
۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه
۱۳۸۷ بهمن ۹, چهارشنبه
طبابت ما دیانت ماست
2ساعت منتظر موندم آخرشم :
-کدوم پات؟
-راستیه.
چن ثانیه زل میزنه به پاچه راستم!میخوام پاچه شلوارو بزنم بالا نشونش بدم، نمیذاره
-پاتو میذاری زیرت درد میگیره؟
- ممم اینجوری نمیشینم.
...
-معدت درد میکنه؟
-(با تعجب) نه !!
اینا رو بخور اگه خوب نشد 4 روز دیگه بیا عکس بگیر.
.
.
.
نیلو(پوزیشن قهقهه): پاتو جمع میکنی منظورش اینه که میری دسشویی...اونم پرسیده ینی دلت درد نمیکنه فلان نیستی؟!
پ.ن.1: کوالام کو؟اِاِاِاِ !دِ پَه دَرِش کو؟
ژاندارک: د َرِ داییم کو ؟! =))
پ.ن.2: پرند میگه دو روز مونده به شروع ترم دیگه مرده ها هم آزادن. امشب مجبور شدم با صدای بلند از ژاندارکو مانیا طلب بخشش بنمایم بس صبح داد زدم سرشون.خونه کثیفه و هنوز یه پروژه دیگه دارم.
پ.ن.3:وقتی از خواب بلند شدم اسمستو دیدم ژاندارک نمیدونستم گوشیو کجا بکوبم قشنگتر خورد میشه ولی خوشحالم که همون موقه هم دوست داشتم،نمیتونم مثه شما این حرفا رو راحت بزنم همونطور که نمیتونم جلوی احساسمو بگیرم.
پ.ن.4: خیلی نیاز داشتم این آخر هفته برم دوچرخه سواری یا استخر:(
-کدوم پات؟
-راستیه.
چن ثانیه زل میزنه به پاچه راستم!میخوام پاچه شلوارو بزنم بالا نشونش بدم، نمیذاره
-پاتو میذاری زیرت درد میگیره؟
- ممم اینجوری نمیشینم.
...
-معدت درد میکنه؟
-(با تعجب) نه !!
اینا رو بخور اگه خوب نشد 4 روز دیگه بیا عکس بگیر.
.
.
.
نیلو(پوزیشن قهقهه): پاتو جمع میکنی منظورش اینه که میری دسشویی...اونم پرسیده ینی دلت درد نمیکنه فلان نیستی؟!
پ.ن.1: کوالام کو؟اِاِاِاِ !دِ پَه دَرِش کو؟
ژاندارک: د َرِ داییم کو ؟! =))
پ.ن.2: پرند میگه دو روز مونده به شروع ترم دیگه مرده ها هم آزادن. امشب مجبور شدم با صدای بلند از ژاندارکو مانیا طلب بخشش بنمایم بس صبح داد زدم سرشون.خونه کثیفه و هنوز یه پروژه دیگه دارم.
پ.ن.3:وقتی از خواب بلند شدم اسمستو دیدم ژاندارک نمیدونستم گوشیو کجا بکوبم قشنگتر خورد میشه ولی خوشحالم که همون موقه هم دوست داشتم،نمیتونم مثه شما این حرفا رو راحت بزنم همونطور که نمیتونم جلوی احساسمو بگیرم.
پ.ن.4: خیلی نیاز داشتم این آخر هفته برم دوچرخه سواری یا استخر:(
مصدوم آمادس(ورد مانده)
شوته ؟ شیته؟چیه؟ همون!
این سویشرت نانازه اندازم بود ، بدون مانتو کلی بم میومد و فیت بود.
راننده هه میگه تخممرغ و زردچوبه،همین!حالا دمبه هم خوبه ولی شما خانوما زیاد خوشتون نمیاد
تو سالن مطالعه به دختر مامان دامن بلنده گفتم رفتم شلوار بخرم نتیجه این شد، ژاندارک از اون پشت مشتا پیداش شد: چقد؟
- گف 58 تومن آخرش شمارشو داد 35 تومن گرف.
- نمیارزه دایی، زیادشه... دوسش دارم ممممممم زرد داره..!
اینجارو مانیام هست: ما آخرش با طناب تو میریم تو چاه دلی!اصلا از رو این پاورپوینتا میشه خوند؟(اشاره به پروژه ای داره که پروپوزالشو من به عنوان عضوی از گروه تنهایی پیدا کردم خوندم مهمتر از همه فهمیدم ترجمه کردم تایپ کردم پرینت گرفتم به استاد دادم و غیبت کلاسمم بخاطرش خوردم)
دختر مامان دامن بلنده- که دیگه بهتره یواش یواش سوگند خودشو صداش کنیم- میگه چه بت میاد اینجوری!حیفه با مانتو،استرالیا انقد هواش سرد میشه؟ و لبخند میزنه میگم البته!ولی ما فعلنا این جاییم،باید یه سایز بزرگترشو میگرفتم برا رو مانتو.میای؟
- آره بریم
راننده ادامه میده:من پارسال تو برفا پام پیچ خورد، همین کارا رو کردم سه روزه خوب شد.
و دوباره با من که میفته شاد میشه میخندیم و خل میشیم تاکسی عوضی سوار میشیمو میشیم تنها دخترای جمهوری بین حافظ و فردوسی، اخماش که تو هم میره میگم امیدوارم این محدوده لاتای خلاقی داشته باشه ، یه پسر دبیرستانی از جمع دوستاش جدا میشه و با اعتماد به نفسی که پشت لبشو سبز کرده میاد سمت ما بم میگه شما تو فامیلاتون دختر همسن من ندارین؟ و میره، چونمو سمت خودش برمیگردونه:چه پسر دبیرستانیا خوش سلیقه شدن!
میگم من دیگه تو اون مغازه نمیرم،میره تو منم پشت سرش سویشرتو عوض میکنیم به راحتی داریم میریم جوجه فروشندههه میگه شمارمو که داری تماس بگیر عزیزم(!) و حتی نگا نمیکنه که ببینه احیانا جایی از سویشرته انقد که همه پوشیدن جر خورده یا نه.
میریم تا کفشای نایک مشکیای که دیده رو نشونم بده
- بریم سوپ بخوریم؟تو چشاش آدرسو نوشته بلند بلند میخونم و میگم بریم دستای همدیگه رو گرفتیم و میدوییدیم که مثه یه بچه ی خوب اعلام کردم "دیش دادلم" همینجوری که قضیه بالقوگی دسشویی در زمستونو براش توضیح میدادم تا بزورهلم نده اون تو رسیدیم به بارانداز بوی سیگار میداد که سوگند دوس نداش
- بریم گرامافون؟
- نه بریم بوفالو نون سیر بخوریم
از جلوی سالن رد میشیم دلم میخواد پای راستمو بکوبم پشت پای چپموچشامو بدوزم به خیالاتو پسه دو بزنم،رانندهه هنوز مهربونه: بابا جان هرچی کرمته بده ایشالا چیزی نیس
برگشتنی از جلوی تئاتر شهر اوتوبوس تئاتر بچه ها آهنگ میزنه و شعر میخوننو آروم آروم دور میزنه سوگند واسشون دست تکون میده. میریم تا برسیم به خط عابر پیاده اون میخواد بره خوابگا پیش زری و تو؟
- رفتیم اون دست تاکسی میگیرم میرم خونه دیگه،مرسی سوگند،خیلی دوست دارم
و بوسش میکنم.چراغ قرمزه و همه ماشینا وایسادن یه قدم مونده تا پامو بذارم رو پل روی جوب
- دلییییییی !!!!
سمت راستمو نگا میکنم با سرعتی که میاد بم خورده سوگندو پرت میکنم تو جوبو موتوره هم منو پرت میکنه بغلش،تکون نمیخوریم،آدما میان، با ترس و آروم میگه دلییی؟پات!پات خوبه؟میتونی تکونش بدی؟و همزمان دارم میگم جاییت درد میکنه؟میتونی بلند شی؟نمیتونم رو پام وایسم ولی میترسه داره میلرزه و همش بخاطر منه یاد اشکاش بعد تصادف خواهرش افتادم،با موتوریه دعوا میکنیم طبق عادت بهمه میگم خوبم میریم خوابگا،قضیه رو شوخی میکنه و استقبال میکنم:
- ما جیغ کشیدیم؟
- نه مثه دو تا خانوم خوردیم زمین!
ازخوابگا آژانس میگیرم میام خونه و از پله ها نمیتونم بیام بالا پامو زیر آب گرم میگیرم اشکم در میاد روی پوستم جای تایره و میسوزه ،امرو نیلو گف باید کمپرس آب سرد میکردم.
رفتم بیمارستان
- بابا جان گچ خواستن بگیرن زیر بار نرو
در ماشینو میبندم اول اشتباهی تو بخش فوق تخصصی میرم دلم دردی میگیره که پام یادم میره، میام تو اورژانس 2400 پول میدم تا دکتره بگه چرا اومدی پیش من برو پیش اورتوپد، بیمارستان طالقانی.
میام خونه پیاده دوباره میلنگم،فردا میرم بیمارستان شرکت
کف دستم و شونمم کوفته شده و الان داره گزگز میکنه، احساس تنهایی نیست
احساس بی کسیه!
گوشیو برمیدارم به نیلو بگم
- تلفن شما به علت بدهی مسدود میباشد...
دنبال قبض میگردم شاید فردا نرم بیمارستان.
این سویشرت نانازه اندازم بود ، بدون مانتو کلی بم میومد و فیت بود.
راننده هه میگه تخممرغ و زردچوبه،همین!حالا دمبه هم خوبه ولی شما خانوما زیاد خوشتون نمیاد
تو سالن مطالعه به دختر مامان دامن بلنده گفتم رفتم شلوار بخرم نتیجه این شد، ژاندارک از اون پشت مشتا پیداش شد: چقد؟
- گف 58 تومن آخرش شمارشو داد 35 تومن گرف.
- نمیارزه دایی، زیادشه... دوسش دارم ممممممم زرد داره..!
اینجارو مانیام هست: ما آخرش با طناب تو میریم تو چاه دلی!اصلا از رو این پاورپوینتا میشه خوند؟(اشاره به پروژه ای داره که پروپوزالشو من به عنوان عضوی از گروه تنهایی پیدا کردم خوندم مهمتر از همه فهمیدم ترجمه کردم تایپ کردم پرینت گرفتم به استاد دادم و غیبت کلاسمم بخاطرش خوردم)
دختر مامان دامن بلنده- که دیگه بهتره یواش یواش سوگند خودشو صداش کنیم- میگه چه بت میاد اینجوری!حیفه با مانتو،استرالیا انقد هواش سرد میشه؟ و لبخند میزنه میگم البته!ولی ما فعلنا این جاییم،باید یه سایز بزرگترشو میگرفتم برا رو مانتو.میای؟
- آره بریم
راننده ادامه میده:من پارسال تو برفا پام پیچ خورد، همین کارا رو کردم سه روزه خوب شد.
و دوباره با من که میفته شاد میشه میخندیم و خل میشیم تاکسی عوضی سوار میشیمو میشیم تنها دخترای جمهوری بین حافظ و فردوسی، اخماش که تو هم میره میگم امیدوارم این محدوده لاتای خلاقی داشته باشه ، یه پسر دبیرستانی از جمع دوستاش جدا میشه و با اعتماد به نفسی که پشت لبشو سبز کرده میاد سمت ما بم میگه شما تو فامیلاتون دختر همسن من ندارین؟ و میره، چونمو سمت خودش برمیگردونه:چه پسر دبیرستانیا خوش سلیقه شدن!
میگم من دیگه تو اون مغازه نمیرم،میره تو منم پشت سرش سویشرتو عوض میکنیم به راحتی داریم میریم جوجه فروشندههه میگه شمارمو که داری تماس بگیر عزیزم(!) و حتی نگا نمیکنه که ببینه احیانا جایی از سویشرته انقد که همه پوشیدن جر خورده یا نه.
میریم تا کفشای نایک مشکیای که دیده رو نشونم بده
- بریم سوپ بخوریم؟تو چشاش آدرسو نوشته بلند بلند میخونم و میگم بریم دستای همدیگه رو گرفتیم و میدوییدیم که مثه یه بچه ی خوب اعلام کردم "دیش دادلم" همینجوری که قضیه بالقوگی دسشویی در زمستونو براش توضیح میدادم تا بزورهلم نده اون تو رسیدیم به بارانداز بوی سیگار میداد که سوگند دوس نداش
- بریم گرامافون؟
- نه بریم بوفالو نون سیر بخوریم
از جلوی سالن رد میشیم دلم میخواد پای راستمو بکوبم پشت پای چپموچشامو بدوزم به خیالاتو پسه دو بزنم،رانندهه هنوز مهربونه: بابا جان هرچی کرمته بده ایشالا چیزی نیس
برگشتنی از جلوی تئاتر شهر اوتوبوس تئاتر بچه ها آهنگ میزنه و شعر میخوننو آروم آروم دور میزنه سوگند واسشون دست تکون میده. میریم تا برسیم به خط عابر پیاده اون میخواد بره خوابگا پیش زری و تو؟
- رفتیم اون دست تاکسی میگیرم میرم خونه دیگه،مرسی سوگند،خیلی دوست دارم
و بوسش میکنم.چراغ قرمزه و همه ماشینا وایسادن یه قدم مونده تا پامو بذارم رو پل روی جوب
- دلییییییی !!!!
سمت راستمو نگا میکنم با سرعتی که میاد بم خورده سوگندو پرت میکنم تو جوبو موتوره هم منو پرت میکنه بغلش،تکون نمیخوریم،آدما میان، با ترس و آروم میگه دلییی؟پات!پات خوبه؟میتونی تکونش بدی؟و همزمان دارم میگم جاییت درد میکنه؟میتونی بلند شی؟نمیتونم رو پام وایسم ولی میترسه داره میلرزه و همش بخاطر منه یاد اشکاش بعد تصادف خواهرش افتادم،با موتوریه دعوا میکنیم طبق عادت بهمه میگم خوبم میریم خوابگا،قضیه رو شوخی میکنه و استقبال میکنم:
- ما جیغ کشیدیم؟
- نه مثه دو تا خانوم خوردیم زمین!
ازخوابگا آژانس میگیرم میام خونه و از پله ها نمیتونم بیام بالا پامو زیر آب گرم میگیرم اشکم در میاد روی پوستم جای تایره و میسوزه ،امرو نیلو گف باید کمپرس آب سرد میکردم.
رفتم بیمارستان
- بابا جان گچ خواستن بگیرن زیر بار نرو
در ماشینو میبندم اول اشتباهی تو بخش فوق تخصصی میرم دلم دردی میگیره که پام یادم میره، میام تو اورژانس 2400 پول میدم تا دکتره بگه چرا اومدی پیش من برو پیش اورتوپد، بیمارستان طالقانی.
میام خونه پیاده دوباره میلنگم،فردا میرم بیمارستان شرکت
کف دستم و شونمم کوفته شده و الان داره گزگز میکنه، احساس تنهایی نیست
احساس بی کسیه!
گوشیو برمیدارم به نیلو بگم
- تلفن شما به علت بدهی مسدود میباشد...
دنبال قبض میگردم شاید فردا نرم بیمارستان.
۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

پَه خوابای من چرا انقد خارجی(ج با تلفظ آذری) شده؟!کاش تو بیداریم اینجوری می اسپیکیدم!
جدی اِریک خیلی همصحبت خوبی هستی،کلی خندیدم از بس دست به غیبتت واسه دیوید وتیم فوتبالش(پسراش) طلا بود!دیگه هم وقتی میگم تو منچستریا از رونیو جرارد خوشم میاد اینجوری نگام مکن بخند،خوابه دیگه لیورپولو من یونایتد نمیشناسه!
خندیدیو خواب به اون راحتی تموم شد.
۱۳۸۷ بهمن ۴, جمعه
۱۳۸۷ بهمن ۲, چهارشنبه
دفتر دستکا سیستمهای صفی:
وقتی با ارکیده و ژاندارکو زری و مانیا و پرند و دختر مامان دامن بلنده ساندویچ میخوریم اگه رو موج ورور نباشم حتی اگه ساندیچم آخریم بیاد اول تمومش میکنم، والا همه گاز میزنیم بعد دهنامونو که بر میداریم مال من از بزرگترین گاز یه اینچ گنده تره،یکی از بزرگترین آرزوام اینه که میتونستم ببافم،بله خانوم حرفه و فنمونم میگف مگه میشه نتونی بعد دستمو گرفت با میلا یه گره زدیم بعد نگا کرد گف اِاِااِ مال تو چرا اینجوری میشه!؟
گفته میشه شبیه کارگرای ساختمونی راه میرم و هر وخ از کفش یا کاپشنی خوشم میاد فروشندهه میگه اونونمیتونید بخرید خانوم پسرونس !(جداً؟) واسه همین کفشامو با بندشون به مچم میبندم که در نیاد و تو کاپشنم غرق میشم.
یبارم که بدلیل حسن سلیقه برای انتخاب کفش پاشنه بلند با مانیا رفتم خرید متهم به کودتا شدم...
داشتیم با «دختر مامان لپ قرمزه» اس ام اس بازی میکردیم.اسمس زد:سلام!امرو میای خونمون درس بخونیم؟تنهام. گفتم:خره اشتباهی فرستادیJ فرمودند خر خودتی میای یا نه؟ بعد چون از کودکی تو بازی خر خودتی،خودتی،خودتی... خستم میشدم خر میموندم دیگه نپرسیدم خو چرا وسط حرفامون سلام میکنی!
- اومدم.
گفت شب میترسه بره بالا و خیالاتشو درباره قاتلی که میادو..! برام تعریف کرد همینجوری که چشام چارتا شده بود با پیژامه رفتم کنار در پشتبوم تا برنج بیارم، دو تا کیسه 20 کیلویی برنجو انداختم پایین(سلام زانوی چپم!) تا در بشکه هه رو بردارم و سبدوپر برنج کنم؛ هی دادوبیداد میکرد اینکارارو داداشام میکنن الآن ناک اوت میشی!
چراغا رو خاموش کردمو دو تا از این لامپای زرد کوچولوی آشپزخونه رو مثه شمع روشن گذاشتم،داشتیم میرزاقاسمی میخوردیم و یه نوع سبزی ترشی شمالی به اسم نازخاتون و من داشتم میگفتم نازخاتون میخورمت و هرهر میخندیدمو از دست پختش تعریف میکردمو ازاینکه اینجا انقد شاعرانس میگفتم هنوز نفسم بند نیومده بود که یهو پرید تو حرفم که وااااااااای خدا!تو چقد جذابی!خوشبحالت!چه ظرافت زنانهای(!)،دلآرا چقدر متین،باوقار،خانومانه و انقد به هیجانش اضافه میشد که نمیتونس جملشو تموم کنه،فکر کردین بدم میاد کسی این حرفارو بم بزنه؟رو ابرا بودم که گف:
وقتی با ارکیده و ژاندارکو زری و مانیا و پرند و دختر مامان دامن بلنده ساندویچ میخوریم اگه رو موج ورور نباشم حتی اگه ساندیچم آخریم بیاد اول تمومش میکنم، والا همه گاز میزنیم بعد دهنامونو که بر میداریم مال من از بزرگترین گاز یه اینچ گنده تره،یکی از بزرگترین آرزوام اینه که میتونستم ببافم،بله خانوم حرفه و فنمونم میگف مگه میشه نتونی بعد دستمو گرفت با میلا یه گره زدیم بعد نگا کرد گف اِاِااِ مال تو چرا اینجوری میشه!؟
گفته میشه شبیه کارگرای ساختمونی راه میرم و هر وخ از کفش یا کاپشنی خوشم میاد فروشندهه میگه اونونمیتونید بخرید خانوم پسرونس !(جداً؟) واسه همین کفشامو با بندشون به مچم میبندم که در نیاد و تو کاپشنم غرق میشم.
یبارم که بدلیل حسن سلیقه برای انتخاب کفش پاشنه بلند با مانیا رفتم خرید متهم به کودتا شدم...
داشتیم با «دختر مامان لپ قرمزه» اس ام اس بازی میکردیم.اسمس زد:سلام!امرو میای خونمون درس بخونیم؟تنهام. گفتم:خره اشتباهی فرستادیJ فرمودند خر خودتی میای یا نه؟ بعد چون از کودکی تو بازی خر خودتی،خودتی،خودتی... خستم میشدم خر میموندم دیگه نپرسیدم خو چرا وسط حرفامون سلام میکنی!
- اومدم.
گفت شب میترسه بره بالا و خیالاتشو درباره قاتلی که میادو..! برام تعریف کرد همینجوری که چشام چارتا شده بود با پیژامه رفتم کنار در پشتبوم تا برنج بیارم، دو تا کیسه 20 کیلویی برنجو انداختم پایین(سلام زانوی چپم!) تا در بشکه هه رو بردارم و سبدوپر برنج کنم؛ هی دادوبیداد میکرد اینکارارو داداشام میکنن الآن ناک اوت میشی!
چراغا رو خاموش کردمو دو تا از این لامپای زرد کوچولوی آشپزخونه رو مثه شمع روشن گذاشتم،داشتیم میرزاقاسمی میخوردیم و یه نوع سبزی ترشی شمالی به اسم نازخاتون و من داشتم میگفتم نازخاتون میخورمت و هرهر میخندیدمو از دست پختش تعریف میکردمو ازاینکه اینجا انقد شاعرانس میگفتم هنوز نفسم بند نیومده بود که یهو پرید تو حرفم که وااااااااای خدا!تو چقد جذابی!خوشبحالت!چه ظرافت زنانهای(!)،دلآرا چقدر متین،باوقار،خانومانه و انقد به هیجانش اضافه میشد که نمیتونس جملشو تموم کنه،فکر کردین بدم میاد کسی این حرفارو بم بزنه؟رو ابرا بودم که گف:
وقتی حرف میزنی نوک دماغت میره تو !
---------------------------------------------------
- فردوسی پور تو بازی منچستریونایتد-چلسی: اینا همینجوری کارت بگیرن بازی تمام نمیشه!
یا در جای دیگه میفرمایند:
این وین رونیم مثکه دلش کارت میخواد!
در مورد نتیجه ی بازیم ما بضاعتمون اینه... - شب این دختر خونه رو طوری تاریک کرده بودو پرده های کلفت کشیده بود که وقتی از خواب بلند شدم هی چشامو بازوبسته میکردم میدیدم فرقی نداره،مونده بودم کجای ماجرام!تا به دسشوییم برسم به کلی تا ماده ی تاریک خوردم چراغا رو روشن کردیم در مجموع کبود بودم.
- مخصوصا وقتی یکی همینجوری بیاد بت بگه میدونی؟چشمای تو خاصه،وقتی نگاشون میکنی هم غم هست هم شیطنت و هم جدیت، سخت جمع میشن و بعد بره ، دستاتو هل بدی تو جیبت،گردنتو تکون بدی و تو هم بری
خو اینجا خالی بود که بود عوضش تمام جزوه هامو چرکنویسام(تلفظ بریتیشش چکنویسهJ) پر ایما و اشاره بود که تا خیالم راحت نمیشد حواسم هست بعدا راجع بش فک میکنم یا مینویسم نمیتونستم به خوندن ادامه بدم.
حالا اووردمشون اینجا .
من وقتی تو امتحانا سر خدا داد میزنم میفرمایند: هپولی ترین افکار نثارس باد.
بعد منم صدامو میارم پایین میگم باشد که پند گیرم.
دفتر دستکا آمار:
جابجا اومده تو (xf(x ضرب کرده روش انتگرال گرفته ،نوشته میدانیم(منظورش آمار یکه که ما چون استادمون فرق داشت نمیدانیم) یه فرمول دروورده نداخته وسط دوباره تو( xf(xضرب کرده،یه انتگرال دیگه، میدانیم...
این اثباتیه نمیخونمش
میزنم صفحههای بعدی،دوباره برگ میزنم جلوتر...الله اکبر ازاین جایی که من هستم تا آخر جزوه اوضا همین ریختیه.
دوباره تو!خیلی سعی میکنم یجوری درستش کنم تا برگردم سراغت،اگر چار تا خاطره ی خوش متوالی که تو برام ساخته باشی(نه من برای رابطمون) بیاد سراغم خودبخود حله؛ولی ینی توتوی این 10 سال اینقدری خاطره برام نساختی که چار بار بت فک کنم و لذت ببرم؟هر وقت گیر این دروس تخصصی ریاضی میفتم یادت میفتم،بی برو برگرد؛یادم نمیره تو توی هال نشسته بودی ، پاهاتو تکون میدادیو آواز میخوندی اینجا خونه ما بود و من امتحان جبر خطی داشتم،فردا صبحش! و همون روزم امتحان داده بودم، همون روزی که اسامی بچه های انجمنی ممنوعالورورد خوابگاه رو داده بودن و تو تنها دختر لیست بودی، البته نه دقیقا تویه اشتباه چاپی بود که حروف فامیلتو جابجا کرده بودن و کلمه ای درست شده بود که وقتی تو استرس داشتی من با مسخره کردن این کلمه که عجیب هم بت میومد سربسرت میذاشتم تا کمتر حرص بخوری . اگه میخواستن میتونستن بیرونت کنن.اینکارشون بیشتر ازینکه یه اشتباه چاپی باشه یجور تهدید بود ولی تو حرص میخوردی.
یه پدر بزرگمو تبعید کردن یکدیگه هم تیر بارون،دو نسل بعد من به دنیا اومدم.یادم نمیاد پدرو مادرم حرفی از سیاست بزنن و اگه چیزی حس میکردم سکوتشون بود.یادمه یبار بچه بودم مامور اومد در خونه بابارو برد،بهانه این بود که داشتن اسلحه ممنوع بود وبابا یه تفنگ شکاری روس داشت که توسط همسایه ها گزارش شده بود،یادمه ترسیده بودم ولی باز سکوت بود و همین حسی بم داد که بی تفاوتی مسکنش بود.
گفتی میترسی از در خوابگا میای بیرون بگیرنت(!)اووردمت خونه آجیمم هم که بدجوری درگیر پروژش بود ولی چون من امتحان داشتم اون باید از شما پذیرایی میکرد و باید حواسشو جمع میکرد که برای شما غذایی درست کنه که از بوش بدت نیاد یا نگی ااااای ملخ پلو!یا عب نداره موشکاشو جدا میکنم بقیشو میخورم.مسئله پلومیگو یا خورش بامیه نبود؛مسئله آدم سیاسی ای بود که شعارش دغدش بود و دغدغش رعایت حال مردم بود.تو یادت نمیاد چون داشتی تز میدادیو آوازفرهاد یا عصار میخوندی وقتی آجیم که تازه از راه رسیده بود در حالیکه چشاش رو هم میفتاد برات شام درست میکرد و منم خورده خاکشیرم داشت واسه الا میگف که 10 صفه بیشتر نخونده.
فردا صبحش(در حالیکه کاملا از حساسیت من روی لوازم خصوصیم مطلع بودیو میدونستی سر این موضو 1ماه با آجیه حرف نزدم) رژگونمو زدی،شالمو سر کردی و حتی میخواستی مانتومم بپوشی(یادم نمیاد آخر پوشیدیش؟)،عطرمو زدی و رفتی پیش خاتمی.
ومن شروع کردم امتحانیو خوندم که 4 ساعت دیگه شرو میشد.
تو یه نگا بم میکنیو رد میشی،تو دلم میگم همین؟
- چطوری؟از وقتی که نخواستم ببینمش یبار بعد عملش رفتم بیمارستان و شکلات فندقی که دوس داشت بردم به شوهرشم گفتم که اینا رو دوس داره...
انگار منو نمیشناسه،انگار تا حالا بم فکر نکرده،انگار فکر کرده ولی دیگه جایی داره که پاهاشو دراز کنه و آواز بخونه،انگار که دیگه احتیاجی نداره،داره با زبونش لای دندوناشو تمیز میکنه:
- چیه؟من؟!
میگم دندوناتو تمیز کن و میرم.
توی سلف یه گوشه کنار پنجره کز کردمو دستامو گذاشتم دو طرف لیوان مقوایی چایی تا گرم شه،تحمل نمیارم اس ام اس میزنم منو میبینی یاد لباسات نمیفتی؟(روز قبل از عقدش کلی لباس اوورد گذاش خونه ما:که دیکه هر دفعه دنبال خودم نکشم بیارم! چرا باید هر دفه بیاد اینجا یه هفته یا بیشتر بمونه وقتی خونه شوهرش هست؟ظاهرا چون پدر مادرش اینا رو یادش ندادن بچه های دورترین نقاط ایران تو خوابگا شاکی شدن که این دوستت ناراحت نمیشه این همه میری اونجا؟رعایتشو کن! حالا قراره از فردای عقدش اینجا تهدیدی برای شوهرش بشه و عذابی برای ما؟)
جواب میده آدما برای من موزاییک نیستن که از روشون رد شم.چیزای مهمتری هست که یادش بیفتم.
میگم من که با کلمه ها میشه بازی کردوهزارتا داستان گفت ،دعوا ندارم میگم آدرس بده با پیک میفرستم.
میگه فک نکن ما همیشه هستیم...
پریروز رفتم نون خورشیدی بگیرم چون پول خورد(پونصدی یا هزاری!)نداشت انقد بم داد تا رند شه،بعد من که هنوز توی بحران مالیام توی راه عجیب عذاب وجدان داشتم، دوتا پسربچه دیدم یکیشون توی این سطل زباله گندههای شهرداری بود اون یکیم در یه کیسه زباله همقدشو باز کرده بودو منتظر بود.از اون سر خیابون رد میشدم ،هوا خیلی خیلی سرد بود و احساس بدی از این همه نون داشتم خصوصا که خوشمزه هم بودن،نمیدونستم بدم بهشون ناراحت میشن یا نه،یه بار ساعت ده شب تو سرمای زیر صفر با ده پونزده تا دیگه دیده بودمشون که توی جوب کنار بلوار نشسته بودنو میخندیدن و چیزای کوچیکی دست بعضیاشون بود که معلوم بود از کجا پیدا کردنو میخوردن.پاهام سِر شد الآن پنج شش متری ازشون فاصله گرفته بودم؛ دیدمشون که اون نونا رو بشون دادمو شب دارن با دوستاشون میخورن ، برگشتم هنوز نرفته بودن، رفتم سمتشون، دلیوار سلام کردم: اینا رو برای اضافه پولم بم دادن،چیزی نبود که من بخوام، فک کنم مال شما باشن،این برای شما،اینم برای شما.
دست چپمو بردم بالا و خداحافظی کردم؛اونکه تو سطل بود خم شده بودو با تعجب نگا میکرد و اون قدکوتاهه ی کنار کیسه زباله که وقتی نونو ازم گرفت متوجه شدم دستای کوچولوش انقد کثیفه که با 10 بار شستنم پاک نمیشه،گفت اینجوری که نمیشه و تشکر کرد.وقتی دور میشدم یه عذاب وجدان جدید داشتم؛نکنه طعم خوب این نون اونا رو یاد بخشش یه عابر بندازه وقتی که تا کمر تو آشغالا بودنو و احساس گند چرا آدما انقد متفاوتنو بشون بده؟
هر وقت مسئله ایو حل میکردم که بغل دستیام نتونسته بودن با خجالت برمیگشتم سر جام و انقد به زبونای مختلف بشون میگفتم تا همه یادش میگرفتنو خیالم راحت میشد؛وقتی سر خودم میومدم ملومه دیگه احساس انزجار ازون آدم خوخواه(!) داشتم و خودمو بدبخت میدیدم.
یبار بم زنگ زدی گفتی که یه پسربچهای میخواسته بت آدامس بفروشه و میترسیدی که دخترعموتو تو شلوغی خیابون گم کنی،اون سریش میشه و تو هم هولش میدی با دست عقب،میفته زمین،آخرین چیزی که یادت بود این بود که با صورت خونی یبار دیگه افتاده دنبالت.قابل دفاع نبود؛گوشیو که گذاشتم اشک میریختم ...
تو وشوهرت تیکه های خاصی تو جنبش دانشجویی هستین،همه میشناسنتونو خیلی دوم خردادیا رو حساب همین باتون در تماسن،تو واقعا علاقه داری باین موضو یا جوگیری نمیدونم فک کنم حسودیشون میشه که بت میگن جوگیر ، رشته مهندسی نونو آبدارتو ول کردیو رفتی دانشکده علوم اجتماعی.
البته که تو تو بازی با کلمات یکه تازی و خوب بلدی چجوری طرف بحثتو بندازی سمت خودت که نفهمه از کجا خورده.
سیاستمدار خوب یه جامعه شناس غرض ورزه(خودآگاه یا ناخودآگاه)
تو موفق میشی
و
خدا حافظ.
حالا اووردمشون اینجا .
من وقتی تو امتحانا سر خدا داد میزنم میفرمایند: هپولی ترین افکار نثارس باد.
بعد منم صدامو میارم پایین میگم باشد که پند گیرم.
دفتر دستکا آمار:
جابجا اومده تو (xf(x ضرب کرده روش انتگرال گرفته ،نوشته میدانیم(منظورش آمار یکه که ما چون استادمون فرق داشت نمیدانیم) یه فرمول دروورده نداخته وسط دوباره تو( xf(xضرب کرده،یه انتگرال دیگه، میدانیم...
این اثباتیه نمیخونمش
میزنم صفحههای بعدی،دوباره برگ میزنم جلوتر...الله اکبر ازاین جایی که من هستم تا آخر جزوه اوضا همین ریختیه.
دوباره تو!خیلی سعی میکنم یجوری درستش کنم تا برگردم سراغت،اگر چار تا خاطره ی خوش متوالی که تو برام ساخته باشی(نه من برای رابطمون) بیاد سراغم خودبخود حله؛ولی ینی توتوی این 10 سال اینقدری خاطره برام نساختی که چار بار بت فک کنم و لذت ببرم؟هر وقت گیر این دروس تخصصی ریاضی میفتم یادت میفتم،بی برو برگرد؛یادم نمیره تو توی هال نشسته بودی ، پاهاتو تکون میدادیو آواز میخوندی اینجا خونه ما بود و من امتحان جبر خطی داشتم،فردا صبحش! و همون روزم امتحان داده بودم، همون روزی که اسامی بچه های انجمنی ممنوعالورورد خوابگاه رو داده بودن و تو تنها دختر لیست بودی، البته نه دقیقا تویه اشتباه چاپی بود که حروف فامیلتو جابجا کرده بودن و کلمه ای درست شده بود که وقتی تو استرس داشتی من با مسخره کردن این کلمه که عجیب هم بت میومد سربسرت میذاشتم تا کمتر حرص بخوری . اگه میخواستن میتونستن بیرونت کنن.اینکارشون بیشتر ازینکه یه اشتباه چاپی باشه یجور تهدید بود ولی تو حرص میخوردی.
یه پدر بزرگمو تبعید کردن یکدیگه هم تیر بارون،دو نسل بعد من به دنیا اومدم.یادم نمیاد پدرو مادرم حرفی از سیاست بزنن و اگه چیزی حس میکردم سکوتشون بود.یادمه یبار بچه بودم مامور اومد در خونه بابارو برد،بهانه این بود که داشتن اسلحه ممنوع بود وبابا یه تفنگ شکاری روس داشت که توسط همسایه ها گزارش شده بود،یادمه ترسیده بودم ولی باز سکوت بود و همین حسی بم داد که بی تفاوتی مسکنش بود.
گفتی میترسی از در خوابگا میای بیرون بگیرنت(!)اووردمت خونه آجیمم هم که بدجوری درگیر پروژش بود ولی چون من امتحان داشتم اون باید از شما پذیرایی میکرد و باید حواسشو جمع میکرد که برای شما غذایی درست کنه که از بوش بدت نیاد یا نگی ااااای ملخ پلو!یا عب نداره موشکاشو جدا میکنم بقیشو میخورم.مسئله پلومیگو یا خورش بامیه نبود؛مسئله آدم سیاسی ای بود که شعارش دغدش بود و دغدغش رعایت حال مردم بود.تو یادت نمیاد چون داشتی تز میدادیو آوازفرهاد یا عصار میخوندی وقتی آجیم که تازه از راه رسیده بود در حالیکه چشاش رو هم میفتاد برات شام درست میکرد و منم خورده خاکشیرم داشت واسه الا میگف که 10 صفه بیشتر نخونده.
فردا صبحش(در حالیکه کاملا از حساسیت من روی لوازم خصوصیم مطلع بودیو میدونستی سر این موضو 1ماه با آجیه حرف نزدم) رژگونمو زدی،شالمو سر کردی و حتی میخواستی مانتومم بپوشی(یادم نمیاد آخر پوشیدیش؟)،عطرمو زدی و رفتی پیش خاتمی.
ومن شروع کردم امتحانیو خوندم که 4 ساعت دیگه شرو میشد.
تو یه نگا بم میکنیو رد میشی،تو دلم میگم همین؟
- چطوری؟از وقتی که نخواستم ببینمش یبار بعد عملش رفتم بیمارستان و شکلات فندقی که دوس داشت بردم به شوهرشم گفتم که اینا رو دوس داره...
انگار منو نمیشناسه،انگار تا حالا بم فکر نکرده،انگار فکر کرده ولی دیگه جایی داره که پاهاشو دراز کنه و آواز بخونه،انگار که دیگه احتیاجی نداره،داره با زبونش لای دندوناشو تمیز میکنه:
- چیه؟من؟!
میگم دندوناتو تمیز کن و میرم.
توی سلف یه گوشه کنار پنجره کز کردمو دستامو گذاشتم دو طرف لیوان مقوایی چایی تا گرم شه،تحمل نمیارم اس ام اس میزنم منو میبینی یاد لباسات نمیفتی؟(روز قبل از عقدش کلی لباس اوورد گذاش خونه ما:که دیکه هر دفعه دنبال خودم نکشم بیارم! چرا باید هر دفه بیاد اینجا یه هفته یا بیشتر بمونه وقتی خونه شوهرش هست؟ظاهرا چون پدر مادرش اینا رو یادش ندادن بچه های دورترین نقاط ایران تو خوابگا شاکی شدن که این دوستت ناراحت نمیشه این همه میری اونجا؟رعایتشو کن! حالا قراره از فردای عقدش اینجا تهدیدی برای شوهرش بشه و عذابی برای ما؟)
جواب میده آدما برای من موزاییک نیستن که از روشون رد شم.چیزای مهمتری هست که یادش بیفتم.
میگم من که با کلمه ها میشه بازی کردوهزارتا داستان گفت ،دعوا ندارم میگم آدرس بده با پیک میفرستم.
میگه فک نکن ما همیشه هستیم...
پریروز رفتم نون خورشیدی بگیرم چون پول خورد(پونصدی یا هزاری!)نداشت انقد بم داد تا رند شه،بعد من که هنوز توی بحران مالیام توی راه عجیب عذاب وجدان داشتم، دوتا پسربچه دیدم یکیشون توی این سطل زباله گندههای شهرداری بود اون یکیم در یه کیسه زباله همقدشو باز کرده بودو منتظر بود.از اون سر خیابون رد میشدم ،هوا خیلی خیلی سرد بود و احساس بدی از این همه نون داشتم خصوصا که خوشمزه هم بودن،نمیدونستم بدم بهشون ناراحت میشن یا نه،یه بار ساعت ده شب تو سرمای زیر صفر با ده پونزده تا دیگه دیده بودمشون که توی جوب کنار بلوار نشسته بودنو میخندیدن و چیزای کوچیکی دست بعضیاشون بود که معلوم بود از کجا پیدا کردنو میخوردن.پاهام سِر شد الآن پنج شش متری ازشون فاصله گرفته بودم؛ دیدمشون که اون نونا رو بشون دادمو شب دارن با دوستاشون میخورن ، برگشتم هنوز نرفته بودن، رفتم سمتشون، دلیوار سلام کردم: اینا رو برای اضافه پولم بم دادن،چیزی نبود که من بخوام، فک کنم مال شما باشن،این برای شما،اینم برای شما.
دست چپمو بردم بالا و خداحافظی کردم؛اونکه تو سطل بود خم شده بودو با تعجب نگا میکرد و اون قدکوتاهه ی کنار کیسه زباله که وقتی نونو ازم گرفت متوجه شدم دستای کوچولوش انقد کثیفه که با 10 بار شستنم پاک نمیشه،گفت اینجوری که نمیشه و تشکر کرد.وقتی دور میشدم یه عذاب وجدان جدید داشتم؛نکنه طعم خوب این نون اونا رو یاد بخشش یه عابر بندازه وقتی که تا کمر تو آشغالا بودنو و احساس گند چرا آدما انقد متفاوتنو بشون بده؟
هر وقت مسئله ایو حل میکردم که بغل دستیام نتونسته بودن با خجالت برمیگشتم سر جام و انقد به زبونای مختلف بشون میگفتم تا همه یادش میگرفتنو خیالم راحت میشد؛وقتی سر خودم میومدم ملومه دیگه احساس انزجار ازون آدم خوخواه(!) داشتم و خودمو بدبخت میدیدم.
یبار بم زنگ زدی گفتی که یه پسربچهای میخواسته بت آدامس بفروشه و میترسیدی که دخترعموتو تو شلوغی خیابون گم کنی،اون سریش میشه و تو هم هولش میدی با دست عقب،میفته زمین،آخرین چیزی که یادت بود این بود که با صورت خونی یبار دیگه افتاده دنبالت.قابل دفاع نبود؛گوشیو که گذاشتم اشک میریختم ...
تو وشوهرت تیکه های خاصی تو جنبش دانشجویی هستین،همه میشناسنتونو خیلی دوم خردادیا رو حساب همین باتون در تماسن،تو واقعا علاقه داری باین موضو یا جوگیری نمیدونم فک کنم حسودیشون میشه که بت میگن جوگیر ، رشته مهندسی نونو آبدارتو ول کردیو رفتی دانشکده علوم اجتماعی.
البته که تو تو بازی با کلمات یکه تازی و خوب بلدی چجوری طرف بحثتو بندازی سمت خودت که نفهمه از کجا خورده.
سیاستمدار خوب یه جامعه شناس غرض ورزه(خودآگاه یا ناخودآگاه)
تو موفق میشی
و
خدا حافظ.
۱۳۸۷ دی ۲۱, شنبه
امتحانات

بعد چی میشه؟ نه جدی چی میشه؟
که 12:22 شب میشه نوشتنم میگیره؟
ینی حالا باید سرمو بندازم پایین با شست پای راستم یه دایره کوچولو رو زمین بکشم زیرلب بگم امتحانام شروع شده نقطه!؟
که 12:22 شب میشه نوشتنم میگیره؟
ینی حالا باید سرمو بندازم پایین با شست پای راستم یه دایره کوچولو رو زمین بکشم زیرلب بگم امتحانام شروع شده نقطه!؟
خب آخه صرفا اون که نیس: بله باید کلی درسو که نخوندی یا سر کلاس چیزی دستگیرت نشده رو از بر کنی،ینی حتی اگه ترمهای متوالیم اینکارو کرده باشی دلیل نمیشه ادامه ندی بعد به امتحان نزدیک میشیم و همزمان علاقهمند به رشته،همین موقهها نخستین چخماقهای سرزمینت دارن بهم نگا میکنن و هر دو به این فکر میکنن که تنهای این سرزمین نیستن،تو اهل از بر کردن نیستی و حافظه کوتاه مدتت به تقی بنده،چخماقها پلک میزنن و بهم نزدیکتر میشن،فک میکنی شاید چون چارهای نداری میخوای درک کنی و هر درک کردنی احساس خوبی به آدم میده،فکر میکنی حالا که اینجای راهیو با اقلیم این سرزمین هم جور در نمیاد برگردیو درصد غیر قابل چشمپوشی و تازه حساسشو شخم بزنی تا ببین چی بکاری (!) بهتره ببینی رو همین راه اومده بقیه رو چجوری میشه ساخت تا به ایستگاهایی که دوست داره نه زودتر که دلچسبتر برسه، بش فک میکنیو هدفونا رو میذاری تو گوشت موزیک «آملیه»،نسیمی میادواز رو چمنای ململیش رد میشه و برگای درختای بیعارش میلرزه ،نور زردخورشید و سیرواستراتوسای اطرافش و چخماقایی که دست همو گرفتنو شادی کشف همدیگرو با یه والتس آروم جشن میگیرن،بعد چی میشه؟برمیگردی به جزوه، نسبت به مزه مزه کردن انبساط ادراکو و جشنای کوچیکی که بمناسبتش دائم تو سرزمینت برگذار میشه سرعت کمی داری و اینجوری پیش بره کومولونیمبوسا رحم ندارن و اگه هوا پس بشه اثری از جشنت نمیمونه،گره میخورن،میفته قل میخوره تا پای یه درخت وایسه،بعدی میره دنبالش ولی هول شده میخوره بش ،گوشه و کنار سرزمینو ندیدیمو دیر شد،جرقهای که باید میومد بهر قیمتی وفا میکنه و میگیره به درخت ،درخت قدیمیه و پوستش کلفت تر از این حرفاس،اول اون بوده و بعد سرزمین بخاطرش بوجود اومده و یواش یواش هر چند اصیل ولی جزئی از اون شده ولی پیچک چی؟همون سبز و ظریفی که تا سینش قد کشیده و با ملایمت دست بدور شونههاش انداخته...
طاقت نمیاری ببینی چی میشه جزورو میبندی جاروبرقی و آب دادن به «کلوز عزیز»و چی؟ممم چی؟اوهوم گوشیو برمیداری:میای استخر؟نه!
کیفتو میندازی رو کولتو میری
.
.
.
بعد سه ساعتو نیم تو رختکن دارن درباره همونکه چشاشو بسته بود صدای هیچ سوتی رو نشنیده بود دختره که انگار رو آب مرده بود بحث میکردن،دکمههاتو تا بالا میبندیو شال و کلاه میکنی،کولهرو میندازیو و خدافظ خاله شیرین،خسته نباشی!
قدمای مطمئنت دو تا خط مورب میذاره بغل لبات، چی شده؟
اون موقع که نمیخواستی توتراژدی سرزمینت بمونی اون بود
وقتی بش فک نمیکردی رفتی رو آب خوابیدیو به صداها گوش دادیو چشاتو بستی داشتی استراتوسا میفرستادی، آسمونشو کدر کردی و میدونی الآن اونجا داره بارون ملایمی میاد آتیش خاموش شده ،الآن چخماقارو نمیبینی ولی نه همونطور که پیچکو درختو ندیده بودی ،
پیچک نیست شاید بزودی جای زخمهایش را بپوشاند شاید دیرتر
میآید
خدا من را آفرید و من خدای سرزمینم شدم.
۱۳۸۷ دی ۲۰, جمعه
دارم به اولینو آخرین باری که صحبت کردیم فکر میکنم؛داشتم سعی میکردم خودمو از یه سری-که بودن باشون خیلی ازونی که بودم یا میخواستم باشم دورم میکرد- جدا کنم و شاید روش نه چندان درست رفتن سراغ یکی دیگه رو امتحان کردم.
-میخوام بات حرف بزنم
-من؟باشه!بعد کلاس گراف
.
.
.
-خب کجا بریم؟
-قدم بزنیم تا اونسر دانشگا
و از اون آدم قبلیا میگم و میگه اون و خیلیای دیگه مونده بودن که من واقعا با اونا فرق دارم پس چرا باشون میگردم،خیلی خوشحاله نمیتونه جلو خوشحالیاشو بگیره میگه دوستش میخواد ببرتش فارم شتر مرغ.میگه دامپزشکه.میپرسم رویا؟میگه نه یدوس دیگش. میشینیم بالای نیمکتای روبرو ارگ جدید عمران و میگه از اینکه چجوری آشنا شدن و چجوری 3 ماه گوشیشو خاموش کرده و اینکه چقدر براش نوشته و چقد چشماش به گوشیش بوده و
چقد درکش نمیکنم
و چقد با خوشحالیاش ذوق میکنم
میگم چیز برگر شدیم پاشیم از رو این!آااه!!
دیر میفهمه
چن دقه بعدش قاه قاه میخنده خیلی از این حرفم خوشش اومده.
از دور خیلی با اونی که بود فرق داشت و خب معلومه که طول کشید تا فهمیدم و این طول کشیدن همونی بود که داشت یادم میداد این یکیو دیگه نه!خودت انقد صمیمی شدی، اون چکا کرده این کنار گذاشتناتو بذار کنار!بجای قطع کردن سعی کن فاصله رو حفظ کنی!بعد میرسم به اینجا که من هیچوقت به کسی نزدیک نکردم خودمو ولی نمیفهمم چجوریاس که تا میام با یکی دوس شم تمام عمیقترین احساساتشو بم میگه و یواش یواش تمام لحظههای تنهاییش بزرگترین همدردش میشم و بقول ژاندارک الحقم که خوب بلدی همدردی کنی و جوری از ته دلت حرف میزنیو دل میسوزونی که جای زخمه هم نره یه جای مرهم کنارش میمونه و همین جا دومیس که بدجوری اذیت میکنه کسیو که همراهش بودم و فلش بک میزنمو میبینم نه نمیشه!باید کمکش میکردم وقتی که میتونستم.الآن میگم شاید میتونستی هم تنهاش بذاری آره زجر میکشید ولی راشم یاد میگرفت بدون تو یا با اونی که لا اقل همیشه باش بود.همون حسیو دارم که توی سکوت بعد از زیادی حرف زدنام دارم.بعضی چیزا رو نباید گفت خالی نمیشی فقط خودتو با الفاظ ناقص لو میدی بعد حرصت میگیره که لو رفتی وحالا هم که رفتی انقد نافرجام.جایی برا خودت نذاشتی.زورت میاد که وقف شدی و ندیده گرفته شدی.
خب اون این شکلی بود.تو درکش نمیکنی اون احساساتی تربود شاید با پسرا راحتتر بود و شاید تو نمیفهمی که میشد همزمان عاشق و دیوونه ی 2 نفر شد انقد که قاطی کنیو درداتو به بقیه پسرا بگیو حواست نباشه که تو دختریو همین حرفاس که دایره عشقتو بزرگتر میکنه و یواش یواش اونام راه میده.شاید نمیدونی که خودشم این موضوع رو میدونه و همینه که زجرش میده که عصبیش میکنه که غراش زیاد میشه که غرا به تنفر تبدیل میشه که متنفرم میشه اسم خیلی چیزا:از اتد فلان مارک گرفته تا فلان استادو پسر بخت برگشته عاشق پیشه و دخترعابر پیاده چادری.شاید تو نمیفهمی و اگه تو هم داداش بزرگه ای داشتی که بت زندگیو یاد داد بود روز عقدش دستت ماهیچه هاش سر میشدو از کار میفتاد. تو این چیزا رو نمیفهمی چون تو زندگیت وای نستادی تو چشای دوستت زل بزنیو با غصه بگی متاسفانه من حسودم.اون گف راحت گف
نفهمیدیو هر چی گذشت ازش بیشتر بدت اومد و از این حس ناخوشایندی که دوباره بعد از دوستی اومده بود سراغت بریدی
شاید چون رازتو میدونس ولی نتونست کاری برات کنه و تو چشای تو بی اهمیتی جلوه کرد
شاید چون همه خیلی زود برچسب میگرفتنو تو لیست "متنفرم"ها میرفتن
شاید چون وقتی از مسجد اومدیو غصه دار ماجرای «مامان دامن بلنده» رو گفتی یه ادایی درووردکه ینی میدونه و خب آره ناراحته و آتیش گرفتی از اینکه تمام این احساسات غلیظشو صرف پسرا میکنه.
و خدای من...
خدای من....
گاهی به چیزایی فک میکنم و اتفاقایی میفته که احساس میکنم باید یه معادله ایو حل کنم که اگه جواب نده امتحانی که زمانش با نفسام تمام میشه رو فیل میشم.
چرا انقد به این موضو فکر کردم؟و بعد گوشیو برداشتمو بش گفتم خل شدم گاهی فک میکنم اگه خدای نکرده مامان من... و بعد ساعت ها گریه میکنم و یادم میره اینا همش فکر بوده! با هیجان میگه واااااااای منم همینطور!
چرا به اون زنگ زدم؟چرا این حرفا رو با هم زدیم؟
حالا همون بیماری؟عدل همون؟مامانش!
تو صف بلیت مانیفستیم پرند بش زنگ میزنه که اگه میخواد...
تئاتر تمام میشه ،تمام مدت رو پله های بین صندلیا بودیم(بلیتمون بدون صندلی بود) بلند که شدیم میگه اوخ
بعد از تئاتر جلسه ی گفتگوه میخوایم بمونیم دنبال صندلی میگردیم،میگم چیزبرگرشدیم،بلافاصله میخنده،خیلی آرومترو هیستریک.
-میخوام بات حرف بزنم
-من؟باشه!بعد کلاس گراف
.
.
.
-خب کجا بریم؟
-قدم بزنیم تا اونسر دانشگا
و از اون آدم قبلیا میگم و میگه اون و خیلیای دیگه مونده بودن که من واقعا با اونا فرق دارم پس چرا باشون میگردم،خیلی خوشحاله نمیتونه جلو خوشحالیاشو بگیره میگه دوستش میخواد ببرتش فارم شتر مرغ.میگه دامپزشکه.میپرسم رویا؟میگه نه یدوس دیگش. میشینیم بالای نیمکتای روبرو ارگ جدید عمران و میگه از اینکه چجوری آشنا شدن و چجوری 3 ماه گوشیشو خاموش کرده و اینکه چقدر براش نوشته و چقد چشماش به گوشیش بوده و
چقد درکش نمیکنم
و چقد با خوشحالیاش ذوق میکنم
میگم چیز برگر شدیم پاشیم از رو این!آااه!!
دیر میفهمه
چن دقه بعدش قاه قاه میخنده خیلی از این حرفم خوشش اومده.
از دور خیلی با اونی که بود فرق داشت و خب معلومه که طول کشید تا فهمیدم و این طول کشیدن همونی بود که داشت یادم میداد این یکیو دیگه نه!خودت انقد صمیمی شدی، اون چکا کرده این کنار گذاشتناتو بذار کنار!بجای قطع کردن سعی کن فاصله رو حفظ کنی!بعد میرسم به اینجا که من هیچوقت به کسی نزدیک نکردم خودمو ولی نمیفهمم چجوریاس که تا میام با یکی دوس شم تمام عمیقترین احساساتشو بم میگه و یواش یواش تمام لحظههای تنهاییش بزرگترین همدردش میشم و بقول ژاندارک الحقم که خوب بلدی همدردی کنی و جوری از ته دلت حرف میزنیو دل میسوزونی که جای زخمه هم نره یه جای مرهم کنارش میمونه و همین جا دومیس که بدجوری اذیت میکنه کسیو که همراهش بودم و فلش بک میزنمو میبینم نه نمیشه!باید کمکش میکردم وقتی که میتونستم.الآن میگم شاید میتونستی هم تنهاش بذاری آره زجر میکشید ولی راشم یاد میگرفت بدون تو یا با اونی که لا اقل همیشه باش بود.همون حسیو دارم که توی سکوت بعد از زیادی حرف زدنام دارم.بعضی چیزا رو نباید گفت خالی نمیشی فقط خودتو با الفاظ ناقص لو میدی بعد حرصت میگیره که لو رفتی وحالا هم که رفتی انقد نافرجام.جایی برا خودت نذاشتی.زورت میاد که وقف شدی و ندیده گرفته شدی.
خب اون این شکلی بود.تو درکش نمیکنی اون احساساتی تربود شاید با پسرا راحتتر بود و شاید تو نمیفهمی که میشد همزمان عاشق و دیوونه ی 2 نفر شد انقد که قاطی کنیو درداتو به بقیه پسرا بگیو حواست نباشه که تو دختریو همین حرفاس که دایره عشقتو بزرگتر میکنه و یواش یواش اونام راه میده.شاید نمیدونی که خودشم این موضوع رو میدونه و همینه که زجرش میده که عصبیش میکنه که غراش زیاد میشه که غرا به تنفر تبدیل میشه که متنفرم میشه اسم خیلی چیزا:از اتد فلان مارک گرفته تا فلان استادو پسر بخت برگشته عاشق پیشه و دخترعابر پیاده چادری.شاید تو نمیفهمی و اگه تو هم داداش بزرگه ای داشتی که بت زندگیو یاد داد بود روز عقدش دستت ماهیچه هاش سر میشدو از کار میفتاد. تو این چیزا رو نمیفهمی چون تو زندگیت وای نستادی تو چشای دوستت زل بزنیو با غصه بگی متاسفانه من حسودم.اون گف راحت گف
نفهمیدیو هر چی گذشت ازش بیشتر بدت اومد و از این حس ناخوشایندی که دوباره بعد از دوستی اومده بود سراغت بریدی
شاید چون رازتو میدونس ولی نتونست کاری برات کنه و تو چشای تو بی اهمیتی جلوه کرد
شاید چون همه خیلی زود برچسب میگرفتنو تو لیست "متنفرم"ها میرفتن
شاید چون وقتی از مسجد اومدیو غصه دار ماجرای «مامان دامن بلنده» رو گفتی یه ادایی درووردکه ینی میدونه و خب آره ناراحته و آتیش گرفتی از اینکه تمام این احساسات غلیظشو صرف پسرا میکنه.
و خدای من...
خدای من....
گاهی به چیزایی فک میکنم و اتفاقایی میفته که احساس میکنم باید یه معادله ایو حل کنم که اگه جواب نده امتحانی که زمانش با نفسام تمام میشه رو فیل میشم.
چرا انقد به این موضو فکر کردم؟و بعد گوشیو برداشتمو بش گفتم خل شدم گاهی فک میکنم اگه خدای نکرده مامان من... و بعد ساعت ها گریه میکنم و یادم میره اینا همش فکر بوده! با هیجان میگه واااااااای منم همینطور!
چرا به اون زنگ زدم؟چرا این حرفا رو با هم زدیم؟
حالا همون بیماری؟عدل همون؟مامانش!
تو صف بلیت مانیفستیم پرند بش زنگ میزنه که اگه میخواد...
تئاتر تمام میشه ،تمام مدت رو پله های بین صندلیا بودیم(بلیتمون بدون صندلی بود) بلند که شدیم میگه اوخ
بعد از تئاتر جلسه ی گفتگوه میخوایم بمونیم دنبال صندلی میگردیم،میگم چیزبرگرشدیم،بلافاصله میخنده،خیلی آرومترو هیستریک.
- من هنوز درگیرم.
۱۳۸۷ دی ۱۴, شنبه
۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه
۱۳۸۷ دی ۱۰, سهشنبه
چیزه!برنامهها خیلی ردیف داره جلو میره ینی اولش صبح بلن شدم دیدم کاغذ برنامههام نیس زدم رفتم زیر پل گیشا دیدم ساغر نیومده ملوم شد که شرکته و اسمس دیشبم ملوم نی کجا پخ شده. از یه دختره پرسیدم دانشکده علوم اجتماعی اینجاس؟گف نمیدونم من دانشگاه مدرس میخونم.من مدیریت میخونم.الو؟آقای فلانی سایتین؟سایت خودمون؟وای آقای فلانی اومدم پیشتون.سه قدم رفتم جلوتر دانشکده علوماجتماعیو دیدم.بعد خو چه فرقی میکرد شما اگه دانشگاه سولوقونم بودی همینو میگفتی!نشستم اونجا آی نوشتم از روش تحقیق در علوم اجتماعی!از دانشکدشم خوشم اومد فقط توش گم شدم(P:) دختراشم دوس داشتم ولی هیچکدومشون از کلمات چپ یا راست استفاده نمیکرد!
سرتونو درد نیارم کلی الاف «مانیفست چو» شدیم بعد کلیم کامپایلر الاف ما شد بعد اصلنم کیارستمیو با عینکش ندیدیم ایضا عزت الله پیرو، رو پله های بین ملت چیزبرگر نشدیم اون دو تا پسره هم زبونم لال گی نبودن!!
آیییییی کامپایلر!خدایا منو ببخش فردا عین بختک میفتم روش!
ویژگیهای یه دختر دارای دوس پسری_ که کسی کشفش نمیکنه_ چیه؟
البته خودمو لوس نکنم از تعجب بقیه بدم نمیاد خوشحالم که تیپو قیافه عوض کردنمو شادیای بیبهانمو آی کیو زدنایی که باعث میشه با هر وسیله مخابراتی حالیم کنن جای خالیم تو اکیپای مختلف احساس شده همه و همه مال خود خودمه انقد که کسی باورش نمیشه یه آدم این همه انرژیو برا خودش بذاره.
12:22نصفه شب،شب خوش دلی:*
سرتونو درد نیارم کلی الاف «مانیفست چو» شدیم بعد کلیم کامپایلر الاف ما شد بعد اصلنم کیارستمیو با عینکش ندیدیم ایضا عزت الله پیرو، رو پله های بین ملت چیزبرگر نشدیم اون دو تا پسره هم زبونم لال گی نبودن!!
آیییییی کامپایلر!خدایا منو ببخش فردا عین بختک میفتم روش!
ویژگیهای یه دختر دارای دوس پسری_ که کسی کشفش نمیکنه_ چیه؟
البته خودمو لوس نکنم از تعجب بقیه بدم نمیاد خوشحالم که تیپو قیافه عوض کردنمو شادیای بیبهانمو آی کیو زدنایی که باعث میشه با هر وسیله مخابراتی حالیم کنن جای خالیم تو اکیپای مختلف احساس شده همه و همه مال خود خودمه انقد که کسی باورش نمیشه یه آدم این همه انرژیو برا خودش بذاره.
12:22نصفه شب،شب خوش دلی:*
۱۳۸۷ دی ۸, یکشنبه
Persuasive Persimmon
از خدا پنهون نیس از شمام پنهون نباشه ما خرمالو رو تو 22 سالگی کشف کردیم.P:
والا خوردیم گفتیم:ویییی!ای چی بود؟ گفتن خرمالوگفتیم عکسشم اینجا برای همکیشان بذاریم
رفتیم دادیم ملازمان سرچ کردند در اولین اقدام اینو اوورد:

حالا یا خرمالو یه چیز دیگس یا گوگل هنوز داره به روم میاره
۱۳۸۷ دی ۶, جمعه
Deli o dis!

هرچن دوبله فارسیش خیلی قشنگ بود ولی میدونید که..
زبان ژاپنیم اونقدا صدا چکش نمیده...
دست کارگردانه طلا با این حسای خوبی که چپو راس میفرسه سراغت.
کلا ینی ببینید!
اونجاکه جودی با لباسی که شیک بود ولی طبیعت از خیلی قبلتر اینا دریده بودش پاپتی توی دره وسط طوفان میلنگه و زمزمه میکنه(داد نمیزنه): پندلتون-سان(نه جرویس) و از بالا نشونش میده دنیا هم نوانخانه میبینی...
این صحنشم خیلی چیزا رو بعد یه آخر هفته...هیچی...
اینم اشکم منو در اوورد...
همین.
۱۳۸۷ دی ۴, چهارشنبه
تنیس روی میزP:
آخ خدا! أ کجا بگم؟الآن چن ماهی هست که گوشه کنار جزوه های خالیمو سالنامه 1383 که تکو توک سیاه شده رو نوک مدادی ماساژ نداده،
میز سفیده و کثیفش نمیکنم اگه با مدادم یه حالی بش بدم،هرچقد بحث استاد با این بیشتر طول میکشه مداده بیشتر وسوسه میشه
شروع میکنه از این Eهای همه جهتی سنجش بینایی میکشه
بعد کوچیکتر زیرش
بازم کوچیکتر
اینا هی بحثشون بیشتر میشه
و Eها انقدر کوچکتر
که تو ردیف آخر فقط سه تا نقطه زیر هر ستون میمونه
استاد میخواد بحث تموم نشده رو یجورایی بپیچونه
زیرش مینویسم: .We all can't see more
دلم یهو پرمیزنه برا اون هزار صفحه های بعد از 11 سالگی، و تا رغبتی بوده اومدم سراغ این دکمه هاو فشارشون دادم،شاید که کسی هم حرفای دلی رو گوش میکنه و« شایدی» که نتیجه هر دو طرف احتمالش یه لبخنده .
خوابم میاد و این چشا دیگه دارن با کله هه پینگ پنگ بازی میکنن اما به تمام کاغذ مدادام مدیون میمونم اگه نگم اونا یه چیز دیگه بودن که صدایی میدادن که حس نوستالژی آن لاین(!) به آدم میده و در لحظه ارضا میشه، که پیچو قوسی میدادن که جز مال تو نیس،که پرنگ میشدن انقد که پاره میکردن یا کمرنگ میشدن انقد که پاک میشدن،که جمع میشدنو تو هم میرفتن، بعد وا میشدنو این دٌ خ تره این جا نشسته...
بینگ...
بینگ...
اینا هستن یه چیزی به پاشون میبندن ول میشن پایین،اون آخر(از نظر عمقی) ماجرا که دیگه فنره پتانسیلی براش نمونده خودتیو خودت میاد سراغت باید ثبتش کنی تا اون لحظه رو زندگی کرده باشی بعد این ینی مزه مزش کرده باشی اون بقیه لحظات که داره بعدِ یه تقه میکشتت سر جات مال اونه،بعضی لحظهها مال یه لحظن.
این دکمهها منو درست نمیبره بالا، خب سرم گیج میره وقتی هی دارم لق میزنم!
بینگ...
بینگ...
الان منی که انقد داره خوابم میادو چشامو بذارم رو هم این مهاجمان منساز رَمی به رام نرفته رم میکننو احتمالا به حیات همیشه وحش میرنو چکار کنم؟ بهر خودمو چکار کنم؟
بابا همین اسیو اومدی برداری عوض اینکه بخوابی بگی خوابم میاد، بعد دیدی رنگ زرافهها که اتفاقا دمپاییم هستن به رنگ قرمز تخت خواب اسی میاد بعد یادت اومد آقاهه گفته :نه خانوم آجری!و یکی از خاطرات نسبتا جدید تنهایی ولگردیت تو زیرزمین پاساژا یادت اومد.
خوابم میاد و این چشا دیگه دارن با کله هه پینگ پنگ بازی میکنن اما به تمام کاغذ مدادام مدیون میمونم اگه نگم اونا یه چیز دیگه بودن که صدایی میدادن که حس نوستالژی آن لاین(!) به آدم میده و در لحظه ارضا میشه، که پیچو قوسی میدادن که جز مال تو نیس،که پرنگ میشدن انقد که پاره میکردن یا کمرنگ میشدن انقد که پاک میشدن،که جمع میشدنو تو هم میرفتن، بعد وا میشدنو این دٌ خ تره این جا نشسته...
بینگ...
بینگ...
اینا هستن یه چیزی به پاشون میبندن ول میشن پایین،اون آخر(از نظر عمقی) ماجرا که دیگه فنره پتانسیلی براش نمونده خودتیو خودت میاد سراغت باید ثبتش کنی تا اون لحظه رو زندگی کرده باشی بعد این ینی مزه مزش کرده باشی اون بقیه لحظات که داره بعدِ یه تقه میکشتت سر جات مال اونه،بعضی لحظهها مال یه لحظن.
این دکمهها منو درست نمیبره بالا، خب سرم گیج میره وقتی هی دارم لق میزنم!
بینگ...
بینگ...
الان منی که انقد داره خوابم میادو چشامو بذارم رو هم این مهاجمان منساز رَمی به رام نرفته رم میکننو احتمالا به حیات همیشه وحش میرنو چکار کنم؟ بهر خودمو چکار کنم؟
بابا همین اسیو اومدی برداری عوض اینکه بخوابی بگی خوابم میاد، بعد دیدی رنگ زرافهها که اتفاقا دمپاییم هستن به رنگ قرمز تخت خواب اسی میاد بعد یادت اومد آقاهه گفته :نه خانوم آجری!و یکی از خاطرات نسبتا جدید تنهایی ولگردیت تو زیرزمین پاساژا یادت اومد.
با اون چشات که مثه مال برادر کوچیکه یوگی شده لبخند زدی؟
واینکه تو تاکسی* فک میکردی اگه منطقی باشیم و نظریه احتمالو قبول کنیم هیچ آدمی اشتباه نمیکنه بلکه پاشو توی درصد خاصی گذاشته و داره فشار میده و خب بقیه واسه اون مسئله توی درصد محتملتر وایساده باشن،این چیزیو نقض میکنه؟وقتی که همش میتونه اتفاق بیفته؟وقتی آمارو ارقام میگن فلان مدل سرطان واسه این مدل آدما یکی دو درصده و خب مامانای جفت دوستات با شرایط این مدل آدما همین بیماری کمیابو بگیرن؟اصلا وقتی میتونه اتفاق بیفته چرا یکی کمتر یکی بیشتر؟کی بود گفت بیاید منطقی باشیم؟ نمیخوام!!
بینگ...
او او او بونگ...
و اینکه بعد ازاینکه حرفای این "الهام"تو دانشگا امام صادق رو درمورد سخنرانی احمدینژاد تو اون سالن کوفتی تربیت بدنی خوندی سرتو تکیه دادی به دسته مبلو پرسیدی تا کی؟!و یادت میاد تو اون «جلسه رها شده» جز برای رهایی از رهایی(تعریف شده و منصوب شده)کسی گلو پاره نکرد و در آن کاملا رها شده آن جمعیت از قبل در سالن در مجموع عمه من بود؟و قبل از ورود به سالن آن بانوان محترمی که کش سر مرا گشتند نیز بخشی ازین رهایی بودند؟بخدا پرتش نمیکردم سمتتان جناب خیالتان راحت نبود؟به اندازه ی کافی جان بر کف میان راه هی کرده بودید.
زندان چیست؟چه حرفها!
"الهام"جان!چی رها شده بود؟بند تنبانتان؟
بنگ!
سرم خلاص شد.
---------------------------------------------------
*الآن یادم اومد که تمام مسیر امروزو با اتوبوس اومدم!نی دو نَو
۱۳۸۷ دی ۱, یکشنبه
راشل لیند درون
دختره هر چند سال هم که از من کوچیکتر باشه دیگه بزرگ شده
توی سالن مطالعه میشینه و بهمه چش غره میره:جامدادی ای که زمین میفته یا گوشیای که صاحابش نیستو داره زنگ میخوره،بچهها اگه حرف بزنن کتاباشو با سروصدا جمع میکنه چنتا حرف معنی دار میزنه و با غیظی که خیلی به چهرش میشینه میره انجمن علمی پیش شوهرش.
با همشون دوسته، همه اونایی که بشون نگا میکنه واسمو فامیلشونو میدونه و همه طرفشون حرف میزنه، روابط عمومی بالایی داره تا سقف فرنداش پر شده،اینو با 360ش ثابت میکنه ، سعی میکنه توی هر جمعی باشه خصوصا اگه احساس کنه اون جمع خیلی صمیمیه،
انقد بزرگ شده که با آرامش بیادو بمن تذکر بده.
آجیه میگه این کیه منو اد کرده؟گفته دوسته توه،عکسش منظرس و آی دیش اسمیه که لااقل 20تا ازش میشناسم طول میکشه تا میفهمم اینه میگم یکی دوبار سلام علیک داشتیم ادش کن بچس.
توی سالن مطالعه میشینه و بهمه چش غره میره:جامدادی ای که زمین میفته یا گوشیای که صاحابش نیستو داره زنگ میخوره،بچهها اگه حرف بزنن کتاباشو با سروصدا جمع میکنه چنتا حرف معنی دار میزنه و با غیظی که خیلی به چهرش میشینه میره انجمن علمی پیش شوهرش.
با همشون دوسته، همه اونایی که بشون نگا میکنه واسمو فامیلشونو میدونه و همه طرفشون حرف میزنه، روابط عمومی بالایی داره تا سقف فرنداش پر شده،اینو با 360ش ثابت میکنه ، سعی میکنه توی هر جمعی باشه خصوصا اگه احساس کنه اون جمع خیلی صمیمیه،
انقد بزرگ شده که با آرامش بیادو بمن تذکر بده.
آجیه میگه این کیه منو اد کرده؟گفته دوسته توه،عکسش منظرس و آی دیش اسمیه که لااقل 20تا ازش میشناسم طول میکشه تا میفهمم اینه میگم یکی دوبار سلام علیک داشتیم ادش کن بچس.
توی سالن مطالعم،هنوز داغون حرفای 5شنبه عصرم،ازون روز 2 شبه که درستو حسابی نخوابیدم،
یاد حرفای کوفتیم میفتم و بلافاصله معصومانه ترین هق هق های طلبکار از دنیای گه!حرفای قشنگ منطقیای زدم میدونی منی که مرگ تدریجی مامانمو توی کمتر از 6ماه و با زجرآورترین شکل نکشیدم کاملا حرفهای دلشو گرفتمو تیکهتیکه کردم.ازم خواس که خفه شم و به مامان لپقرمزو دخترش نگم دلم روشنه.اصلا من پرادعای شوت گه میخورم لال نشم.بیماری مامانش همون بیماری مامان اون بود،من…بغضالود زنگ میزنم یاسی، فحش میدم میگه اگه اون بود ساکت میشد و اوضا بدتر میشد میگه حرفای من تکونش داده باعث میشه اون فکر کنه، ساکت میشه، بعد میگه نمیدونه.
سرم شرو میکنه بدرد گرفتن، روی میزمطالعهای که اون گوشه با قوسی که به خودش داده دو ردیف میزهای کنار دیوارو بهم وصل میکنه دراز میکشم و سردم که شد کاپشنمو میکشم روم،متوجه میشم یکی نگام میکنه چشامو وا میکنم یکی ازین دخترای بسیجی با سابقه روشنگریه،ازینا که به همه میگه ایشونو شما و نمیفمی داره درباره داداش، خواهر ، پدر یا پیامبرش صحبت میکنه.سلام میکنه و میاد پشت اولین میز سمت راست میشینه تا آروم غذاشو بخوره.میگه تو بخواب و ازونجایی که دختریم بحثمون به انواع خوابیدن کشیده میشه و دم دستترین افرادو نقد میکنیم دارم مخمو میکشم میخوام ولش کنم سرمو میذارم رو دسته ی بین میزها،میگه دیشب خوب نخوابیدی؟میگم چن شبه!
-چرا؟
-فکرمیکنم تا بجایی نرسه خوابم نمیبره
-به چی؟
-مرگ
دختره با دفتردستکاشو یه شال رنگی رنگی میاد تو با دو نفر سلام علیک میکنه تا برسه بما ازشالش خوشم نمیاد لوله شده و رنگای شادش تقریبا بی ربط بهم بافته شدن همینجوری که سعی میکنم لولههاشو وا کنم میگم قشنگه تا… نمیدونم تا شاید این لحظاتو از چندش درارم.
پشت اولین میز سمت چپ میشینه و شرو میکنه تندوتند رونویسی از یه جزوه .
برمیگردم سمت اون یکی،بدم نمیاد حالا که دارم همه چیو تحلیل میکنم نظر اینم بدونم،راستش ذکر خیرشو زیاد شنیده بودم ،موضع هم گرفته بودم حالا که بیدفاع بودم ،حالا که از اول میخواستم شرو کنم ساختن، آمادگی هرگونه دیتا و تحلیل معتقداشو داشتم.
گفتم من یه خوابی دیدم وقتی 17سالم بود که هیچی نمیتونه اون چیزی که ازش گرفتمو عوض کنه .گفتم میگن مرگ آرامشه ولی صدسال سیا حرف کسیو باور نمیکردم و اگه نزدیکیم میمرد تقریبا منم نمیموندم .اما بعد اون خواب میگم مرگ یه چیز غیرقابل بیانه،من چیزیو حس میکردم که کلمه ای براش نبود گفت از خوابم نگم خوب نیست دست خودم نبود این مدل دستور دادنو دودوتاچارتا بازی با چیزی که انیشتن بش میگه راز یا معجزه حرصمو در میاره کلیتشو در حد دو جمله گفتم و احترامشو نگه داشتم.موضو چیزی نبود که بخوام کسی بدونه ازش خواستم بکسی درباره بحثمون چیزی نگه و درحالیه خم شده بودم سمتش و صدای سرماخوردمو آهسته میکردم گفتم اصلا چرا نگفتنش بهتره؟چرا ممکنه با حرفی اتفاقی برا کسی بیفته؟درحالیکه به ژاندارک فکر میکردم گفتم بعضیها اتقاد دارن من چش میزنم!چرا اگه من درباره خوشکلی کلاه کسی حرف بزنم و اتفاقی برا اون بیفته و تو اتوبوس زیر دستو پا ملت بمونه بی توجهی اون با مقصر بودن من حل بشه؟اومد دهنشو وا کنه که دختره خودکارشو کوبوند رو میزو درحالیکه نفسشو بزرگوارانه میداد بیرون با همون حالتی که بش میاد گف:دلارا!واااای خدای من از تو بعید بود.سرشو انداخت پایین و با آرامش بیشتری گف که از من انتظار نداشته!
آدمایی که میتونن ادعا کنن منو تا حدودی میشناسن دو سه نفر بیشتر نیستن اونم تا تاریخ انقضای حدودا 3 ماه پیش که اولین ادعاشون اینه که این بابا هیچیش بعید نیس صداتونم دربیاد گوشتونو میگیرن و قبل ازینکه کنده شه خودتون میفمین که از همون تاریخ تقریبا با همشون یجورایی قطع رابطه کردم. ولی خب این دختره یکبار با تمسخر من شنیده که هرطور راحتی نه دوستپسر ندارم!توی کیش درحالیکه ملوم نبود کجاس خواهرشو بردم خرید.یه کتاب نمایشنامه افرا ویه سیدی پینکفلوید ازش دارم که هنو بش ندادم وفکر کنم غیر ازاینکه اسمم واحتمالا فامیلمو میدونه یبارم غذا خوردنمو دیده دروغ گفتم یبار هم بعد ازینکه فهمید من یه خواهر دیگه هم دارم و ما 3تاییم به شدت سوپرایز شد و کارم داشت به آبقندو اینا میکشید!اگه میدونستم اینطوری پس میفته نمیگفتم خب!ُ
خدایا اون خوابا و تحلیلای نوجوانی.شسته شدن بخشیش.جایگزینی یه بخش دیگش،افسردگیم،ساعتها گریه های نامعلوم گوشه و کنار،اون مرگ ناگهانی،اون خبر ناگهانی بعدی،و خبر بعدیش و سفرای سخت سرطانی که با تموم شدن یکی اون یکی شرو میشد،کتابا،گریهها،آنتراکت،پارک لاله،چیتگر،ارم نرفته،آبروی برای دیگران که دیگه خیالشون راحت شده رفته و من مانده،با خنده هایی که از حقیقت به ماسک تبدیل شد و نابازیگریم روز بروز توی سرم زده شد.
خدایا اون خوابا و تحلیلای نوجوانی.شسته شدن بخشیش.جایگزینی یه بخش دیگش،افسردگیم،ساعتها گریه های نامعلوم گوشه و کنار،اون مرگ ناگهانی،اون خبر ناگهانی بعدی،و خبر بعدیش و سفرای سخت سرطانی که با تموم شدن یکی اون یکی شرو میشد،کتابا،گریهها،آنتراکت،پارک لاله،چیتگر،ارم نرفته،آبروی برای دیگران که دیگه خیالشون راحت شده رفته و من مانده،با خنده هایی که از حقیقت به ماسک تبدیل شد و نابازیگریم روز بروز توی سرم زده شد.
نباید بش میگفتم،آخه یه عمر زندگیو چجوری میشه با گفتن" تو مگه ازمن چی میدونی" هم اوورد؟اون حالیش میشه که به لبخند نگات نکنه ونگه اگه میخوای بدونی برو دنبال ریشش،بعد از حرفش خوشش بیاد و سرشو تکون نده و بگه ریشش . تو نگاش کنی و اون معنی نگاتو تو فکر کردن به جناب"ریشه" ترجمه کنه و راضی به رونویسیش ادامه بده و تو برگردی و ببینی اون یکی ناراحت شده که درموردش اینطوری قضاوت شده و تو نتونی بحثتو ادامه بدی یا جمع کنی .برگردی حرفی که همون اول باید میزدیو بزنی:رونویسی میکنی؟
-آره
-جزء درس خوندنت حساب میشه؟
-آره همزمانم میخونم دیگه.
-پس بی زحمت اگه کسی مزاحم درس خوندنت میشه همون تذکرتو بده
یه گوشی زنگ میخوره،نگاش میکنه ،میگه کارشون خیلی زشته،بساطشو میگیره تو بغلش و میزنه از در سالن بیرون اینبار با لبخندی که بنظر من هیچ ازش بعید نیست.
دیگه بزرگ شده،
هر وخ آلیسا بازی میکنم با حسرت نگام میکنه.
-آره
-جزء درس خوندنت حساب میشه؟
-آره همزمانم میخونم دیگه.
-پس بی زحمت اگه کسی مزاحم درس خوندنت میشه همون تذکرتو بده
یه گوشی زنگ میخوره،نگاش میکنه ،میگه کارشون خیلی زشته،بساطشو میگیره تو بغلش و میزنه از در سالن بیرون اینبار با لبخندی که بنظر من هیچ ازش بعید نیست.
دیگه بزرگ شده،
هر وخ آلیسا بازی میکنم با حسرت نگام میکنه.
۱۳۸۷ آذر ۲۸, پنجشنبه
۱۳۸۷ آذر ۲۷, چهارشنبه
۱۳۸۷ آذر ۲۶, سهشنبه
DANCETHERAPY,stay young baby
میدونی گوشیمو بردم انداختم تو سایلنتو زیر چراغ روشن خوابم برد دیگه فک کنم طرفای ساعت 12 بود البته قبلترش علائم زندگی مجددو داشتم جرقه میزدم، درسته که ادامه سردرد دیروزو داشتم ولی امروزاول کلداستاپ انداختم بالا، یه روسری پشمی که ازاین ریشه های آویزون داره به پیشونیم بستم مثه کردها شدم حتی از قیافم خوشم اومد رژ قرمز زدم نیمرو با فلفل سیاه درست کردم با بروتشن خوردم بعد پست دیشب که تو ورد مونده بود در کردم بعدشم کلی تا سایت پیدا کردم درباره video traceو ازین کارای...همممم:)
مامان کلی زنگ زد با زنگ تلفن هال از خواب بیدار شدم حرصم گرف هر وقت میخواد زنگ میزنه چون شخصیتم صورت خوشی نداشت برنداشتم رفتم صورتمو آب زدم خوش شه:P
همشهری زمانی جوانمان داشت قهوه ترکو بصورت حرفه ای یاد میداد که زحماتشونو بی جواب نذاشتیم.
در اثر تعویض کانال فهمیدم بیرون برف میاد که پرده رو کنار زدم و دیدم دیر رسیدم و صحنه رو از دست دادم!
غیر از اسمسای کاری(اهم!!) چنتا اسمس تحویل گیرانه داشتم:
یاسی به همین سادگی زده:
kheili du3t daram delara:*
دختر مامان دامن بلنده:
هی عشقولانه من،گونتو بیار یه بوس کوچولو کنم خوب شی بیای آلیسا بازی:دی
و
و
و
مامان بانو:Zangbezancheragavabnemidy(قربونش برم که ی آخرy رومینویسه)
دیدم نگرانم شده تا یاور مخابراتو استاد نکرده زنگ زدم که بیجواب موند.
-به همون دلیلی که شما جواب نمیدی!
-manchoncardarambamaram
فونتمو انگلیسی کردم واسه رسوندن منظور:
-khosh be halet manam car mikham,hahaha!
ای ول گرف:
-Azdasfarmonetmotmaenshammyfrestam
اون کلمه آخرشو نگا شبیه چیه؟myfirstam!!
-برف؟!!
برف!!!
-khoshbehaletan
(اتاق نسبتا تمیز،فقط کیف شیری با جوراب سورمه ای های تامی بغل هم رو زمین و پتو قرمزه هم از رو تخت ولو رو زمین افتاده و روسری کردی رو بالش،صدای آلبوم اسپنیش بوضوح از همه جای اتاق به گوش میرسد)
دخترشلوارجین و بلوزآستین بلند سورمه ای پوشیده درحالیکه موهای پرکلاغی فر برروی شانه هایش ریخته و آنهارا از بالا با گیره ای بزرگ محکم کرده رو بروی میزتوالت رژ236VOV اش را میزند بسبکی که نمیداند چرا موقه پیاده کردنش دوستان باو میخندند(ما از دل بازیگر خبر داریم)
(صدای دلنشین بستن در رژ)
گل! گل!
پسه دو..
میکوبدو میرقصد...
همشهری زمانی جوانمان داشت قهوه ترکو بصورت حرفه ای یاد میداد که زحماتشونو بی جواب نذاشتیم.
در اثر تعویض کانال فهمیدم بیرون برف میاد که پرده رو کنار زدم و دیدم دیر رسیدم و صحنه رو از دست دادم!
غیر از اسمسای کاری(اهم!!) چنتا اسمس تحویل گیرانه داشتم:
یاسی به همین سادگی زده:
kheili du3t daram delara:*
دختر مامان دامن بلنده:
هی عشقولانه من،گونتو بیار یه بوس کوچولو کنم خوب شی بیای آلیسا بازی:دی
و
و
و
مامان بانو:Zangbezancheragavabnemidy(قربونش برم که ی آخرy رومینویسه)
دیدم نگرانم شده تا یاور مخابراتو استاد نکرده زنگ زدم که بیجواب موند.
-به همون دلیلی که شما جواب نمیدی!
-manchoncardarambamaram
فونتمو انگلیسی کردم واسه رسوندن منظور:
-khosh be halet manam car mikham,hahaha!
ای ول گرف:
-Azdasfarmonetmotmaenshammyfrestam
اون کلمه آخرشو نگا شبیه چیه؟myfirstam!!
-برف؟!!
برف!!!
-khoshbehaletan
(اتاق نسبتا تمیز،فقط کیف شیری با جوراب سورمه ای های تامی بغل هم رو زمین و پتو قرمزه هم از رو تخت ولو رو زمین افتاده و روسری کردی رو بالش،صدای آلبوم اسپنیش بوضوح از همه جای اتاق به گوش میرسد)
دخترشلوارجین و بلوزآستین بلند سورمه ای پوشیده درحالیکه موهای پرکلاغی فر برروی شانه هایش ریخته و آنهارا از بالا با گیره ای بزرگ محکم کرده رو بروی میزتوالت رژ236VOV اش را میزند بسبکی که نمیداند چرا موقه پیاده کردنش دوستان باو میخندند(ما از دل بازیگر خبر داریم)
(صدای دلنشین بستن در رژ)
گل! گل!
پسه دو..
میکوبدو میرقصد...
اشتراک در:
پستها (Atom)


