۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

از كار اومده كفش ايمنياشو ميذاره تو انبار دست و صودتشو ميشوره و ميره تو اتاق خوابشونو درو ميبنده .
اون پتو نيليه با فيلاي نصفه نيمه صورتي رو نكشيده رو خودش ملافه رو تا بالاي سرش كشيده اينا مال پشت در بستس.
درو باز ميكنم: بذارم بخوابي يا بذارم نخوابي؟
يه چيزي ميگه نميشنوم.
بذارم نخوابي؟!
نه!
آها پس...
يهو ميگه پخخخخخخ !! و جيغ ميكشمو ميخندمو ميرم.
مامان داره اتاق پذيرايي رو تميز ميكنه آجيه كمكش ميكنه تابلوها رو ميارن پايين و مامان حرفايي بش ميزنه كه اگه بخوام باور كنم تمام زندگيم آشو لاش ميشه تمركزمو يكم تمركزمو بطور كامل از دست ميدم دلي نميمونه كه دلآرايي بمونه...
نميخوام بيشتر بشنوم اما اشكامم بند نمياد ميرم صورتمو بشورم حولمم قاطي چيزاي ديگه جا گذاشتم
اطرافمو نگا ميكنم هنوز ربدوشامبر صورتي مامان هست همونكه وقتي حوله هم داشتم بود.

۱ نظر:

مامان ديبا و پرند گفت...

سلام دوستم
زندگيه ديگه كاريش هم نميشه كرد. مواظب دل كوچولوت باش.
سال خوبي داشته باشه. سبز و شاداب.