زمزمه کنان زعفرون بریزی رو هویجای سرخ شده ای که چن دقه پیش آبشکر ریخته بودی روش شاید ثانیه هایی معمولیو خلاصه از آشپزی بنظر برسه ولی تعریف زندگی میتونه در همین ثانیه ها خلاصه بشه ، پنجره بی نظیره ولی خب اگه سمت نور گیر باشه و وقتی زعفرونو میریزی رو هویجا ببینی رو اون رنگ سفیدش یه سوسک وایساده نه لزوما!

اما امروز خورشید وایساده بود پشت شیشه های نورگیر و گزینه سه روانتخاب کرده بود و دینگ یه مستطیلش روشن شده بود رفتم لپه ها رو از رو کانتر برداشتم برگشتم یه کبوتر یه جایی از این دنیا نشسته بود که سایه ش توی قاب مستطیلی روشن افتاده بود و داشت منو نگا میکرد چن ثانیه کاسه بدست خیره موندم که چشاش کو؟ گردنشو کج کرد لپه رو گذاشتم گفتم یه دقه! جون دلی یه دقه ، همونجوری الان میام! همونجا بمون اومدم! دوییدم سمت اتاق جلوی در کمد چرخیدم درو تند باز کردم کوبوندم تو پام دوربینو برداشتم دوییدم تو هال کاورشو انداختم رو مبل پریدم تو آشپزخونه لیز خوردم رو سرامیکای چرب و گرفتم سمت قاب جادویی ، قاب جادویی من!

رفته بود

زبون نفهم