
۱۳۸۸ آبان ۱۹, سهشنبه
STOP

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه
آرچی صدا بده
هی گفتم چرا تنهاس، هی گفتم برم بش بگم حواسش جمع باشه ، شاخ بازی درنیاره، هی میدونستیم یکی باید یه چیزی بگه، این کدورت چندین ساله خانوادگی رو تا بذاریم کنار، از پهلوی هم رد شده بودیم.
حالا نشستم دلم مور مور میشه، 3 شبه خبری ازش نیس، بعد از ده سال از نزدیک دیدمش،
انگاری آخرین نفریم بودم که دیدمش، خدا کنه زودتر یه خبری ازش شه، برم بش قول بدم پارتی بعدی دعوتم کرد، نگم مال سوسولاس، باش دوئل رقص بذارم بشرط اینکه دفعه دیگه تو خیابون دیدتم سلام کنه
۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه
پسربچه ای بودم ده یازده ساله وسط یک خیابان بزرگ در یک شب طولانی، اتفاقا هیچ جاشم ترسناک نبود ، پر از جمعیت بود، همه ساکت بودند و حُباب درست میکردند، دو طرف خیابان کولی هایی بودند که حباب درست کن ها را به قیمت 268 تومان میفروختند، من از یک سری آدم که داشتند در سکوت فوت میکردندو حباب به هوا میفرستادند و حسی مبنی بر مذکر و مونث بودنشان هم نبود و خویشاوند بودند گویا پول گرفتمو از یکیشان خریدم، شروع کردم فوت کردن، هر فوت کلی حباب، حباب ها ظاهرا حباب بودند و به همان زیبایی اما محکم بودند، سبک بودند و به سیاهترین آسمان خدا میرفتند و نمیترکیدند فقط به تعدادشان اضافه میشد، و اندکی نور که معلوم نبود از کجا بود هی انعکاس پیدا میکرد، بیشتر و بیشتر، بعد احساس شادی کردم، چهره ها همه لبخند میزد و لبخندها روی چهره هایی زیر رقص نور گشادتر میشد.
۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه
۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه
"...صدا نمیاد بعد میبینی بچه هاش نشستن دارن تربیتش میکنن..."
همینجوری داره از این اتاق به اون اتاق میدوه تا یه رژی ریملی چیزی پیدا کنه بشینه همونجا بزنه بدوه دنبال وسایل کیفش وسط راهم هی زندگی آینده منو تصور کنه
پُستایی که دوس دارمو میخونم
- امروز دانشگاهی یا کار، کلاس زبان پهلویتو میری؟
"...نشسته رو زمین داره گریه میکنه..."
-نه، میخنده!
"داره گریه میکنه که..."
-نه! میخندم! میخندم!
"... دورشو میگیرن این مامانه اینجا نشسته گریه میکنه..."
- بابا کلی فانه! میخندم!
"... *&$@!×..."
-نیشنوم
صدای در میاد
- ولی میخنده
از زیر میز درمیام سرمو از پنجره میارم بیرون تو خیابون داد میزنم
- میییییییییی خَننننننن ددددددههه هه هه هه هه!
مردمی که هنو از خواب بلند نشدن دارن میرن سرکار ، میخندن، مردمی که از خواب بیدار شدن میرن سرکار
آجیمم داره میخنده
با انگشت خیابونو نشون میدم
- اینجوری !
۱۳۸۸ آبان ۵, سهشنبه
شما حتی در بیمارستان جان هاپکینز هم سرویسی که بمن داده شد رو نمیتونید بیابید.
بدین وسیله از کارکنان بخش لیزر بیمارستانه عذر میخوام که نمیفهمم چرا کار آدما باید اینجوری راه بیفته.
۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه
۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه
یه چیزاییو میدونیم، هممون، ولی باید یکی که بلده یادمون بیاره، بموقع، تا بیایم برسیم به خودمون و از این مرحله زندگیمون لذت ببریم.
چن روز بعد:
پ.ن. دیروز تو آل سینتس،فرانک دم بیمارستان قبل ازینکه دوستش ولو شه براش حسین کرد شبستری خوند، دوست الکلیش بعد عمل بسختی بش گفت:" دونستن یه کاری با انجام دادنش خیلی فرق داره." فرانک تو چشاش گفت میدونم یجوری که اون خوابید. و شما مرحله میدیدن.
۱۳۸۸ مهر ۲۸, سهشنبه
۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه
پیامبر
شووپ، شووپ، شووپ داره جارو میکشه ، حالا دیگه صدای سوتش میاد، امشب گاد فادره،
چشامو میبنده و نرم خوابم میبره.
۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه
When you say it's regular Don't forget that's it!
۱۳۸۸ مهر ۱۴, سهشنبه
اما این مسئله از چند جهت باید بررسی میشد که تا امروز به تعویق افتاده بود:
1.من در اتاق بغلی اتاقی که آجیه داشت توش«فکر» میکرد ، من در جیغ، سشوار شوت، سشوار یک ربع روشن، برگه ها شلق پلق پخش شدن، ینی مترسکه ضمن انواع آژیرا منو کشته بود و رفته بود آجیه متفکرم نمیذاش لمحه ای در کار علم تاخیر بیفته.
2.من متوجه شدم گور پدر مدال کاتا، اگه در بحران خدا هم یه سلاح سرد (حالا یا گرم) توی خود خود دستم بذاره ، من اونو پرتاب میکنم(این بر میگرده به مدال پرتاب دارتم) ، کجا؟ به دورترین نقطه نسبت به خطر(در آینه پشت سرم بود به جلو پرتاب کردم)
3.حالا که فهمیدم خودیه چرا سشوارو خاموش نکردم تا با آرامش بیشتری ریکاوری رو سپری کنم؟
4.آخه مگه کرم داری؟
جواب: بدیهیست
۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه
پ.ن. در حالیکه فک میکنم چجوری میشه از بغل کردنای ژاندارک خلاص شد، براحتی اون سه تا طلاق بعد انتخاباتو درک میکنم
۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه
۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه
بعد از دو سال و هشت ماه تو عالم واقعی و مجازی و هپروت سیر کردن آخر سر به خیال خودم بی خیال شدن، ایشونو یه گوشه ای از فیس بوک (ع) پیدا کردم، یه سنگی پیدا کرده بودو عینک گربه نره هم، رو اون نشسته بود اینم زده بود چشش، دیگه هم اون کچل دوسداشنتی من نبود، یه کچل خالی بود با یه لبخند، لبخندش آشنا بود اما، نمیدونم اونکه داشت عکسو ازش میگرفت چه مدت زندگیشو تو فکرش بوده ، اما لا اقل چشمش دراون لحظه آیینه ی کسی نبوده، عینکش شاید. پیجشم به روی همه باز بود که خب البته مفتخرم بگم با اینترستاشم که ویمن و دیت بود بیربط نبود، پایین عکسش نوشته بود پوک، نمدونستم پوک چیه ولی انگار که می خواستم بگم هوی عمو اینورو زدم روش: پوک! پایینترش گفته بود سند اِ مسیج گفتم چشم:" you’re still a good playmate in badminton?" بعد ادشم کردم رفتم سراغ والش ، اردیبهشت پروفایل درست کرده بود و 8 تا فرند داشت که یکیش یه کچل دیگه بود شیش تای دیگه هم دخترایی بودن که فامیلاشون یا با هم یا با این یکی بود که اینترست این دیت نبودن لابد، یکی دیگه هم سراسر آرایش بود که بسلامتی ایران نبود . اومدم تو پیج خودم و انگار کاری که از زمانش گذشته رو داری انجام میدی و براتم دیگه تموم شدنش مهم نیس دو تا کوییز دادم.
اما که انگار یه چیزی مهم بود که داشتم تستایی که اون داده بودو میدادم شخصیت کارتونیش خپل بود مال من شد پسرخاله اون دوست واقعی بود من شدم یه دوست خوب معمولی . بشدت پوزخند.
هر روز رفتم تو پیجشو نگا کردم اون بالا: Awaiting for friend request بعد فکر کردم این بچه های تجربی هر چن وخ یبار میلشونو چک میکنن یا اصلا اگه هم ببینه آن.تی.فیل.تر داره که بیاد فیس بوک؟ اصلا اینترنت پر سرعت داره که...
هفته دوم کشف کردم که به غیر از شاملویی که اونجا گذاشته و چارتا شعر خیام عکس هم داره ، وقتی عکسش تکی باشه با دختره، دوربینو میده دست دختره موزمار میره وایمیسه، تو عکس آخر کاملا داره بم نگا میکنه دوسش ندارم انقد با نگاش حرص میخورم انقد از اینکه ریختن بقیه موهاشو ندیدم حرص میخورم که آی ای رو میبندم.
ولی باز میام یه نگا میکنم بالای صفحه و میرم، بازم ...
دیروز اون پایین گوشه راست یه 7 بود، پنج تاش بچه ها بودن که برای کامنت پسر خاله عمته ی من فحش نوشته بودن، یکیش درخواستِ دوستیِ طفلکی بود که شیش ماه از من بی خبری کشیده بود و تو این باکسم از دل تنگش گفته بود ، یکیشم
دستی که دو سال و هشت ماه پیش از رو شونم بلند شده بود یه کانفیرم زده بود به یه رکوِستی.
۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه
من چند ثانیه فرصتم بیشتر بود یعنی داشتم از اون سر خیابون میدوییدم که قبل ازینکه درو ببنده خودمو پرت کنم تو خونه و اون متوجه شد و کنار در وایساد و به انتهای خیابون نگاه کرد که مبادا ماشینی بیاد و باعث شد منم از چشای اون دست بکشمو ماشین یاسی رو ببینم که داره میاد لهم کنه، دستمو از پنجره بذارم رو بوقش که جاش اینجاس اگه پیدا نکردی بخندیمو وایسم جلوش که یاس اگه من برم کنار و دستمو بیارم بالا دیگه نمیبینمت؟بغض کنه بره و بمونم تنها و ببینم اون هنوز درو نبسته و کنارش وایساده تا من بیام، از وسط خیابون دلیوار داد بزنم سلامو برم تا نزدیک در نگهش داره که بیام بگه : «سلام بابا! » بله به همین گرمی و مجبورم کنه که زودتر از پله ها برم بالا چون اون کمردرد داره و من تو راه پله تو خونه تو دانشگاه تو تاکسی تو سوپر تا هفته پیش به اونو زنش فک کنم به قشنگترین پیریهای دنیا که امکان پذیره، به محبت به همه به کامل بودن به اینکه وه که چه خوشبخت میتونه باشه اون زن در کنار این مرد: برای نوش لباس ببافه و با هم به بافتن لباس برای همون که داره صاحب نوشون میکنه فک کنن و بگه آب جوش اومده چاییو بذارو چن دقه بعد کنار هم بی بی سی گوش بدنو چایی بخورنو بعدشم یه فیلم نگا کننو نظر بدن، یکی آواز بخونه و اون یکی گوش که میده خدا رو شکر کنه که پشتش گرمه.
تا اینکه مامان بدون اینکه بدونه همه چیو بهم ریخت : مامان از اینجا چطور میشه رفت بهشت زهرا؟
اونجا رو میخوای چکا؟
این پیرمرده که میاد به دخترش سر میزنه صبح زود که داشتم میرفتم نونوایی ازم پرسید
۱۳۸۸ مهر ۷, سهشنبه
۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه
۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه
آخه چرا
چنان میپرن بجون هم دیگه که...
۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سهشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه
بیست و هفت شهریور هشتادو هشت من
۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سهشنبه
گره هایی که به دنیا می آوریم
۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه
I guess the lord must not be in Tehran
واسه همین منم انتظار چیزیو نداشتم چهارمیو خوندمو پنجمیو شیشمیو...
و هیچ وقت نخوندم:
۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه
سل
حالا هیچ چی دیگه منتظرم دوشنبه استاد راهنمام زنگ بزنه بم.
۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه
مثلا چکا کنم من که نمیدونستم قیمتش انقده باید قید تمام نقشه های پاییزو بزنم به درک میزنم
مثلا من که نمیدونستم ول میکنه میره وسط انگلوساکسونا دستمم به بیخ گلوش نمیرسه خب بره سلامت
زندگیه دیگه کوتاس حالا یه روزشو ببین چقده غصه نداره ناخوش بودی نشد گور باباش
یه بخش جدید داشته نمیدونستی؟ خب داشته نمیدونستی تا اون موقه جمعش میکنی
ویروس زده بابای سیستم عاملو دراوورده؟ حالا...
پروژت مونده وسط کارات رو دستت؟ دوسش داری حله
میدونی چیه؟ من امتحان کردم نشد
نمیشه همشو با هم بیخیال شد
یعنی اگه میشد من الان اینجا نبودمپ.ن: من جمله چی شد که این زرد شد؟پ.ن.2: یه باباجان پیر جذابی دارم که اون موقه ها که هی حرف میزد آخرش میگفت اینا همه مسئله است!
۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه
خب چه میدونم رفیقیم دیگه
ولی تو منو دوست داری.
؟
حاشا میکنی!تو اگه منو دوست نداشتی که اونجور اس ام اس نمیزدی.
؟؟
تو به من میگفتی (سرشو میگیره بالا چشاشو خمار میکنه و دستاشو به حالت مسخره ای باز میکنه) سعادتم.
من چی میگم؟
سعادتم
وا؟ بخوام عشقمو نشون بدم کلمات خیلی رمانتیکتری میگما، مطمئنی؟
متوجه میشم شوخی نداره،
(با گوشیش ور میره تند وتند میگرده و زیر لب میگه همین جاس)
ببین این کلمه هه نه که حالا یه نمه دری وری باشه ولی تو دایره لغاتم نیست.
(سکوت میکنم تا شلوغ نشه راحتتر فکر کنه ببینه داره چی میگه)
گوشیشو میگیره رو به روم پیروزمندانه لبخند میزنه
جعبه عینکمو میذارم تو کیفم و یه بک میزنم تو گوشیش یادم نیس گوشیش چی بود ولی خیلی نرمو راحت بود همه اس ام اسای مربوط بمن همونجا بود
زیپ کیفمو میبندم . روی اولین سِنت بالای اسمم نگه میدارم و دکمه وسطو فشار میدم.
کیفمو میذارم رو شونهام ، گوشیشو میذارم جلوشو میرم:
?Me: Chetori dokhtar? Dige naioftadi too joob? Kojaee
۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
only for you my MAN.utd
خاموش
خواب.
صدای گرین سلیوز میاد، قطعم نمیکنه ،خب! باش میخوابم، از زیر بالش سُرش میدی بیرون عکس باباس، انسر میکنی میگه بپر بازی منچستره میشینی تو تخت: با کجا؟ آرسنال. دقه چنده؟ نیمه دومه.
بعد دیگه خب چه کا کنم خب؟ پتوبه بغل میرم رو مبل هال بالا سر جنازه بارونز پَهن میشم، میخندم لذت میبرم فندرسارواونور میبینم واسه قد کوتاه این جدیده بن فاستر حرص میخورم دقه نود و شش ثانیه دومم جیغ میزنم پتومو میگیرم بغلم برمیگردم سر جام.
عمه من که نمیره تو ضمیر ناخوداگاهه همیناس دیگه!
خاموش
خواب بد!
۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه
۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سهشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه
گاهنامه
1.گاهی اوقات بابای دوستت اینا تو خونشون تو شهرشون وسط هال دراز میکشه،
گاهی اوقات تو مجبوری تو حموم لباساتو بپوشی بعد لباسا بت چسبیدنو آب از سر و کلت جاری خوش و خرم میپری بیرون،
گاهی این دو تا زمان و مکانشون رو هم میفته
2.گاهی چک و چونه ها جواب میده بعد از آنتراکت کلاس زبان تا آقای تیچر میاد تو، پیروزمندانه میگی : «آی ساتیسفاید هیم!!» ، نکه از پایین تا بالاتو فلانمآبانه نگا نکنه بگه: «هَو؟!»، نه!
3. حالا تا اینجاییم دیدی میای مرد میدون باشی میبینی هرکاریش کنی سرکار بانو علیه هستی؟ آقای تیچر داره رکورد میگیره : کی رکورد آدامس جویدن داره، بعد میگی آی هو انودر رکورد، این فکت آی کنت کیپ اِ گام مور دَن 5 مینتس، فرموده میشوید: وای؟ با انگشتتان یک سایزی را در هوا نشان میدهید که یعنی تاینی بعد : آی جاست لایک دِ فرست تِیست آو ایت، اینگونه است که همانمآبانه قدمی بسویتان ورداشته میشودو مهربانی چشم خُمار که : ریِلی؟ (بو خودا!)
4. گاهی قصد میکنی آقای هنری را قانع کنی که بی خیال! ما حالی نداریم که مشمول گردید و مشعوف، ظریف است لذا پیشنهاد میدهید تا کافهای جایی بروید جهت باقی قضایا، باقی اما از قدم اولتان شروع میشود که آقای تی اِی را میبینی اما خوب مسئلهای نیست با خانوم تی اِی است، همه لبخند میزنیدو نرسیده به چهارراه گله ای از دوستان همکلاسی در حال بازگشت از سینما هستند جالب اینکه سلام و علیکی هم در کار نیس تا فکر شود گربه دیدهاند، بعد خب اگر فکر میکنید با رد شدن اتوبوس اردوی سه روزه یزد که با تاخیر میرسید کسی از دانشکده نمانده که ختم بخیر شود، باز هم آیایایایای! ژاندارکو دوستان در کافه منتظر بودند.
5. گاهی یادت میآید پدرجانتان یک ماه پیش در چنین روزی پرسیده بودند اینو نگاه کن ایراد نداشته باشه، شما الان ویرت میگیره از تو کمد کپی فرم جیآرای سابجکتو در میاری یه نگاه به Sciense اش میکنی، میری یه کدیین میندازی بالا.
6.شما میری کوه با خودت بدمینتون میبری؟
7. ضمنا هنگام نواخته شدن با باتوم اگر فحش دیگری جز «بی ادب» به ذهن سرشارتان خطور نمیکند، به سهیل ماجرا بگویید لا اقل آزاده باشد.
تا برنامه بعدی،
خدا
نگهدار
۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه
به این فکر میکنم که یکی داره به یکی دیگه میگه چند روز پیش تو کانال آب مُرده پیدا کردن، بعد شاید داره نگاشون میکنه میگه گم نشده بودم، دوشو میزنم.
یه لیوان آب میخورم ، میام تو اتاق دکمه ضبطو میزنم، دستم از رو حوله میره کنار، حوله میفته زمین، ولش میکنم میرم رو تخت دراز میکشم، به میز خالی نگاه میکنم ، به صندلی کج :
روزهای آینده را میجویند
و نمیدانند
بانو
در گذشته
ماند
تا آینده
سرگردان باشد*
*شعر و صدای کیکاووس یاکیده
۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه
افکار گنجیشکک جوب چارراه ولیعصر
۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سهشنبه
گاهی انسان نعره
پ.ن. سخت ، دردناک، مرده شورشو ببرن آلوده به احساس
۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه
صداها بلندتر میشه یه ساعتم جلو میاد به لطف 20:30
صدا و سیما با وجود ننگ بودنش در مقابل قاتل بودن حضرات کم میاره، بعضیا دارن جمله فریاد میزنن: همه دیگه میدونند این پست فطرتای بیشعور عوضی اعتراف دروغ میگیرن. یکی داد میزنه : همه میدونن اعترافات دروغه!دروغه!از کوچه پشتی میگن شکنجهگر حیا کن، زندانی رو رها کن میرم سمت کوچه روبه رویی داد میزنمش اون ورم راه میفته بر میگردم این ور ماشین گشت میاد تو کوچه مردم دیگه دارن میرن. داد میزنم الله اکبر و تا جایی که میتونم میکشم، صدام تموم میشه ، آجیه دستمو میگیره میاره سمت خرپشته، میگم م.رطضوی قاتل اعدام باید گردد. میگه رسیدگی میشه دستمو میگیره وقتی میایم خونه همون ساعتیه که صداها تازه شروع میشد. من مردم آگاهمو دوست دارم.
۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه
۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه
۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه
هنر

گودر
۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه
جوانان سرمایه کشورند*
اگه دارین با گوشیتون بازی بازی میکنین تا نوبت ابروتون برسه اشتباهی نزنید رو ویدئوکلیپس، ینی ممکنه یکی از روزای زندگیتون رفته باشید سالن حجاب منتظر میرحسین و زهرا باشید و ملتم ازینا خونده باشن، خانوم بغل دستی ِ بگه این همه اومده بودن؟ بگی حتی رای داده بودن،
بعد صبر کنی تا صدات کنن یه دستمال بدن دستتو هی ابرو بردارنو تو هی اشکتو پاک کنی
*تیتر از اماممون؟ امامشون؟ ...؟
۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه
اصل باشه بر عدم اعتماد یا شما بزرگ شدی لطفا
نظرتون درمورد این دو تا جمله کوتاه چیه؟ میزان هیزی چجوری در حد کمتر از پنج دقه که دست کم سه دقش یارو پشت دوربینش بوده کشف شده؟ ببینید یک گوسفند هم وسط گرما دنبال دو تیکه علف باشه بش بدید بگردید یکم دیگه هم پیدا کنید دوباره براش بیارید متوجه شما میشه، ویک گوسفند هم حواسش به شما باشه شما احساس خوبی خواهید داشت، اما موضوع برداشت دوست ماست که در قسمت دوم جملش اومده و کوته بینی که به حسادت ختم میشه. باید در همون دامنه دید حریمشو براش مشخص کرد:
داشتم میرفتم به محض اینکه جملش تمام شد برگشتم سمت آقای دوربینی، وقتی متوجه شد دارم سمتش میرم خندیدم، ازش پرسیدم اسم من یادش میاد که جوابش البته حتی با فامیل بود، گفتم میتونم میلتونو داشته باشم لبخند زدم جوری که همه ببینن واسه عکسی که ازم گرفتین !میخواستم از جزییات نمایشگاهو اینا هم با خبر بشم، هم موضوعتون هم کارتون جالبه! "شما البته شمارمم میتونین داشته باشیدخیلی خوشحال میشم در خدمتم" جواب بود، طوریکه فقط ژاندارک ببینه باش دست دادم، سه قدم فاصله گرفته بودیم که گفت منتظرم! سرمو تکون دادم که خیالت راحت.
خیالشون راحت.
خیالم راحت که نه ژاندارک هیشکی دیگه تا اینجا دخالت نمیکنه !
خوشتون اومد؟
خب من در اون یک لحظهای که ژاندارک اینو گفت گذاشتم رو حساب دوستیو حماقت من و حتی فکرنکردم که همین حساب کلی مشکل داره، تو اون یه لحظه از حرف دراوردنشون ترسیدم،داد زدم: مانیا د ِ بیا بریم !ما دیگه اینجا کاری نداریم و مثه گوسفند کذایی سرمو انداختم پایینو دنبال سرکرده رفتم.
حالا همه با هم: "خاک بر سرت!!"
۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه
۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه
۱) ما، گروهی از وبلاگنویسان ایرانی، برخوردهای خشونتآمیز و سرکوبگرانهی حکومت ایران در مواجهه با راهپیماییها و گردهمآییهای مسالمتآمیز و بهحق مردم ایران را به شدت محکوم میکنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی میخواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان میدارد «تشكيل اجتماعات و راه پيمايیها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده و بیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدیبخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه
سلام جناب ژاندارک دوسداشتنی که امروز از بلاگ من پردهگشایی کردی!
الآن حال مامانتان حتما خوب است، گوشهایشان کمی تحمل سروصدا را ندارد و فحش است که به مردم وطنفروش ارزانی میکنند،
من اما خیلی خوب نیستم، نگرانم ، مامان داستانها گفته و استدلال تاریخی آورده که دیگر با تو حرف نزنم که خطرناکی بعد از اینکه گفتم مامانت از پرده نگاه میکند که کدام بیعقل وطنفروش بازیچه دست آمریکایی(!) شبانه از گلویی که جز تهش صدایی نمانده فریاد میکشد، و تو خواب دیده بودی و نتیجتا رای سبز دادی ولی حالت از این مرتیکه ی ... بهم میخورد و ما نیز جوگیریم و نادان! بابا دمت گرم میذاشتی دو روز دیرتر میرفتی راهپیمایی سبزها خوابت به شب انتخابات نمیکشید !
جایت خالی وقتی مشکلی با امتحانات نداشتی و راحت همه را میخواندی یک درصد نامعلومی هم بودند- که الآن تعدادیشان نیستند-رایشان گم شده بود، دزد پیدا بود اما رسما اعلام نکرده بود قاضی محکمه است، این بود که تا اعلام رسمی هنوز نمیدانستیم چطور جهتگیری میکنند و منتظر بودیم تمرکزمان برگردد الان فهمیدیم این روزها هرگز، هرگز برنمیگردد، هیچ چیز منطقی نیست، چرا طبیعی جلوه دهیم؟چرا باید امتحانات برگزار میشد؟ پای کوبیدیمو آواز خواندیمو دست زدیمو تا در هر کلاس برگزارکننده امتحان وضعیت را حفظ کردیمو امتحانات را در 14 دانشکده به شهریور انداختیم.
به مامانتان اطلاعرسانی کنید هماکنون یک ماشین ارتشی گنده ی معلوم نیس چی جلوی خانه ما پارک کرده دیدبانی میدهد، منم انقدرها هنوز شجاع نشدهام که دلهره نداشته باشم ، شیشههای ساختمان سرکوچه را ریختهاند و مقداری هم از آدمهای توی کوچه کم شده، امشب هنوز آمریکا بمون چیزی نگفته بود که با مامان رفتیم پشت بوم، همه ی همسایهها بودند کلی با هم دوست شدیم شماره گرفتیم خبر گرفتیم من با ادامه ی صدای خود ملت را همراهی کردم در ادامه صدایم تمام شد و سوت زدم، بقیه حرفها هم راجع به خیانت و حمایت بود که سرکار مطلعند.
امروز بچهها در بغل هم میگریستند، کسانی که در کنارشان بودند جلوی چشمانشان شهید شدند، تا حالا خود لرزانت را بغل کردی؟ کیبوردت چندبار زیر دستان بیرمق خیس شده؟
! Nighty night
۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه
بعد خب چه میدونست که مای 15 یا 16 ساله سوال اولو جوابی میدادیم که به عقل نگارنده اشکالاتی رو وارد میکرد ، سوال دوم به نوعی تکرار سوال اول بود و از اونجا به بعد جوک خور قضیه بالا میگرفت ، قرآن بود یا هرچی که وسیله میشد.خب لابد عدهای هم بودند که یاد میگرفتند با هر سوال عدهای را باطل شمرده خود را پاک و منزه مییافتند.
حالا این آقا شده شبهای جام جم، پاش از شبکه 2 بیرون نرفته سرش از سه اومده تو خونه های ملتی که دارن مالیات میدن، مبرهن است که شرط خواندن بیانیه موسوی جهت اعلام برای حضور در هر برنامه زنده تلوزیونی داشتن سواد است، آقای قرآنپژوه همچنان در مرحله طرح سوال است و ظاهرا جوابها را با تعجبهای انتهای هر بحثِ یکجانبه کسانی که باید میگیرند.
من عذر میخوام ولی الآن همون ساعت 12:22 شبه در واقع بیستو هشتمه ولی من هنوز نخوابیدم که 28 ُم شه، یعنی انقد داد زدم که گلوم درد بگیره، انقدر هم راه رفتم که پاهام سست بشه، در واقع دارم سعی میکنم بگم انقدی هستم که خوابم بیاد ولی همونقدر هم دارم میلرزم از خشم، از دیکتاتوری تمام نشدنی چماق و باتوم و زنجیر و قمه و نارنجک و گلوله، از اینکه قبل از خواب فکرم شده چطوری صحبت کنم، بله دوستان من این روزها زبونم میگیره ، من موقع حرف زدن با هجوم کلمهها به خودم میپیچم بین "ض" حضور و "ث" کثافت و "ج" زجر معلق میمونم و 20تا موتور هزار در حدود همین ساعتی که عرض شد-راکبان لباسهای رییسجمهور منتخب رهبر به تن- بسته به شکم هرکدام دو راس یا سه راس را سواری میدهند- زیر پنجره اتاقی که گاهی در آن میرقصیدم-که حساب دستمان بیاید، حق دارند، جناب خدا هم به مخلوقش حساب میبرد وللهِ ، گاومیش را شاخ ارزانی کرده ، حالا چندتا چندتا جلویش رژه میروند شاخ دادی که دم دراوردیم، بزن کنار برادر که با همین شلنگ نشد با تیزی اصغر نخورد با میله کاظم نزد حاج حسن تیر خلاصش حرف ندارد، حسابمان را با تو پاک میکنیم تا راه باز باشد جهت قلع و قمع مخالفانت.
صدای انفجار از طرف میدون میاد، و الان نیم ساعته که شعارا رو الله اکبر مونده، همینجور صدای انفجار میاد فریاد یه نفر که دیگه الان تنهایی داره الله اکبر میگه، نگران میشم، موتورا میان که به اون سمت برن گاون دیگه ته کوچه بستس فقط من باید صدای این همه موتورِ زیر پنجره رو یه بار دیگه تحمل کنم که نمیکنم، دستمو فشار میدم رو گلوم، به مامان میگم انقد دور خودش نچرخه بره بخوابه، میرم شیر بذارم رو گاز گرم شه، صدا نباید از بین بره
۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه
o-:
۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه
reminder
به زیبایی و رعنایی کمان پور دستانی***جهانگیری، جهانجویی، جهانی را جهانبانی
میگه از کیه؟
میگم نمدونم
میگه شیرازیه؟
میگم نه اِمممممممم تو زورخونه میخونن
پینوشت: اصلا همه دبیرا قبل از اینکه مامان باشن دبیرن، ینی قبل ازینکه قربون صدقت برن مسئولی، ینی سوال میپرسن
۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه
از اون دوم خرداد تا الان دلم می خواس روز تولدم مثه اکثر خردادیا یه روز خاص باشه،
- تلویزیونو دیدی؟ امسال روزشمارم گذاشتن
دیگه از اینجا به بعدش دست خودمه*.
*دستبند سبزمو میگم;)
۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه
بس رنج زخروش این شط

گاهی تا دم در میری دنبال آجیه میگه میذاری بیام تو بخوابم؟ دستو میذاری تو چارچوب: تصمیمیه که خودت گرفتی
گاهی شب قبل گریه نمیکنی و با کابوس میخوابی
گاهی حتی دلت تنگ میشود انقدر که میگی تحمل ندارم، شمارشو میخوای و تمام.
گاهی تمام شدن اینجوریس که میبینی این شماره وجود دارد، دو سال بوده که وجود داشته، حتی قبلترش هم
زنگ بخورد برش میدارد میبینی وجود دارد کسی که دو سال وجود نداشت ولی بود صبحایت بودوکنار میز صبحانه و ظهرهایت بود و سرباز سر چارراه، حواست بود وقتی کاری به دلت نداشتی کشک بادمجون بذاری که بامجون بش نمیساخت، که شبها با خیالش میخوابیدی و اصلن از کجا میداند که چجوری نازت میکرد؟ چجور جوابت را میداد و کی جواب نمیداد و نگاه میکرد، گاهی آن سر میز آنتراکت بودو تو جزوت که مینوشتی انگشتای دست چپت تو دستش بودو ناخنهای نامنظم و از ته گرفتهتو بررسی میکرد و داد میزدی انقد نچ نچ نکن دستو میکشیدی تو چشات میخندید که وحشی. اصلن بلد است که ساعت 3 شب که از خواب میپری و میری برای یه لیوان آب توی آشپزخونه دلت هیپ هاپ میخواد،میداند آنجا دنس فلور توست،که شتری میرقصی با کف روی ظرف ها؟ بلد هم که باشد نمیداند که تا 4 صبح با تو رقصیده بدون یک کلمه که ادای رقص مونیکا رو دربیاوری بشود چندلر.نمیداند خودش راضیت کرده که دنبالش نباشی.
زنگ بخورد بر میدارد گوشی را! به همین سادگی متوجه میشوی که تمام.
چند روز بعد تو به او زنگ خواهی زد و از او خواهی خواست که با دوستش صحبت کند که بس کند(میکند آیا؟) که دختر مامان لپ قرمز تنهاست که همه رفتهاندو مادرش هم به زودی، که دوستش بیاید ببیند زیر چشمهای دختر دوست داشتنی را که حرفهایی که به نزدیکترینها نمیزند او میتواند بیرون بکشد، که لطفا اگر روی شما حساب نمیبرد به یکی دیگه از دوستانتان بگویید خبرش کنند در قلب او زیر منگنه یاد دوستتان هم پرس شده است.
نمیدانم شاید اگر گفته بود شما نه، تو! در راه برگشت به حال خودم اشکی هم بفرستم.
انسان بزرگ هم میشود
۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه
کور
فقط مواظب باش که سرش به کدام طرف است،اتفاق خودش نمیافتد،
که صورتت را بشویی که چشمانت را باز کنیو بشینی تکمیل کد و هی عقلت کار نکند، گفتم که اصلا خودش نمیافتد!
۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه
شبهای جذاب

*مرجع ضمیر" ش"میاد میرسه به دلمون نه خودمون
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه

نمیفهمیم که ...
ماندهایم "هی گویان" و محظوظ طنین صدایمان.
امروز بعد ازینکه فهمیدم هر چه بیشتر خودت باشی ، اتهامت سنگینتر است،گوش تیز کرده هی را شنیدم و راه افتادم، البته چیزی بارم نبود رفتم تا خودم را گم کنم.
رفتمو رفتمو روزنامه خریدمو رفتم، تا رسیدم به پارکی.خیلی خوب بود من را گُل صدا میکردند،زیر سایه درختی نشسته بودم توپشان که بمن میخورد فریاد میکشیدند گُل! روزنامه ورق میزدمو یادم بود که لبخند را فراموش نکنم.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه
Adoring Yasmangula
یاسی یاسی یاسی مچکرم که دله رواز تو اون غصه دراُوردیو انداختی یکم اینورتر تو زمین معده
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه
صاف و سفید و بکر
قبول کنیم پشهای که زیر بازو را پیدا کرده چارهای جز نیش زدن نداشته است
و باور کنیم
پشهای که مچمان را گاز گرفته نمیفهمد که چرا «ساعتش» را میخارانیم.
شیرولرم بخورو راحت بخواب12:22
باشه بابا ولی گاهی شیر قهوه به همان آرامی از لیوان منچستر نشان مری را میگیرد به قصد معده ای که ناخدایش مدت هاست دلش را به دریا زده
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۸, جمعه
خوب گوش کن

خوب که گوش میکردی...
اصلا چطور میتونستی گوش کنی وقتی یه ریز داشتی حرف میزدی، وقتی که حرف حرف تو بود، انقدر جز تو نبود که،
فریاد و فغان بچه ها بلند شد و داد و بیداد مادرایی که پاشون یجا بند بود و گریه و زجه و التماس و بعد از اون فقط ناله هایی از اطراف ِ جای خالی یه دسته چمن سبز و تازهای که وسط حرفات از جاشون کندی انداختی اونورتر.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سهشنبه
من فقط به این خاطر نشستهام اینجا که یک چیزی در مورد بیتفاوتی، بیتوجهی یا هر چیزی مثل این بنویسم. یک چیزی در مایههای اینکه چرا ما حواسمان نیست که چه زود از دست میدهیم داشتههایمان را. دوستهایمان و دوستداشتههایمان را. خب چیزی که میخواهم بگویم اینست که اگر حواسمان بود که چه اندازه سیال است دنیای دور و برمان. چقدر این امکان ِ امروز برای فردا نیست. چقدر قدمهایت امروز میتواند نزدیکتر باشد، فردا دورتر؛ این طور این کوچهها را بدون اینکه ببینی همهی آن چیزهایی را که باید ببینی رد نمیکردی. دنیای ما آدمها پر از لحظههای ماندگاریست که عمر ماندنشان بسته به ارزشیست که برایمان دارد. این عمر ماندن یا در مجاز است یا در واقعیت. حقیقت اینست که ما همیشه دوستداشتههایمان را، رویاهایمان را، خواستههایمان را توی کولهبارمان حمل میکنیم. فراموششان نمیکنیم و با هر ردی دوباره برای خودمان زندهشان میکنیم. یک روزی، یک جایی میبینیمشان، دوستشان میداریم، برشان میداریم میگذاریم توی کولهمان و راه میافتیم. حالا یک وقتی هست از این بازهی عمر که میتوانی این آرزوها را لمس کنی. دستت بگیری و دیگر خاطره و خیالشان را فقط توی کولهات برای همهی عمر پشتت حمل نکنی. به هیبت آدمی، مدرکی، مسکنی، احساسی؛ این وقتها باید حواست به خودت، قدمهایت، سوی حرکتت باشد. این طور که نباشد، یک روزی حواست جمع میشود که کیلومترها دور شدهای از آن مسیری که باید و خب تو را و زندگی را و آن آرزو را چه فایده دیگر، که دور افتادهای. خیلی دور.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه
هرگز نمیدانستم که کافه را با هم کافه کردید
خانم آز فیزیکی میشدم که گزارش ِ کارهایی که کردی را از تو میخواستم،
بارهایی که مدار را خودت بدست گرفتیو با سرعت بستیو چشمهایش جا ماند را که نمیخواستم،
یا مداری که بسته بودرا به سرعت باز کردیو به کندی همه ی آنها را همانجا که بودند گذاشتیو لبخندی که این شد را شاید هرگز نمیدیدم،
و فریادت را هم شاید هرگز نمیشنیدم که: نه!!این پل نیست!
شاید سکوتش را میدیدم وقتی که بقیه : چه کارش داری؟پُله! را میگفتند،
و فکر میکردم که پس ندیدم اعتماد تو
و
نَفس او را،
برگه ها را که میگرفتم ، میگفتم آزمایشتان که تمام شد صحبتی دارم
که حرفی نباشد پشت منی که بعد از نمرات رفته ام
نمرات همگروهی ها که نزدیک بهم باشد همان باشد نمره شان که عموما خوب است نباشد هم با مُرادخانشان وفقش میکنیم
گل از گلشان که شکفت خدایی میکنیم:
و اگر تفاوت زیاد بود،
حقی خورده شده
نمرشان را جابجا میکنیم،
باشد که جبران شود.
- هیچی باندازه قهرمانیم در هسته گوجه سبزو به باغچه ای در اعماق پارکینگ استادا تف کردن (بارتفاع تقریبا 10متر) حال نداد، حتی به داد نگهبانه م میارزید که احتمال میداد هسته هه منو تف کنه اون پایین-این اوج سازندگی زندگیم بود،شما خوبین؟
یبار بحث ریکام گرفتن از استادا بود،که حالا ما خودمون مینویسیم میدیم اونا برا امضا ولی اصلش اینه که اونا بنویسن درشم مُهرو موم کنن بدن خدمتمون که مام خوشال بدیم اونور دنیا بعد درشو وا میکنن مثلا نوشته یبار غلط کریم نامبرده رو دانشگا قبولش کردیم شما دیگه ازین غلطا نکنین.
حالا که جواب تست مرکز روانشناختیه تو کیفمه بعد درشو با چسب یه ضربدر زدن با ماژیکم رو چسبه هی ضربدر زدن،بعد هیچ گُلی هم اطرافش نکشیدن تا من برم بدم آقای اَصابی ببینه چمه،یک همچین خاطره ای که ذکر شد یادم اومده
- یعنی حامل امین یک پیام سری درمورد خودت باشی هم ازوناس که تو کتاب مقدسمون اومده بش میگن ابتلا!
وقتی پای Date در میان باشد
انگشتمو رنده کردم:(

یه چیزی که شاید دلیلی براش نباشه ولی خودت میفهمی
و با تو یه گوشه ای از دنیا میمونه تا هستی
شاید کمک کنه اونایی که براشون دلیل هست بهتر فهمونده شه
و بی تو بمونه چن گوشه ی دنیا حتی وقتی نیستی
شایدم نه.
پ.ن1: راستی پروژه که نبود اینی که تحویل دادم،باقلوااا!!!
پ.ن2:فقط میخوام آرومتر باشم تا کارام سریعتر پیش بره،هر چی آرومتر،سریعتر،آرومتر،سریعتر،آرومتر...
۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سهشنبه
۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه
۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه
۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه
i dont want to be so,i really dont want:(
ساعت 5 بعد از ظهر یه 12 فروردین کوفتی،
تازه داد زدم،همه رو پرت کردم بیرون، بی هوا یه تیکه تپل پرت کردم ،دیوونه شدم،مامانو بوسیدم،بوسیدم،بوسیدم،
میرم بخوابم.
۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه
حالا بچه اومده نشسته داره داش مجیدو مرتضی و نمیدونم چیو بم معرفی میکنه و من بش میگم اگه به دندوناش زبون بزنه تا آخر عمرش دندوناش زشت میشن، میگه میخواد آدامسشو قورت بده ، میگم میل خودشه ولی راستی میدونه که این آدامسه میره تو شکمش یه سرش به شکمش میچسبه یه سرش به غذاها بعد هی راه میره اینا میخورن اینور تونور و خلاصه حالش بد میشه میره مثه اوندفعه بیمارستان تازه معلوم نیس حالش خوب شه یا نه ، میره سمت سطل آشغال میگم میچسبه اینجوری بنداز تو این دستماله مبهوت میندازه و تا برمیگرده سمت سطل،
آدامسمو قورت میدم.
پینوشت: در بهترین وضعیت سرماخوردن یعنی فراغت از ماچو بوسه های چندش فراوان نوروزی، مخصوصا که دایره محرما اینجا یکم زیادتره اونورتره
۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه
تمام
۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه
۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه
P:
راستی تو خدایی GPS هم که داری، هر وقت حوصلت سر رفت یه نگا بنداز قسمت «اختیار» ببین دلآرا با کد ...1314/13131313 (البته کُدش عدد گنگه که ما آدما هنو تا آخرش نرفتیم) میخواد کجا بره، بعد بیا سراغ جی پی اسه، بعد ملتو ول کن کر کر خنده راه بنداز، اینم باج،
حالا دیدی؟
۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه
I can fire the world right now

چرا یک جعبه مدادرنگی میخریم؟
برای این منظور باید دو سال پیش باشد، 20 واحد تمام اختصاصی داشته باشی و درست در قسمت میانی ماجرای امتحانات پایان ترم باشد، هوا برفی و عاشقانه باشد، انقدر برفی مثل صفحه اول دفتر نقاشی و انقدر عاشقانه که هرچه پول ته جیبت مانده بدهی تا خط خطی کنی این همه سفیدی پر عشوه ی وسط امتحانات را.
حالا که نمیتوانی احساس را دور کنی کشان کشان وسط میدان بیاوریش و زردو قرمزو سبز،بین خطوط ولش کنی، و آن را که نفهمیدی به دام نارنجی بیندازی، خشک کنی در دستان پاییز و آن بی شرف را که هرچه میفهمی جای دیگری خود را عوض میکند بنفش میکنی و نگاهی پیروزمندانه و چپ چپ که:how you doing?
نمیآیند و میکشی، کم که آوردی جعبه را باز میکنی و شیرجهشان میدهی وسط کتاب، بهم میخورندو صدای شیرین اعتراضشان که آمد دو نقطه دی میشوی، تو را دنبال خودشان میکشند تا آخرین روزهای برفی.آب میشوندو خنک میشوی.
چگونه میفهمیم یک جعبه مدادرنگی «غیب» شده؟
برای نیل به این یکی منظور باید الآن باشد،سه پروژه که وزن قابل قبولی از امتحانات پایان ترم دارند هم از شنبه تا سه شنبه باید ارائه شود،اعتماد به نفست خارش داشته باشد و نه تنها بویی مبنی بر اینکه کجای سال هستیم به بینیت نرسد که آسمان شب کویر را هم از دست داده باشی،در کمد را باز کنی نباشد، کتابها را روی میز بگذاری،نباشد که توجزوههای دیگر را هم بیرون نریزی نباشد که تو طبقههای دیگر را خالی نکنی نباشد که اسمشان را فریاد نزنی نباشد که کشوها را دامبو دومب بهم نکوبی نباشد که سر دیگری داد نکشی، نباشد که دوباره آن آلبوم را نبینی که محل سگش نگذاری .
نباشد که دردت را لایش بپیچی.
پی نوشت: موهامو!
۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه
دیر رسیدم، چشمها رد کارپت انداختن و پرند رو دیدم که پا نشد سوت بزنه!تا اون موقه اگه فکر کرده بودم به رنگ کرم کاراملی و سنش بود.
بعد کلاس طبق قرار با مانیا رفتیم برای مجلس لباس پیدا کنیم، از یه سِت خوشش اومده بود تاپش اندازش نمیشد رفتم تو اتاق پرو کمکش کنم،عینکشو برداشتم، یادمون افتاده بود به "مادر شوهر هیولا" و هرهر خنده را افتاده بود،عینکشو گذاش رو چشش گف حالا چجوری درش بیارم؟عینکشو دراوردم که اینجوری! و برگشتم پشت سرمو نگا کردم.
- جایی میخوای آویزونش کنی؟
اومدیم بیرون آقاهه کلی عصبانی شده بود میخواس هیکل مانیا رو نقد کنه که از قیافم فهمید باید خفه شه و مانیا گف بم افتخار میکنه.
ینی اون دستایی که اینو دوختن مال یه خیاط تپل قد کوتاه سرخ انگلیسی احیانا پیرمرد بودن؟ میتونه زنده باشه؟این رنگو مامان انتخاب کرده یا دایی یا اون موقعها مُد شده بوده؟ ملایمو گرمه!
تو پاساژ عقبتر از مانیا و فاطمه بودم، داشتم حساب میکردم: مامان درست همسن الآن من بوده!ینی زمستونم اینو سفارش داده بود؟
- مانیا خیلی فیته!بت میاد!
اُه!ینی مامان همهیکل من بوده!؟
فروشندهه منگه و داره دری وری میگه، هی سرش میفته رو میز، زیاد بحث نمیکنیم،میخریمو میریم.
دکمه دومی از بالا میکنه. میخندن چون تا میکنه اسمشو میذارم دلبری، ینی مامان تا کجا دکمههاشو میبست؟
باد سردو تندی میاد و از یقه باز رد میشه و میلرزم کز کرده گوشه تاکسی:
وقتی تن مامان توی این پالتو بود داشت به چی فکر میکرد؟







