سه‌شنبه ۲۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

غمگینم از این کشمکش

یکشنبه ۲۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

اگرچه علم در آلمان است اما در آنجا هم مردمانی داریم از ایران

اون موقه که کش میومدم تا قاشق چایخوری که تو ظرف صبونه مونده رو بردارم، نمیدونستم دو دقه بعدش از اتاق میام بیرون داد میزنم چگالی پنیر از چایی کمتره!

 

پنجشنبه ۲۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

داشتم 9gag.com  رو چک مبکردم وسط درسا، بعد یه آقای خوش تیپ لختی و که داره از دریا میذاره بیرون، گذاشته بود که هر چی میومد پایینتر میگف چرا اینجاها که آب تو دهنشه و زشته و اینا رو نشون ما نمیدن همینکه جیگره و اینا نشون میدن.. این آقا رو برویی بلند شد از پشت سرم نمدونم چی برداره دید من دارم عکس نیم برهنه ی آقایون تو دریا میبینم حالا همش بصورت اوا ؟ دخترا هم؟ داره نگام میکنه ..  هی تا سرمو میارم بالا چششو میدزده.. دِ بیا!
این قسمت فیلم  When Harry met sally  رسما یاد اونروزی انداختم که داشتیم تو خونه ی فاطمی پیکشنری بازی  میکردیم، پاییز پارسال، بعد کارتا بریتانیایی بود ، صنم داشت خودشو میکشت که یه کلمه ای که معادل ریزش صخره س و حالیمون کنه یهو "بیگ" داد زد : جاده چالوس!
خونه ی فاطمی رو دوست داشتم باید اینجا نوشته باشم که فردا صبحش همه از روی منو بیگ  که وسط هال فسقلی خوابیده بودیم ، رد شده بودن رفته بودن دنبال کار و زندگی  و ما وقتی بیدار شدیم تنها بودیم تو خونه ی بچه ها، داشت بیرون برف میومد کلی کار داشتیم اما گشنه مون بود، از رو یکی از برگه های رو یخچال کباب سفارش دادیم بعد رفتیم پشت پنجره ، خیابونای خیس و برفی فاطمی ،  فلسطین، خیابون ایتالیا اینا اولین چیزایی هستن که بوی تهران رو به دلی میدن. پشت پنجره بم گفت یبار اینجا داشته ظرف میشسته پارسالاش ( که همیشه میگه تو اون موقه کجا بودی؟) بعد از تو پنجره خونه روبرویی نصف کله ی یه آدمو دیده میخواسته شلیک کنه (تحت تاثیر بازی کال آو دیوتی).. خندیدیم.. خونه ی دوست داشتنی مقوایی فاطمی و ما همه با هم ساکت شدیم.. بوی تهران میومد.. گف تو اون موقه کجا بودی؟.. گفتم کار داریم باید برم دانشگاه از استادا ریکام بگیرمو کارنامه سفارش بدم..سفتتر بغلم کرد ..گفتم اینم اولین برفمون..زنگ درو زدن ..

شنبه ۱۸ فوریهٔ ۲۰۱۲

لیدی

دهنو قد اسب آبی وا میکنم سیبمو گاز میزنم بعد با دستمال دور دهن خودمو دور دهن سیبو پاک میکنم.

چهارشنبه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

ینی منی که اونروز که تو تابستون رسیدم اینجا کاپشن میپوشیدم باید بگم که هوا شده سه درجه دارم از گرما خفه میشم.

پ.ن. رطوبت بالاس  وگرنه اگه بادی چیزی بود الان یه کلد ستاپ خورده بودم تو تخت بودم.

اشاره به موی بلوندم

انقد حرصم میگیره ایرانیا تو اتوبوس از دماغ گرفتنم میفهمن ایرانی ام .

شنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

این دخترا که درسشون عالیه بعد اخلاقشون فقط با پسرا خیلی خوب و متین و جیگر و اجتماعیه ، میشن همون استادای زن دانشکده که فقط به پسرا لبخند میزنن و درس میدن و نمره میدن خدای نکرده یه دختر وسط کلاس سوال داشته باشه کلاسو تعطیل میکنن که بمن بی احترامی شد واینا؟
یه موقه هایی هست که آدم نمیخواد درس بخونه یه موقه هایی هم هست که امتحان آدم بعد از شنبه یکشنبه س. بعله..

جمعه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۲

پا شدم رقصیدم بندری توی شیشه پنجره که پشتش شبه خودمو نگاه کردم گفتم این سینه لرزوندنته؟ من نگفتم من تکرار کردم. پسر دایی بزرگه میگف پسر دایی بزرگه دلش خواس بخوابه پشت دوستش دلش خواس خوشحالش کنه وقتی بیدار میشه تو مقصد باشن ماشین و برداشت و سه دقه بعد پسر دایی بزرگه مرد. تو کما رفت بعد سه ما مرد. چقد باش میخندیدیم نشسته م رادیو گوش کردم. رادیو سوییس کلاسیک و بلاگ خوندم. وسطش دلم خواس همین شکلی که شبه من تو ماشین پشت نشسته باشم و رادیو باشه و بابا باشه و مامان و باد خنک پاییزو ، من به اکالیپتوسا نگا کنم. ما داریم از خونه ی مامان جان بابا جان بر میگردیم.. بعد دلم چروک شد. بابا جان نیست دیگه..
آلزایمر گرفته بود بابا جان آخراش میگفتن چنتا بچه داری اسم پسر داییمو بعنوان تنها بچه ش میگف.  بعد دلم  برا مامان سوخت فهمیدم چرا خودشو کشت فهمیدم مامان نمیخواست تنها باشه وقتی باباجان میمیره و رفت از بیمارستان گف خوابش میاد گفتن بش که بابا جان تموم کرده میدونس و چون پدرشو موقع مرگ تنها گذاشته بود نمیتونس خودشو ببخشه، الان که دارم اشکامو پاک میکنم دلم میخواد مامانم با من ارتباط برقرارا میکرد و حرفام و اخلاقم آرومش میکرد اما من نتونستم کاری براش کنم بغل من حتی بی فایده بود.  امروز صدای مامان و بابا گرفته بود و من تنها بودم. تنها تنها تنها...
اولین امتحان بد بود. هشتاد درصد تمریناشو حل کرده بودم و خیلی خوندم و چهل و هشت ساعت نخوابیدم و از استاد پرسیدم چقد طول میکشه  این بابا؟ گفت سه  و نیم میشد یه ساعت و نیمه بعد من فک کردم  سه و ساعت و نمه بعد قاعدتا بعد النگ دولنگ بازی میکردم با سوالا سوال چهار بودم که سالن خالی شد، گف چرا نمیای جلو؟ بیام ماچت کنم؟  بله سعی کردم شیش تا سوال و جواب بدم اما هیچی یادم نیومده بود. پس یک معتاد افسرده ی چهل و هشت ساعت نخوابیده با کیت کت زنده مانده بودم. با دو تا دیگه مثل خودم رفتیم مِنزا که سلف خودمون باشه ،دیگه دیدم نمیتنم بیام. مو زرد بوقو مالش داد شونه هامو و رو دو تا گره ی گنده رو ماهیچه های پشت شونه م دست گذاشت که You have some serious problems here! سینی مو بلند کرد برد. بیرون برف میومد در حالیکه بنظرم هوا زشت بود گفت چقد منتظره این هوا بودم. من و یلکه و به آ تا رفتیم سمت دانشکده .  به بئاتا گفتم حالت خوش نی چته نگرانی گفت آره کسیو میشناسی یه 80 کیلوییو بلند کنه؟ گفتم عجب چیزیم کُشتی! داشتن درباره تجربیات آدم کشیشون صحبت میکردن نمیشنیدم، منگ بودم فارسی و انگلیسی با هم حرف میزدم. گفتم شیت میشه گُه! رو ه تاکید کنید فک کنید پول ندارید و ای تی ام ماشین خرابه حالا بگید عالی بودن! هندی میگفتن گووه هاها مجاری: سااار! و هلندی از همه بیشتر خالی میکرد: شِغایت به به! بعد همینجوری که فرهنگ میدادیم فرهنگ میگرفتیم رسیدیم به برکه ی پشت دانشکده رفتم روش یخ زده بود یخ گنده با پاهام برف تازه و کنار زدم سردردم رفت جیغ میزدم لیز میخوردم دستای به آتا رو گرفتم چرخیدیم  موزرد بوقو تانگو زد بعد از زمین بلندم کرد و یلکه وایساد بش برف پرت کنم بعد از اونجایی که رسم دانشکده اینه که همیشه یکی اون بابایی که مست شده و مشایعت میکنه تا خونه ، با یلکه اومدیم خونه. اوبوس بئاتا نیومده بود رفت تو بانکش تا  اوتوبوس بیاد..
برف سبک افقی میباری..
کلمبیایی میگه تو کشورتون امروز گوگل تموم شد. به مامان بابا فکر میکنم که زندگیشونو گذاشتن منو فرستادن اینجا، به بابا فک میکنم که بیشتر از مامان برام مایه گذاشت که "میخواست" برم میخواست که نمونم مامان میگف درس بخون بابا تمام حسابشو خالی میکرد میگف دنیارم بگرد. دیشب خواب بد دیدم. منو فرستادن اینجا الان چجوری واسه مامان توضیح بدم جی میلشو چجوری چک کنه؟ اوو وو هست ولی سرعتش داغونه هی قطع میشه مامان پنجاه بار فریاد میزنه صدام میاد.. من با خیال راحت بغض میکنم، برای بار پنجاهم میگم آره مامان آره..

دوشنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۲

Oh my God! I love your hair!
از شوخی های روزگار بود که از زبان بیگانگان راه خود را به جهان خارج پیدا کرد.

قضیه اون چینی س که وقتی دیوید گفت بش من عاشق قیافه ی دخترای شمام خیلی خوشکلن بش برخورد فک کرد داره دسشون میندازه..

یکشنبه ۵ فوریهٔ ۲۰۱۲

دیشب طرفای ساعت دو خسته از تولد اِوی برگشتم، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

میدیدم کسی به آهنگ گوش نمیده، رفتم عوضش کردم پریای شهرام شبپره گذاشتم باش قر دادم، همه ی ملت های دنیا جمع شده بودن نگا میکردن، به چنتاشون شروع کردم یاددادن، مارک گف حالا میفهمم چرا موقع تانگو میگفتی ما ایرانیا با همه جامون میرقصیم. یه کلاه کابوی پیدا کردم گذاشتم سرم با این دوربینای خفن ریخته بودن عکس میگرفتن. یکی میگف تو دانشکده دختر کم باشه سلیبریتی میشی. میگفتن دیس وان ایز سو سکسی! بعدشم یکیشون عکس یه مینا نامیو نشون داد گفت میشناسی؟ گفتم شاید چون دندونپزشک میشناسی.. گفتم والا یه میلیونتایی دندون پزشک تو ایرانه نصفشونم خانومن از اونا 5 تاشونم دوستای منن ، بقیه رو نه! در حالیکه عین تو فیلما دو تا پسر تا دم در خروجی و دوتا تا در خونم ساپورتم میکردن رفتم تو اتاقم، شلوارمو برعکس پوشیدم .با همه ی اجی وجیا ها تو کلیه هامو رودم خوابیدم. صبح سرم درد میکرد، یکم شراب قرمز که این حرفا رو نداشت. بقول مایکل یکم از خیلی. پس فرد اامتحان دارم ولی چاره ای جز خواب نبود سرم داشت میپوکید. رفتم دسشویی قرص خوردم و بدون شک خوابیدم. خواب دیدم یه پسری تو اوتوبوس وقتس از که خواب بودم دسمالی کرده رفتم شکایت کنم یه پلیش ایرانی تو کلانتری ژرمناس و عاشق اون شدم. عاشق دستاش. به همین تین ایجی.. پسر چرا تو خوابام نیسی؟ چرا بات راه نمیام؟

جمعه ۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

از این دخترهایی که گله ای پا میشن میرن از وسط کتابخونه برا خودشون یه چیزی بیارن گله ای بر میگردن بدم میاد. از گله ی دخترا بدم میاد. تجربه شو داشتم بسه .. از صدای خنده ی زورکی دختر عرب روسری بسر در انتهای شب پشت آخرین پارتیشن و پسر ریغو، از دختر عربی که پشت آخرین پارتیشن روسریشو بر میداره تا بشون ملحق شه.. از دخترایی که دودوتا چارتا ، بعد سه سه تا نه تا بعد تا آخر جدول ضرب که رفتن مشتق دومو نمودارو مقایسه با انتگرال تابع فلان و سپس بررسی داده ها باسری فوریه  و .. میکنن تا ببینن با "پسر" جماعت دوست بشن، از دخترایی که حتی یه دودوتا چارتا هم نمیکنن و با هر کی سر راهشون یا دوتا حتی میخوابن، از خودم که دارم به این چیزا فک میکنم، خسته شدم.

پنجشنبه ۲ فوریهٔ ۲۰۱۲

دختر روبروییه همینجوری که داشتم چایی میخوردم نگا نگا میکرد بعد من فک میکردم نکنه تو کتابخونه نباید نوشیدنی اووردو اینا که پا شد رفت با یه لیوان چایی برگشت . طفلی حسودی میکرد..

چهارشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

I Love Him :)

سه‌شنبه ۳۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

ساعت ده شب از دو راهی ِ هوف ویگ- آلتا شتات ویگ به بعد تنها بودم . تا قبلش هیکل زنی چمدون بزرگ قرمزی رو روی یخ و برف میکشید. زانوهام خم بودن و خرت و خرت روی یخا قدمای زیک زاکی بر میداشتم. صدای سگ میومد. انتهای خیابون ، مه و تپه ها دست میدادن. سرمو انداختم پایینو دنبال رنگ قهوه ای لا بلای سفیدی برفا میگشتم. ترکیب قهوه ایو سفیدی که از سالهای دور ترکیب مرموزی برام داشته .. صدای ناقوس کلیسا بلند شد. سگ ها بیشتر پارس کردن. ترسیدم. گفتم نیستی. از ترسیدنم خوشم اومد. رسیدم ورودی خونه جای پای آدم نبود رو برافای دم درش جای پای گربه هه بود که سه تا پا داره. وقتی رسیدم  پشت سرمو نگا کردم. جای پای منم رو برفا نبود. کلیدو  انداختم. چراغو روشن کردم. رفتم تو.

یکشنبه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

آناستازیا از حموم اومده میگه از برف بدم میاد  ماتیاس ساعت یک بالاخره بیدار شده  خودشو انداخته تو آشپزخونه میگه من عاشق برفم. من دارم کاهو خورد میکنم سالادو ساندویچو هرچی شد درست کنم، آنا حوله بسر میره تو اتاقش. ماتیاس در اتاقشو باز میذاره میاد ازین غذا بدبوهاشو درست کنه صدای آهنگ از سیستم اتاق بچه پولدار میاد. میگه این به های که اوردی میخواستی تو وایت واین بریزی نکن اینکارو تو "غوم" بریز. از نیشکر درست میشه. این هفته یه فکری به حال به ها میکنم هنوز سالمن، باید زودتر بساطشو راه بندازم. قراره از الان بذارمشون تو غوم ذکر شده با رنده ی پوست لیمو تا وقتی کارای پسر درست شد رسید اینجا با هم بریمش بالا. خورد کردنم تموم شده ، میام تو اتاق برف میاد ، صدای آهنگ بوی غذای بیخود ماتیاس، غرغر آناستازیا، میام تو اتاق در و پشت سرم باز میذارم یکم زندگی بریزه توش.

شنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۲

انگار که توی ژاپن باشم، صدای خیلی بلند و زیاد بچه میاد که ژاپنی حرف میزنن. کیفم بوی اردو میده. برای خودم دو تا ساندویچ پنیر و خیار و گوجه و کالباس و سس درست کردم پاشدم اومدم دانشکده. از خونه میترسیدم. خونه خوبه از خونه توی امتحانا میترسم. شیراز میشه میگه بیگی بخواب بااااا... اینه که ده متر خونه تا ایسگاهو دوییدم عین پیرزنا نفس نفس زدم تا صدو یک و گرفتم در دانشکده بسته بود کارتم نشونش دادم گف بفرما. کاش کارت ماکس پلانکم داشتم. اونجا عالیه اینجا یه مشت بچه ی آلمانیو ژاپنی کلاس دارن امروز که شنبه س. داد میزنن ! جَو کولی(اسم دانشکده س) معمولا فانه بچه ها امروز چکار کنیمه؟ اما بازم الان که هیشکی نیس و احتمالا دیوید بیاد تا یه ساعت دیگه میشه شروع کرد درس خوندن. دستامو دوست ندارم یه مشت خط روش افتاده. یادم رف کرم بزنم. چی یادم میمونه..
تو مغزم جلسه س .. چرا به هر دری وری ای فک میکنم جز الان...

جمعه ۲۷ ژانویهٔ ۲۰۱۲

آرژانتینی چند بار حرکتو بام تمرین کرد از دو شروع میکردیم بعد چپ دوقدم عقب پا ضربدی یکی عقب و بعد راست. بعد همینجوری هدایتم کرد گوشه نزدیک پیشخون بار. بازومو ول کرد. گفت تو سرت فکر داری. اینجوری نمیتونی بریز بیرون تا بتونی. بریز بیرون..
یادم باشه چن تا از متدهای  فلرتینگ یا همون خر کردن خودمونو خیلی جدی بنویسم تو دفترچه هه تا بعدا که پسرم* کارش گیر دختر مردم  افتاد هم مادر نمونه ای باشم هم یک شهروند خوب.

*نیما
پ.ن قبل از اینکه حتی کارش به دختر مردم بیفته خورد خورد یادش میدم. دختر چیز لطیفیه حیفه پسرِمن نتونه لطافت و درک کنه.
دراز پی نوشت:
تمام پسرهایی که من تو ایران تجربه کردم حس نهایی یی که به من منتقل میکردن وحشی یا ناشی بود. من خوشحال از داشتن پسر به خانه برمیگشتم بعد میدیدم ادای خوشحالی ست خیلی طول میکشید تا پیدا میکردم فلان حرکت ریز در کلام یا رفتار یا هرچی توهین به من بوده توهین پنهانی که خود فرد شاید حتی نفهمیده و من هم باید موشکافی میکردم و چیز ریزی را که لای تاروپود دلم دستو پا میزد نجات میدادم. حس  منتقل شده به من وحشی بود. یا برعکس خیلی خوشحال نبودم/نیستم چون تیپی که به همین ترتیب "نادونیت" رو به من منتقل میکنه الان طرفمه. این تیپِ یک پسر خوب ایرانیه. پسری که میخواد به تو به عنوان دخترش احترام بذاره. حواسش بت باشه و میترسه حتی حرکت ریزی گل نازکش و فیلان. این یکی تیپ بتو حس امنیت میده مثه سربازاز جان گذشته س و شیفته ی سینه چاک اما هرگز بلد نبوده دل تو را بلرزاند. هر چیزی هم که الان بلد است بتو حسی نمیدهد چون خودت تعلیمش دادی. تو نمیتونی بگی اوه چه نایس چه خوب بغلم میکنه چون خودت یادش دادی: اوه عجب چیزی یادش دادم؟  حتی وقتی بش گفتی این چیزها رو بلد نیستی نرفته از چهار تا جا یاد بگیره تو یادش دادی و همه چی اسپویل شده. این تیپ برای من ناشی است. دوست پسر کنونی م را عرض میکنم. عاشق سینه چاکی که نه من توانایی ترکش دارم(چون توانایی دل شکستن همچین موجود ساده و مهربانی را ندارم) نه او لحظه ای پایش را عقب میکشد. من الان دور از او چه چیزی را تحمل میکنم؟ این دفعه که ایران بودم شاید خیلی سعی کرد تریک های خر کردن بزند. در من اثر نداشت . دلیلش را نمیدانم. زمان شاید مهلتش را تمام کرده. گیر افتاده ام بین آدمهای که دوستشان ندارم ، نمیتوانم عاشقشان شوم و خوب بلدند و نابلد دوست داشتنی. بعضی پست های کوچک مسخره پی نوشتهای طولانی مسخره تر دارند.

پنجشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۲

دیشب  فک میکردم هشت تو کتابخونه در سکوت و خلوت یک صبح زمستانی درسهای آقایان فلانوس ، فلانال و فلانوف را مشغول به حاضر کردنم. لیک الان که ساعت هشت و ربعه و من دو عدد دیگر برلینر بالا انداختم و آذوقه ی یک هفته ای م را در عرض دوازده ساعت(شامل ده ساعت خواب)به غا دادم و شیرینم هم شده، می اندیشم که حیف اگر به اتوبوس یه ربع به نه میرسیدم لا اقل نه آنجا بودم. از موانعی که بین الان ینی ساعت هشتو بیستو یک دقیقه(دو خطو که یه نفس حرف نزدم!) تا جناب یک ربع به نه ملکوتی وجود داره که اتوبوسش مارو به عرش علم و دانش نزدیک میکنه ، یک ، تعویض لباس جلوی آینه س و دو، سشوار کشیدن هفت هزار ملیون گره ی در سر. امشب قراره مشرف بشم به یک کلاس تانگوی آرژانتینی و بعدش فیض ببرم از یک مراسم رقص. برای اولین بار پارتنرم دختر نخواهد بود و موزرد بوقو پارتنرمه. یاس گفته بود نذارم پارتنرم شه و صبر کنم برم کلاس چون در هر صورت اونجا کلی براد پیتو مت دیمون منتظره اما وقتی دیدم تو میل گروپ زده بودن یار بگیرین تا دختر بتون نیفته با کلی ادا اطوار مو زرد بوقو را چسبیدیم. اما چرا تعویض لباس؟ دختر خانوم محترم ترک هفت سال ساکن پورتلند که نماد عشوه و چُسان فسان است و تنها موجود دانشکده س که وقتی بش سلام میکنی عوض جواب سلام با گود مورنینگ میفرمایند کار دارم باید برم و میدود. من اولش عاشق قیافش شدم بعد فهمیدم کلن چیز جالبی نیست. بعد دیدم همه میگن از این یارو زیاد خوشمون نمیاد و شد آنچه شد. بله نظر دیگران بالاحره موثر شد و من رویش دقیق شدم و دیدم بعله. از شباهت هایی که ایشون دارن به دختر مامان دامن بلند در پست های دو سال پیش است. مامانش اول ترم فوت شده و این دختر تمام دنیا رو مقصر میبینه و حالش از آدما بهم میخوره.  من یکی از اون آدمام چون خودش از ترکیه اومده آشنایی کامل با فرهنگ درب و داغون مسلمونا رو داره و خودش رو یک تحصیل کرده مقیم مایکروسافت در پورتلند میبینه و بد بختی آلمانیها رو هم آدم حساب نمیکنه و کلن تو مود چه گُهی خوردم اومدم وسط شماهاس. بعد ایشون این مجلس بزمو بما اعلام کردن در یک ای میل به گروپ دانشکده بنده منم منم در ترِد میلاشان راه انداختیم بعد از سوال و جواب ملت ایشون گفته اند که دلیجان! سایز پات چنده برات کفش بیارم و در ضمن در رقص این حرکات را انجام میدهند چون ممکنه آشنایی نداشته باشی عرض میکنم و بنابراین کفش باید این خصوصیات را داشته باشد. لبخند زده عرض کردیم ما دلیل اسپورت پوشیمان این است که با این کفشایی که وصفشان رفتو عکسهای ارسالیتان رویت شد ما توانایی ایستادن هم نداریم گرچه والده مان با آنها رانندگی هم میکنند. بنابراین هر کس با چیزی که راحت است زندگی نُموده و متشکریم بابت پیشنهادتان و من با بوتهایم می آیم چون به دلیلی که ذکرش رفت کفشهای رقص اسپانیاییم را در اتمام دوره ی دو ساله در کمد اتاقم در تهران رهاندیم.
فرمودند باید بندی چیزی بوتهایت را هنگام رقص درنیاورد.  شماره پایت؟
بوت چیست؟
بله عرض کردیم ما برای دراوردنشان بر زمین سفت و سرد خدا کان نموده یه دقیقه زمان میبرد تا راه خروجی را پیدا کنیم. همچنان دمتان گرم باد سایزمان هم سی و هشت است.
حالا دنبال یک لباس بودیم که اگر فرمایشی داشتند برای لباس اوت لاین های کارمان را شرحشان دهیم.
الان که میگویم دیشب از حمام آمده سر بر بالش نهاده و به سوی دگر سفر نمودیم و موهایمان هِنریتا گشته اتوبوس 101 از ایسگاه به سمت دانشگاه رفت. و من یبوست دارم .


پنجشنبه ۱۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

صبح آرومیه. آسمون ابریه بارونشم دیشب اومده ممکنه هم امروز بیاد ولی من از زمین خیس میفهمم بارون اومده. کماکان اعتقاد دارم اینجا بارون نمیاد و این رطوبته به عبارت دیگه اگه این بارونه اون که تو ایران میاد چیه؟ تازه وارد اهواز و جزییات تندراش نمیشم. بله من موجودی هستم که وقتی صبح آرومیو شروع میکنم ومیام بگم سه تا پسته خوردم و پسته هام تموم نمیشه با اینکه کمه میام میگم بارونو فیلان. چون وقتی دارم حرف میزنم نمیتونم رو یه موضوعی که میخوام حرفشو بزنم تمرکز کنم وانگار هر کلمه منو یاد یه سری خاطره میندازه. دیگه حالا..
بله صبح آرومیه و یکی از چراغای اتاقو روشن کردم همونکه سرش کجه به سمت کمد ته اتاق. بنابراین نور کم نارنجی ای توی اتاقیه که از پنجرهش نور یک روز ابری تلاش خودشو میکنه ولی تو قاب گیر میفته. من نیمرو با عسل و آب سیبمو خوردم. لبخند زدم به خودم گفتم اسلاید ها رو پرینت میگیرم تا بتونم بخونمشون. اما باید قبلش برم اداره پست و برگه برا پرینت بگیرم. بعد سه تا پسته خوردم و فک کردم اینجا چقد شبیه پنج سالگی ِ منه! توی خونه م آسمون ابره نور کمی از یک چراغ نارنجی. توی خونه ای که میدونم اگه برم بیرون پیاده روهاش نورش صدای خروسش آدماش حتی منو یاد شهرک نفت میندازه.
دیروز برای اولین بار توسط فارسی نفهما دست انداخته شدم. خب البته لیدرشون یه ایرانی بود تو صف بودم توی مِنزا برا غذای مکزیکی. بعد لیوان پلاستیکی که توش نوشیدنی گرجستانی ها رو ریخته بودن خورده بودم از صف رفتم بیرن تا بندازمش سطل آشغال وقتی برگتم همشون که رفیقام بودن سرو صدا که این اینجا نبوده و صف و رعایت نمیکنه و اینا منم خندیدم محلشون نذاشتم همین الهاندرو پدرسوخته برگشته میگه "آی هَوِنت سین یو ای یر! هو آی؟"
بله صبح آرومیه و من بهتره برم درس بخونم. اما قبلش قیمت پرینتر سرچ میکنم.

جمعه ۱۳ ژانویهٔ ۲۰۱۲

اَلِهاندرو

سردشه ولی بقیه انقد سردشون نی،  میگه من مال کلمبیام آخه میگم عب نداره منم بچه اهوازم، میگه هوامون انقده میگم مال ما انقده میگه اااااااااَ ! تو اوتوبوس میگم بش که از مارک شنیدم که اگه تو اتبوس جا باشه بعد بری رو صندلی خالی بغل ملت بشینی بی ادبیه! عین کودک خوشحال میشه میگه من فک میکردم تا حالا مردم از من خوششون نمیاد که پیشم نمینشستن بعد قهقهه میزنه از خوشالی. من اینو دوسش دارم! از الان ماتم گرفتم برا وقتی که از این همکلاسیای شبیه تو کتابا جدا میشم.

پنجشنبه ۱۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

آقای  کارگردان "بی فور سان رایز " اینا، یکاری کردی که الان که بچه ها تو سرو کله هم زدن رفتن، بشینم عوض این اسلایدها رو خوندن یه نگاه بندارم به سطل آشغال که پوست چیپس توشه، یه نگاه یه پیپر ها که مونده رو این میزو رو اون مبله، به در کمد کیفا که  رمزشو پیدا نمیکرد تا کیفشو برداره عجله داشت. چرا همه چی اینجا قشنگه؟ چرا بعضی وقتا نمیبینم.
با اون عطر اِوی که بوی مهدکودکمو میده!

چهارشنبه ۱۱ ژانویهٔ ۲۰۱۲

هر چی پسر گفته بود داره درست از آب درمیاد. نرفته برگشته ام ایران تا مطمئن شم دوسش دارم یا فاصله س که آدمای دیگه رو بجونم انداخته. دوسش داشتم. لحظه ای که چمدون خالی رو گذاشتم توی فضای خالی میز و دیوار، نشستم رو تختم و دیدم که عاشقم. همه چی هم امتحان کردم بیا بهم بزنیمو تهدید و دعوای حسابی. راه نداشت . خودش بود. حالا میمونه مسئل ی زمانی که میتونه خودشو برسونه بمن من تلاشمو میکنم اونم میکنه و بایستی که بشه. همین زمان. مسخره س که سرنوشت دم دست یه مهلت بیفته. اما هر چی هم اهن و پهن کنیم آخرش همینه و همه چی از دست میره اگه روش تو روی زمان وا شه.
امروز غرور داشتم تو روی آلمانی ها  نگاه میکردم و فکر میکردم اینا نمیتونستن این رشته رو بخونن که من از ایران با زبون انگلیسی میخونم و کشورشون بم موقعیت کار هم میده. فکر میکردم که بیچاره آفیسری که تنها کارش چک کردن پاسپورتو ویزاس و بمن با همراهی دوستاش میخنده :از ایران اومدی تو آلمان تا انگلیسی درس بخونی؟ و طفلی نمیدونه رییس مرکز هوش مصنوعیشون اومده سر کلاس گفته اوضا تو این بخشمون گیر نیروی انسانیه! نداریم واقعا احتیاج داریم.  صبح نگاه میکنم تو آینه. خب من موهای بی نهایت مشکی و پوست سبزه دارم که اینا ندارن. و من قیافه ی خاص خودمو دارم . آرایش نمیکنم. دست و صورتمو میشوریم. مسواک میزنم. نونو توی مایکروفر ی که توشو سوزوندم میذارم و فکر میکنم کی توی این خونه بوده که غذاشو نسوزنده باشه ؟ کره عسل میمالم روش گود مورنینگ گوش میدم . در لپ تاپو میبندم و کوله رو میندازم رو دوشم . میرم. تو اوتوبوس روصندلی نزدیک در نمیشینم. واسم مهم نیس لهجه دارم به بغل دستیم میگم ببخشید من پیاده میشم، در حالیکه اسنیک بازی میکنم با گوشی جدید مدل قدیمیم، میگم گور باباش که 6 واحد دیگه هم مجبور به دراپ کردنش شدم. قرار نیس همه هندونه ها رو با یه دست بردارم. بذار درسامو مزه مزه کنم. و میرم سر کلاس.
من امروز آفتاب شهر مرزی رو دوست داشتم و پا بپاش میخندیدم.

سه‌شنبه ۱۰ ژانویهٔ ۲۰۱۲

از اوتوبوس پیاده که شدم هوا یه نمه سرد شده بود. گلابیو مرغ و پنیرجدید و نون و نوشابه  خریدم و در حالیکه پاستیل و آب پرتقالو ترتلینی توی کیسه هام نبود،  آقای عابر پیاده ی چن دقه بعد از چراغ سبز از پیاده روی باریک کنارم رد شد و نمی دونست من خودمو آماده کرده بودم بگه پخخخخخ بش بخندم بگم دیدی نترسیدم.
چیزی نگفت.
سایه ش شبیه بابا بود؟
صبح همه جارو جمع و جور کردم این دوتا که بی بخارن پلاستیک آشغالا رو عوض کردم چمدونو باز کردم کلی عروسک و لباسو چیزای رنگی منگی و سنتی و صنعتی رو جا گزاری کردم، با جارو دستی اتاقمو تمیز کردم یه دوش گرفتم کیف آنا رو گذاشتم تو پاکت "دُرُست" که مغازه ش تو انقلابه، از اوتوبوس جا موندم و به دانشگاه رفتم. قبلش یه ساعت کوچیک صورتی که زمان ایرانو نشون میداد گذاشتم رو میز بغل تختم. روی رومیزی یی که از میدون نقش جهان اصفهان خریده بودم ، تابستون اون موقه که با دوست پسرم بعد از عمل من جیم شدیم. بغل جعبه دسمال کاغذی و دست بندی که ماه اردیبهشتو نشون میده. در اتاقو که بستم، صدای تیک تاک تیک تاک ..میومد. یکی توی این اتاق زندگی میکرد.
ده ژانویه دوهزارودوازده .
این دو تا خودم که هیچی صدای خندمو به عرش میبرن، الان این آقا پست داک روبروییه میاد تذکر بده دوباره میبینه این دفعه تنها نشستم  میگیره میبرتم بازپروری . ینی اون بخش "غمخوار"ش یعنیااااا!

سه‌شنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۱

Tehran

بیرون داره همیییینجوری بارون میاد، همش صدای شلپ شلپ آبه! گرچه دلم برا این صدا تنگ شده بود بسکه بارونای غرب آلمان نایسه اما این صدای سوتی که میاد و نمیاد از کوچه پشتی هی این حسو میده که الان تو رختکن استخرم.
عصبانی بودم، داشتم خیلی راحت میگفتم بیا از هم جدا شیم. یا پیشنهادای این ریختی که برای بهوش اووردنش کپی پیست میکردم تا تکرار شه، هنوز کنترل سی رو بزنم گمونم بیاد: بیا یه مدت بهم بزنیم‬
‫به این صورت  که با کسی هم دوست نمیشیم‬
اما بخش غالب فکرم در اون لحظه این بود که اگه فامیلم "جان" بود کلن میشدم "دلیجان"

جمعه ۹ دسامبر ۲۰۱۱

دوباره مینویسم. خوشحالم. شروع حتی اگر دوباره باشد تحرک است. زندگیست.

پنجشنبه ۸ سپتامبر ۲۰۱۱

بابا به مامان گفته من میدونم این چمدونشم نبسته هنو یه چن روز زودتر بریم راش بندازیم।
من اینجا نشسم ای میلاشونو میخونم و قسم به خداوندی خدا که از این چن وقته اینقد روحم جلا پیدا نکرده بود । با اون شکلک فرستادناشون !

شنبه ۲۰ اوت ۲۰۱۱

هزارو یک جور فکر درست یکماه قبل از رفتنم حمله ور گردیدند نه تنها بمن که به اطرافیانم هم، مامانی که مدام بام دعوا میکنه که من اونجا برم قراره چی!! بشم। پسر که بعد از کلی بالا پایین رفتنو بدبختی حالا میگه میخوام مطمئن شم با من ازدواج میکنی، دوستانی که دیگه نمیخوان بام حرف بزنن، یا اونایی که حالا میخوان حرف بزنن که بدونن راز موفقیتم!! چی بوده।
اما من میتونم بارمو ببندمو به همه ی اینا جواباشونو بدمو برم واسه خودم تا ببینم قراره چی بشه و فکر نکنم چی گفته بودم چون نمیذاشتن راحت باشم و تو اون شرایط تصمیم بگیرم।
مامان بزرگم موقع خدافظی با نیلو گریه میکرد، میگف دیگه آخرین بار بود دیدمت اشک همه رو هم درورد।
من بش میگم زود بزود برمیگردم به پسر هم همینو میگم اما مطمئن نیسم من فقط الان باید همه رو آروم کنم تا خودم بتونم به کارام برسم।
امروز صبح از خواب بیدار شدم قرارمون بخاطر تنبلی جفتمون کنسل شده و الان من میترسم از خونه برم بیرون । چرا؟ چون گرمه؟ چون نمیتونم آب بخورم هر جا هستم؟ چون ممکنه بخاطر هرچیزی بگیرنم؟ شاید اما الان واقعا نمیدونم چرا میترسم । توی ذهنم اینه که امروز کار زیاد دارم و از الان اینجوری شروع شد। بعد فک میکنم بی عرضه م؟ بعد فک میکنم نکنه نتونم خوب درس بخونم؟ نکنه تنبلی کنم؟ نکنه پسر بی من حالش خراب شه؟ نکنه مامان بابا ؟ نکنه زلزله!! بیاد تهران من نگران آجیم شم!!! بعد نمیتونم برم ا خونه برم بیرون। نمیدونم چرا ولی اینجوریه که میترسم।
درست یکماه قبل از رفتن "دیوانه ساز" ها دوروبرم بیدار شدن। چراغهای شهر رو روشن نگه دارید.

دوشنبه ۴ ژوئیهٔ ۲۰۱۱

"دکتر سیاوش منصوری حبیب" یک آشغال است।
این جمله صرفا برای اطلاع رسانی در مورد دکتر گوارش بیمارستان نفت است که بر دیواری از شبکه نوشته شده است।

نگارنده: بیمار حاوی پولیپ سه در چاهار در زیگمویید که یک ماه و نیم آواره ی سفیدپوشان خود خواهی است که گویی از یک رفرنس درسی نگرفته اند। وی امروز پس از شنیدن الفاظی که در میدون شوش موقع شاخ و شانه شکنی شنیده میشود از دهان دکتر مذکور به یک خانم سرطانی که جواب آزمایشهای شوهر در دست فقط سوال داشت ، تصمیم به شکایت گرفت। مردم یاد گرفته اند از دکتر ها شکایت کنند؟ خوب یاد گرفته اند। اینجا ایران است مرتبه ی تو به تو اجازه ی توهین میدهد। به دکتر گفتم میخوام عوضش کنم معرفی نامه مرحمت کنند وسط بخش داد میکشد پیش کی میخوای بری؟ دکتر فاطمی بدون جراحی بر میدارد। چواب؟ این کدوم خریه؟ تو "باید" جراحی بشی। من بیستوپنج ساله هنوز عقل دارم که تو قهار هم که باشی زیر دستت نیام। نگاهش کردم حتی نمیخواستم جواب این طرز صحبت کردن را بدم। من رفتم و شکایت میکنم از هر طریقی
جواب پاتولوژی شوهر خانم هم سرطان بود।

پ।ن دو: دکتر فاطمی را میتوان سرچ کرد و اطلاعات گرفت اما از این جز آدرس مطب در کتاب اول نیست । گفتم اگر مسی سرچ کرد در جریان باشد । این همان دکتری ست که جمله اش من نتوانم در ایران کسی نمیتواند است।

یکشنبه ۲۹ مهٔ ۲۰۱۱

حرف زدن برام سخت شده .وقتی به یه زبون دیگه فکر میکنم چون سرعت فکر کردنم گرفته میشه راحتتر میتونم قضیه رو تحلیل کنم و نذارم یهو و بدون اینکه بدونم از کجا به اینجا رسیدم عصبانی بشم بعضی وقتا بخودم میام دارم با خودم انگلیسی حرف میزنم یا حتی با وجود کلمات کمی که میدونم آلمانی . زبون آلمانی جدیده و خودکلمه هاش باعث میشه فکر کنم بعضی وقتا حتی کلمه ها گیرم میندازن میبینم دارم دنبال تلفظش میگردم یا الان نیم ساعته که دارم تکرارش میکنم و خسته هم نشدم بعد خوشحال میشم که یادم رفته چه موضوع سختی بوده که فکر کردن بش انقد زود عصبیم میکرده که آلمانیو سر راش گذاشتم .

پ.ن.
نون جیم رو دوست دارم اول فقط خوندن بلاگش بود بعد اینکه تو یه مدرسه بودیم برام هیجان انگیز بود بعد از رو یه کامنت تصادفن تو فیس بوک دیدمش و بنظرم دنیا کوچیک بود مثه همیشه امروز وقتی در مورد خواهرش میخوندم ناخوداگاه اونو جای آجیه دیدم دوست داشتم بش بگم اگه روزی من نبودم با خواهرم حرف بزنه چون احساس کردم خواهرش عاشق طرز فکرشه نمیدونم این ،شاید از ذهن کسی رد شه که یه توده ی بزرگ تو دلش داره و دکترا دارن بهم پاسش میدن و نگران میشن و منتظر جواب پاتولوژیه.

دوشنبه ۱۶ مهٔ ۲۰۱۱

من غر زدم چرا نمیزدم دم رفتنم /هست با کلی ذوق زبون آلمانی میخوندم/میخونم و خرید میکردم/میکنم و خوب بود/هست همه چی।
اما در هر صورت میدونم دیگه غر نباید بزنم مامان ارکیده میگفت این غده با منه الان جزیی از منه منم باش دارم زندگی میکنم بم اضافه شده یه چیزاییم با خودش به زندگیم اصافه کرده ولی کنسلش که نکرده تا زنده م زندگیمو میکنم برا بچه ها سیر رنده میکرد بادمجون کباب میکرد دلار درست میکرد... فریز میکرد میفرستاد بله پشت ماشینم میخوابیدو با زخمو حالت تهوع از شیمی درمانی برمیگشت
زندگیشو کرد و رفت
تویی که تو منی هر چی میخای باش زندگیمو میکنم امروز اولین کلاس زبان آلمانیمو فدای درمان تو میکنم دومیشو اما خودمو میرسونم و بیشتر میخونم تا جبران شه।
نممونه هر چی باشه من باش دارم زندگی میکنم
غر ممنوع।
فعلای دوم :لبخند
اکشن

دوشنبه ۹ مهٔ ۲۰۱۱

باید ساعت پنج و نیم صبح بیدارش کنم بره دانشگاه। ساعت سه شده। دیگه داره سردرد شروع میشه باید بخوابم। اما این ریختی با گوشی بیدار نمیشم
هندونه خوردم حالام میخوام بخوابم
شاش آلارمش باستی کمتر از دو ساعت و نیم باشه।




پ।ن। خونشون بودم با خودشو خواهرش دوسشون دارم بغل گنده ی نرمشو وقتی منو آجیه ش بهش لگد میزنیم مهربون میخنده پروژه شو مینویسه وقتی بوسم میکنه میگه بوی نفستو دوس دارم امروز خوب نبود تو اومدی همه چی عوض شد بعد میگه عملم دیر شده بود، اولین بار یه سال و سه روز پیش دیدمش.