۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

STOP


من بدم میاد وقتی دارم حرف میزنم یکی انگشت اشارشو بذاره رو بینیش بگه شششششششش! ولی اگه حرف که میزنم انگشت اشارشو بذاره رو بینیم اوضاع فرق میکنه خودم میگم ششششششش، دوست هم دارم، دوست تر دارم که عادت کنه به این موضوع و یبار که اشاره گذاشت به بینیم حرف زدنو ادامه بدم، محکم تر که فشارداد بگم خیییییییییییییط ، نوک بینی که طول انگشتشو طی کرد، ادامه بدم!

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

آرچی صدا بده

روبروی در پنجاه تومنی دیدمش ، من با دو تا از بچه ها بودمو عجله داشتیم زودتر بریم سمت هفت تیر، یه لحظه چشامون رو هم موند، خیلی تند داشتیم سمت حافظ میرفتیم ، اون برعکس سمت 16 آذر میرفت، تا برگشتم یبار دیگه نگا کنم مطمئن شم دیگه نبود، گفتم فکر کنم پسرداییمو دیدم.
هی گفتم چرا تنهاس، هی گفتم برم بش بگم حواسش جمع باشه ، شاخ بازی درنیاره، هی میدونستیم یکی باید یه چیزی بگه، این کدورت چندین ساله خانوادگی رو تا بذاریم کنار، از پهلوی هم رد شده بودیم.
حالا نشستم دلم مور مور میشه، 3 شبه خبری ازش نیس، بعد از ده سال از نزدیک دیدمش،
انگاری آخرین نفریم بودم که دیدمش، خدا کنه زودتر یه خبری ازش شه، برم بش قول بدم پارتی بعدی دعوتم کرد، نگم مال سوسولاس، باش دوئل رقص بذارم بشرط اینکه دفعه دیگه تو خیابون دیدتم سلام کنه


۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

ضمن اینکه اینترنت را خدا آزاد کرد درشرایطی که آن.تی.فی.لترا در شرف گه گیجه بودن توجه شما رو به خوابم جلب میکنم.
پسربچه ای بودم ده یازده ساله وسط یک خیابان بزرگ در یک شب طولانی، اتفاقا هیچ جاشم ترسناک نبود ، پر از جمعیت بود، همه ساکت بودند و حُباب درست میکردند، دو طرف خیابان کولی هایی بودند که حباب درست کن ها را به قیمت 268 تومان میفروختند، من از یک سری آدم که داشتند در سکوت فوت میکردندو حباب به هوا میفرستادند و حسی مبنی بر مذکر و مونث بودنشان هم نبود و خویشاوند بودند گویا پول گرفتمو از یکیشان خریدم، شروع کردم فوت کردن، هر فوت کلی حباب، حباب ها ظاهرا حباب بودند و به همان زیبایی اما محکم بودند، سبک بودند و به سیاهترین آسمان خدا میرفتند و نمیترکیدند فقط به تعدادشان اضافه میشد، و اندکی نور که معلوم نبود از کجا بود هی انعکاس پیدا میکرد، بیشتر و بیشتر، بعد احساس شادی کردم، چهره ها همه لبخند میزد و لبخندها روی چهره هایی زیر رقص نور گشادتر میشد.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

دختر هستید؟ پشتکار دارید؟ به حیوانات علاقه دارید؟ ضمن علاقه به ورزشکارها، دوست دارید آنها را یاد هم بگیرید؟ اسب سواری میکنید؟
ماهی یکبار سرویس خواهید شد

۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

امروز مایکل گفت میخواد Procrastination رو به ووکبم اضافه کنه ، بار معناییشو بیشتر رو «بتمرگ درستو بخون» انداخت.
آسمون ابره، چراغا خاموشه و سالاد اولویه ای که با تن ماهی درست شده ریخته رو میز منم دست رازآلودی که مظلوم و بی پناه خودشو از لای پرده ها انداخته تو رو گرفتمو نوک پا ها رو لابلای پاکن و مداد رنگیا و کتابا سُر میدمو میرقصونمش یه It's Deli's هم گفتمو با اون یکی دست سالاد اولویه رو از رومیزی جمع میکنم میذارم دهنم، من این جوری نورای غریبه رو آشنا میکنم.
"...یهو میبینی نُه تا سرخپوست دارن تو خیابون میدون : دلیو هشت تا پسرش..."
"...صدا نمیاد بعد میبینی بچه هاش نشستن دارن تربیتش میکنن..."
همینجوری داره از این اتاق به اون اتاق میدوه تا یه رژی ریملی چیزی پیدا کنه بشینه همونجا بزنه بدوه دنبال وسایل کیفش وسط راهم هی زندگی آینده منو تصور کنه
پُستایی که دوس دارمو میخونم
- امروز دانشگاهی یا کار، کلاس زبان پهلویتو میری؟
"...نشسته رو زمین داره گریه میکنه..."
-نه، میخنده!
"داره گریه میکنه که..."
-نه! میخندم! میخندم!
"... دورشو میگیرن این مامانه اینجا نشسته گریه میکنه..."
- بابا کلی فانه! میخندم!
"... *&$@!×..."
-نیشنوم
صدای در میاد
- ولی میخنده
از زیر میز درمیام سرمو از پنجره میارم بیرون تو خیابون داد میزنم
- میییییییییی خَننننننن ددددددههه هه هه هه هه!
مردمی که هنو از خواب بلند نشدن دارن میرن سرکار ، میخندن، مردمی که از خواب بیدار شدن میرن سرکار
آجیمم داره میخنده
با انگشت خیابونو نشون میدم
- اینجوری !

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

خیلی آروم و مهربون و لبخندزنان ازشون خواستم که راهنماییم کنن کجا پولو حساب کنم، خیلی بلند و بی حوصله و بی ادبانه فریاد میزنن اونجا، میرم ،اونجا از تو اتاقشون داد میزنن فلانی کار خودته که، فلانی دو زاریش میفته میخواد ماسمالی کنه، بمن که دارم سالنو طی میکنم برگردم پیشش و زیر بغلمم چارشنبه سوریه میگه کجاتو(نه حتی تونو!) لیزر کردی؟! خودش به فاصله یه سالن سوال کرد، سوال بی ربط کرد، همون که تنها کاری که بخاطرش اونجا نشسته بودوشامل خوندن یه عدد از رو پرونده جهت دریافتشه بلد نبود، همون جا وایسادم و بفاصله یک سالن ضمن تغییر موضع لیزرونده و معرفی جایگاه زن در اسلام، توضیح شغلشون و سوال از حضار محترم که شامل سه عدد آقای با دقت بود خطبه رو ختم کردم.
شما حتی در بیمارستان جان هاپکینز هم سرویسی که بمن داده شد رو نمیتونید بیابید.

بدین وسیله از کارکنان بخش لیزر بیمارستانه عذر میخوام که نمیفهمم چرا کار آدما باید اینجوری راه بیفته.

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

خوشحالم
دیگه دوستت ندارم
متاسفم همه ی کوپن هایت را برای بخشیده شدن قبلا مصرف کرده ای

(+)




پ.ن. رقصیدم، گریان گریان رقصیدم...

۱۳۸۸ مهر ۳۰, پنجشنبه

یکی از مراحل زندگی آدم میتونه روی اسب باشه وقتی که رم کرده ، بی اختیار جیغ کشیده و بعد با یه «نترس» محکمو قاطع که پشت سرش جا میمونه بلافاصله خودشو جمع کرده باشه ، دسته رو کوتاه کرده باشه و سوت زده باشه و قربون صدقه چموش رفته باشه که داره سرعتش کم میشه
یه چیزاییو میدونیم، هممون، ولی باید یکی که بلده یادمون بیاره، بموقع، تا بیایم برسیم به خودمون و از این مرحله زندگیمون لذت ببریم.



چن روز بعد:
پ.ن. دیروز تو آل سینتس،فرانک دم بیمارستان قبل ازینکه دوستش ولو شه براش حسین کرد شبستری خوند، دوست الکلیش بعد عمل بسختی بش گفت:" دونستن یه کاری با انجام دادنش خیلی فرق داره." فرانک تو چشاش گفت میدونم یجوری که اون خوابید. و شما مرحله میدیدن.

۱۳۸۸ مهر ۲۸, سه‌شنبه

داشت صورتشو میشست، یه سوسک هم داشت از زیر سینک میرفت طرفای خونشون، مراسمو بجا اُورد اومد نشست پای بقیه زندگی، حالا داره فکر میکنه که محدودیت شکوفایی میاره ، جیششه

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

"استاد اینا چیه؟ چقد خوبه بخوریم زمین فک نکنم چیز خاصی پیش بیاد." و میپرم روشونو ولو میشم توشون، بعد در حال حاصل کردن اطمینانم که جواب میدهند: ِپِهن .








پ.ن. بعدا بوش اومد

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

پیامبر

ساعت نزدیکای دو ِ، کتابو میبندمو پتورو تا رو سینه م بالا میکشم ، دستامو قلاب میکنم و منتظر میمونم.
شووپ، شووپ، شووپ داره جارو میکشه ، حالا دیگه صدای سوتش میاد، امشب گاد فادره،
چشامو میبنده و نرم خوابم میبره.

۱۳۸۸ مهر ۱۹, یکشنبه


صبح به نظرم اومد داره گریه میکنه، بعد گفتم مال سرماخوردگیه اس لابد.

الان اومدم دیدم داشته مایه گوشت قلقلی میذاشته، تخم مرغ میخواسته، مامان و بابا و من و نیلو رو شناسایی کرده ، خودشو ورداشته شکونده

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

When you say it's regular Don't forget that's it!

یک روز معمولی یک حرکت رو به جلوست، کافیست شب فکر کنید امروز معمولی بود میتوانید خیز برداریدو فریاد برآورید چیییییییییرز کَر کنید مستمعان را!! فردا خواهید گفت دیروز یک روز عالی بود.

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

باید برم کلاس بدن سازی ، امروز از یه سوسکی فرار کردم ازم جلو زد!
من در کودکی دنیایی را بر سرم نهادم تا تخت دو طبقه نصیبم شد، حفظ موضع کردیمو تا الان تخت من دو طبقه است، یه کرمی هم دارم که دلش خواسته بود مترسک درست کنه سویشرت پرزپرزی ِ آبیه رو انداخته بود رو پیرهن مردونه هه که رو دسته ی طبقه دوم تخت مذکور بود، کلاه حمامو گوله کرده بود دور دسته و یه کپ مشکی هم روشو دستشو به کمرش زده بودو خندان که هیه! دو سالو نیم بعدش میشد زمستون هشتادوهفت که من از حموم دراومدم و سشوارو برداشتم و رو به روی میز توالت وایسادمو جلوی موهام تموم شده بود و پشت موهامو گرفته بودم هوا، برسو توش میچرخوندم و موها هم که دیگه صاف و خشک شده بودن لیز خوردنو افتادن. افتادنو در یک لحظه یک آقایی توی آینه مشاهده شدن رعنا، کپ بسر تا روی چشم پایین اوورده یه دستشونم تو هوا تکون تکون میخورد، درست پشت سر اینجانب ، تار صوتی ای نماند که رو نشده باشد . سشوار همونجور روشن پرتاب شد روی میز و همه کاغذها به هوا خاست و واقع شونده تا در ِ اتاق پرتاب شد و مترسک را دید، یک ربع بعد ضربان قلب داشت عادی میشدو خطر رفع شده بود ، سشوار را خاموش کرد.

اما این مسئله از چند جهت باید بررسی میشد که تا امروز به تعویق افتاده بود:
1.من در اتاق بغلی اتاقی که آجیه داشت توش«فکر» میکرد ، من در جیغ، سشوار شوت، سشوار یک ربع روشن، برگه ها شلق پلق پخش شدن، ینی مترسکه ضمن انواع آژیرا منو کشته بود و رفته بود آجیه متفکرم نمیذاش لمحه ای در کار علم تاخیر بیفته.
2.من متوجه شدم گور پدر مدال کاتا، اگه در بحران خدا هم یه سلاح سرد (حالا یا گرم) توی خود خود دستم بذاره ، من اونو پرتاب میکنم(این بر میگرده به مدال پرتاب دارتم) ، کجا؟ به دورترین نقطه نسبت به خطر(در آینه پشت سرم بود به جلو پرتاب کردم)
3.حالا که فهمیدم خودیه چرا سشوارو خاموش نکردم تا با آرامش بیشتری ریکاوری رو سپری کنم؟
4.آخه مگه کرم داری؟
جواب: بدیهیست


۱۳۸۸ مهر ۱۳, دوشنبه

یک زن میتونه داد بزنه، فریادش گوش آسمونو کر کنه، ضجه بزنه، میتونه بشکونه، موهاشو بکنه و جیغ بزنه، گاز بگیره، اصلا میتونه یه چاقو برداره صاف بزنه تو قلب یکی، میتونه به جنون کامل برسه
اما فقط یه مرده که میتونه عربده بکشه ، و اون مرد یک بازنده اس.
«اَمَتی نژاتیه» عبارتیه که امروزه در جامعه استفاده میشه و بار معناییش قابل مقایسه با فحشای چارواداری نیست، باید اصلا از نظر علوم شناختی بررسی کرد دید مغزو چیکار میکنه که به جابجایی اتوماتیک سلفِت منجر میشه








پ.ن. در حالیکه فک میکنم چجوری میشه از بغل کردنای ژاندارک خلاص شد، براحتی اون سه تا طلاق بعد انتخاباتو درک میکنم

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه


هاااااااااا ای گوگلو یه تمی داره بنام Owly، که باعث شده منو کرمم (که تو کوالا فلشمه) یه صبحه قشنگیو آغاز کنیم .

۱۳۸۸ مهر ۱۱, شنبه

بعد از دو سال و هشت ماه تو عالم واقعی و مجازی و هپروت سیر کردن آخر سر به خیال خودم بی خیال شدن، ایشونو یه گوشه ای از فیس بوک (ع) پیدا کردم، یه سنگی پیدا کرده بودو عینک گربه نره هم، رو اون نشسته بود اینم زده بود چشش، دیگه هم اون کچل دوسداشنتی من نبود، یه کچل خالی بود با یه لبخند، لبخندش آشنا بود اما، نمیدونم اونکه داشت عکسو ازش میگرفت چه مدت زندگیشو تو فکرش بوده ، اما لا اقل چشمش دراون لحظه آیینه ی کسی نبوده، عینکش شاید. پیجشم به روی همه باز بود که خب البته مفتخرم بگم با اینترستاشم که ویمن و دیت بود بی­ربط نبود، پایین عکسش نوشته بود پوک، نمدونستم پوک چیه ولی انگار که می خواستم بگم هوی عمو اینورو زدم روش: پوک! پایینترش گفته بود سند اِ مسیج گفتم چشم:" you’re still a good playmate in badminton?" بعد ادشم کردم رفتم سراغ والش ، اردیبهشت پروفایل درست کرده بود و 8 تا فرند داشت که یکیش یه کچل دیگه بود شیش تای دیگه هم دخترایی بودن که فامیلاشون یا با هم یا با این یکی بود که اینترست این دیت نبودن لابد، یکی دیگه هم سراسر آرایش بود که بسلامتی ایران نبود . اومدم تو پیج خودم و انگار کاری که از زمانش گذشته رو داری انجام میدی و براتم دیگه تموم شدنش مهم نیس دو تا کوییز دادم.

اما که انگار یه چیزی مهم بود که داشتم تستایی که اون داده بودو میدادم شخصیت کارتونیش خپل بود مال من شد پسرخاله اون دوست واقعی بود من شدم یه دوست خوب معمولی . بشدت پوزخند.

هر روز رفتم تو پیجشو نگا کردم اون بالا: Awaiting for friend request بعد فکر کردم این بچه های تجربی هر چن وخ یبار میلشونو چک میکنن یا اصلا اگه هم ببینه آن.تی.فیل.تر داره که بیاد فیس بوک؟ اصلا اینترنت پر سرعت داره که...

هفته دوم کشف کردم که به غیر از شاملویی که اونجا گذاشته و چارتا شعر خیام عکس هم داره ، وقتی عکسش تکی باشه با دختره، دوربینو میده دست دختره موزمار میره وایمیسه، تو عکس آخر کاملا داره بم نگا میکنه دوسش ندارم انقد با نگاش حرص میخورم انقد از اینکه ریختن بقیه موهاشو ندیدم حرص میخورم که آی ای رو میبندم.

ولی باز میام یه نگا میکنم بالای صفحه و میرم، بازم ...

دیروز اون پایین گوشه راست یه 7 بود، پنج تاش بچه ها بودن که برای کامنت پسر خاله عمته ی من فحش نوشته بودن، یکیش درخواستِ دوستیِ طفلکی بود که شیش ماه از من بی خبری کشیده بود و تو این باکسم از دل تنگش گفته بود ، یکیشم

دستی که دو سال و هشت ماه پیش از رو شونم بلند شده بود یه کانفیرم زده بود به یه رکوِستی.

۱۳۸۸ مهر ۹, پنجشنبه

شلوار آبی پارچه­ای پوشیده بود با یه لباس آستین کوتاه اما ضخیم زرشکی ، یه عینک تمیز با فرم نازک فلزی روی چشماش بود که باعث میشد نگاه مهربونش به نظرت بیاد و بعد رنگ لباس و ست اون با شلوارشو تحسین کنی و اگه هنوز رد نشدی با خودت بگی کاش تو هم این جوری پیر میشدی با چروکای حساب شده روی پوستی که رنگش نپریده و سلامتیش براش اهمیت داره ، اما فرصت بیشتری پیدا نمیکنی حداکثر تا همینجا میبینیش و دیگه رد شدی، بعدش ممکنه فکر کنی کجا میره چکار میکنه دکتره؟ یا اصلا ایرانه این چرا؟
من چند ثانیه فرصتم بیشتر بود یعنی داشتم از اون سر خیابون میدوییدم که قبل ازینکه درو ببنده خودمو پرت کنم تو خونه و اون متوجه شد و کنار در وایساد و به انتهای خیابون نگاه کرد که مبادا ماشینی بیاد و باعث شد منم از چشای اون دست بکشمو ماشین یاسی رو ببینم که داره میاد لهم کنه، دستمو از پنجره بذارم رو بوقش که جاش اینجاس اگه پیدا نکردی بخندیمو وایسم جلوش که یاس اگه من برم کنار و دستمو بیارم بالا دیگه نمیبینمت؟بغض کنه بره و بمونم تنها و ببینم اون هنوز درو نبسته و کنارش وایساده تا من بیام، از وسط خیابون دلیوار داد بزنم سلامو برم تا نزدیک در نگهش داره که بیام بگه : «سلام بابا! » بله به همین گرمی و مجبورم کنه که زودتر از پله ها برم بالا چون اون کمردرد داره و من تو راه پله تو خونه تو دانشگاه تو تاکسی تو سوپر تا هفته پیش به اونو زنش فک کنم به قشنگترین پیریهای دنیا که امکان پذیره، به محبت به همه به کامل بودن به اینکه وه که چه خوشبخت میتونه باشه اون زن در کنار این مرد: برای نوش لباس ببافه و با هم به بافتن لباس برای همون که داره صاحب نوشون میکنه فک کنن و بگه آب جوش اومده چاییو بذارو چن دقه بعد کنار هم بی بی سی گوش بدنو چایی بخورنو بعدشم یه فیلم نگا کننو نظر بدن، یکی آواز بخونه و اون یکی گوش که میده خدا رو شکر کنه که پشتش گرمه.
تا اینکه مامان بدون اینکه بدونه همه چیو بهم ریخت : مامان از اینجا چطور میشه رفت بهشت زهرا؟
اونجا رو میخوای چکا؟
این پیرمرده که میاد به دخترش سر میزنه صبح زود که داشتم میرفتم نونوایی ازم پرسید

۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

گوشه سالن مطالعس پشت به همه نشسته و یکی دوبار فین فینشو شنیدم نگاش میکنم از مانتو و مقنعه مشکی یه بینی قرمز معلومه، سعی میکنه کسی نفهمه
خوب میکنه نباید کسی بفهمه لازمم نیس کسی بره دلجوییش
عادت میکنه انقد که حتی میتونه بذاره بره

۱۳۸۸ مهر ۵, یکشنبه

باز من یه چیز مهمیو یه جایی گذاشتم که مطمئن باشم جاش امنه و گمم نمیشه، یادم رفت.
رفتن اون تو دور تا دور نافمو نیش زدن و من این گُل رو به رییس فدراسیون فوتسالشون(اگه از فوتبالشون جداس) تقدیم میکنم.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه



امروز که چشمامو وا کردم یه شیش صبح دیگه بود، توی لباس مردونه­ای بودم که سالهاست نشان از«من سردم است» داره، جوراب بوقیا از پام دراومده، مامان اینا دیروز رفتن، یه سایه­ی خوبی ولوی خونه­اس و هنوز یادمه که بیرون میتونست گرم هم باشه یعنی اولین درک من از پاییز، پاییز وقتی به مرحله درک میرسه مال منه و نمیتونم ولش کنم، هرجا که گرفتتم میمونم مزه مزه کردنش، ذهنم بطور خودکار راه میفته که چه درسایی با چه استادایی امروز دارن دو در میشن، ارور میده اینا رو قبلا اساین نکردی، متغیرا رو پاک میکنم و دنبال تعریف شده­هاش میگردم، رابطه من با دانشگاه فعلا پروژه است که از سه بخش روانشناسی و برنامه­نویسی و تحلیل آماری، بخش آخرش مونده، ظاهرا امروز استرس آکادمیک(!) نیازی بمن نداره، من را فعلا همین بس که توی این کمتر از دو ماه اون سه تا امتحانه رو بدم، انگشتام که به زمین میخوره احساس میکنم امروز اولین روز یه چیزیه که نمیدونم چیه.

۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه

آخه چرا

همچین که تصمیم میگیری از زیباترین روابط بکرِ پرآرامش ِ سوار رنگهای نارنجی و زرد و بارون و ابر و آبی بگی،
چنان میپرن بجون هم دیگه که...

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

همین قبل از انتخابات بیست سی میلیون نفر ، اصلا چهل ملیون نفر، حتی بیشتر
آمده بودند خیابانها را، معابر را میبستند، شلوغ میکردند
شعار میدادند

شعار میدادند قیامت میشود ، قیام میکنند، تقلبی که بشود
یک رنگی هم میپوشیدند
از این سر شهر تا آن سرش مخملی ِ رنگشان میشد

معلوم بود برنامه دارند
معلوم بود پیشاپیش

۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

خانوم همسایمون داره قربون صدقه دختر قشنگش میره، حسودیم شد، به جفتشون.

۱۳۸۸ شهریور ۲۸, شنبه

بیست و هفت شهریور هشتادو هشت من

آره دیروز شرایطی پیش اومده بود که ممکن بود نذاره برم یه جوری رفتم دیگه تو چمران یه دختره وایساده بود با بساط زیراندازو اینا گفتم رفسنجانی امام جمعه نیستا! گف اِ؟ یه ماشین رد شد دوتایی گفتیم انقلاب؟؟ یکم رفت برگشت گفت اینجوری نمیتونید برید انقلاب که الان، گفتم شما کجا میرید؟ گفت هفت تیر دختره رو صدا کردم راه افتادیم، تو راه پرسید شما کدوم وری هستید؟(جفتمون سر تا پاه سیاه بودیم با عینک) گفتم آقا اوناش که نمیان بر چمران انقلاب، انقلاب کنن با اتوبوس میارنشون همون وسط ولشون میکنن گفت بذا منم شما رو میبرم تا وسطش!حالی داد بردمون دو قدمی میدون هفت تیر بمون گفت مواظب باشیم ، یه روزیم میشه که اونا میفتن دست ما(ینی بگم که حتی حرف زدن از کرایه هم ضایع بود؟) دستمو گرفت دختره از خیابون وی وار رد شدیم، 11 هفت تیر بودیم کروبیو ندیدم راه افتادیم چنتا الله اکبر گفتیم تا رسیدیم میدون گفت میتونیم با هم باشیم؟ گفتم چی صدات کنم : شقایق، دستمو بردم جلو: دلی.
موسوی زنده باد کروبی پاینده باد و که میگفتین عملا تو یه جمعیتی بودیم که انتها نداشت رو نوک پاهام وایسادم تا جایی که چشم کار میکرد سبز بود، موتوریا سپاه یه لاینو گرفته بودن یکی یکی گاز میدادن اولش ترسیدم اونجا شعار بدم دیدم ملت دارن شعارشونو میدن دستو وی کردم میگرفتم تو صورتشون نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران ، گفت فکر نمیکردم کسی جرات کنه سبز بیاره! روسریم و بردم عقب گفتم نیگا! هیچی نگفت ، گفتم این هد سبزمو زده بودم اوضا اوکی شد رو کنم بعد دست کرد پشت سرم گفت اونجا هیچی نیست افتاده اینجا ینی کر کرخنده گفتم درش بیار بده دستم میگفت گیر کرده مرگ بر دیکتاتور میگفتم مرگ بر دیکتاتور عب نداره بکش
پیچوندمش دور دستم وی کردم هوا تق تق تق موسوی تق تق تق موسوی
یه خانواده جلومون بودند که خانوماشون تا رو ابروشون پوشیده بود دستشون که میرفت بالا آستینا ی سبزشون معلوم میشد مرداشون ریش تا کجا دورشونو گرفته بودن، تا ملت یکم ساکت میشدن شروع میکردن: محمود خائن آواره کردی، خاک وطن را ویرانه کردی، کشتی جوانان وطن الله اکبر کردی هزاران در کفن الله اکبر،مرگ بر تو، مرک بر تو،مرگ بر تو، مرگ بر تو
بعد تو اون لاین دو نفر بازای هر صد نفر این ور بودن شاید بازای دویست نفر شاید...
بشون که میرسیدیم مرگ بر دیکتاتورو روسیه و نوکر روسیه
تا رسیدیم میدون ولیعصر از هر طرف میرفتی بسته بودن یه وانتی یه چیزی گذاشته بود که من ریتم تکنو ازش گرفتم نفهمیدم چی میگه قاطی ملت شعار میدادم که دیدم مردم دارن میزنن کنار همدیگرو هل میدن یکی داد میزد نرید بعد یه جمعیتی که با اینکه هدفمند جمعشون کرده بودن ولی خیلی گسسته بودن پیدا شد تو صورتم اسپری* میکردن مرگ بر منافق ، یه پسرکی پرچم سبز بزرگی گرفته بود دستش رفته بود بالای گاردای اطراف میدون یه بسیجیه گنده اومد سیر زدش بعدم پرتش کرد پایین ملت هو و سوتو : وحشی وحشی وحشی وحشی... و بسیجی واقعی همت بودو باکری!
با شقایق سر مطهری بودیم، یه تابلو اومد گفت پایین چه خبره، گفتم برو ببین! یکی داشت میدویید گفت بیاین اون میبره ونک! سوار یه اتوبوس سبز شدیم با ملت گفتیمو خوشحال فحش دادیم تا رسیدیم ونک، جالب بود که اتوبوس خانوادگی بود ملت قروقاطی نشسته بودن، سوار تاکسی که بودیم به هم شماره دادیم ، پیاده که شدم گفتم میبینمت
خلاصه که جمعیتو که دیدم فهمیدم کارشون ساختس خیالم راحتتر شده دارم به تاسوعا عاشورا فک میکنم ملت سبز و مشکی بعد یکی بگه یا حسین ملت بگن میرحسین !
* یکی از جملات فیبیو چن وقت پیش تو بلاگ یکی خوندم:Say it don't spray it

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

تا جمعه

میدون انقلاب ، میدون ولیعصر یا یه جایی اون وسطا

V



این که پنجره آشپزخونه بزرگ باشه دراز باشه از این سر تا اون سرش و منظره بیرونش یا حیاط باشه یا آدمایی که از پشت اون درختا دور میزنن میان تو کوچه و ناپدید میشن و تو زمزمه کنان زعفرون بریزی رو هویجای سرخ شده ای که چن دقه پیش آبشکر ریخته بودی روش شاید ثانیه هایی معمولیو خلاصه از آشپزی بنظر برسه ولی تعریف زندگی میتونه در همین ثانیه ها خلاصه بشه ، پنجره بی نظیره ولی خب اگه سمت نور گیر باشه و وقتی زعفرونو میریزی رو هویجا ببینی رو اون رنگ سفیدش یه سوسک وایساده نه لزوما!

اما امروز خورشید وایساده بود پشت شیشه های نورگیر و گزینه سه روانتخاب کرده بود و دینگ یه مستطیلش روشن شده بود رفتم لپه ها رو از رو کانتر برداشتم برگشتم یه کبوتر یه جایی از این دنیا نشسته بود که سایه ش توی قاب مستطیلی روشن افتاده بود و داشت منو نگا میکرد چن ثانیه کاسه بدست خیره موندم که چشاش کو؟ گردنشو کج کرد لپه رو گذاشتم گفتم یه دقه! جون دلی یه دقه ، همونجوری الان میام! همونجا بمون اومدم! دوییدم سمت اتاق جلوی در کمد چرخیدم درو تند باز کردم کوبوندم تو پام دوربینو برداشتم دوییدم تو هال کاورشو انداختم رو مبل پریدم تو آشپزخونه لیز خوردم رو سرامیکای چرب و گرفتم سمت قاب جادویی ، قاب جادویی من!

رفته بود

زبون نفهم

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

گره هایی که به دنیا می آوریم

داری میری که دلت میخواد یه کاری، یه دوستی، یه رشته ای، یه موسیقی ای ، یه راهیو به مسیرت اضافه کنی کاملا با انتخاب خودت و با تصمیم خودت هر قدمی که توش میذاری لذت بخشه تا اولین باری که بگی آره منم یه مدتی یا منم یه تجربه ای یا... متوجه میشی که به آهستگی توش دور زدیو برای خودت پیچ و خم دادیشو حالا مدتهاست که دوباره داری میری اما همیشه توانایی خلق منحنی نداری ولی منحنی هایی داری که به دست خودت و هر کدوم با لذت خودش یک انعطاف بتو میدن که میتونی از بینشون انتخاب کنی برگردی سراغشو و بپری وسطشودور تا دورشو انقد نگا کنی تا چشات که خندید یادت بیاد و برگردی سر چاله سر رات که فک میکرد راهی براش نداری تو رد میشی و حواست هست که از وسط منحنی پریدی بیرون یه گره درست شد؟ منحنیهایی که جواب پس میدنو گره میشن، گره هایی که هرچی دورتر بشی تنگتر میشن، ریزتر میشن، میچسبن بت اصلا، جزیی از تو میشن که بعد از تولدت بدست خودت ساخته شد، بعضی گره ها اینجورین زمانی لذت و الان یک راه، نباید نباید نباید با گره هایی که فقط گره سر راهی هستند اشتباه بشن نباید با چنگ و دندون بازبشن نباید بشینی که اونی که جزیی از تو ِ نباید باشه، نباید میبود و یادت بره انقد با تو بود که حل شد ، اگه خیلی الان تحمل نداری اگه الان فکرش داغونت میکنه ولش کن چکارش داری، محلش نذار تو که داری میری خب برو حد اقلش اینه که تو بقیه مسیر دیگه بدردت نمیخوره دیگه وقتی سر میخوری نمیگیرت مثل اینکه اصلا نبود، هاه؟ خب پس ولش کن و به مخلوقت فرصت بده ، وقتی بوجود اوردی، حتی اگه یه مخلوقتو بکشی خالقیتو کشتی، خدایی کن، بذار بندت حل شه تو مسیرتو
ام پیتی داشتم که هدفونی داشت پیروعجیب پاسخگو، که گره ای داشت که هیچ وقت نفهمیدم کی بوجود آمد، 2 ساعت تمام طول کشید تا بازش کردم دیگر نخواند!

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

I guess the lord must not be in Tehran

الان یه چیزی میتونست خیلی منو هیجان زدن کنه ، همین جوری که داشتم گجتای آی گوگل رو بالا پایین میکردم و میموندم رو گوگل ریدر درست سومیو که میخوندم باید صدای باز شدن در بطری میومد بعد یه گوشه ی ِ یه مستطیلی که وا شده بود نوشته می بود: NY152

واسه همین منم انتظار چیزیو نداشتم چهارمیو خوندمو پنجمیو شیشمیو...
و هیچ وقت نخوندم:
I say goodbye to all my sorrows
And by tomorrow I'll be on my way
پ.ن.می خواستم آهنگشو بذارم ولی هی از دو طرف میگفت مشترک گرامی ایرانی به سایتمون دست نزنید یا مشترک گرامی هموطن گه خوردی به سایتشون سر میزنی

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

هی اِلا تو درست وسط گره ی زندگی من اومدی که بام بیای تو کنج در مثلثی یه خونه ای تو پیچ یه خیابونی رو زمین بنشونیمو هاه هاه بخندیم تا دزدگیر ماشینه که نوک دماغمونه واسمون چشمک بزنه تا بیای خونه که تا فاصله زدن آیفون و رسیدن تعمیراتیا من داد بزنم سوزان میگفت آی کن بی نیکِد این 20 سِکِند، حالا کن وی گت کاوِرد این دَت تایم؟ بگی آره بابا من دکمه هامو نبسته درو وا کنی ، که وقتی میری فک کنم راه های دیگه ای هم برا باز کردنش هست.

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

سل

اواخر اردیبهشت بود اسمس ایرانسل طبق معمول نه یالایی نه چیزی زرتی اومد که بعله دِ بیا که آهنگ واتو واتو داریم منم که آب از دهان مبارک جاری کدشو زدم رفت اومد که 500 تومن ازتکم شدو الان میادش دیگه بعد یه هفته شد هنو زنگ میزدی گوشیم میگفت بوووووق، بوووووق اینا . بعد چون زورم اومده بود فحش بود که میدادم و میخواستم بطور رسمی شکایت کنم که اومد این کدو بزنید که واتو واتو تو راهه بعد انگار که کنترل ایرانسل مستقیم دست خدا باشه اونم حوصلش سر رفته و از این حرفا کدرو که زدم یه زنگم زدم بگم حاضریمو بزنن نمیرسم به کلاس دیدم میگه تو که شارژ نداری! گفتم عمت نداره، گفت 500 تومن ازتون کم کردیماااااا! بعد من اول بطور مدنی هر فعالیت انتخاباتی میکردم (با استفاده از نفوذم:دال)این ماجرا هم توضیح میدادم. اون یکی خط هم که بعد 6 ماه رفت وآمد دستم اومد که مخابرات سیستم پرداخت قبضشو بر مبنای دزدی گذاشته به دوستم خدا سپرده شد. بعد هم انتخابات شد و ظاهرا مخابرات سر دوستمم کلاه گذاشتو تحریمو دیگه نه من نه ارتباط از طرف من. تا چنروز پیش هی اس ام اس اومد که بدلیل مشکلات شما در تیرماه ، بیایید مفت مفت براتون ربنا میذاریم که خیلی عادلانه بود و اشک تو چشام حلقه زد. بعد هی ازین اسمسا اومد تا امرو گفت بنیامین میخوای؟ اینو بزن رایگانه من نمیدونم چرا گفت بنیامین یاد اون کارتونه بیل کوچولو افتادم دوباره دامن از کفم رفت حالا اومده فعال شد(صلوات چارومو بلندتر ختم کنین) ، تلفن خونه رو برداشتم زنگ زدم به گوشیم یه چیزایی در مورد پاییز و بارونو کوچه خوند که خیلی خیس بود بعد دیگه بنیامینم که میشناسین همینطور یه نفس تا آخر ماجرا گفت: تو خود عشقی خود عشق.
حالا هیچ چی دیگه منتظرم دوشنبه استاد راهنمام زنگ بزنه بم.

۱۳۸۸ شهریور ۱۴, شنبه


مثلا چکا کنم من که نمیدونستم قیمتش انقده باید قید تمام نقشه های پاییزو بزنم به درک میزنم
مثلا من که نمیدونستم ول میکنه میره وسط انگلوساکسونا دستمم به بیخ گلوش نمیرسه خب بره سلامت
زندگیه دیگه کوتاس حالا یه روزشو ببین چقده غصه نداره ناخوش بودی نشد گور باباش
یه بخش جدید داشته نمیدونستی؟ خب داشته نمیدونستی تا اون موقه جمعش میکنی
ویروس زده بابای سیستم عاملو دراوورده؟ حالا...
پروژت مونده وسط کارات رو دستت؟ دوسش داری حله
میدونی چیه؟ من امتحان کردم نشد
نمیشه همشو با هم بیخیال شد
یعنی اگه میشد من الان اینجا نبودم
پ.ن: من جمله چی شد که این زرد شد؟
پ.ن.2: یه باباجان پیر جذابی دارم که اون موقه ها که هی حرف میزد آخرش میگفت اینا همه مسئله است!

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

تو ینی به من هیچ احساسی نداشتی؟
خب چه میدونم رفیقیم دیگه
ولی تو منو دوست داری.
؟
حاشا میکنی!تو اگه منو دوست نداشتی که اونجور اس ام اس نمیزدی.
؟؟
تو به من میگفتی (سرشو میگیره بالا چشاشو خمار میکنه و دستاشو به حالت مسخره ای باز میکنه) سعادتم.
من چی میگم؟
سعادتم
وا؟ بخوام عشقمو نشون بدم کلمات خیلی رمانتیکتری میگما، مطمئنی؟
متوجه میشم شوخی نداره،
(با گوشیش ور میره تند وتند میگرده و زیر لب میگه همین جاس)
ببین این کلمه هه نه که حالا یه نمه دری وری باشه ولی تو دایره لغاتم نیست.
(سکوت میکنم تا شلوغ نشه راحتتر فکر کنه ببینه داره چی میگه)
گوشیشو میگیره رو به روم پیروزمندانه لبخند میزنه
Deli: :D Kheili mamnoon babate abtalebi, lotf kardi, Saadatam

جعبه عینکمو میذارم تو کیفم و یه بک میزنم تو گوشیش یادم نیس گوشیش چی بود ولی خیلی نرمو راحت بود همه اس ام اسای مربوط بمن همونجا بود
زیپ کیفمو میبندم . روی اولین سِنت بالای اسمم نگه میدارم و دکمه وسطو فشار میدم.
کیفمو میذارم رو شونه­ام ، گوشیشو میذارم جلوشو میرم:

?Me: Chetori dokhtar? Dige naioftadi too joob? Kojaee
میرم و میدونم که محبت اون روزشو فراموش نمیکنم.





۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

only for you my MAN.utd

آقا جان شبانگاهان تو حموم برنامه نریز که بعد آب بازی برم فلان فصل بارونزم تمام کنم بعد بخوابم، میای بیرون میبینی خیلی خسته ای بعد میگی خب بایدم خسته باشم امرو فلان کتابوخوندم بیسارگازو شستم بهمان دسشوییو سابیدم و اینا هیچ حادثه ی موتیویتیوی هم نمتونه منو از جاش بلند کنه ،
خاموش
خواب.

صدای گرین سلیوز میاد، قطعم نمیکنه ،خب! باش میخوابم، از زیر بالش سُرش میدی بیرون عکس باباس، انسر میکنی میگه بپر بازی منچستره میشینی تو تخت: با کجا؟ آرسنال. دقه چنده؟ نیمه دومه.

بعد دیگه خب چه کا کنم خب؟ پتوبه بغل میرم رو مبل هال بالا سر جنازه بارونز پَهن میشم، میخندم لذت میبرم فندرسارواونور میبینم واسه قد کوتاه این جدیده بن فاستر حرص میخورم دقه نود و شش ثانیه دومم جیغ میزنم پتومو میگیرم بغلم برمیگردم سر جام.

عمه من که نمیره تو ضمیر ناخوداگاهه همیناس دیگه!
خاموش
خواب بد!

۱۳۸۸ شهریور ۶, جمعه

کی اسمو فامیلمو ببینم به خودم افتخار کنم؟ اینجوری بزرگ شدم که اسمو فامیلمو با هم میینم استرس میگیرم!! ینی 10 سالت که باشه ساعت 5 بعد از ظهر بفهمی نتایج سمپاد اعلام شده ، در مدرسه هه بسته باشه از در خونه سرایدار تا اونسرشو با اون پاهای کوچیک دویده باشی نفس زنان سعی کنی لیست اسامیو ازپشت انواع و اقسام میله های عمودی و افقی پیدا کنی و بخونی تا 18 سالت که باشه و اسم و فامیلتو بگی که یارو کارنامه کنکورتو بده، اسمو فامیل یعنی کلمات کلیدی شناسایی تو!همیشه اسمو فامیل خواستنو عدد دادن و شناخته شدی ، به یه فوق العاده، به یه داغون، به آبرومونو بردی به سرخوشی و به چشای خیس تو بالش!
لاگ این میشم تا ببینم چند داده، تو دانشگاه کم که بم میدادن ناراحت میشدم، بحث کردنمم فایده نداشت ، عدد هم برام بی فایده شد، چشمم میفته به اسموفامیلم گوشه سمت چپ، دلم هری میریزه،سرمو میارم بالا و خودمو میبینم که تو آینه میزتوالت داره نگام میکنه، دستامو میارم بالا و گوشه لبام آویزون میشه پایین

۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

سندروم 12:22 اود کرده بود که اومدم اینجا بگم اصلا این بلاگ بدردم نخورد، نشد دفتر خاطرات شه، نمیشه وقتی شب خوابت نمیبره بیای و یه راست تمام فحشای مغزتو بریزی اینجا، تو دفتر خاطرات میشه، حالا البته دفتر خاطرات یه بلاهاییم سرش میاد ولی میشه 12:22 کانکت نشد، چراغ بالا سرتو بزنیواز حرکت دستت که داره همه رو قضاوت میکنه و میشوره میره کنار لذت ببری، که بعد هر چند ماه برگردی عقب بگی همین چن ماه پیش چقد بچه بودم، اینجا اما باید حواست باشه که یکی میخونه اینجا رو ویلی نیلی قضاوتشم میکنه میره منم که جدا از عوام نیستم (دفترخاطراتمم برتری به دفتر خاطرات خانوم هومردسپرت اینا نداره بدبختی) میشینم دلم میگیره که یه کی که اصن کیه منوقاضی شده، پس باید یه جورایی با هدف رعایت مخاطب بنویسی که چمدونم نشه بلاگ امروبا آرش کات کردم وای دلم رف برا سعید وای این دختره سر به تنش نباشه که فلان که هووووق! تو اون برگه ها اما میشه یه قلب بکشی با یه تیر توش بعدشم خیس اشکش کنی و حتی چن سال بعدشم که نگاش میکنی سرخ نشی که در این حد..!
اما راستش قصد ساین این شدن جز این نبود که بگم یاس اد منو اکسپت کردو ما بعد نه سال دوستی توفرند لیست هم رفتیم، وقتی یاهو خبرشو دادو اوکی کردم به این فکر کردم که کاش ادش نمیکردم کاش رابطمون وارد این جنس نمیشد حتی به قیمت ندیدن هم برای سالها، از جنس کلمات و شکلکها و کار دارم . خصوصا اوکی و بای! خصوصا ذهن یاغی و قاضی نقطه

۱۳۸۸ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

حالا از ما که گذشت اما شما طرفای ساعت پنج اینا ،تو راه پله ها با هلوتون دم­خور نشین چون ملت دارن از اداره برمیگردن خونه، چگده گشنگیش سهم آقای طبقه بالامون شد، لپتو بچشم هم به آقای طبقه پایینی رسید.

موید باشید.
پ.ن. دوران فیبیت را که بگذرانیم قطعا سوزان شناخته خواهیم شد.

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

گاهنامه

با سلام
1.گاهی اوقات بابای دوستت اینا تو خونشون تو شهرشون وسط هال دراز میکشه،
گاهی اوقات تو مجبوری تو حموم لباساتو بپوشی بعد لباسا بت چسبیدنو آب از سر و کلت جاری خوش و خرم میپری بیرون،
گاهی این دو تا زمان و مکانشون رو هم میفته
2.گاهی چک و چونه ها جواب میده بعد از آنتراکت کلاس زبان تا آقای تیچر میاد تو، پیروزمندانه میگی : «آی ساتیسفاید هیم!!» ، نکه از پایین تا بالاتو فلان­مآبانه نگا نکنه بگه: «هَو؟!»، نه!
3. حالا تا اینجاییم دیدی میای مرد میدون باشی میبینی هرکاریش کنی سرکار بانو علیه هستی؟ آقای تیچر داره رکورد میگیره : کی رکورد آدامس جویدن داره، بعد میگی آی هو انودر رکورد، این فکت آی کنت کیپ اِ گام مور دَن 5 مینتس، فرموده میشوید: وای؟ با انگشتتان یک سایزی را در هوا نشان میدهید که یعنی تاینی بعد : آی جاست لایک دِ فرست تِیست آو ایت، اینگونه است که همان­مآبانه قدمی بسویتان ورداشته میشودو مهربانی چشم خُمار که : ریِلی؟ (بو خودا!)
4. گاهی قصد میکنی آقای هنری را قانع کنی که بی خیال! ما حالی نداریم که مشمول گردید و مشعوف، ظریف است لذا پیشنهاد میدهید تا کافه­ای جایی بروید جهت باقی قضایا، باقی اما از قدم اولتان شروع میشود که آقای تی اِی را میبینی اما خوب مسئله­ای نیست با خانوم تی اِی است، همه لبخند میزنیدو نرسیده به چهارراه گله ای از دوستان همکلاسی در حال بازگشت از سینما هستند جالب اینکه سلام و علیکی هم در کار نیس تا فکر شود گربه دیده­اند، بعد خب اگر فکر میکنید با رد شدن اتوبوس اردوی سه روزه یزد که با تاخیر میرسید کسی از دانشکده نمانده که ختم بخیر شود، باز هم آیایایایای! ژاندارکو دوستان در کافه منتظر بودند.
5. گاهی یادت می­آید پدرجانتان یک ماه پیش در چنین روزی پرسیده بودند اینو نگاه کن ایراد نداشته باشه، شما الان ویرت میگیره از تو کمد کپی فرم جی­آر­ای سابجکتو در میاری یه نگاه به Sciense اش میکنی، میری یه کدیین میندازی بالا.
6.شما میری کوه با خودت بدمینتون میبری؟
7. ضمنا هنگام نواخته شدن با باتوم اگر فحش دیگری جز «بی ادب» به ذهن سرشارتان خطور نمیکند، به سهیل ماجرا بگویید لا اقل آزاده باشد.
تا برنامه بعدی،
خدا
نگهدار

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

دیشب داشتم مدادو روی کاغذ بازی میدادم تا تعداد ضربای یه لوپو پیدا کنم بعد شعارا اینجوری بلند شد که: ندای ما نمرده، این دولته که مرده، دراووردم 18 یه نگا کردم گزینه سوم 18 بود، مدادو ول کردم رو کاغذ از پشت میز بلند شدم رفتم نشستم رو تخت، میز چوبی و مدادرنگیا و ماژیکا، جامدادی که پر جوجس، کتاب باز و یه چک نویس، بارونز با کاغذ لاش که کاغذه هم یه چک نویسه، چک نویسایی که پره روزمرگیه، پر حرف دلو خطخطیای روشه،صندلی کج، خالی، یکی تازه از روش بلند شده رفته، کسی هم نمیتونه زرتی صندلیه رو برگردونه سر جاش، سیم ضبط دور یه پایشه، ضبط نمیذاره، ضبطه چندین ساله که خودش نیس واسه همینه که رسیده به من، جرات داری صداشو کم کن ببین چجوری کرت میکنه با صداهایی که مال نواری که توش گذاشتن نیست

به این فکر میکنم که یکی داره به یکی دیگه میگه چند روز پیش تو کانال آب مُرده پیدا کردن، بعد شاید داره نگاشون میکنه میگه گم نشده بودم، دوشو میزنم.

یه لیوان آب میخورم ، میام تو اتاق دکمه ضبطو میزنم، دستم از رو حوله میره کنار، حوله میفته زمین، ولش میکنم میرم رو تخت دراز میکشم، به میز خالی نگاه میکنم ، به صندلی کج :

روزهای آینده را میجویند
و نمیدانند
بانو
در گذشته
ماند
تا آینده
سرگردان باشد*




*شعر و صدای کیکاووس یاکیده

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

افکار گنجیشکک جوب چارراه ولیعصر

نمیدونه، به دونستنش احتیاجی نداره و از زندگیش لذت میبره گنجیشکی که تو جنگله

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

گاهی انسان نعره

در حال گذر از پروژه تابستانی به شدت وسط رفتن یاسی و موندن منجلابی





پ.ن. سخت ، دردناک، مرده شورشو ببرن آلوده به احساس

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

صداها بلندتر میشه یه ساعتم جلو میاد به لطف 20:30

می­تونه بگه بازجوها مودب بودن مثلا، میگه بازجوها بسیار مودب بودند، این میشه که آتیش میکنم بالاپشت بوم،
صداها زیاد میشه ، بلند میشه : درود بر ابطحی
صدا و سیما با وجود ننگ بودنش در مقابل قاتل بودن حضرات کم میاره، بعضیا دارن جمله فریاد میزنن: همه دیگه میدونند این پست فطرتای بی­شعور عوضی اعتراف دروغ میگیرن. یکی داد میزنه : همه میدونن اعترافات دروغه!دروغه!از کوچه پشتی میگن شکنجه­گر حیا کن، زندانی رو رها کن میرم سمت کوچه روبه رویی داد میزنمش اون ورم راه میفته بر میگردم این ور ماشین گشت میاد تو کوچه مردم دیگه دارن میرن. داد میزنم الله اکبر و تا جایی که میتونم میکشم، صدام تموم میشه ، آجیه دستمو میگیره میاره سمت خرپشته، میگم م.رطضوی قاتل اعدام باید گردد. میگه رسیدگی میشه دستمو میگیره وقتی میایم خونه همون ساعتیه که صداها تازه شروع میشد. من مردم آگاهمو دوست دارم.

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

کلا وات؟!

چار راه طالقانی

۱۳۸۸ تیر ۲۵, پنجشنبه

The difference lies out of frame

Same situation, I looked at her lips for a quarter but mine could not learn how to smile

۱۳۸۸ تیر ۲۴, چهارشنبه

_ قضیه هواپیما رو فهمیدی؟
+ بعدی...

۱۳۸۸ تیر ۱۸, پنجشنبه

رفیق راه

آب _کتونی ها!

هنر


وقتی زندگی داره هی سنگ پرت میکنه و رو نرون­ها لیله میره ، کارها زیاد باشه که باید از عهده­اش بر بیای در واقع وظیفه، وعلاقه­ای که وجود نداره همینطور عدم علاقه­ای اون چیزی که نجاتت میده، دستتو میگیره و بات راه میاد، صرف نظر از اینکه حل کردن سودوکوِ، گوش دادن به موسیقیِ، اسنِیکِ ، شروع یه تابلوه آبرنگه یا نوشتن یه داستان، ساییدن خونست یا رقصیدن،نوشتن یه برنامه نرم افزاره یا بازی با بچه­ها، قدم زدن تو پارک سر کوچس یا دوچرخه سواری یا همونطور که معلومه هر چی، یه هنره، اگه بتونی هنرتو به ناز رشد بدی و اجازه لذت کشفشو به بقیه بدی ، تو یک زنی در یک دنیای آرام.

گودر

دیدم گشنمه نمیتونم اینریختی اصول نرم افزار هل بدم تو سخت ملاج گفتم تا کته هه درست شه و مرغه سرخ شه گودرینگ! آدمه دیگه سَرِ هیچکسو نتونه سِر خودشو که میتونه شیره بماله ، خلاصه الان کِی باشه که این دست دلش بخواد بره دور اشاره اون یکی بکشش بالا سر و به راست خم بشه هیچی و به چپ خم شه ظرف خالی غذا رو ببینه، خوبه؟ ینی غذا حاضر شده، زیرشو خاموش کردم، کشیدم، خوردم! تمام شده و همچنان همتم مستدام؟ اصلا سَرِ خودم بود دلم خواست!

۱۳۸۸ تیر ۱۳, شنبه

جوانان سرمایه کشورند*

توی کوهستون دلش بیداره، تفنگ و گل گندم داره میاره، توی سینه ش جان جان جان، توی سینه ش جان جان جان، یه جنگل ستاره داره جان جااان...
اگه دارین با گوشیتون بازی بازی میکنین تا نوبت ابروتون برسه اشتباهی نزنید رو ویدئوکلیپس، ینی ممکنه یکی از روزای زندگیتون رفته باشید سالن حجاب منتظر میرحسین و زهرا باشید و ملتم ازینا خونده باشن، خانوم بغل دستی ِ بگه این همه اومده بودن؟ بگی حتی رای داده بودن،
بعد صبر کنی تا صدات کنن یه دستمال بدن دستتو هی ابرو بردارنو تو هی اشکتو پاک کنی






*تیتر از اماممون؟ امامشون؟ ...؟

۱۳۸۸ تیر ۱۱, پنجشنبه

اصل باشه بر عدم اعتماد یا شما بزرگ شدی لطفا

می­سوختیمو از امتحان استاد بسیجیه سمت دانشکده خودمون میومدیم که یه دختره با روسری دور گردن دانشجوی هنر نشان سبز شد وگفت بچه­ها میاین ازتون عکس بگیریم؟ داشت برای ژاندارکو مانیا توضیح می­داد که برای پایان نامشونه و تیپ.شنا.سی دانشجویی ِچی که من با حفظ پوزیشن در حالیکه دستام به بندای کوله­هه آویزون بود دویدم سمت جایی که نشون میداد، پیشنهاد میکنم چسان فسانهای زندگیتونو بی­خیال شید خودتونو پرت کنید وسط ماجرا(نقل به مضمون از امام علی) یه پارچه سفید آویزون ِدیوار بود که بقیش رو زمین ولو شده بود، رو بقیه ماجرا وایسادم کانه حسنی خانوم شیردست اینا، پسره از پشت دوربین داشت میخندید آنگاه دستامو از بندای کوله انداختم گفت نه همونجوری که هستید باید عکس بگیریم مانیا هم یه چیزی گفت که قهقهه زدمو کلیک!! گفتن تازشم قراره من معلوم­الحال عکسم بره تو نمایشگاه! آقای دوربینی گفت یه آرزو بکنم، هرچی بش نگا کردم شباهتی با غول نداشت،بچه­ها گفتن نمیگن گفتم میخوام بگم ولی چیزی یادم نیس کوتاه مدتش ابطال هر چی انتخاب نکردیمه، اسممو سه بار گفت با فامیل هر سه بارم پرسید تویی، بچه­ها اسممو گفته بودن دختره نوشته بود، گفتم آره احساس کردم میشناسه گفتن الان بچه­ها کمن باشنم عکس نمیگیرن گفتم چندتا رو براتون میفرستم گفتن اینا بچه­های خوبین لبخند زده رفتیم، 2تا دیگه محموله براشون بردیم ، یه پسره با دمپایی وایساده بود جلو پارچه­هه ازش پرسیدن ینی تو کیفم نداری؟ نُچ! با چی امتحان میدی؟ از بغل ­دستی خودکار میگیرم. آقای دوربینی یه نگاه بم انداخت گفت شما خیلی خوبین. رفت سمت پارچش، مانیا که خیلی تو کار عکاسیه رف سر کشی، من موندمو ژاندارک. دوباره من موندمو ژاندارکِ دوستداشتنی: "دلارا!این پسره هیزه، چشمشم دُنبال توه"
نظرتون درمورد این دو تا جمله کوتاه چیه؟ میزان هیزی چجوری در حد کمتر از پنج دقه که دست کم سه دقش یارو پشت دوربینش بوده کشف شده؟ ببینید یک گوسفند هم وسط گرما دنبال دو تیکه علف باشه بش بدید بگردید یکم دیگه هم پیدا کنید دوباره براش بیارید متوجه شما میشه، ویک گوسفند هم حواسش به شما باشه شما احساس خوبی خواهید داشت، اما موضوع برداشت دوست ماست که در قسمت دوم جملش اومده و کوته بینی که به حسادت ختم میشه. باید در همون دامنه دید حریمشو براش مشخص کرد:

داشتم میرفتم به محض اینکه جملش تمام شد برگشتم سمت آقای دوربینی، وقتی متوجه شد دارم سمتش میرم خندیدم، ازش پرسیدم اسم من یادش میاد که جوابش البته حتی با فامیل بود، گفتم میتونم میلتونو داشته باشم لبخند زدم جوری که همه ببینن واسه عکسی که ازم گرفتین !میخواستم از جزییات نمایشگاهو اینا هم با خبر بشم، هم موضوعتون هم کارتون جالبه! "شما البته شمارمم میتونین داشته باشیدخیلی خوشحال میشم در خدمتم" جواب بود، طوریکه فقط ژاندارک ببینه باش دست دادم، سه قدم فاصله گرفته بودیم که گفت منتظرم! سرمو تکون دادم که خیالت راحت.
خیالشون راحت.
خیالم راحت که نه ژاندارک هیشکی دیگه تا اینجا دخالت نمیکنه !

خوشتون اومد؟
خب من در اون یک لحظه­ای که ژاندارک اینو گفت گذاشتم رو حساب دوستیو حماقت من و حتی فکرنکردم که همین حساب کلی مشکل داره، تو اون یه لحظه از حرف دراوردنشون ترسیدم،داد زدم: مانیا د ِ بیا بریم !ما دیگه اینجا کاری نداریم و مثه گوسفند کذایی سرمو انداختم پایینو دنبال سرکرده رفتم.
حالا همه با هم: "خاک بر سرت!!"
----------------------------------------------
در بازخوانی ابهامی یافت نشد

۱۳۸۸ تیر ۶, شنبه

حالا با ماشین از رو مایک هم رد نمی­شد می­فهمیدیم زندگی هیچ گُهی نیست


پ.ن: آخرین قسمت سیزن 2 دسپرت هاوس وایوز، زندگیِ همین ریختی

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

بیانیه‌ی جمعی از وبلاگ‌نویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن
۱) ما، گروهی از وبلاگ‌نویسان ایرانی، برخوردهای خشونت‌آمیز و سرکوب‌گرانه‌ی حکومت ایران در مواجهه با راه‌پیمایی‌ها و گردهم‌آیی‌های مسالمت‌آمیز و به‌حق مردم ایران را به شدت محکوم می‌کنیم و از مقامات و مسوولان حکومتی می‌خواهیم تا اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران را -که بیان می‌دارد «تشكيل‏ اجتماعات‏ و راه‌ پيمايی‌ها، بدون‏ حمل‏ سلاح‏، به‏ شرط آن‏‌که‏ مخل‏ به‏ مبانی‏ اسلام‏ نباشد، آزاد است» رعایت کنند.
۲) ما قانون‌ شکنی‌های پیش‌آمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غم‌انگیز پس از آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام می‌دانیم و با توجه به شواهد و دلایل متعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه داده‌اند، تخلف‌های عمده و بی‌سابقه‌ی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاری‌ی مجدد انتخابات هستیم.
۳) حرکت‌هایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامه‌نگاران داخلی، سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آن‌ها، قطع شبکه‌ی پیام کوتاه و فیلترینگ شدید اینترنت نمی‌تواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهد بود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوت کرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کم‌تر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدیبخشی از جامعه‌ی بزرگ وبلاگ‌نویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential elections and the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent and repressive confrontation of Iranian government against Iranian people's legitimate and peaceful demonstrations and ask government officials to comply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitution which emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, provided arms are not carried and that they are not detrimental to the fundamental principles of Islam."2) We consider the violations in the presidential elections, and their sad consequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republic regime, and observing the mounting evidence of fraud presented by the candidates and others, we believe that election fraud is obvious and we ask for a new election.3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists, censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMS network and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranian people as no darkness and suffocation can go on forever. We invite the Iranian government to honest and friendly interaction with its people and we hope to witness the narrowing of the huge gap between people and the government.
A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009

۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه


سلام جناب ژاندارک دوسداشتنی که امروز از بلاگ من پرده­گشایی کردی!
الآن حال مامانتان حتما خوب است، گوشهایشان کمی تحمل سروصدا را ندارد و فحش است که به مردم وطن­فروش ارزانی می­کنند،
من اما خیلی خوب نیستم، نگرانم ، مامان داستان­ها گفته و استدلال تاریخی آورده که دیگر با تو حرف نزنم که خطرناکی بعد از اینکه گفتم مامانت از پرده نگاه می­کند که کدام بی­عقل وطن­فروش بازیچه دست آمریکایی(!) شبانه از گلویی که جز تهش صدایی نمانده فریاد میکشد، و تو خواب دیده بودی و نتیجتا رای سبز دادی ولی حالت از این مرتیکه ی ... بهم میخورد و ما نیز جوگیریم و نادان! بابا دمت گرم میذاشتی دو روز دیرتر می­رفتی راهپیمایی سبزها خوابت به شب انتخابات نمی­کشید !
جایت خالی وقتی مشکلی با امتحانات نداشتی و راحت همه را میخواندی یک درصد نامعلومی هم بودند- که الآن تعدادیشان نیستند-رایشان گم شده بود، دزد پیدا بود اما رسما اعلام نکرده بود قاضی محکمه است، این بود که تا اعلام رسمی هنوز نمیدانستیم چطور جهتگیری میکنند و منتظر بودیم تمرکزمان برگردد الان فهمیدیم این روزها هرگز، هرگز برنمیگردد، هیچ چیز منطقی نیست، چرا طبیعی جلوه دهیم؟چرا باید امتحانات برگزار میشد؟ پای کوبیدیمو آواز خواندیمو دست زدیمو تا در هر کلاس برگزارکننده امتحان وضعیت را حفظ کردیمو امتحانات را در 14 دانشکده به شهریور انداختیم.
به مامانتان اطلاع­رسانی کنید هم­اکنون یک ماشین ارتشی گنده ی معلوم نیس چی جلوی خانه ما پارک کرده دیدبانی می­دهد، منم انقدرها هنوز شجاع نشده­ام که دلهره نداشته باشم ، شیشه­های ساختمان سرکوچه را ریخته­اند و مقداری هم از آدمهای توی کوچه کم شده، امشب هنوز آمریکا بمون چیزی نگفته بود که با مامان رفتیم پشت بوم، همه ی همسایه­ها بودند کلی با هم دوست شدیم شماره گرفتیم خبر گرفتیم من با ادامه ی صدای خود ملت را همراهی کردم در ادامه صدایم تمام شد و سوت زدم، بقیه حرف­ها هم راجع به خیانت و حمایت بود که سرکار مطلعند.
امروز بچه­ها در بغل هم میگریستند، کسانی که در کنارشان بودند جلوی چشمانشان شهید شدند، تا حالا خود لرزانت را بغل کردی؟ کیبوردت چندبار زیر دستان بی­رمق خیس شده؟
! Nighty night

۱۳۸۸ خرداد ۲۹, جمعه

شما بد جایی نشستی «آقا»



آسمان ابریست ولی در حبس نیست


جون خودم فکر میکردم روز تولدم هر چی باشه جز کودتا ! من ایرانم درد میکنه...

یک روز هم نوبت گفتن از «جرات» است، از شکستن تابوها و دیدن هیچی پشتشان


۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه

جمله علامت سوال جمله علامت سوال جمله علامت سوال علامت سوال علامت سوال به آخرش که نزدیک می­شدیم علامت سوال و تعجب و تعجب و علامت سوال و بالاخره این درس قرآن هم تمام می­شد و فرقی نداشت سال چندم دبیرستان بودیم، تو مقدمه نوشته بود که می­خواد این درس قرآن کاربردی باشه و روش نوینی در یادگیری ، یعنی سوالا ذهن رو ببره یه جاهایی ول کنه و با تعجب­های انتهای ماجرا احتمالا ذهن جوابها رو پیدا کنه و عجبا که قرآنی ما داریم!
بعد خب چه می­دونست که مای 15 یا 16 ساله سوال اولو جوابی می­دادیم که به عقل نگارنده اشکالاتی رو وارد می­کرد ، سوال دوم به نوعی تکرار سوال اول بود و از اونجا به بعد جوک خور قضیه بالا می­گرفت ، قرآن بود یا هرچی که وسیله می­شد.خب لابد عده­ای هم بودند که یاد میگرفتند با هر سوال عده­ای را باطل شمرده خود را پاک و منزه می­یافتند.
حالا این آقا شده شبهای جام جم، پاش از شبکه 2 بیرون نرفته سرش از سه اومده تو خونه های ملتی که دارن مالیات میدن، مبرهن است که شرط خواندن بیانیه موسوی جهت اعلام برای حضور در هر برنامه زنده تلوزیونی داشتن سواد است، آقای قرآن­پژوه هم­چنان در مرحله طرح سوال است و ظاهرا جواب­ها را با تعجب­های انتهای هر بحثِ یکجانبه کسانی که باید می­گیرند.
27خرداد88(روز جهانی بیابان­زدایی و روز تشکیل جهادسازندگی بد­ستور امامشون؟اماممون؟...؟)
من عذر می­خوام ولی الآن همون ساعت 12:22 شبه در واقع بیستو هشتمه ولی من هنوز نخوابیدم که 28 ُم شه، یعنی انقد داد زدم که گلوم درد بگیره، انقدر هم راه رفتم که پاهام سست بشه، در واقع دارم سعی می­کنم بگم انقدی هستم که خوابم بیاد ولی همونقدر هم دارم می­لرزم از خشم، از دیکتاتوری تمام نشدنی چماق و باتوم و زنجیر و قمه و نارنجک و گلوله، از اینکه قبل از خواب فکرم شده چطوری صحبت کنم، بله دوستان من این روزها زبونم میگیره ، من موقع حرف زدن با هجوم کلمه­ها به خودم میپیچم بین "ض" حضور و "ث" کثافت و "ج" زجر معلق میمونم و 20تا موتور هزار در حدود همین ساعتی که عرض شد-راکبان لباسهای رییس­جمهور منتخب رهبر به تن- بسته به شکم هرکدام دو راس یا سه راس را سواری می­دهند- زیر پنجره اتاقی که گاهی در آن می­رقصیدم-که حساب دستمان بیاید، حق دارند، جناب خدا هم به مخلوقش حساب می­برد وللهِ ، گاومیش را شاخ ارزانی کرده ، حالا چندتا چندتا جلویش رژه می­روند شاخ دادی که دم دراوردیم، بزن کنار برادر که با همین شلنگ نشد با تیزی اصغر نخورد با میله کاظم نزد حاج حسن تیر خلاصش حرف ندارد، حسابمان را با تو پاک میکنیم تا راه باز باشد جهت قلع و قمع مخالفانت.
صدای انفجار از طرف میدون میاد، و الان نیم ساعته که شعارا رو الله اکبر مونده، همینجور صدای انفجار میاد فریاد یه نفر که دیگه الان تنهایی داره الله اکبر میگه، نگران میشم، موتورا میان که به اون سمت برن گاون دیگه ته کوچه بستس فقط من باید صدای این همه موتورِ زیر پنجره رو یه بار دیگه تحمل کنم که نمیکنم، دستمو فشار میدم رو گلوم، به مامان میگم انقد دور خودش نچرخه بره بخوابه، میرم شیر بذارم رو گاز گرم شه، صدا نباید از بین بره

۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه

o-:


خدای من!خدای خوبو مهربان!

من و قلب کوچکم دوست داشتیم در آسمان پاک و آبی پرواز کنیم

و از بزرگتر های سبز سرزمین سبزمان خواستیم تا مارا یاری کنند،

همه از بهاری سبزوشیرین به ستوه آمدیم

۱۳۸۸ خرداد ۲۱, پنجشنبه

reminder


یادم باشد هر چقدر هم که من شجاع و با­انگیزه باشم، بچه­ای که در خانه تنها گذاشته ام-شیرینی نمی­خواهد- از تاریکی و گردباد و توفان و رعدوبرق می­ترسد، بخاطر من.
مامان اومده به مناسبت ورودش رو بورد نوشته­ام:

به زیبایی و رعنایی کمان پور دستانی***جهانگیری، جهان­جویی، جهانی را جهان­بانی

میگه از کیه؟
میگم نمدونم
میگه شیرازیه؟
میگم نه اِمممممممم تو زورخونه می­خونن





پینوشت: اصلا همه دبیرا قبل از اینکه مامان باشن دبیرن، ینی قبل ازینکه قربون صدقت برن مسئولی، ینی سوال میپرسن

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

به دنیا اومدن تو خردادو دوس داریم هم من هم آجیه که هر وقت چیز دیگه ای پیدا نمیکنیم به هم گیر میدیم که روز قحط بود تو به دنیا اومدی؟ تمام کادوهای به نحوی باقی مانده از کودکی بدین منوال است که دلی عزیزم و آجیه گلش بلا بلا...


از اون دوم خرداد تا الان دلم می خواس روز تولدم مثه اکثر خردادیا یه روز خاص باشه،

- تلویزیونو دیدی؟ امسال روزشمارم گذاشتن

دیگه از اینجا به بعدش دست خودمه*.







*دستبند سبزمو میگم;)

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

هوی عمو پورنگ


اُردک تنها به روی آبه ، پراشو بسته،


بذار بخوابه

۱۳۸۸ خرداد ۱۱, دوشنبه

من ساعت برناردو میخوام


پی نوشت:حتی اگر من ببخشم خدایش نبخشد آنکه دستش را از روی زنگ برنداشتو من ِ دیشب نخوابیده فردا امتحان داروزا براه کرد.

۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

بس رنج زخروش این شط




گاهی ساعت 7:27 صبح دو تا از To Do List های امروزت تیک خورده
گاهی تا دم در میری دنبال آجیه میگه میذاری بیام تو بخوابم؟ دستو میذاری تو چارچوب: تصمیمیه که خودت گرفتی
گاهی شب قبل گریه نمیکنی و با کابوس می­خوابی
گاهی حتی دلت تنگ می­شود انقدر که میگی تحمل ندارم، شمارشو میخوای و تمام.



گاهی تمام شدن اینجوریس که می­بینی این شماره وجود دارد، دو سال بوده که وجود داشته، حتی قبل­ترش هم



زنگ بخورد برش میدارد میبینی وجود دارد کسی که دو سال وجود نداشت ولی بود صبحایت بودوکنار میز صبحانه و ظهرهایت بود و سرباز سر چارراه، حواست بود وقتی کاری به دلت نداشتی کشک بادمجون بذاری که بامجون بش نمی­ساخت، که شبها با خیالش می­خوابیدی و اصلن از کجا میداند که چجوری نازت می­کرد؟ چجور جوابت را میداد و کی جواب نمیداد و نگاه میکرد، گاهی آن سر میز آنتراکت بودو تو جزوت که مینوشتی انگشتای دست چپت تو دستش بودو ناخن­های نامنظم و از ته گرفته­تو بررسی میکرد و داد میزدی انقد نچ نچ نکن دستو می­کشیدی تو چشات می­خندید که وحشی. اصلن بلد است که ساعت 3 شب که از خواب می­پری و میری برای یه لیوان آب توی آشپزخونه دلت هیپ هاپ می­خواد،میداند آنجا دنس فلور توست،که شتری میرقصی با کف روی ظرف ها؟ بلد هم که باشد نمیداند که تا 4 صبح با تو رقصیده بدون یک کلمه که ادای رقص مونیکا رو دربیاوری بشود چندلر.نمیداند خودش راضیت کرده که دنبالش نباشی.
زنگ بخورد بر میدارد گوشی را! به همین سادگی متوجه می­شوی که تمام.
چند روز بعد تو به او زنگ خواهی زد و از او خواهی خواست که با دوستش صحبت کند که بس کند(می­کند آیا؟) که دختر مامان لپ قرمز تنهاست که همه رفته­اندو مادرش هم به زودی، که دوستش بیاید ببیند زیر چشمهای دختر دوست داشتنی را که حرفهایی که به نزدیکترین­ها نمیزند او می­تواند بیرون بکشد، که لطفا اگر روی شما حساب نمیبرد به یکی دیگه از دوستانتان بگویید خبرش کنند در قلب او زیر منگنه یاد دوستتان هم پرس شده است.
نمیدانم شاید اگر گفته بود شما نه، تو! در راه برگشت به حال خودم اشکی هم بفرستم.
انسان بزرگ هم می­شود

۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه

?What was Wrong with you Fergy

Devils in white got Angels for Barca

۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

کور

اتفاق به خیلی صورتهای مختلف میتواند بیفتد. مثلا می­تواند اینطوری باشد که آلارم کلاک را بگذاری برای سه ساعت دیگر. پس از دو ساعت بالاخره افکار معوقه اجازه میدهند، او هم بالاخره موفق می­شود بین ناخن و گوشت شست پای چپت را هدف گرفته، نیش بزند، بعد تو میمانیو چشمای تازه بسته شده، همانطور چشم بسته که خودت را چهاردستوپا روی زمین بیندازیو یک خرمن موی بی صاحاب روی صورتو گردن و شانه ول معطل باشند و گرمت هم باشد وکورکورانه پیف پاف را پیدا کرده باشی یکبار هم از دستت بنگ به زمین افتاده باشد، وقتی درش را برداشتی، تا جایی که میتوانی دکمه­هه را فشارش می­دهی.
فقط مواظب باش که سرش به کدام طرف است،اتفاق خودش نمی­افتد،
که صورتت را بشویی که چشمانت را باز کنیو بشینی تکمیل کد و هی عقلت کار نکند، گفتم که اصلا خودش نمی­افتد!

۱۳۸۸ خرداد ۲, شنبه

شبهای جذاب

یک شب پروژه هایی هم هستند که همچین میرن میچسبن گوشه مانیتورش* که گاهی که گرفته میری نازش کنی ، چشاتو روشون تنگ کنیو دستو از رو سرش برداری، سر انگشتا رو بذاری پشت گردنشو یکم هل بدی که: سوسول!






*مرجع ضمیر" ش"میاد میرسه به دلمون نه خودمون

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه


ما آدمها خر به دنیا می­آییم، ساده و کاش خر هم بمیریم که خر همان است که همیشه بارش است ،"هِی" بگویند راه می­افتد می رود و حرف و حدیث­ها میگذارد برای همان پشت سرش
نمیفهمیم که ...
مانده­ایم "هی گویان" و محظوظ طنین صدایمان.

امروز بعد ازینکه فهمیدم هر چه بیشتر خودت باشی ، اتهامت سنگین­تر است،گوش تیز کرده هی را شنیدم و راه افتادم، البته چیزی بارم نبود رفتم تا خودم را گم کنم.
رفتمو رفتمو روزنامه خریدمو رفتم، تا رسیدم به پارکی.خیلی خوب بود من را گُل صدا میکردند،زیر سایه درختی نشسته بودم توپشان که بمن میخورد فریاد میکشیدند گُل! روزنامه ورق میزدمو یادم بود که لبخند را فراموش نکنم.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

Adoring Yasmangula

سیب زمینی های دال عدس را که له کرده باشی و اصلا هم ساعت رسمی درست کردن غذا نباشد باید بیایی اینجا و ثبت کنی:
یاسی یاسی یاسی مچکرم که دله رواز تو اون غصه دراُوردیو انداختی یکم اینورتر تو زمین معده

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۰, یکشنبه

صاف و سفید و بکر



قبول کنیم پشه­ای که زیر بازو را پیدا کرده چاره­ای جز نیش زدن نداشته است
و باور کنیم
پشه­ای که مچمان را گاز گرفته نمیفهمد که چرا «ساعتش» را میخارانیم.

شیرولرم بخورو راحت بخواب12:22


باشه بابا ولی گاهی شیر قهوه به همان آرامی از لیوان منچستر نشان مری را میگیرد به قصد معده ای که ناخدایش مدت هاست دلش را به دریا زده

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۸, جمعه

خوب گوش کن


صدای جیغ و داد و خنده شون بلند بود، خوب که گوش میدادی صدای بچه ها رومیشنیدی، جیغ دخترا و خنده ی شیطنت آمیز پسرا،صبح­ها انگار شهر دست بچه­هاس ، دو تا خانوم خیلی آروم دارن صحبت میکنن خوب که گوش کنی یکیشون میگه ببخشید ، اسم بچشو صدا میکنه و میگه اونو هلش نده!خوب که نگا کنی بعضیاشون سرحالترن،همینطوری با یه آهنگی که تو هرچیم که خوب گوش کنی نمیشنوی، دارن به چپ و به راست میرقصن، بعضی جاها بزرگترا عقبو جلو میرنو با کوچیکترا دالی بازی میکنن،گوش کن!چجوری داره میخنده!
خوب که گوش میکردی...
اصلا چطور میتونستی گوش کنی وقتی یه ریز داشتی حرف میزدی، وقتی که حرف حرف تو بود، انقدر جز تو نبود که،
فریاد و فغان بچه ها بلند شد و داد و بیداد مادرایی که پاشون یجا بند بود و گریه و زجه و التماس و بعد از اون فقط ناله هایی از اطراف ِ جای خالی یه دسته چمن سبز و تازه­ای که وسط حرفات از جاشون کندی انداختی اونورتر.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۵, سه‌شنبه


من فقط به این خاطر نشسته‌ام این‌جا که یک چیزی در مورد بی‌تفاوتی، بی‌توجهی یا هر چیزی مثل این بنویسم. یک چیزی در مایه‌های این‌که چرا ما حواس‌مان نیست که چه زود از دست می‌دهیم داشته‌هایمان را. دوست‌های‌مان و دوست‌داشته‌های‌مان را. خب چیزی که می‌خواهم بگویم این‌ست که اگر حواس‌مان بود که چه اندازه سیال است دنیای دور و برمان. چقدر این امکان ِ امروز برای فردا نیست. چقدر قدم‌هایت امروز می‌تواند نزدیک‌تر باشد، فردا دورتر؛ این طور این کوچه‌ها را بدون این‌که ببینی همه‌ی آن چیزهایی را که باید ببینی رد نمی‌کردی. دنیای ما آدم‌ها پر از لحظه‌های ماندگاری‌ست که عمر ماندن‌شان بسته به ارزشی‌ست که برای‌مان دارد. این عمر ماندن یا در مجاز است یا در واقعیت. حقیقت این‌ست که ما همیشه دوست‌داشته‌های‌مان را، رویاهای‌مان را، خواسته‌های‌مان را توی کوله‌بارمان حمل می‌کنیم. فراموش‌شان نمی‌کنیم و با هر ردی دوباره برای خودمان زنده‌شان می‌کنیم. یک روزی، یک جایی می‌بینیم‌شان، دوست‌شان می‌داریم، برشان می‌داریم می‌گذاریم توی کوله‌مان و راه می‌افتیم. حالا یک وقتی هست از این بازه‌ی عمر که می‌توانی این آرزوها را لمس کنی. دستت بگیری و دیگر خاطره و خیال‌شان را فقط توی کوله‌ات برای همه‌ی عمر پشتت حمل نکنی. به هیبت آدمی، مدرکی، مسکنی، احساسی؛ این‌ وقت‌ها باید حواست به خودت، قدم‌هایت، سوی حرکتت باشد. این طور که نباشد، یک روزی حواست جمع می‌شود که کیلومترها دور شده‌ای از آن مسیری که باید و خب تو را و زندگی را و آن آرزو را چه فایده دیگر، که دور افتاده‌ای. خیلی دور.

۱۳۸۸ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

دلی کرم داری

فلشو میده ومیره،وسط حرف میمونم که چکار کرده بودم
چه کار...
همممممم...
(انفجار)

۱۳۸۸ فروردین ۲۸, جمعه

هرگز نمیدانستم که کافه را با هم کافه کردید

من اگربجای آقای آز فیزیک بودم،
خانم آز فیزیکی میشدم که گزارش ِ کارهایی که کردی را از تو میخواستم،
بارهایی که مدار را خودت بدست گرفتیو با سرعت بستیو چشمهایش جا ماند را که نمیخواستم،
یا مداری که بسته بودرا به سرعت باز کردیو به کندی همه ی آنها را همانجا که بودند گذاشتیو لبخندی که این شد را شاید هرگز نمیدیدم،
و فریادت را هم شاید هرگز نمیشنیدم که: نه!!این پل نیست!
شاید سکوتش را میدیدم وقتی که بقیه : چه کارش داری؟پُله! را میگفتند،
و فکر میکردم که پس ندیدم اعتماد تو
و
نَفس او را،
برگه ها را که میگرفتم ، میگفتم آزمایشتان که تمام شد صحبتی دارم
که حرفی نباشد پشت منی که بعد از نمرات رفته ام
نمرات همگروهی ها که نزدیک بهم باشد همان باشد نمره شان که عموما خوب است نباشد هم با مُرادخانشان وفقش میکنیم
گل از گلشان که شکفت خدایی میکنیم:
و اگر تفاوت زیاد بود،
حقی خورده شده
نمرشان را جابجا میکنیم،
باشد که جبران شود.
هنوز داره نور میاد،میرم تو اتاقش کتابو از بغلش ور میدارم ،میترسه، تو خواب غلت میزنه، زندگیو اشتباه بخودش سخت میگیره، افسرده شده از کتابو درسو کار و انکار عشق، سفت کاردرست بودنشو چسبیده،چراغشو خاموش میکنم،میام تو اتاق،دیگه نوری نیس، پتو رو میکشم ،چشامو میبندم، شرو میکنه به گرم شدن، حریم پلکای بسته حریف که نیس،گوشام خیس میشه، دستشو کرده تو گلوم، میگیرمش میخوام التماس کنم نمیتونم صدام در نمیاد، میخوام تمام قناریهای خاموشو بالا بیارم نمیذاره،پرپر میزنن، میپیچم بخودم، نور میاد،میره، چشمی مانده به دامن آسمون،آسمون فریاد میکشه، هر چی چشما تلاش میکنن حریفه مشته نمیشن
  • هیچی باندازه قهرمانیم در هسته گوجه سبزو به باغچه ای در اعماق پارکینگ استادا تف کردن (بارتفاع تقریبا 10متر) حال نداد، حتی به داد نگهبانه م میارزید که احتمال میداد هسته هه منو تف کنه اون پایین-این اوج سازندگی زندگیم بود،شما خوبین؟

یبار بحث ریکام گرفتن از استادا بود،که حالا ما خودمون مینویسیم میدیم اونا برا امضا ولی اصلش اینه که اونا بنویسن درشم مُهرو موم کنن بدن خدمتمون که مام خوشال بدیم اونور دنیا بعد درشو وا میکنن مثلا نوشته یبار غلط کریم نامبرده رو دانشگا قبولش کردیم شما دیگه ازین غلطا نکنین.
حالا که جواب تست مرکز روانشناختیه تو کیفمه بعد درشو با چسب یه ضربدر زدن با ماژیکم رو چسبه هی ضربدر زدن،بعد هیچ گُلی هم اطرافش نکشیدن تا من برم بدم آقای اَصابی ببینه چمه،یک همچین خاطره ای که ذکر شد یادم اومده






  • یعنی حامل امین یک پیام سری درمورد خودت باشی هم ازوناس که تو کتاب مقدسمون اومده بش میگن ابتلا!

وقتی پای Date در میان باشد

هر کی دلش برا سیندرلا، زیبای خفته، دیو و دلبر یا هر چی دیگه تنگ شده خب تنگ نشه دیگه!
پشه ای بود که نیشمان زد
نیشمان زد
نیشمان زد
...
کشتیمو
دنیا را به خون خود آغشتیم.

انگشتمو رنده کردم:(


یه چیزی که شاید دلیلی براش نباشه ولی خودت میفهمی
و با تو یه گوشه ای از دنیا میمونه تا هستی
شاید کمک کنه اونایی که براشون دلیل هست بهتر فهمونده شه
و بی تو بمونه چن گوشه ی دنیا حتی وقتی نیستی
شایدم نه.







پ.ن1: راستی پروژه که نبود اینی که تحویل دادم،باقلوااا!!!
پ.ن2:فقط میخوام آرومتر باشم تا کارام سریعتر پیش بره،هر چی آرومتر،سریعتر،آرومتر،سریعتر،آرومتر...

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

شمام احساس میکنین ام جی اچ دارین؟
دلم برا زندگی تو خونه های ویلایی تنگ شده...
پی نوشت: من آخرش بخاطر این جوشا هم که شده،پروژمو تحویل میدم.

۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

آهنگ پیشواز شما«کلاه قرمزی» میباشد

فکر نمیکنم بشه بیشتر از این کسیو با برنداشتن گوشی خوشحال کرد.

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

بعدِ چهل سال برگشته ایران داره تعریف میکنه که اونوریا "ه" وسط رو نمیتونن خوب تلفظ کنن،مهران، یه چیزی میشه تو مایه های میران،که خوب معنی چندان جالبی نمیده،واسه همین صداش میکنن ران،هرجاشو دلشون بخواد صدا میکنن.

۱۳۸۸ فروردین ۱۲, چهارشنبه

i dont want to be so,i really dont want:(

در حد یه قرتی بازی، یه عکس اضافه کردم به فرمه دیدم اینجوری خوب نیس دستکاریش کردم با یه اسم دیگه جای اون گذاشتم،بعد یه غلطی کردم اون اولیه رو پاک کردم ارور، کد ریسورسشم پاک کردم ...گورباباش این دم آخری رف هوا!
ساعت 5 بعد از ظهر یه 12 فروردین کوفتی،
تازه داد زدم،همه رو پرت کردم بیرون، بی هوا یه تیکه تپل پرت کردم ،دیوونه شدم،مامانو بوسیدم،بوسیدم،بوسیدم،
پیشونیمو رو پنجره خنک گذاشتم و اگه چن ثانیه نگهش دارم اشکام میریزه،
میرم بخوابم.

۱۳۸۸ فروردین ۳, دوشنبه

با عرض سلام خدمت آای فروید،اصلا دیگه چی مهمه وقتی با سردرد تو تخت افتاده باشی بابات بیاد اینو بخونه دستو تو هوا تکون بدی اونم بگیرش بغلت کنه بندازت وسط لباساتو بگه بپوش که بریم ، تو آشپزخونه که داری دور خودت میچرخی از تو اتاق داد بزنه جای قرص، کیت کت و هر چی که دنبالشیو اعلام کنه، با اون گلوی داغون بگی صدای الان من از این خانومه بهتره، آجیه بگه خوشکله، بابات بگه خوشکلترشم هستی. اصلا یکی که وقتی مامان داره پسرخاله رو نگا میکنه و میگه مگه این کلاش قرمز نبود؟ یادش بیاد که سر اون مغز کاهوها باش رقابت میکردی، احساس هم ارثیه؟ یه مقدار رو حرف متریالیستا دقیقتر میشیم.
این پسردایی جا مونده ما دو تا دندون جلو داشته و نداشته ، سی دی اخراجیها به دست فرود اومده و ضمن معرفی آر.پی.جی و تانک و هزارتا دمو دستگاه فرهنگیو صلح آمیز دیگه بطور عملی، میخواد که اینو براش بذارم،به باباش میگم من بیشتر این سروصدا میکردم که درو ا کردی از یقه گرفتی پرتم کردی بیرون؟ بیاد اون موقه ها لبخند میزنه میگه تو روزی 30 تا چک نمیخوردی اونم بخاطر درس!غذا تو گلوم گیر میکنه با انگشت مامانو نشون میدم، مامان میگه من؟!!...
حالا بچه اومده نشسته داره داش مجیدو مرتضی و نمیدونم چیو بم معرفی میکنه و من بش میگم اگه به دندوناش زبون بزنه تا آخر عمرش دندوناش زشت میشن، میگه میخواد آدامسشو قورت بده ، میگم میل خودشه ولی راستی میدونه که این آدامسه میره تو شکمش یه سرش به شکمش میچسبه یه سرش به غذاها بعد هی راه میره اینا میخورن اینور تونور و خلاصه حالش بد میشه میره مثه اوندفعه بیمارستان تازه معلوم نیس حالش خوب شه یا نه ، میره سمت سطل آشغال میگم میچسبه اینجوری بنداز تو این دستماله مبهوت میندازه و تا برمیگرده سمت سطل،
آدامسمو قورت میدم.


پینوشت: در بهترین وضعیت سرماخوردن یعنی فراغت از ماچو بوسه های چندش فراوان نوروزی، مخصوصا که دایره محرما اینجا یکم زیادتره اونورتره

۱۳۸۷ اسفند ۳۰, جمعه

سال نو مبارک

دلی بود که جوانه زد.. .

تمام



رنگ ها شدند جملگی دست به دست

گذر روزها معما بشکست


خارج از گود نبود جز نیرنگ

همه دردی ماند که بر چهره نشست








۱۳۸۷ اسفند ۲۶, دوشنبه

از كار اومده كفش ايمنياشو ميذاره تو انبار دست و صودتشو ميشوره و ميره تو اتاق خوابشونو درو ميبنده .
اون پتو نيليه با فيلاي نصفه نيمه صورتي رو نكشيده رو خودش ملافه رو تا بالاي سرش كشيده اينا مال پشت در بستس.
درو باز ميكنم: بذارم بخوابي يا بذارم نخوابي؟
يه چيزي ميگه نميشنوم.
بذارم نخوابي؟!
نه!
آها پس...
يهو ميگه پخخخخخخ !! و جيغ ميكشمو ميخندمو ميرم.
مامان داره اتاق پذيرايي رو تميز ميكنه آجيه كمكش ميكنه تابلوها رو ميارن پايين و مامان حرفايي بش ميزنه كه اگه بخوام باور كنم تمام زندگيم آشو لاش ميشه تمركزمو يكم تمركزمو بطور كامل از دست ميدم دلي نميمونه كه دلآرايي بمونه...
نميخوام بيشتر بشنوم اما اشكامم بند نمياد ميرم صورتمو بشورم حولمم قاطي چيزاي ديگه جا گذاشتم
اطرافمو نگا ميكنم هنوز ربدوشامبر صورتي مامان هست همونكه وقتي حوله هم داشتم بود.

۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

اصلا عینک آفتابی گنده رو باید روی چشم گذاشت تا بشود قدمهای با چشم بسته در یک پیاده رو این سر شهر به اونورش وصل کن را شمرد، هی هی رکورد زد.

P:

جناب آقای خدا، یه گهی خوردم حالا ، همین حالا!ندیدیم که؟
راستی تو خدایی GPS هم که داری، هر وقت حوصلت سر رفت یه نگا بنداز قسمت «اختیار» ببین دلآرا با کد ...1314/13131313 (البته کُدش عدد گنگه که ما آدما هنو تا آخرش نرفتیم) میخواد کجا بره، بعد بیا سراغ جی پی اسه، بعد ملتو ول کن کر کر خنده راه بنداز، اینم باج،
حالا دیدی؟

۱۳۸۷ اسفند ۱۶, جمعه

I can fire the world right now




چرا یک جعبه مدادرنگی میخریم؟

برای این منظور باید دو سال پیش باشد، 20 واحد تمام اختصاصی داشته باشی و درست در قسمت میانی ماجرای امتحانات پایان ترم باشد، هوا برفی و عاشقانه باشد، انقدر برفی مثل صفحه اول دفتر نقاشی و انقدر عاشقانه که هرچه پول ته جیبت مانده بدهی تا خط خطی کنی این همه سفیدی پر عشوه ی وسط امتحانات را.
حالا که نمیتوانی احساس را دور کنی کشان کشان وسط میدان بیاوریش و زردو قرمزو سبز،بین خطوط ولش کنی، و آن را که نفهمیدی به دام نارنجی بیندازی، خشک کنی در دستان پاییز و آن بی شرف را که هرچه میفهمی جای دیگری خود را عوض میکند بنفش میکنی و نگاهی پیروزمندانه و چپ چپ که:how you doing?
نمی­آیند و میکشی، کم که آوردی جعبه را باز میکنی و شیرجه­شان میدهی وسط کتاب، بهم میخورندو صدای شیرین اعتراضشان که آمد دو نقطه دی میشوی، تو را دنبال خودشان میکشند تا آخرین روزهای برفی.آب میشوندو خنک میشوی.



چگونه میفهمیم یک جعبه مدادرنگی «غیب» شده؟

برای نیل به این یکی منظور باید الآن باشد،سه پروژه که وزن قابل قبولی از امتحانات پایان ترم دارند هم از شنبه تا سه شنبه باید ارائه شود،اعتماد به نفست خارش داشته باشد و نه تنها بویی مبنی بر اینکه کجای سال هستیم به بینی­ت نرسد که آسمان شب کویر را هم از دست داده باشی،در کمد را باز کنی نباشد، کتابها را روی میز بگذاری،نباشد که توجزوه­های دیگر را هم بیرون نریزی نباشد که تو طبقه­های دیگر را خالی نکنی نباشد که اسمشان را فریاد نزنی نباشد که کشوها را دامبو دومب بهم نکوبی نباشد که سر دیگری داد نکشی، نباشد که دوباره آن آلبوم را نبینی که محل سگش نگذاری .
نباشد که دردت را لایش بپیچی.


پی نوشت: موهامو!


۱۳۸۷ اسفند ۱۴, چهارشنبه

بالاخره امروز برای اولین بار بردمش بیرون ، اولین بار برای من.
دیر رسیدم، چشمها رد کارپت انداختن و پرند رو دیدم که پا نشد سوت بزنه!تا اون موقه اگه فکر کرده بودم به رنگ کرم کاراملی و سنش بود.
بعد کلاس طبق قرار با مانیا رفتیم برای مجلس لباس پیدا کنیم، از یه سِت خوشش اومده بود تاپش اندازش نمیشد رفتم تو اتاق پرو کمکش کنم،عینکشو برداشتم، یادمون افتاده بود به "مادر شوهر هیولا" و هرهر خنده را افتاده بود،عینکشو گذاش رو چشش گف حالا چجوری درش بیارم؟عینکشو دراوردم که اینجوری! و برگشتم پشت سرمو نگا کردم.
- جایی میخوای آویزونش کنی؟
اومدیم بیرون آقاهه کلی عصبانی شده بود میخواس هیکل مانیا رو نقد کنه که از قیافم فهمید باید خفه شه و مانیا گف بم افتخار میکنه.
ینی اون دستایی که اینو دوختن مال یه خیاط تپل قد کوتاه سرخ انگلیسی احیانا پیرمرد بودن؟ میتونه زنده باشه؟این رنگو مامان انتخاب کرده یا دایی یا اون موقع­ها مُد شده بوده؟ ملایمو گرمه!
تو پاساژ عقبتر از مانیا و فاطمه بودم، داشتم حساب میکردم: مامان درست همسن الآن من بوده!ینی زمستونم اینو سفارش داده بود؟
- مانیا خیلی فیته!بت میاد!
اُه!ینی مامان هم­هیکل من بوده!؟
فروشندهه منگه و داره دری وری میگه، هی سرش میفته رو میز، زیاد بحث نمیکنیم،میخریمو میریم.
دکمه دومی از بالا میکنه. میخندن چون تا میکنه اسمشو میذارم دلبری، ینی مامان تا کجا دکمه­هاشو میبست؟
باد سردو تندی میاد و از یقه باز رد میشه و میلرزم کز کرده گوشه تاکسی:
وقتی تن مامان توی این پالتو بود داشت به چی فکر میکرد؟

۱۳۸۷ اسفند ۱۱, یکشنبه

انقد میگذره تا سیاسفید شه

الآن تو عکسا داریم میخندیم،جیغ میکشیم،آواز میخونیم،پرند گریه میکنه و اُرکیده داد میزنه:فیلمهههههههههههههه!
پرند باورش نمیشه
برا من سخت نیس: یواش یواش ثابت میشیم،سیاه میشیم،سفید میشیم.