۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

من در کودکی دنیایی را بر سرم نهادم تا تخت دو طبقه نصیبم شد، حفظ موضع کردیمو تا الان تخت من دو طبقه است، یه کرمی هم دارم که دلش خواسته بود مترسک درست کنه سویشرت پرزپرزی ِ آبیه رو انداخته بود رو پیرهن مردونه هه که رو دسته ی طبقه دوم تخت مذکور بود، کلاه حمامو گوله کرده بود دور دسته و یه کپ مشکی هم روشو دستشو به کمرش زده بودو خندان که هیه! دو سالو نیم بعدش میشد زمستون هشتادوهفت که من از حموم دراومدم و سشوارو برداشتم و رو به روی میز توالت وایسادمو جلوی موهام تموم شده بود و پشت موهامو گرفته بودم هوا، برسو توش میچرخوندم و موها هم که دیگه صاف و خشک شده بودن لیز خوردنو افتادن. افتادنو در یک لحظه یک آقایی توی آینه مشاهده شدن رعنا، کپ بسر تا روی چشم پایین اوورده یه دستشونم تو هوا تکون تکون میخورد، درست پشت سر اینجانب ، تار صوتی ای نماند که رو نشده باشد . سشوار همونجور روشن پرتاب شد روی میز و همه کاغذها به هوا خاست و واقع شونده تا در ِ اتاق پرتاب شد و مترسک را دید، یک ربع بعد ضربان قلب داشت عادی میشدو خطر رفع شده بود ، سشوار را خاموش کرد.

اما این مسئله از چند جهت باید بررسی میشد که تا امروز به تعویق افتاده بود:
1.من در اتاق بغلی اتاقی که آجیه داشت توش«فکر» میکرد ، من در جیغ، سشوار شوت، سشوار یک ربع روشن، برگه ها شلق پلق پخش شدن، ینی مترسکه ضمن انواع آژیرا منو کشته بود و رفته بود آجیه متفکرم نمیذاش لمحه ای در کار علم تاخیر بیفته.
2.من متوجه شدم گور پدر مدال کاتا، اگه در بحران خدا هم یه سلاح سرد (حالا یا گرم) توی خود خود دستم بذاره ، من اونو پرتاب میکنم(این بر میگرده به مدال پرتاب دارتم) ، کجا؟ به دورترین نقطه نسبت به خطر(در آینه پشت سرم بود به جلو پرتاب کردم)
3.حالا که فهمیدم خودیه چرا سشوارو خاموش نکردم تا با آرامش بیشتری ریکاوری رو سپری کنم؟
4.آخه مگه کرم داری؟
جواب: بدیهیست


۳ نظر:

مامان ديبا و پرند گفت...

سلام دوستم
ميتوني رياست ستاد بحران رو به عهده بگيري.

د لی گفت...

نه ..من.. ریاست خیلی...:فروتنی

عقب افتاده گفت...

آخه آدم مگه با خوندن يه چيز جالب بايد كامنت بذاره ؟ ها ؟